پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

سلام بر و بچ
خوبین
چیزایی که هنوز ننوشتم رو خلاصه بگم.
کلاس های آنلاین زبان برای نیکان شروع شده، از کانون زبان ایران  و بد نیست چون سرعت مودم خونه خیلی خوب نیست
جمعه 17 مرداد علیرضا کوچیکه پسر عمه مهناز و امیرحسین پسر عمه شکوفه ی نیکان اومدن و تا پاسی از شب با نیکان بازی کردند و بسیار روز خوبی بود.من هم باهاشون بازی کردم (فوتبال،هفت سنگ ،وسطی ) و من مثل مهمون های رودرواسی دار ازشون دم به دقیقه پذیرایی می کردم و می دونستم خیلی بهشون خوش می گذره، همون شب از مامانشون قول گرفتم چهارشنبه 22 مرداد هم بیان خونه ی ما

چهارشنبه اینا دیر اومدن ،نیکان تو واتساپ به امیرحسین گفته بود بیایید و علیرضا کوچیکه قهر کرده بود که تو فقط امیر رو دعوت کردی، من خودم به علیرضا زنگ زدم جواب نداد و خواهرش مهسا گفت مامانم خوابه و علیرضا حاضر نیست بیاد حرف بزنه
زنگ زدم شکوفه که دیدم دندانپزشکیه برای امیرحسین و گفتم برو علیرضا رو هم بیار چون می دونم به خود بچه ای که قهر کرده بیشتر سخت می گذره گفت تو اذیت میشی گفتم برو بابا باید شب هم بمونند که گفت طیبه جان میاریم ولی شب باید برگردن چون ما اخلاق داداش دستمون هست اینقدر هم از حسین جلوی ما الکی تعریف نکن ،ما استانه ی تحملش رو می دونیم و ...این حرفا

عصر هم خیلی دیر اومدن اما هم امیرحسین هم علیرضا و هم خواهرش مهسا اومدن.
دوباره براشون مهمون بازی درآوردم و وسط بازی هاشون که حسابی عرق می کردن شربت آلبالویی که خودم درست کرده بودم و یه بار هم شربت زعفرون آبلیمویی دادم ،میوه  براشون مدل دار و تزئین می کردم که خندیدن گفتن چرا برامون پوست می کنی تزئین می کنی که گفتم خب عادت کردم برای نیکان همیشه این کار رو می کنم می گفتن خدا بده شانس ، ما باید خودمون بریم از یخچال برداریم بخوریم و منهم به مسخره گفتم وااای چقدر سخت،خسته نمیشید ؟ که ترکیدن از خنده

بیشتر به پسرها خوش گذشت و زیاد مهسا رو به جمع خودشون راه نمی دادن،دلم سوخت براش ، من هم کارم زیاد بود و شام هم که الویه خورده بودن اومده بودن ولی من کوفته قلقلی درست کردم و آخر شب بهشون دادم خالی خالی خوردن و خیلی هم از مزه اش تعریف کردن و همش می گفتن چرا نیکان اصلا هیچی نمی خوره و باید دهانش غذا کنی،اگه تو مامان ما بودی خیلی به ما بیشتر خوش می گذشت که گفتم حرف بد نزنید خودتون مامان دارید و خدا نگهدار مامان هاتون باشه ولی بچه ی من اینجوری بار اومده دیگه ،ایشالا بزرگ بشه درست بشه

امیرحسین خیلی خیلی سفیده و برق می زنه و علیرضا صداش می زد سفید برفی که حرصش رو دربیاره ،گفتم امیر سفید برفی که حرف خوبیه کاش همه به من بگن سفید برفی ،علیرضا کوچیکه می گفت زن دایی پسرا بزرگ بشن سفید برفی و سیندرلا و اینا مثل فحشه یعنی سوسول ،یعنی آفتاب مهتاب ندیده و ننر

امیرحسین هم علیرضا کوچیکه  رو با حرص صدا میزد سیاه آفریقایی و علیرضا می گفت جووون بله و خیلی هم افتخار می کرد  که این مدلیش دیگه ندیده بودم


دیروز چندبار صبح بیدار شدم ولی سردرد شدید داشتم و دوباره می خوابیدم تا اینکه یک ربع به 12 ظهر بیدار شدم و برنج دم کردم و ناهار خوردیم .بیدار که شدم فهمیدم مامان دل درد داشته و دیشبش بردنش بیمارستان فعلا بستریه و صبح جمعه دیگه سی تی اسکن و آزمایش و این حرفا و خداروشکر هیچیش نبود و عصر نشده مرخص شد و رفته بود خونه ی آبجی سارا

منم که با سردرد وحشتناک بیدار شده بودم تا دلتون نخواد پی در پی مسکن می خوردم دوتا دوتا ولی اثر نمی کرد و هی هم نسکافه می خوردم ،آخرش دوتا گاباپنتین خارجی خوردم و روش هم دوتا آلپرازولام یک که بالاخره بهتر شدم و ساعت 5 با نیکان دوتایی رفتیم خونه آبجی سارا و تا برگردیم خونه ساعت شد نه و نیم و دوباره رفتم روی دور تند و هی کار کردم و کار کردم تو خونه

امروز دوباره با سردرد  نسبتا شدید بیدار شدم و بعد صبحانه کدئین انداختم ولی اثر نکرد،از شانس کار هم داشتم و کاره هم یه کار آسون بود ولی نمی دونم چرا پیش نمی رفت
الان دیگه تقریبا آخر وقته و ساعت یک و نیم هست ،خسته شدم و کارم رو گذاشتم باقیش فردا انجام بدم.فردا هم روز خداست،ایشالا بدون سردرد زود انجام میدم.کار یک ساعتی رو از صبح  نتونستم تموم کنم


پارسای جان پرسپولیسی هم زنگ تفریحم بود، یعنی بدجور عاشقشما....خیلی زیاد.هزار ماشالا به این پسرک خوش اخلاق و خندان ما


وقتی می خوام درباره شما بنویسم زود میرم به دورترین خاطره ها و کودکی، نمی دونم بر اثر شنیدن زیاد این داستان از خاله و مامان و دخترخاله بوده که من فکر می کنم یادمه یا واقعا یادمه، چون خیلی ذهنم واقعی نشون میده حتی رنگ گهواره ای که خیلی ساله نیست و بعد از من مال آبجی سارا بوده و بعد بخشیده شده به بچه ی دوست مامان و دوباره اونهم بخشیده به کسی...از موضوع خارج نشیم، یادم میاد هنوز یک سالم نشده بود و به فرمایش اطرافیان ۷ و ۸ ماهه بودم که دخترخاله ام امیده داشت گهواره ی ننو شکل اما با تشک و پتوی کرمی رنگ رو تکون می داد که با یکی از تکون هاش کوچولوی توی گهواره  ی ننویی که من باشم افتاد زمین و گریه کرد، یادم میاد اتاق به نظرم خیلی تاریک میومد و من از درد که نه ، از تاریکی ترسیدم و گریه کردم و دخترخاله ام امیده الفرار
مامان قشنگم ، چشمهای خوشرنگ سبزت،پوست بسیار سفید و براقت ( هنوزم) همییشه از کودکی همراه با مهر و محبت بی نهایتت فداکاری های بیش از اندازه ات همیشه باعث می شد از کودکی ساعت ها به شما  خیره بشم و یادمه همیشه سوال می کردم چرا چشم من  زاغ نیست، سبز نیست، آبی نیست ؟ و شما می گفتی در عوض بانمک ترین بچه ی منی،تو سبزه ای(خداییش من  سفیدم مامان ، نسبت به خود و اون یکی بچه هات کمتر سفیدم، مامان چقدر غصه می خوردم که سفید نیستم)
مامانم یادتون میاد تا وقتی بابا بود من تمام عشقم برای بابا بود و درصد کمی که همونم اندازه اش قابل وصف نیست به شما اختصاص می دادم، یادتونه چقدر من و بابا عشقولانگی داشتیم و شما با مسخره های شیرینتون اذیتم می کردین
مامان قشنگم نمی خوام دونه دونه خاطراتم  رو بنویسم فعلا اما اول عذرخواهی می کنم که از بین شما و بابا ، همیشه بابا رو ترجیح دادم و به  زحمات و محبت های شما پاسخ مناسبی نمی دادم اما شما همیشه  و همه جا همیشه مورد تفقدم قرار می دادید.پوزش مامان خوشگلم
...
...
...
بیاییم به سالهای نزدیک تر ، سالی که بالاخره ترس بسیار زیاد واضطراب همه ی عمرم تا ۸۴ از اتفاقی که ازش وحشت داشتم افتاد  و من شکستم، کاملا شکستم 
یک مدت زیادی طول کشید تا بتونم سرپا بشم و همش تعحب می کردم چطور بعد از بابا زنده موندم ،وقت های زیادی شبانه روز سیل. اشکم روانه بود ، منی که برای بار دوم شکستم و این بار خیلی سخت، بار اول وقتی بود که ازدواج کردم ولی خب به هرحال می تونستم گاها ببینمش و ببوسمش  و شارژ بشم
به هر حال با اینکه هنوزم که هنوزه داغ پدر روی دلم هست ، رفتم پیش دکترهای مختلف برای سردردهای بسیار شدیدی که داشتم و هر بار گاها یک ماه طول می کشید خوب بشم. دکترها همه کارکردند.عکس، ام آر آی و ..ولی هیچیم نبود و دست آخر میگرن تشخیص دادند 
داروهای میگرنم رو که خوردم وزنم که به خاطر از دست دادن پدرم از ۴۵ به ۳۷ رسیده بود در ۳۱ سالگی ، رو به افزایش کزد، سردردهام کمتر شدند والبته که در این مدت استرس و اضطراب که از بچگی به خاطر پدر داشتم تبدیل شد به اضطراب از دست دادن مادر، 
اگر اشک امانم بده می نویسم،به قول نادر ابراهیمی ؛ آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست
مادرم ، عزیزم، بهترینم برای نوشتن از تو نمی دانم چه کلماتی  بنویسم که لیاقت داشته باشند درمورد شما گفته شوند و حق مطلب ادا شود، واقعا واژه کم دارم..
مادرم فقط بدان از لحظه ای که از پیشت می روم دلتنگ و بی قرارت هستم تا روزی که دوباره موعد دیدار شود، مامان ایثارگر  بسیار بسیار مهربانم  نمی دانی گاهی چقدر برای دردهای کمر و پاهایت اشک می ریزم در خلوت خودم و خودم، ولی نزد تو که می آیم همان طیبه ی قبلی و شیطون و پر انرژی و امیدبخش و خودلوس کن می شوم، اونقدر قربان صدقه ات می روم که خسته ات می کنم ولی بالاخره حسابی با خل و چل بازی هام خنده های از ته دلت را می بینم و می شنوم و دیگه دست از سرت برمی..نه... بر نمی دارم ، حالا وقت می دهم  درد و دل کنی و هی من جمله های مثبت و امیدبخش و  شاکرانه به درگاه الهی می زنم ، اونقدر که می گویی آره دختر دیوونه ی من ، تو راست میگی  و هیچ چیزی زیاد اهمیت ندارد که غصه بخوریم یا کفر کنیم یا نق بزنیم، خداروشکر همه ی بچه هایم اهل و صالح اند و باعث افتخارم و همبشه هم پشت بندش می گویی ولی تو باید دکتر می شدی ، کم عقلی کردی دختر ، یا ...چرا راه دور برویم همین دیروز پنج شنبه که کنارت بودم گفتی باید همون ۱۸ سالگی با محمد همسایه که اونقدر زیاد دوستت داشت ازدواج می کردی و بعد ادامه تحصیل می دادی، گفتی محمد نوه دار شده ولی تو هنوز فقط یک پسر کوچیک داری  و من چقدر از همین حرفات سوژه درآوردم و خندیدیم و گفتی تو هیچوقت جدی نبودی فقط روزی که شوهرت  رو قبول کردی ، کمی جدی بودی و البته من به عنوان مادرت و شناختی که ازت داشتم مطمئن بودم تو  همون موقع معایبش رو فهمیدی ولی قبولش کردی
مادر مادر مادر به جای همه ی سالهایی که بابایی بودم و تو به عنوان یه مامان بچه لوس کن  ، فقط باید برنامه ی درسی فردا و شستن لباس ها را انجام می دادی  و مطمئن  می شدی که ما کم و کسری نداشته باشبم  ، این سالهای بعد از ۸۴ بوسیدمت و نوازشت کردم و سعی کردم باعث افتخارت باشم نه سرافکندگی ولی ببخش واقعا حال و حوصله نداشتم دوباره از اول درس بخوانم و این بار به جای حل کردن معادلات و انتگرال های چندگانه دیفرانسیل و معادله های چندمجهولی بروم سراغ زیست و درس های تجربی و کنکور بدهم شاید پزشکی بیاورم
مامان بسیار  زیبا و بلورین من ، می دانی خیلی وقت ها توی ذهنم باهات حرف ها می زنم  و گاهی اشک می آید سراغم و گاهی هم خنده روی لب هایم
باز هم از تو که رویایی ترین مخلوق خداوندی خواهم نوشت، حالا  که من هم مادرم  ، خیلی بیشتر از قبل درکت می کنم  و می دانم تمام کوتاهی ها و قصوراتم را می بخشی، تو بسیار مادری، بسیار و پررنگ، بسیار و غلیظ مادری و مرا می بخشی.دوستت دارم مادر، الهی دورت بگردم، الهی سالم باشی  و نیاید روزی که من باشم و تو نباشی، همیشه باش مادر ، همیشه باش عشقم
خدایا مثل همیشه من جز خنداندن و چرت و پرت گویی چیزی ازم بر نمی آید ، لطفا خودت حواست به گل زیبای زندگیم "مادر "باش.از همین جا خدا جان می بوسمت و می دانم اگر تو بخواهی همه چیز ممکن می شود.خدایا مرسی 


باید بگم که هنوز روزی ده هزار گام تند تند راه میرم و هر روز در دومرحله ،عصر 5000 و بعد از شام 5000 ،شام هامو سوپ می خورم ولی سوپم خیلی پرملاته گمونم بیشتر از بقیه غذاها چاقم می کنه

پاهام درد می کنه که دیگه پماد ویشکا می زنم

روزای اول بدون کمربند طبی راه می رفتم کمرم هم در می کرد ولی باقی روزا با کمربند طبی راه میرم که به دیسکم هم آسیب نزنه چون به هرحال دکتر گفته بود از گردن تا کمر پر از دیسک های ریزو خفیف هستی و باید خیلی مواظب باشی

پریشب یعنی شنبه شب هم سالم خوابیدم ولی صبحش یعنی دیروز یک شنبه  مریض بیدار شدم ،چقدر زیاد و بد ،سرم و چشمم در آستانه انفجار بود ولی کار هم داشتم و من هیچوقت به بهانه ی سردرد و اینا نشده که کار ارجاع شده به من رو انجام ندم.با همون حال بد چندتا کار انجام دادم ،با پسر ملی هم عشق کردم،منصوره و ناهید که امور مالی هستند تو طبقه ی ما یه سر دو دقیقه ای اومدن پیش ما و خوابی که چند روز پیش دیده بودم تعبیر شده انگار و گفت راستش صدف جزو گزینه هام بود ولی قطعی نبود که الان دیگه قطعیه


مرضی اینا اسباب کشی کردن رفتند پردیسان،مامان و آبجی من اونجان،ملیحه اینا هم دارن تا چند وقت دیگه میرن پردیسان یعنی دیگه همه کس و کارم میفته پردیسان،داداش بزرگ خودم هم پردیسان هست

دیروز اونقدر حالم بد بود که یه عالمه قرص خوردم و رسیدم خونه خوابم برد ولی دوساعت بعد دوباره با همون سردرد بیدار شدم ،هی صبر کردم خوب بشم نشد آخرش پا شدم دوتا گاباپنتین 300هم انداختم بالا و کم کم حس کردم می تونم راه برم ،پا شدم ظرفای ناهار رو شستم و چای دم و اینا...بعد کارای شام درست کردن و در مدتی که عذا روی اجاق پخته می شد  پیاده روی کردم 5000 تا رو رفتم و کم کم حالم بهتر بود اما کامل خوب نشدم

بعد از شام هم کارای خونه و ستمال کشیدن و کارای آشپزخونه رو انجام دادم و بالاخره وقت پیدا کردم و دوباره پیاده روی اما این بار نتونستم تندتند راه برم ولی  5000 تا رو رفتم.
امروز صبح هم ساعت 5 صبح بیدار شدم و پاهام خیلی درد می کرد کیسه آب گرم پر کردم دوتا و  گذاشتم روی پاهام

احتمال میره اگر کار بهم ارجاع بشه دوباره سردرد  بگیرم ،البته اونقدر کافی میکس می خورم که مجبور نباشم مسکن بخورم و اصلا پیشگیری می کنه از سردر برای من.
دیروز گمونم حدود  20 تا کافی میکس خوردم

فعلا روز خوبی داشته باشید
راستی هر روز هم با پارساجانمون خوش می گذرونیم.این روزا کارم زیاده ولی دلیل نمیشه زنگ تفریح نداشته باشیم. وقت هایی که نازپسرمون بیداره ، ما باهاش بازی کرده و خوش می گذرونیم.بسیار بچه ی خوبیه

امروز هم کار بهم ارجاع شده بود و بدون سردرد خداروشکر انجام دادم و فرستادم برای امضای رئیس


بچه ها یه چیزی میگم شاید خنده تون بیاد

من این چندسال اخیر هی این ور اون ور می خوندم بعضی ها نوشته بودند امروز ۱۴۰۰۰قدم راه رفتم یا  ده هزار قدم و اینا و با خودم فکر می کردم مردم چه حوصله ای دارن، پیاده روی کردنی، تعداد قدم هاشون رو می شمرن. تا اینکه اسفند ماه که رفته بودیم خونه ی عمه شکوفه ی نیکان ، حرف می زدیم با بقیه عمه ها که من تازه فهمیدم اینا نمی شمرن و این یه قبلیت تو گوشی هست که راه میری واست می شمره و اسمش گام شماره
و به شکوفه اینا گفتم نمی دونستم و خیلی با هم به من خندیدیم یادش به خیر چه قدر اون روز خوش گذشت، در واقع من همیشه با عمه های بچه ام بهم خوش می گذره حتی بیشتر از حضور در جمع خواهرهام چون عمه های بچه ام شادترن و سرخوش تر و منم یه ادم خجسته که کلا خیلی می خندم و مامانم بهم میگه طیبه دیوونه و من قربونش میرم و بازم می خندم
بگذریم
دیروز تصمیم گرفتم ببینم این گام شمار کجای گوشی هست که نیکان گفت من می دونم و برام اورد پ مم عصری از ساعت یه ربع به شیش تا شیش و نیم راه رفتم تو خونه به اندازه ۵۰۰۰ قدم  و بعد از شام هم از ساعت نه و نیم تا ده و نمی دونم چند دقیقه هم ۵۰۰۰ تا دیگه راه رفتم، بگذریم که اپارتمان کوچیکه و من همش به بن بست می خوردم و تازه دیشب فهمیدم تخت ما و تحت نیکان اضافه هست، کمد نیکان اضافه هست، حموم باید نیم در نیم متر می شد واسه دوش ایستاده و خیلی چیزای دیگه چون واقعا در پیاده روی خونگی همش باید دور می زدم ( حالا خوبه من به جز لباس و کیف و کفش) به هیچی علاقه ندارم و هیچی تو خونه مون نداریم ، البته مبل ها هم اضافی هستند
امروز برخلاف جمعه های دیگه که ساعت ۱۲ طهر بیدار میشم ده و نیم بیدار شدم و الان خمیازه داره منو می کشه، دهنم درد گرفت و الان ساعت حدود ۱۰ دقیقه به ۳ عصر هست.
دیروز که راه رفتم حالا پاهام خیلی درد می کنه و نمی تونم دوباره پیاده روی کنم، خوابم هم نمی بره چند دقیقه پیش بروفن انداختم بالا که درد پاهام خوب بشه و بتونم پیاده روی خونگی کنم و دوباره هی دور بزنم 
ولی عزمم جدی هست، باید هر روز پیاده روی کنم با گام شمار( چه باکلاس) و زمان هم بگیرم که تندتند راه برم ببینم این قلمبه ی لامصب شیکمم کی میره
دیروز رکورد زدم در حمام رفتن و سه بار دوش گرفتم ، دوبارش بعد از پیاده روی هام و یه بارش هم بعد از شستن دبلیوسی
ببینم کی پادردم خوب میشه که بیام و بنویسم، اونقدر تایپ کردم که دستم هم درد گرفت.فعلا 

بعدا نوشت ساعت ۱۱ شب: 
اونقدر راه رفتم و دور زدم تو خونه که الان گیج و ویجم.
من باید موفق بشم
الان رفتم رو وزنه دیجیتالی ۶۳ نشون داد و نیکان رو ۲۷
یعنی من ۶ کیلو اضافه دارم .فکر می کردم ۶۰ باشم ولی زیادترم.جهندن دیگه، بیشترباید  فعالیت کنم .آقای امپراطور حسین تمام تلاشش رو می کنه که من منصرف بشم ، می فرمایند تو راه میری دور می زنی من سرم گیج میره و باز می فرمایند جمع کن این بساط رو 
ولی به لج امپراطور که نه...بلکه دیکتاتور حسبن حتما ادامه میدم ، نهایتش میرم خبابون راه میرم که حسین بیشتر حرص بخوره
زن موفق زنی هست که با ممانعت و سنگ انداختن شوهرش جلوی پاش بازم ادامه بده.حالا ببینید اگه نشدم ۵۷
اصلا دیگه غذا خیلی کمترمی خورم.ناهار رو که تو اداره کنار نیکان  می خورم نمی بینه، اگه چندروز به گرسنگی غلبه کنم و چیز زیادی نخورم قطعا معده ام عادت می کنه
الان که هرچی چشمم می بینه دلم می خواد بخورم اوف بر من،من باید پیروز بشم



دوشنبه ملی اومد  اداره و کلید اتاق سابقش رو داد به من و هماهنگ کرد که سه شنبه میز و بند و بساطش بیاد اتاق من.خب دیروز همه ی کارها انجام شد ، یک سری هم ملی وسایل برای بچه اش از خونه آورده بود و من و نیکان خیلی وقته منتظر چهارشنبه ۸ مرداد بودیم
صبح که رسیدم اداره و اتاقم دیدم به به ملی اومده و پارسای ۹ ماهه پرسپولیسی ( باید پرسپولیسی باشه،) تو اتاق هستند .کلی خوشحال شدیم و نیکان هم نخوابید ، اما من لازم بود حتما برم بیرون از سازمان ، بانک کار داشتم ، کارتم مسدود شده بود و باید می رفتم
ساعت هشت صبح با تاکسی رفتم به نزدیک ترین شعبه به محل کارم  یک ساعت بعد هم برگشتم.آخه نمی صرفه جای پارک پیدا کنی و ماشین ببری، تاکسی خیلی راحت تره
وقتی اومدم نیکان خوابش برده بود، چندتا از خانوم ها زنگ زدن که ببینند ملی اومده،  بعدش با ماسک و حفظ فاصله اجتماعی چند دقبقه اومدن اتاق ما دیدن پارسای پرسپولیسی و رفتند
بسیار بچه ی خنده رویی هست البته فقط با خانم ها ، به اقایون اخم می کنه ، بهش گفتیم با منصوره خیلی مهربون باش پسر چون به زودی صدف خانوم  رو به دنیا میاره و ممکنه در اینده باهم فامیل بشید
بعد ملی جلسه داشت، ملی فوق لیسانس نرم افزاره و با بچه های انفورماتیک و شبکه جلسه داشت که من خیالش رو راحت کردم که بچه با من و رفت طبقه ی اول
اتاق که ساکت شد ، و بچه بغلم بود ، سرش رو گذاشت گردنم و من هم گنجیشک لالا خوندم و همزمان داشتم امار رو عملکرد رو کار هم می کردم با اکسل و ورد   و ... که نیگاه به بچه کردم دیدم چه خواب عمیقی و آروم بردم گذاشتم تو تشکش و پتوش روش کشیدم، مامانش از جلسه زنگ زد که گفتم مزاحم نشو، زنگ نزن، بچه خواب عمیقه 
نیکان هم از صبح عاشقانه نگاهش می کرد و حرفای عششقولانه می زد به پارسای جانم
اخ بچه ها نمی دونید چه لذتی داشت بچه کوچولو بغل کردن، اونم بچه ی شیرین ملیحه ، هزار ماشالا مثل گل 
بعد ملی اومد و یه کم شیر داد تا بچه سیر شد و دوباره ملی رفت جلسه و من گفتم کاریت نباشه با خیال راحت برو، فقط نباید رفتن مامانش رو می دید ، بقیه اش حل بود
این بار غذای نیکان که ماکارونی بود گرم کردم و تا گرم شدنش با بچه بازی کردیم با نیکان و بردم لب پنجره ی اناقم تا از طبقه هشتم از پشت شیشه های بزرگ  بیرون رو تماشا کنه و حتی علوم باهاش کار کردم، نخندید جدی میگم ، از یه ساختمون دور از اداره دود میومد بالا به پارسای پرسپولیسی گفتم این دوده ، در واقع کربن هست و پارسا خندید بعدش داشتم بچه به بغل به نیکان ماکارونی می دادم که احساس کردم بچه ام دلش ماکارونی  می خواد بهش دادم ، مزه مزه کرد و بعدش شادی و خنده و دست دست که یعنی بازم می خوام، دوباره هرچی ماکارونی بهش می دادم با عشق می خورد ، بعد با خودم گفتم بذار از مامانش سوال کنم تا حالا ماکارونی داده؟ رفتم اتاق رئیس که ملی اونجا جلسه بود و در حضور جمع از مامانش پرسیدم که گفت نه گفتم داره با لذت می خوره گفت ادویه داره؟ گفتم نه ما که می دونی به خاطر بیماری من اصلا ادویه نمی زنیم( منظورم فلفل بود) گفت بعله از رنگ زردچوبه ی ماکارونیت معلومه ، بعد حمیدرضا که اونهم جلسه بود و خانومش دوقلو بارداره گفت ای بابا بذار بخوره من از الان دارم بچه هامو به ابگوشت عادت میدم و رییس هم گفت عب نداره و منم گفتم نیکان هم ۹ ماهه بود من ماکارونی می دادم
بعد اومدیم اتاق من و ادامه ماکارونی خوردن بچه ها
ملی هم یه ربع بعد از جلسه. اومد و تند تند کاراش کرد و از مرخصی یک ساعت شیردهی بچه استفاده کرد و رفت خونه شون
و من موندم و نیکان  ، نیکان هم گفت جطور تا شنبه صبر کنیم و خیلی بیتابی کرد برای پارسا و با گوشی من زنگ زد به عمه مهنازش و قرار شد بره خونه ی اونا که بازم اخر وقت دوباره به عمه اش زنگ زد و گفت الان بیام؟ ناهارم رو هم خوردم، عمه جوتش هم گفت بیا قدمت رو چشم عزیزم ولی علیرضا خوابه که تا تو بیای بیدار میشه، پس برگشتنی اول نیکان رو بردیم تحویل عمه دادیم و البته نیکان دسته ی گیمش رو هم برد که با پسرعمه فوتبال بزنند تو سیستم

رسیدیم من خوابیدم تو خنکی کولر گازی تا شیش و نیم که بیدار شدم و شروع کردم آشپزی، بابای نیکان زنگ زد به خواهرش و گفتن نیکان و علیرضا و مهسا درخواست استانبولی پلو دادن ، بعد از شام بیا دنبالش ، 
منم الان برنجم دم کشیده و خورش بسیار خوشمزه ی کدو هم درست کردم،منی که تا چندسال پیش از کدو بیزار بودم ولی الان عاشقشم
ساات نه و نیم شب هست و من وقت کردم که بنویسم
امروز اداره خیلی خوش گذشت هم به من هم به نیکان، یه ساعت پیش هم از ملی واتساپی پرسیدم بچه دل درد نشد که ماکارونی خورده که گفت نه خداروشکر تا رسیدم خونه هم خوابش برد تا سه و نیم و ملی  تشکر کرد و پیشاپیش برای بچه اوردن تو اتاق من عذرخواهی کرد  که گفتم برو بابا  و از ته دل گفتم من با بچه عشق می کنم مخصوصا که مامانش تو باشی و بچه هم اینقدر گرم و شیرین و اصلا پیشنهاد من بود که بچه رو بیاره خودمون بزرگش می کنیم ، مدیر مافوق و رییس مستقیم هم فوق العاده خوبند و مشکلی ندارن، خب مهد اداره عملا تعطیله چون همه از کرونا ترسیدن و جایی پیش مامان یا مادرشوهر می ذارن بچه هاشون رو
من خودم هم نیکان رو از یک و نیم سالگی تا دو سالگی یعنی حدود شیش ماه تو اتاق خودم نگه داشتم و تازه کمکی هم نداشتم .البته کار من خیلی کمه ، اما این هفته ای که گذشت خوب بود و کار هم داشتم ، من نه از کار تو اداره خسته میشم نه از بچه داری، این هفته نیکان هم برای گرفتن گزارش عملکرد به رابطین آمار در بخش های مختلف سازمان چندبار زنگ زد و پیگیری کرد و خوشحال بود داره تو اداره کار مفید انجام میده( به هر کدوم از همکارا زنگ می زد اولش خودش رو معرفی می مرد و بعد شماره نامه و تاریخ رو می گفت و درخواست جواب می کرد خیلی مودبانه
ملی هم صبح ها زودتر از بقیه میاد اداره که تو آسانسور با همکارا نباشه و بچه راحت باشه و مریضی از کسی نگیره و ظهر هم وقتی میره که هیشکی نمیره یعنی زودتر ، می تونست ظهرها عین بقیه بره  و پنج شنبه ها تعطیل باشه  که ملی این مدلی انتخاب کرد ساعت کاریش رو
این قانون برای مادران دارای فرزند زیر ۶ ساله ولی منهم استفاده می کنم چون دارای بیماری صعب العلاج و نادر دارم که مشمول این قانون میشم ولی من پنج شنبه هامو تعطیل کردم چون ما سه تایی میاییم اداره و بر می گردیم و نمی صرفه که یک ساعتم رو روزای هفته استفاده کنم
امروز استانداری قم هم اعلام کرد به دلیل گرمای شدید (۴۷ درجه) و به منظور کاهش مصرف برق ساعت کاری ادارات هفت و نیم تا یک ظهر شد و از فردا اجرا میشه که قبلا هفت و نیم تا دو و نیم بود

روز و روزگارتون خوش، فردا هم من و نیکان میریم پردیسان پیش مامان و ابجی صدی
دلم برای مامان حسابی تنگ شده و همچنین فرناز خواهرم
اگر وقت کنم از ماکارونی خوردن پارسای جان براتون عکس میذارم

پنج شنبه نوشت:

 متن این قانون به شرح زیر است:

قانون کاهش ساعات کار بانوان شاغل دارای شرایط خاص

ماده‌واحده ـ ساعات کار هفتگی بانوان شاغل اعم از رسمی، پیمانی و قراردادی که موظف به چهل و چهار ساعت کار در هفته هستند اما دارای معلولیت شدید یا فرزند زیر شش سال تمام یا همسر یا فرزند معلول شدید یا مبتلا به بیماری صعب‌العلاج می‌باشند و یا زنان سرپرست خانوار شاغل در دستگاههای اجرائی موضوع ماده(۲۲۲) قانون برنامه پنجساله پنجم توسعه جمهوری اسلامی ایران مصوب۱۳۸۹/۱۰/۱۵ و بخش غیردولتی اعم از مشمولان قانون کار و قانون تأمین اجتماعی بنا به درخواست متقاضی از دستگاه اجرائی مستخدم و تأیید سازمان بهزیستی کشور یا وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی یا دادگستری، سی و شش ساعت در هفته با دریافت حقوق و مزایای چهل و چهار ساعت تعیین می‌شود.

تبصره۱ـ تأیید میزان و شدت معلولیت توسط سازمان بهزیستی، بیماران صعب‌العلاج توسط وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، فرزندان زیر شش سال با ارائه شناسنامه معتبر و زنان سرپرست خانوار با ارائه اسناد مثبته یا گواهی دادگاه معتبر خواهد بود.


خداروشکر می کنم که حال مریضمون خیلی بهتره ،ممنون از دعاهای خوب همه تون
 هفته گذشته مامان خونه ی آبجی سارا بود،بیمار زمینه ای هست و نباید اونجا می موند،دو روز هم من آوردم خونه مون.از دیروز مریض رو باباش برده  یه خونه ی دیگه ای که دارن و  فول امکاناته و دیگه قراره فعلا با باباش اونجا باشند و باباش بهش برسه.باباش دیگه 4 ماه دیگه بازنشسته میشه که بهش گفتن مرخصی ذخیره زیاد داری و لازم نیست دیگه بیای اداره و دیگه اینم قبول کرده و دربست خونه می مونه

بچه ها من تا قبل از اینکه عزیزدلم مریض بشه مامانم رو می بوسیدم ،بچه ام رو می بوسیدم و فکر می کردم ماها که مریض نیستیم ولی الان خیلی بیشتر از قبل رعایت می کنم ،خواهرام میگن واقعا این بیمارها رسیدگی خیلی زیادی می خوان و چون قبلا اجازه نمی دادن این مریض ها همراه داشته باشند خیلی هاشون تا دبلیوسی می رفتند و مثلا اونجا دیگه نفس کم می آوردن و می افتادن از بین می رفتند


ولی الان اینجا اجازه می دن بیمار همراه داشته باشه (بس که مریض و پرستار فوت کردن) و الحمدلله مریض ما  خیلی بهتره ،هرچند من ندیدمش ولی خواهرم اینا رو میگه

خیلی غصه خوردم برای همه ی اونایی که پیر و جوون و بچه در اثر این بیماری از بین رفتن و خانواده هاشون رو داغدار کردن. یعنی میشه ،یعنی می رسه روزی که این بیماری کلا ریشه کن شده باشه؟ خدایا مردم همه خسته هستند ،باید برای امرار معاش بیرون برند ،همه نمی تونند ماسک پیدا کنند ،الان اینجا ماسک معمولی دونه ای 1800 ،خب طبیعیه که خیلی ها نمی تونند بخرن مگه چقدر درآمد دارن ؟
بعضی ها هم که پولش رو دارند ولی سهل انگار و بدون ماسک همه جا میرن ،ای کاش بدون اینکه عزیزی رو ازدست بدن تفهیم بشند که باید رعایت کنند.دستکم شستن دست ها به طور مداوم

از قضا مریض ما ،پسری بود که خیلی خیلی مراعات می کرد ولی احتمالا اون آقایی که تو محیط کارش تک سرفه داشته و حاضر نبوده ماسک هم بزنه ناقل بوده،شاید هم جای دیگه ،خواهر زاده ام قبل از اینکه بدونه مریض شده به اون آقا شک کرده بود (اون آقا جزو نیروهای خواهرزاده ام حساب میشه) خودش ماسک به تعداد زیاد تهیه کرده بود و برده بود و همه رو موظف کرده بود به ماسک ولی انگار دیگه گرفته بوده و خبر نداشته طفلی

بیایید از این به بعد بیشتر رعایت کنیم .همه مون بیشتر رعایت کنیم  بلکه بتونیم این بحران رو هم به سلامتی رد کنیم.


بعدا نوشت: راستی دیروز به اندازه ی مرگ سردرد و چشم درد ناشی از اون داشتم،یعنی پنج شنبه شب سالم خوابیدم و جمعه با حال بسیار وحشتناک و بد ِ سردردی بیدار شدم،نمی نویسم چندتا و چه قرص هایی خوردم چون هر کی بشنوه و بخونه تعجب می کنه من آدم باشم قطعا فکر می کنه فیل هستم که این همه قرص خوردم و مسمومیت دارویی نگرفتم
عصرش ساعت 5 نیم ساعت با نیکان فوتبال و والیبال بازی کردم که به هردومون خیلی خوش گذشت با اینکه من هنوز حالم خیلی بد بود ولی از لذت بردن بچه ام و شنیدن صدای خنده هاش خیلی خوشحال بودم و اونقدر بازی کردم که خودش راضی شد و گفت مامان حالت بده ،دیگه بازی دوتایی کافیه ،خودم تنها بازی می کنم ،قربون درک و شعورش برم من

حدود ساعت 8 شب بود که حس کردم دارم بهتر میشم ولی دیگه خیلی گیج و ویج بودم پاشدم ماسکم رو زدم و رفتم کوچه یه دور بزنم بیام ،با مخالفت حسین ولی رفتم و قول دادم مواظب باشنم نخورم زمین  و رفتم مغازه ی لباس فروشی خیلی نزدیک به خونه مون و سه تا نیکه لباس برای حسین خریدم و آوردم نشونش دادم ،خوشش اومد و تشکر کرد و برای خودم هم جوراب نداشتم که خریدم
یه کم تو مغازه ی این دوستم (تو خیابون خودمون هستند و هر کدوم بیست متر هم با خونهی ما فاصله ندارند) و یه کم هم تو مغازه ی اون دوستم نشستم البته با ماسک و کمی حالم با خرید و نگاه کردن به محصولات مغازه بهتر شد و گفتم که خرید هم کردم از هر دو مغازه و اومدم خونه ،دیگه خیلی بهتر شده بودم


و اما از عوارض داروهای دیروز اینکه امروز تو اداره هیچ کاری نتونستم انجام بدم چون تا نیم ساعت پیش یعنی ساعت 11 تا نگاه می کردم سیستم چشمام بسته می شد و منم دیدم کار جلو نمیره بی خیال شدم ،ارباب رجوع ندارم که لنگ کار من باشه ،گذاشتم فردا انجام بدم و رئیسم هم گفت مشکلی نداره،امروز هیچ کاری نکن

منصوره اومد اتاقم و برای من و نیکان کادوی سوغاتی آورده بود هر چند قسمش داده بودم با این وضعیت بارداری و اینا هیچی نگیره و خودش رو به خاطر ما به زحمت نندازه ولی بازم محبت کرده بود و کادو آورده بود که انشالا بتونم موقع به دنیا اومدن بچه اش براش حسابی تلافی کنم .


امروز 4 مرداد به قول رئیسم رفیقت هم دیگه داره میاد (8 مرداد مرخصی زایمان ملی تموم شده و باید بیاد اداره و میاد اتاق من) ،خوشحالم
مرضی هم بعد از دو هفته گمونم امروز اومده و خدارو شکر حالش هم خوبه(مشکوک به کرونا بود ولی دکتر گفته بودن تست لازم نیست و خونه استراحت کن)


بعدتر نوشت: مجید اومد اتاقم و درباره دوقلوهای نازنینش که امسال میرن کلاس دهم کمی صحبت کردیم(ماسک داشت) و زود رفت .مجید هم دوقلوهاش بعد از 10 سال خدا بهشون داده و با آی وی اف بچه دار شدند. خدا نگه دار خودش و خانومش و بچه هاش باشه،خیلی آقاست و واقعا برای من مثل داداش می مونه.
بعد از اینکه حسین تومور بگیره و بره روند درمان و .....دیگه با هم رفت و آمد نکردیم چون حسین دیگه زیاد جایی نمی تونه بره  و البته  من و خانوم مجید همدیگه رو خیلی می بینیم تو دورهمی ها،مولودی ها،عروسی ها،روضه ها ...البته الان همشون تعطیله ها ولی دوستای خوبی هستیم برای هم.
مجید از اون همکارای خیلی خیلی مشتی و حسابی و با معرفته.

مجید که رفت ننیکان  ازم پرسید مامان تو چندسالته(می دونه ولی پرسید) گفتم 46 گفت مجید ؟ گفتم 50 گفت مامان به تو میاد 25 یا سی ساله باشی (می خواد مثلا خوشحالم کنه الکی وگرنه 25 دیگه واقعا غلو هست ولی 38 دیگه دستکم بهم میاد،خودم می دونم)
و به مجید میاد 38 یا 39 باشه شایدم 35
فورا زنگ زدم مجید و براش گفتم که نیکان راجع بهش چی گفته ،غش کرد از خنده و گفت خداوکیلی؟ گفتم والا ایناها اینجا نشسته خودش ،مجید گفت دستش درد نکنه که اینقدر باحال نظر میده




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات