پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت من طیبه هستم صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند. می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟ بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد. لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم. هله نومید مباش چو تورا یار براند كه نه فردات بخواند در اگر بر تو ببندد برو و صبر كن آنجا كه پس از صبر تو را او به سر سور نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها ره دیگر بگشاید كه كس آن را نداند ره دیگر بگشاید خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا. دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد http://almasezendegi.mihanblog.com 2020-09-21T11:02:05+01:00 text/html 2020-09-21T06:46:05+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی دکتر نیره ذکایی http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1106 <div align="justify"> دیروز سر نوبت که ساعت 5 و ده دقیقه بود خودم رو رسوندم مطب خانوم دکتر و ده دقیقه هم طول کشید تا من برم پیشش</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">نیره جون گفت چه خبر خوبی؟ لبخند زدم گفتم می دونی که من وقتی که خوبم که نمیام پیش شما و بعد شرح حال گفتم و خانوم دکتر هم گفتند دلیل حال این روزهام چیه ،یکی از داروهام تموم شده بود و من یکی دو هفته ای می شد نمی خوردم و علت بی اعصاب بودن و بی قراریم بود که خانوم دکتر گفتند حالا که قطعش کردی دیگه نخور و به جاش دوز یکی دیگه از داروهام که بی ضرر تر بود رو دوبرابر کرد<br></div><div align="justify">یکی دیگه از داروهام هم رو گفتند که باعث افزایش وزنم می شه که خانوم دکتر گفتند نمیشه ناگهان قطعش کنم برات و دوزش رو برام نصف کردن فعلا تا در مراجعات بعدیم&nbsp; بازهم نصف کنند یعنی الان که دوز 50 می خوردم دیگه 25 بخورم و مراجعه بعدی 10 و بعد&nbsp; از اون دیگه نخورم ،همین افزایش وزن یکی از عوامل ناراحتیم هم بود اما نه اونقدر که اعصابم به هم بریزه . به خانوم دکتر گفتم چند روز دیگه خانواده باید من رو اینجوری بی اعصاب&nbsp; تحمل کنه چون من واقعا این طیبه ی الان رو نمی شناسم و برام غریبه که گفت حالا سه چهار روز و یا یه هفته بگو طول می کشه</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">برگشتنی هم سر راه رفتم یه عطر و ادکلن فروشی و برای نیکان و باباش ادکلن و اسپری خریدم <br></div><div align="justify"><br></div><div align="justify">از وقتی نیره رو دیدم و برگشتم هنوز دارو مصرف نکرده بهتر شدم و اخلاقم هم بهتر شد ،فکر کنم من گاهی باید همینجوری برم نیره جان رو ببینم سرحال شم ،اصلا شاید لازم نبود 217 هزارتومن دارو بخرم و 50 تومن هم ویزیت ،اونقدر که صورت مهربون خانوم دکتر انرژی مثبته البته می دونم داروهام رو هم باید سر وقت و درست مصرف کنم تا کیفیت زندگیم بهتر باشه.</div><div align="justify">عطر و ادکلن هم خیلی گرون تر&nbsp; شده، فقط 10 گرم ادکلن تونستم بخرم و چون باقی حقوقم صرف اقساط میشه فعلا دیگه پولی ندارم اما هر جوریه باید امروز بریم و ترم 2 زبان نیکان رو ثبت نام کنیم قبل از اینکه فاصله بیفته بین دو ترم</div><div align="justify">اصلا یادم نبود برای دارو برم یکی از داروخانه های طرف قراداد بیمه ی تکمیلیمون که با پرداخت بخشی از پولش،داروها رو بگیرم.حالا خدا بزرگه</div><div align="justify"><br></div><div align="justify"><br></div> text/html 2020-09-20T03:30:00+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی تشکر http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1102 <div><br></div><div align="justify">جا داره از مامان بزرگ و بابابزرگ نیکان تشکر کنم که پسر به این خوبی برام تربیت کردند و&nbsp; با وجود تک پسر بودنش&nbsp; و 9 سال یا کمی بیشتر زندگی مشترکمون در طبقه دوم خونه ی اونا،خیلی راحت پذیرفتند که حالا که خودمون خونه داریم مستقل تر بشیم</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">به هرحال من از مادرشوهر دسته گلم و پدرشوهر زحمتکشم که با سختی 6 تا بچه بزرگ کردن که همه شون از دم لیسانس یا فوق لیسانس دارند و البته با فرهنگند و لازم نیست بهشون بگیم تحصیلات شعور نمیاره ،خیلی متشکرم</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">در چنین روزی در سال 1351 بابای نیکان چشم به جهان گشود که تولدش رو تبریک میگم.</div><div align="justify">تبریک</div><div align="justify">تبریک به من،تبریک به تو،تبریک به همه(به سبک محمد نادری در سریال شمعدونی)</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">و خدا رو هزاران بار شکر که خداوند هدیه ی بسیار خاص&nbsp; و&nbsp; نفیس و زیباش رو ،نیکان عزیزترینم رو به ما بخشید.<br></div> text/html 2020-09-19T09:38:22+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی گزارش http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1105 <div> سلام <br></div><div>بالاخره بهتر شدم</div><div><br></div><div style="text-align: justify;">چهارشنبه که اول وقت دلم گرفته بود و دلیلی نداشتم و کمی هم سردرد داشتم ،سردردم هی بدتر شد و مجبور شدم دوتا کدئین بندازم بالا .البته تو کشو نگاه کردم دیدم تموم شده ،از حاج احمد همکار بودجه ایم گرفتم،چند دقیقه هم رفتم&nbsp; پیش مرضی اتاق بغل ولی زود برگشتم چون هم حالم بد بود و نمی تونستم بشینم هم مرضی خیلی کار داشت و بودن من مزاحمت محسوب می شد&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">بعدتر دم ظهر مرضی اومد پیشم و با هم حرف زدیم&nbsp; و گفت جلسه دارند که دوست نداره شرکت کنه،داشتیم با هم صحبت می کردیم که حبیب اومد و به مرضی گفت لازم نیست بیای جلسه و همین جا پیش الیاسی بمون</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">کم کم کدئین ها اثر کردند و سردردم خوب شد و با حضور مرضی اصلا یادم رفت سردرد داشتم اما یه جور بدی شدم، دستهام به وضوح می لرزیدند و مرضی هم دید و&nbsp; پرسید چرا</div><div style="text-align: justify;">بالاخره ساعت کاری تموم شد، عصرش خیلی بدحال بودم ، همون لرز درونی و بیرونی و حالت های عصبی که خودم می فهمیدم تماما عصبی هست وجودم ولی دیگه برای مراجعه به دکتر دیر شده بود،</div><div style="text-align: justify;">پنج شنبه صبح در حالی بیدار شدم که کاملا خوب بودم، حسین ما رو برد پردیسان و خودش هم رفت اداره، تا ظهر که بعد از ساعت اداری اومد و رفتیم خونه</div><div style="text-align: justify;">تا عصر هم خوب خوب بودم اما ساعت تقریبا ۱۰ دقیقه به ۶ عصر رفتم واتساپ و داشتم با نمکی و دوستان صحبت می کردم که دوباره بدحال شدم، هیچ جاییم درد نمی کرد&nbsp; ولی حالم بد بود و دوباره لرزش دست&nbsp; هم از بیرون هم از درون، تاب تحمل هیچ صدایی رو نداشتم، حتی صدای ضعیف تی وی، حتی بازی های نیکان کوچولو، حتی اینکه نیکان راه به راه می بوسید تا خوب بشم و من اصلا نمی تونستم تحمل کنم</div><div style="text-align: justify;">بالاخره حدود ساعت ۸ که در اتاق رو بسته بودم و تو تاریکی مطلق بودم بلند بلند گریه کردم و حسین رو صدا زدم و گفتم دستم رو بگیر ببینم آروم میشم یا نه ، نیکان و حسین اومدند و دستم رو گرفتن ولی&nbsp; فقط تو لحظاتی که دستم تو دست حسین بود آروم بودم و تا دستش می رفت کنار بی قرارتر می شدم</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">حسین برای بار چندم پیشنهاد داد بریم بیرون و من گفتم نه ولی نیکان خواهش کرد کفت به خاطر من، به خاطر اینکه کلاس زبان ترم یک تموم کردم و ۱۰۰ گرفتم بریم و برای من چیپس و پنیر بگیریم</div><div style="text-align: justify;">باباش هم که مخالف شدید این چیزا هست اونهم تو شرایط کرونا ولی گفت اره بریم&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">پا شدم به خاطر دل پسرکم رفتیم و برگشتیم</div><div style="text-align: justify;">اما من خوب نشدم</div><div style="text-align: justify;">جمعه دم ظهر بیدار شدم و با همون حالی که درد نداشتم ولی بی قرار بودم یه ناهاری درست کردم، غروب هم حسین می رفت خونه ی باباش ، گفت هرجا دوست دارید ببرمتون که من گفتم من فقط دلم می خواد خونه باشم، حسین که رفت نیکان دوباره گفت مامان به خاطر من خوب شو، پاشدم خودم رو با درست کردن کوفته قلقلی یا همون کوفته ریزه سرگرم کردم ، ارام بخش خوردم و شام که حاضر شد خودم زود خوردم و به نیکان هم زود غذا دادم</div><div style="text-align: justify;">امروز هم خوب بیدار شدم ، یعنی درد نداشتم ولی همچین سرحال هم نبودم اما می تونستم بیام وبلاگ و کامنت جواب بدم، تنها بودم و ملی هنوز هم درگیر اسباب کشی، مرضی هم خیلی کار داشت مثل همیشه، تو طبقه ی ما تو اداره کرونا زیاد شده،یکی از اقایون امور مالی به گمونم شدید سرما خورده و صدای عطسه هاش تا اتاق من میومد و ایضا صدای فین فین های بلند از دستشویی اقایون که متاسفانه نزدیک به اتاق من هست، همکار و هم اتاقی های مرضی همشون کرونا گرفتند و محمد که مامان و بابا و خودش و خانومش همه کرونا دارند و نمی تونه بیاد، اون یکی هم( محمدمهدی) چند روزه بدن درد داشت امروز دیگه&nbsp; نیومده بود، حبیب هم کرونا داشت ولی خفیف تر و یه هفته نیومد ولی کاراشون زیاده ، مجبوره بیاد، دلم شور می زنه برای مرضیه، چون با وجوداینکه دوتا ماسک رو هم می زنه ولی تو اون اتاق ، فقط خدا بهش رحم کنه و کمکش کنه که مریض نشه</div><div style="text-align: justify;">داشتم می گفتم، منم به همین دلایلی که گفتم امروز کلا دراتاقم رو از داخل قفل کردم ( هر چند درهامون شیشه ای هست ومعلوم میشه) و می ترسیدم عطسه ی اون آقا مثل صداش بیاد اتاق من و نیکانم رو درگیر کنه، نیکان یه سرماخوردگی ساده هم بگیره خیلی سریع دوکیلو کم می کنه، به زحمت هم وزن می گیره، تازه تا سفتریاکسون هم نزنه خوب نمیشه</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">حالم هنوز خیلی خوب نبود اما بهتر از روزهای قبل خداروشکر، زنگ زدم نیره نوبت بگیرم که دیدم پیامگیره و نوبتش اینترنتی شده تا ببینم چی به چیه و بیام نوبت بگیرم ، نوبت امروزش پر بود و تونستم برای فردا عصر نوبت بگیرم</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">یعنی تو عمرم اینجور نشده بودم، بداخلاق، کم حوصله،بی اعصاب داغووون، من که همیشه تا یادم میاد عاشق شولوغی و بچه مچه بودم این روزا حوصله ی بچه ی خودم هم نداشتم و به اتاق تاریک پناه می بردم همراه با وجدان درد زیااااد ،انشالا فردا میرم پیش نیره جون دکتر بسیار با حوصله و مهربون اعصاب که مثل همیشه حالم رو خوب کنه</div><div style="text-align: justify;">چندروز هم هست مهربون ترین خواهرشوهرم که پرستار هست درگیر کرونا شده و بستری هست و چقدر ناراحت کننده هست، خودش میگه مطمئن بودم این بار حتما کرونا می گیرم علیرغم مراقبت بسیار ، حالا خدا کنه پدر شوهر و&nbsp; مادرشوهرم ازش نگرفته باشن چون تو بیمارستان که جراحی داشت و حسین شب موند پیش باباش، قبلش اعظم و معصوم که هر دو پرستار هستند پیشش مونده بودند.الهی که به خیر بگذره ، طفلی اعظم هم از اون جون و پردارها نیست ، حالت تهوع نمیذاره بتونه چیزی بخوره، خیلی هم براش ناراحتم چون خیلی خیلی دوستش دارم ، خدا خودش کمک و یاریگر همه مون باشه ، همه نگرانند و تا جایی که من دیدم ماسک هم می زنند ولی باز هم کرونا بیشتر شده و قم از وضعیت قرمز گذشته و در وضعیت سیاه قرار گرفته و این ویروس کوفتی غیر از اینکه حالمون رو میگیره ، همش نگران جان عزیزامون هستیم، با هیچکس هم شوخی و تعارف نداره ، والا نمی دونم چرا، اونجور که من دیدم رعایت می کنند البته من جاده ها رو ندیدم، من صبح خوابآلود میرم اداره و دوباره خوابالو میام خونه، زیاد کسی رو نمی بینم مگر شرایط خاص مثل اون روز که با ماسک معمولی و روش هم ماسک N95&nbsp; رفتم بیمارستان پیش منصوره و ده دقیقه هم بیمارستان نبودم، ۵ دقیقه هم تو مغازه برای گل خریدن رفته بودم، شاید هم رعایت نمیشه و من خبر ندارم ، هرچی که هست خدا کنه زودتر تموم بشه و سلامتی نصفه نیمه ی قبلی و آرامش نسبی و نصفه و نیمه ی قبلی برگرده به زندگی هامون،خدایا مواظب عزیزانمون باش</div><div style="text-align: justify;">فردا هم تولد حسین آقاست و من هیچی به فکرم نرسیده بود که اینترنتی بخرم براش، برای حسین مهم نیست ولی بچه ام خیلی براش مهمه و دوست داره باباشو سورپرایز کنه ، حالا شاید تا فردا یه فکری به نظرم رسید</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div><br></div> text/html 2020-09-16T05:12:04+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی دلم گرفته http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1104 <div align="justify">امروز از وقتی رسیدم اداره دلم گرفته،خیلی زیاد،ملی که نیومده،نیکان خوابه هنوز،من هم کاری ندارم،گل های اتاقم رو سر و سامون دادم و آب دادم ،دارم عکس های شخصیم رو از سیستم اداره به یه فلش 128 گیگ که تازه از دیجی کالا خریدم منتقل می کنم <br></div><div align="justify"><br></div><div align="justify">آهنگ مهستی هم گذاشتم با صدای کم پخش میشه (هندزفری زیاد دوست ندارم ،تنها باشم بلندگوی سیستم رو روشن می کنم</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">دیشب هم قبل اذون و بعد از کلاس نیکان،به بابای نیکان گفتم ریحانه دستم امانتی داره میرم بهش بدم(خونه شون تو خیابون ما هست ولی پیاده ده دقیقه و با ماشین 3 یا 4 دقیقه راهه</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">اول رفتم فلکه رسالت از پاساژ دوتا&nbsp; گل مصنوعی (می دونم طبیعی باید می بردم ولی من مصنوعی دوست دارم ،ضمنا گل طبیعی اجازه نمیدن ببری بخش) خریدم،یه گل لیمویی بزرگ و یه گل یاسی رنگ خیلی قشنگ و هردوشون کاغذی که بعدا می تونه بزنه به در و دیوار اتاق صدف خانوم</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">بچه پیش منصوره نبود دوتا عکس با منصوره جون گرفتم و رفتم اتاق نوزادان ،نی نی خوشگلش رو دیدم و به نظر من که بسیار زیبا بود و ترکیبی از منصوره و شوهرش ناصر،در کل آفرینش و خلقت خیلی زیبا و شگفت انگیزه <br></div><div align="justify"><br></div><div align="justify">بعد هم رفتم در خونه ی ریحانه که استراحت مطلق کرده دکترش (بارداره اونم به سلامتی) و امانتی هاشو بهش دادم و برگشتم خونه ، نیکان سردرد کرده بود یه خورده شربت بروفن دادم و از آموزگارش اجازه گرفتیم که دیشب تکلیف ننویسه و ایشون هم قبول کردند و گفتند نیکان بسیار خوب و منظم تکالیف انجام میده ،ایرادی نداره بذار بازی کنه و استراحت</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">منم سریع ماکارونی پختم و&nbsp; شام دادم بهشون ولی&nbsp; خودم قبل از رفتن به بیمارستان سوپ خورده بودم رفته بودم،فقط دیگه خیار و گوجه یه ذره خوردم و دیگه تا آخر شب مشغول کارای خونه بودم</div><div align="justify"><br></div><div align="justify">امروز هم که گفتم دلم گرفته و مقداری هم سردرد دارم و اشکم هم پشت چشمم هست و منتظره تا بباره ولی من اجازه نمیدم<br></div><div><br></div> text/html 2020-09-15T11:10:21+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی خیلی حرف دارم، درد، ناراحتی، خوشحالی برای صدف جان عزیزدلم منصوره و ... http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1103 بازم هلو هاو ار یو&nbsp; <div>آی هو هدیک تودی</div><div>Hello how are you</div><div>I have headache today</div><div>اصن ولش پارسی را پاس بداریم</div><div><br></div><div style="text-align: justify;">نمی دونم دقیقا از چند شهریور اما خیلی وقته ، همون اوایل شهریور ، شاید پنجم به این ور سردرد نداشتم و همش دنبال دلیل بودم، اصلا تو سال های اخیر سابقه نداشت من طولانی مدت بدون سردرد باشم ،داروهام هم عوض نشده بود اما سردرد رفته بود و به جاش ضعف شدید عضلات و دست و پا و کمر داشتم&nbsp; که اونم خوب شد و باز سرم درد نمی کرد که خیلی عجیب بود، البته گاهی یه کم درد می گرفت ولی خوب می شد زود</div><div style="text-align: justify;">این جمعه ای که گذشت و شب خوابیدیم ، ساعت سه صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد و باید اول وقت اداری هم می رفتیم دنبال پروژه مون در سلفچگون&nbsp; که داشت پول و زحمت چندین ساله مون از بین می رفت&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">۶ صبح اول بچه رو بردیم پردیسان خونه آبجی و بعد اومدیم نزدیک خونه مون ، یکی دیگه رو برداشتیم و هفت و نیم محل پروژه بودیم و خداروشکر پروژه و زحمتون زنده شد</div><div style="text-align: justify;">بعد هم رفتیم اداره و ظهر هم نیکان رو اوردیم خونه و سردرد من دیگه شروع شده بود و راه به راه قرص می خوردم و مایعات فراوان ولی خوب نمی شدم، اتفاقا کارم هم که&nbsp; همیشه سبکه این هفته غیر از امروز ، همش درگیر&nbsp; کار و آمار بودم</div><div style="text-align: justify;">بالاخره شنبه شب خوابیدم اما یک شنبه و&nbsp; دوشنبه هم سردرد داشتم&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">دوشنبه البته یه کم با قرص خوب می شدم دوباره سردرد می گرفتم</div><div style="text-align: justify;">تا امروز که صبح بدون سردرد بیدار شدم ولی بازم طرفای نزدیک ۲ بعداز ظهر ( از حسین تلفنی ناراحت شدم ولی نمیگم بهش، هیچوقت نمیگم، کلا اخلاقمه اگه از کسی ناراحت بشم نمیگم مخصوصا اگه خیلی دوستش داشته باشم) دوباره سردرد گرفتم.</div><div style="text-align: justify;">دیروز بابابزرگ نیکان( بابای باباش، من که خیلی وقته بابا ندارم) یه جراحی داشت که دیشب حسین&nbsp; رو رسوندیم بیمارستان موند و برگشتنی نیکان رو بردم جیگرکی( نیکان هوس کرده بود، باباش نمی بره و میگه کرونا هست ،من به اندازه ی اون سخت نمی گیرم و گاهی غذا می خرم ولی تو سولاردام دوباره داغش می کنم ) و براش جیگر سیخ شده&nbsp; و پخته خریدم اما&nbsp; آوردیم خونه و تو خونه نصفش رو خورد</div><div style="text-align: justify;">امروز صبح هم دوتایی رفتیم اداره و ظهر رفتیم از درخونه ی مادرشوهر ، بابای نیکان رو آوردیم و نرفتیم خونه شون چون هم بابابزرگ خواب بود هم بابای نیکان خیلی خسته بود و نیاز داشت دوش بگیره تا خستگیش بره</div><div style="text-align: justify;">منم دوباره امروز آخر وقت اداری سردرد کردم و اومدم خونه دوتا کدئین به اضافه دوتا گاباپنتین خوردم و چون نیکان کلاس داره، ترجیح دادم نخوابم ، چون&nbsp; با سردرد خوابم نمی بره حتی با قرص خواب ( البته اگه چندتا قرص خواب بخورم خوابم می بره)&nbsp; و هم اینکه اگه دراز بکشم و خوابم نبره سردردم بیشتر میشه، ساعت چهار و نیم، کلاس آنلاین زبان داره</div><div style="text-align: justify;">حالا درد ها رو ولش</div><div style="text-align: justify;">یه خبر خیلی مهم خوشحال کننده برای من: همکارم و دوست بسیار عزیزم که خیلی زیاد به من و مخصوصا به نیکانم محبت کرده امروز صدف رو دنیا آورد به سلامتی و به مبارکی، من مطمئنم صدف خیلی خوشگل میشه، مطمئنم یه خورده از زیبایی مامان و یه خورده از زیبایی باباش&nbsp; رو برده( هر دو قشنگند ولی من فکر می کنم بچه شون خیلی قشنگ تر میشه، قبلا خوابش رو هم دیدم)، عکسش رو تو گوشی ناهید دیدم. اگه بتونم قاچاقی از حسین، حتما میرم بیمارستان دیدنش( حسین خیلی لوسه و خودخواه، فکر می کنه من کورتون می خورم ویروس تو بیمارستان حتی با ماسک N ۹۵ هم منتظر منه و من هم میارم خونه کرونا رو میدم به حسین و نیکان)، بیمارستانی که منصوره هست خیلی زیاد به خونه ی ما نزدیکه. با ماشین خودمون برم ۵ دقیقه&nbsp; ولی پیاده ، مسیرش تاکسی خور و راحت نیست</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">و یه موضوع دیگه اینکه فردا آخرین روز کاری رفیق همه ی خانم های اداره، سنگ صبور همه ی بچه ها. مهربان بی توقع، مدیر امور اداری مون طاهره هست، طی یک فرآیندی به طور قاچاقی همه با هم به حساب سمیه پول واریز کردیم و هدیه براش گرفتند( سکه ، نمی دونم چند تومنی، چون هرکس مایل بود هرچقدر خواست پول بذاره و فقط سمیه می دونست که هر کی چقدر پول داده)&nbsp; و ساعت ده صبح اتاق جلسات رئیس سازمان، هر کدوم از خانوم ها تونسته بود اومده بودن ،&nbsp; گمونم ۲۰ نفری بودیم ، (کل خانم های سازمان،&nbsp; &nbsp;هم خود سازمان که ساختمونی هست که ما توش مشغول&nbsp; هستیم و به علاوه ی بچه هایی که تو مراکز هستند، مراکز یعنی شهرهای کوچولوی تابعه ی قم،&nbsp; ۳۲ یا ۳۳ نفر از حدود ۳۸۰ نفر کل پرسنل سازمان&nbsp; و مراکز تابعه هستند)</div><div style="text-align: justify;">اول سمیه حرف زد بعد خدیج که مشاور رییس سازمان در امور بانوان سازمان و بانوانی که کارشون مرتبط به سازمان ما هست حرف زدند و بعد قرار شد اول همه حرف بزنند و بعدش طاهره جان ختم جلسه صحبت کنند، من که همون اول جلسه که سمیه شروع کرد به&nbsp; حرف زدن،&nbsp; دستمال کاغذی لازم شدم ولی بعد از چند دقیقه و چند نفر ،&nbsp; نوبت نرگس شد حرف بزنه ، وسط حرفاش گریه کرد و همینطور بچه ها به ترتیب گریه می کردند و با بغض حرف می زدند و ابراز احساسات و تقدیر و تشکر ، من که نوبتم رسید اصلا سرم رو هم نتونستم بیارم بالا و البته الان هم اشکم در اومده. می نویسم.وسط جلسه عین روضه یکی پا شده بود جلوی همه دستمال کاغذی می گرفت،بعد از من هم اون یکی خدیج و فایزه هم نتونستند یه کلمه حرف بزنند و فقط گریه کردند.آخه شماها نمی دونید طاهره حدود ۱۱ سال پیش&nbsp; حج واجب رفته&nbsp; و الان هم که&nbsp; باز نشسته شده&nbsp; ولی خیلی جوونه ، هم سنش کمه و هم این سن اصلا بهش نمیاد، یعنی واقعا واقعا واقعا گل سرسبد سازمان بود ، تقریبا یک سال یا کمی بیشتره که مدیر امور اداری بود، قبلش رییس اداره بازنشستگی سازمان و قبل ترش پرسنل بخش کارگزینی و قبل ترش وقتی من وارد سازمان شدم تایپیست اداره و دانشجو، همه مون خیلی دوستش داشتیم و من احساس می کردم تکه ای از قلبم داره از سازمان میره، همه برای خودش خوشحال بودند که در سلامتی و جوانی و خوش تیپی باز نشسته میشه و همه ناراحت بودیم که دیگه در سازمان نداریمش</div><div style="text-align: justify;">دیگه از بیرون از سالن جلسات که یکی از آقایون&nbsp; برامون چای و پذیرایی آوردند دیدند همه تقریبا فین فین گریه می کنند گفته بودند عه شما که قبل از جلسه همه تون به هرهر و کرکر بودید، یهو چی شد؟ خخخخ</div><div style="text-align: justify;">اون ها( آقایون) ما رو درک نمی کردند، ما زن ها مخصوصا خودم رو میگم اگه خیلی خوشحال یا خیلی&nbsp; ناراحت باشم فرقی نمی کنه در هر دو صورت گریه می کنم، خب این بروز احساساتمه که این شکلیه و در هر دو حالتش هم نمی تونم حرف بزنم</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;">بقیه شو فردا میام می نویسم</div><div style="text-align: justify;">علی الحساب صبر کنم کلاس زبان گل پسر تموم بشه ، ایشالا بتونم جیم بشم برم پیش منصوره ی بسیار نازنینم و صدف خانومش، حالا به بهانه ای جور می&nbsp; کنم پیش حسین ایشالا .دعا کنید .به قول یکی از دوستان خیلی ناز وبلاگیم بوس بوس قلب قلب&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">انشالا همه ی اونایی که اینحا رو می خونند سالم باشند و اگه بیماری دارند زودتر خوب بشند&nbsp; و شاغل ها هم هنه شون دوران بازنشستگی با اقتخار رو تجربه کنند، مرحومه خ .... که من تو اداره مامان مهین صداشون می زدم متاسفانه چندسال بیشتر بازنشستگی رو تجربه نکردند با اینکه سنشون هم زیاد نبود و قدیم زمون شاه با دیپلم استخدام شده بودند ، همسرشون هم همکارمون بودند که زودتر از مامان مهین بازنشسته شدند و مامان مهین عزیزم&nbsp; به علت سرطان خیلی زود عمرشون سراومد&nbsp; که من هیچوقت محبت هاشون رو فراموش نمی کنم.روحشون شاد</div><div style="text-align: justify;">امیدوارم و دعا می کنم طاهره ی عزیزدلم عمرطولانی باعزت داشته باشند و نوه هاشون رو عروس کنند ( زود ازدواج کرده و یه دختر داره که اونم زود ازدواج کرد و الان طاهره دوتا نوه دارن که دخترای خوشگل و نازی اند)</div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2020-09-07T15:11:25+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی سلفچگون http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1101 سلفچگون رو می شناسید؟ یا همون سلفچگان <div style="text-align: justify;">ما امروز درگیر یه پروژه تو سلفچگون بودیم که من فکر می کردم ساعت ۹ بریم ، ۱۰ اداره ایم، چون ۲۰ دقیقه از اداره تا اونجا فاصله هست و ۲۰ دقیقه هم توقف و کارمون که میشه جمعا ۶۰ دقیقه یا یه ساعت</div><div style="text-align: justify;">ولی ۹ صبح رفتیم و ساعت یک و نیم&nbsp; برگشتیم و کار&nbsp; پروژه هم هنوز به نتیجه ای نرسیده</div><div style="text-align: justify;">البته دست ملی درد نکنه که سازمان بود و نیکان رو که خواب بود بعد از خدا به ملیحه سپردیم و رفتیم</div><div><br></div> text/html 2020-09-06T14:06:13+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی بنویسیم دیگه ببینیم چی میشه http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1100 <div style="text-align: justify;">هلو هاو آریو&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">آیم فاین تنک یو&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">( مثل نیکان اینا و تیچرشون)</div><div style="text-align: justify;">اوکی</div><div style="text-align: justify;">هفته ی قبل که شنبه و یک شنبه تعطیل بود ،۲ و ۳ و ۴ شنبه رو هم من تعطیل کردم برای خودم و نرفتم سازمان</div><div style="text-align: justify;">پنج شنبه هم نیکان دوست داشت بره پیش پسرعمه هاش، زنگ زدیم مهناز ، خونه نبود ولی گفت می خواهید من و بچه ها بیاییم خونه ی شما؟ آخه ماشین دست منه و من خونه ی معصوم هستم، گفتیم تشریف بیارید که تشریف آوردند با علیرضا کوچیکه و مهسا ( بچه هاش) و من و مهناز با هم حرف زدیم و اون دوتا با نیکان بازی کردند، هی گفتم شام هی گفت نه آخرش گفت مامانم گفته حتما بیا ، آبگوشت زیاد گذاشتم و نذاشت من به بچه ها شام بدم، اخرش شوهرش زنگ زد( دفتر کارش محل ماست) که من خونه ی مامانتم بیا، مهناز می خواست بره که گفتم پس بذار بچه هات شب بمونند خو‌نه ی ما&nbsp; و خداروشکر بی هیچ حرفی بدون اینکه از شوهرش احازه بگیره( مثل من نیست که ، من خیلی از حسین می ترسم) بچه ها رو گذاشت و رفت، منم دیگه بعدش شام بچه ها رو کشیدم و گفتم بچه ها زنگ بزنیم امیرحسین هم بیارن که بچه ها گفتن آره اگه بعدا بفهمه قهر می کنه، زنگ زدن یا زدم یادم نیست&nbsp; &nbsp;امیر،&nbsp; که مامانش گفت نه امشب باباش شیفته و من باباش شیفت بودنی باید با بچه خونه خودمون باشم، نمیام و نمی خواد بیایید دنبالمون اما امیر بعدا هی به تبلت نیکان واتساپ پیام می داد که تو علیرضا و مهسا رو دعوت کردی منو نگفتی&nbsp; &nbsp;و خیلی عصبانی بود ، خلاصه اونقدر بچه ها وویس گذاشتن تا بالاخره گفت فردا صبح میام و فردا اومد و جمعه تا پاسی از شب خونه ی ما بودند</div><div style="text-align: justify;">از اینکه به بچه ام خوش گذشته بود خیلی خوشحال بودم</div><div style="text-align: justify;">جمعه پریروز هم عصر رفتیم پیش مامان خونه ی قدیمی خودش و بعدش مامان و آبجی اینا&nbsp; رفتن پردیسان و ما با سارا رفتیم خونه ی سارا تا ساعتی که حسین آقامون بیان سراغمون بعد از شام</div><div style="text-align: justify;">نگار طفلی هم مامانشون به رحمت خدا رفتند( همکارم) که امروز همراه خانمهای سازمان با ماسک&nbsp; رفتیم خونه شون و یه روضه خونده شد و برگشتیم اداره( قاچاقی، چون حسین می دونست نمیذاشت برم و می گفت میری حتما کرونا می گیری)&nbsp; ولی من رفتم البته نه با ماشین سازمان بلکه با ماشین ملی و اونجا که رسیدیم نیکان رو گذاشتم پیش مهدی راننده ی اداره مون و با خانم ها رفتم مجلس و برگشتنی دوباره گرفتمش و با ملی برگشتیم، ملی هم پارسای جان رو نیاورده بود تا راحت بره خونه ی نگار</div><div style="text-align: justify;">نیکان هم می گفت که با مهدی تو مینی بوس سازمان وقتی ما خونه ی نگار بودیم خیلی بهش خوش&nbsp; گذشته، گفتم یعنی چی خوش گذشته، میگه مثلا بهش گفتم شما دنده تون اینقدر درازه اذیت نمیشید( منظورش دنده ی بلند مینی بوس بود) که مهدی خندیده گفت نه من دوس دارم و عادت دارم، شغلمه ویا نیکان دوباره پرسیده شما، ما رو هرسال( به جز امسال کرونایی) می برید اردو ، ما بچه ها تو ماشین زیاد شولوغ می کنیم ناراحت نمیشید که مهدی گفته نه من خودم بچه و شولوغیشون رو خیلی دوس دارم ، تازه تو رو بیشتر که نیکان گفته آهان یعنی من باادبم ؟ گفته اره تو و مامانت خیلی با ادبید بعد گفته یعنی بابام با ادب نیست که مهدی گفته نمی دونم به نظرم هست ولی من که اونو اردو نبردم تا حالا ولی با ادبه که بچه اش هم با ادبه و خلاصه کلی با هم گفته بودن و خندیده بودن که به بچه ام خیلی خوش گذشته بود( بهش سپردم به بابات نگی کجا رفتیم اومدیم) که می گفت مامان چه خوب شد باهاتون اومدم و من. رو نبردی پردیسان خونه ی خاله</div><div style="text-align: justify;">کلاس های انلاین زبانش هم همینجور داره پیش میره و از فردا هم مدرسه شون شروع میشه که من اجازه نمیدم بره مدرسه ، همینجور با شاد و واتساپ بخونه ، از پسش برمیاد ، کلاس ها هم الزامی نیست که بچه ها برن مدرسه اما یه جورایی نصفه نیمه دایر هست</div><div style="text-align: justify;">دیگه فعلا چیزی یادم نمیاد</div><div style="text-align: justify;">به قول نیکان و تیچرشون، گودبای، هو ا نایس تایمز یا فکر نکنید بلد نیستم بنویسمHave a nice times خدا کنه درست نوشته باشم</div><div style="text-align: justify;">&nbsp;نه ..یه چیز دیگه هم هست بنویسم.جوری پاهام ضعف میره و طبیعتا کمرم هم همینطور که احساس می کنم که الان هست که طبیعی زایمان کنم اما اشتباه برداشت نکنید نه باردارم نه تا به حال طبیعی زایمان کردم و نه اصلا هورمون های زنانه ام به هم ریخته، لامصب این ضعف و بی قراری پاها بدتر از درد هست، برای درد میشه مسکن خورد برای ضعف هیچی</div><div style="text-align: justify;">و یه چیز دیگه حبیب و مرضیه و محمد که اتاق بغلیم هستند هم چندروزه نمیان اداره و بدن درد دارند که فکر می کنند کرونا دارند، بعید هم نیست چون روزانه کلی ارباب رجوع دارند و اینا هم دائم نمی تونند ماسک بزنند، خدا کنه که کرونا&nbsp; نباشه، اناق اینا فقط محمدمهدی امروز اومده بود،حبیب هم اومد و یه کار فورس ماژور&nbsp; &nbsp;داشت زود انجام داد رفت خونه شون</div><div style="text-align: justify;">حالا دوباره بای&nbsp;</div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2020-08-30T19:30:41+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی کلیپی از مختارنامه http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1099 <div style="text-align: justify;">امروز یعنی امشب ( الان یک شنبه و دقایق پایانی شب هست که می نویسم، تقریبا ساعت صفر عاشقی) ، کلیپی از مختارنامه رو دیدم که از تی وی پخش نشده و اون صحنه های قمربنی هاشم عباس بن علی (ع) بود</div> <div style="text-align: justify;">بعد فرستادمش واتساپ نیکان و بهش گفتم نگاه کن&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">بچه ام از وقتی یادم می آید عاشق رفتن به کربلا بوده&nbsp; و تمام قصه های مربوط به عاشورا از دعوت نامه هایی که کوفیان برای امام نوشتند تا شام غریبان ، همه را بلد است یعنی راستش خیلی کوچولو بود عادت داشتم غیر از خوندن ترانه ی گنجشیک لالا ، یه روضه ای هم از عاشورا بخوانم تا نیکان عزیزم خوابش ببرد تا اینکه بزرگ تر شد و دیگه این دویا سه سال اخیر بدون لالایی می خوابد و قطعا غیر از مدرسه و برنامه های پرورشی مدرسه ، روضه هایی از داستان عاشورا که برایش می گفتم و می خواندم در به وجود امدن این علاقه ی شدید بی تاثیر نبوده است، البته که بچه ام در یک سالگی وقتی رفته بودیم واحد بغلی روضه، وقتی خانوم جلسه شروع کرد به روضه خوانی آنهم چه سوزناک، نیکان پا شد و با اهنگ سوزناک روضه رقص یا همان حرکات موزون در کرد که البته الان هم رقاص خوبی هست و هم به شدت عاشق امام حسین علیه السلام و یارانش</div><div style="text-align: justify;">خلاصه که امشب کلیپ پخش نشده از مختارنامه ( قسمت عباس بن علی علیه السلام و مشک و قطع شدن دستانش) را دید و شروع کرد به ریز ریز گریه کردن و بعدش گریه اش شد های های، با دیدن این صحنه ها از نیکانم، بابای نیکان هم شروع کرد اشک ریختن و ایضا مامانش</div><div style="text-align: justify;">بعد دیگه اونقدر ناز و نوازش کردیم که بغض شکسته اش تمام شد ، من و بابای نیکان هر دو به هم گفتیم که به داشتن این پسر که معجزه ی الهی در زندگی ما بوده ، افتخار می کنیم، خدا کند وظیفه مادری و پدری مان را درست انجام دهیم تا شرمنده ی نیکان و خدای نیکان نباشیم&nbsp;</div><div style="text-align: justify;">من یادم نمی آید آخرین بار چندسال پیش رفته باشم دیدن دسته و زنجیرزنی، از وقتی خودم فهمیدم و عقلم رسیده با دیدن فیلم عزاداری، خواندن کتاب های مربوطه یا مجلاتی که شماره نامه ماه محرم داشتند عزاداری در خلوت کرده ام&nbsp; ولی اگر جایی هم روضه دعوت بودم اگر در توانم بوده رفته ام و البته که بعد از بچه دار شدن ، آن هم به حداقل رسیده، چون من بلدم تنهایی برای امامم عزاداری کنم و البته به شیوه ی خودم که شاید زیاد هم درست یا غلط نباشد.</div><div>فقط اینکه امشب بیش از هر زمانی به وجود نیکانم افتخار کردم و امیدوارم همیشه بهش افتخار کنم</div> text/html 2020-08-29T11:27:22+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی نیکان چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹ http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1098 نیکان چهارشنبه ۵ شهریور ۹۹.... <div>نیکان پنج شنبه&nbsp; ۶ شهریور ۹۹و ......ادامه دارد فعلا&nbsp;</div><div><br></div><div>این دو خط بالا رو نوشتم برای خودم که تاریخ یادم بمونه، چیزی نیست&nbsp;</div><div><br></div> text/html 2020-08-28T19:25:32+01:00 almasezendegi.mihanblog.com طیبه ، تی تی نیکان حسینی ام http://almasezendegi.mihanblog.com/post/1097 <img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://uupload.ir/files/xa9x_۲۰۲۰۰۸۲۸_۱۰۰۶۰۴.jpg" alt="">