پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دیگه الان تو اداره جابه جا بشم یا نه برام مهم نیست. یه مساله دیگه برای یکی از عزیزترین هام  پیش اومده که سخت محتاج دعا هستم.
به زحمت جلوی اشکم رو جلوی حسین می گیرم چون  اگه ببینه دعوام می کنه و کلا اینجوری بلده دلداری بده ، با دعوا ،چون عصبی میشه از ناراحتی های من، دعوا می کنه
بیش از اون چه که فکر کنید ناراحتم
ایشالا ختم به خیر بشه حتما می نویسم

چرا من هیچوقت به درد نمی خورم خدایا؟


یکی از سه مدیریت معاونتی که من در اون قسمت مشغولم تغییر کرد و مدیر بعدی به جاش فعلا به صورت سرپرست میاد.واقعیتش اصلا ابدا ازش خوشم نمیاد چون خیلی خوب می شناسمش.

و اونجور که شنیدم داره از بین بچه های معاونت خودمون دنبال نیرو می گرده برای خودش ،درباره ی من هم سوال کرده و این منو خیلی ناراحت می کنه.

اگر مافوق از خودم بپرسه که رضایت دارم برم اون قسمت یا نه قطعا جواب من خیر هست ولی اگر حکم حکومتی صادر کنه ناچارم برم به مرخصی طولانی مدت چون ابدا نمی خوام نیروی این آقایی که میاد باشم

استرس دارم امیدوارم اصلا من گزینه روی میزش نباشم مطمئنم یک دقیقه هم نمی تونم تحملش کنم ،دیشب از شدت استرس دست هام از تو می لرزیدند زودتر از موقع ِ شب های دیگه ،یه آمیتیریپتیلین 50 خوردم تا یه کم آروم تر شدم

البته من به همه ی گزینه هایی که ممکنه از اون طریق منو ببرن اون قسمت فکر کردم و جواب دارم و آماده هستم که قبول نکنم.

این آقایی که داره میاد نمازش اول وقته به جماعت ،یک سال از من کوچیک تره و به خانم هایی که مثل من تو خیابون و تو سازمان چادر سر نمی کنند به چشم (چقدر جلف) نگاه می کنه اما مشکل من نو نگاه اون نیست ،ایشون بسیار استثمارگر تشریف دارد و 15 سال هم سابقه کار دارند و من کاملا با اخلاق و روحیاتشون آشنا هستم و نمی سازم باهاش،انگار میگن که سفارش شده و دارن یه دفعه یه مدیریت نسبتا مهم رو تو سازمان  بهش میدن.

به حبیب گفتم نهایتا اگر مجبور بودم برم اون قسمت ،تو باید یکی از نیروهات رو بدی به سیدعلی(همین مدیر جدیده) و من میام تو مجموعه ی تحت نظر شما که گفت من از خدامه و خیالت راحت باشه و این حرفا

در هرصورت نیروی زیرمجموعه ی  هر کدومشون باشم اتاقم همینه و هم اتاقیم هم ملی هست و از این نظر مشکلی ندارم
رئیس مستقیم فعلیم(رئیس آمار) هم گفت من که با رفتنت مخالفت می کنم ولی اگر مافوق دستور بده واگذر می کنم به خودت که چطور برخورد کنی و خودت باهاش صحبت کنی

الان این جقله که من می دونم اصلا جرات یه امضا با نام خودش رو نداره چطور می خواد بیاد تو این قسمت مهم و به حاج احمد که دو سال دیگه داره بازنشسته بشه دستور بده،دیروز به احمد گفتم اگه تنها خودت باشی و سیدعلی نمیومد باز من شخصا به خاطر شخصیت خودتون میومدم و در بست تو اداره در خدمتتتون بودم اما اصلا نمی تونم تصور کنم که با وجود سیدعلی بتونم بیام قسمت شما و بهش گفتم اگه درباره ی من از شما تحقیق کرد بگو بسیار نیروی بی سواد و به درد نخور و مریضی هست که همش تو استعلاجیه و این خانم نیرو نمیشه واست.

الان این چندنفر که باهاشون صجبت کردم راجع به این موضوع همش میگن چرا اضطراب داری ولی من دست خودم نیست ،اونقدر که هم کار اون قسمت رو دوست ندارم(گرچه قبلا حدود 9 سال اونجا بودم علیرغم میل باطنیم و به دستور مافوق) ولی من از میلیون ریال و میلیارد ریال و ...سر و کله زدم با ارقام بودجه ای خوشم نمیاد  .از کار نمی ترسم ولی از این آدم می ترسم چون می شناسمش که چه آدم زیرآب زنی هست ،ده تا انگشتت عسل کنی بذاری دهانش آخرش هم گازت می گیره

سیدعلی فقط درباره ی من حرف نزده انگار،درباره ی بچه های دیگه هم سوال کرده ولی اونا نمی شناسنش که اضطراب ندارن ،من می شناسمش که چه جونوریه این سید 





امروز مرخصی ساعتی گرفتیم و من و نیکان دوتایی رفتیم مدرسه و کارنامه اش رو گرفتیم که الحمدلله دوباره همه ی درس هاش" خیلی خوب "آورده بود.
بعدش یه جور شکلات قلبی خوشگل برای نیکان و همچنین پسر رئیس مستقیمم گرفتیم و یه جعبه شیرینی نخودچی ریزها هم برای مافوقم و اومدیم سازمان و اونها هم ازمون تشکر کردند.هم رئیسم و هم مافوق خیلی خیلی خوبند و همیشه هوامو دارند و احساس می کنم شکلاتی که برای پسر رئیسم گرفتم خوبه ولی باید برای رئیس هم یه جعبه شیرینی می گرفتم که قصد دارم عصری از سرکوچه مون بخرم و فردا براشون بیارم.اونها البته هیچوقت ِ هیچوقت ،توقع ندارند ولی با یه جعبه کوچیک شیرینی فقط می خوام بهشون بگم که قدردان محبت هاشون هستم.

و یه خبر خوب دیگه اینکه به زودی ملی میاد و تو اتاق من مستقر میشه و این اوج خوشحالی برای نیکان محسوب میشه،نیکان بسیار ملی و بچه اش رو دوست داره(من هم دوست دارم)
قبلا چندبار به چند روش گفتم که مرضی رو بیارن اتاق من اما انگار مافوق گفته تو اتاق رئیسش باشه بهتر و بیشتر و زودتر به کارش مسلط تر میشه ولی حالا هم از اومدن ملی خوشحالم

از دوستانی که خیلی جوون تر از من هستند و زیاد دوستشون دارم منصوره،ملی ،مرضی و ریحانه هستند که ریحانه بعد از ظلم هایی که در حقش شد الان قسمت امور  رفاهی کارکنان مشغوله و خداروشکر جاش خوبه(هرچند مدرکش مهندسیه) ولی منصوره و مرضی و من و به زودی ملیحه  و پسرکوچولوش طبقه هشتم هستیم.
و بچه های قدیمی هم که همه شون دوست دارم مخصوصا معصوم که اونم طبقه همکف هست و سیده اکرم و بقیه رو هم دوست دارم مثل لیلا مثل اَفی(افسانه) مخصوصا طاهره که مدیر اموراداری مون هم هست .طاهره که ماهه ...ماه..از قدیمی ترین دوستام تو این اداره افی(افسانه) و طاهره هستند

امروز دیگه سردرد ندارم ولی خیلی خوابالود بودم، تو ماشین که داشتیم می رفتیم مدرسه ی نیکان چشمام بسته می شد ولی آهنگ شاد گذاشتم تا سالم بریم و بیاییم.
دو روز هم هست مرضی نیومده ،یه پیام بدم ببینم چرا؟ دردکمرش گرفته یا شاید خونه پیدا کردند و دارن اسباب کشی می کنند.

نوشتم آهنگ تو ماشین یادم افتاد بنویسم گاهی که با نیکان دوتایی جایی می ریم یا با باباش سه تایی (به  جز امروز صبح) و آهنگ می ذارم بعضی از آهنگ ها هستند که دلم نمی خواد دیگه برسیم خونه  چون دلم می خواد همچنان تو ماشین در حال حرکت باشیم و خواننده برامون بخونه این حس تو خونه اصلا دست نمیده ،این بعضی از آهنگ هایی که گفتم رو فقط تو ماشین دوس داری چندین بار پشت سر هم گوش کنی

دیشب بعد از نمازمغرب و عشای مسجد(من که نمیرم مسجد ولی مسجد دم خونه مون هست) زنگ واحدمون رو زدن باز کردم دیدم عه واحد روبرویی که مستاجر بودن و دو ماه پیش رفتند ،زهرا خانوم اومده بود دیدنم و می گفت دوبار دیگه تا اینجا اومدم ولی خونه نبودید (گوشیش رو تو روستاشون جا گذاشته ،شماره مو حفظ نبود)
خونه ی جدیدشون خیلی بهمون نزدیکه ولی خب نمیشه زیاد هم رو ببینیم هم کرونا هست هم انگار تو این دور و زمونه آدم احساس مزاحمت می کنه ،مثل قدیم و همسایه های مامان اینا نیست.

زهرا خانوم نیومد تو و دم در با فاصله با هم یه کم حرف زدیم ،دلتنگش بودم و از دیدنش و زحمتش، هم خوشحال شدم و  هم ،چون اون بزرگ تره خجالت زده

دیشب عکس های خیلی قشنگی از یکی از دوستان وبلاگی هم دیدم  و خیلی عالی بود با اینکه دیشب خبلی سردردم بد بود.

خداروشکر امروز سردرد نداشتم باید سعی کنم بازم کمتر گوشی نگاه کنم که مطمئنم یکی از بدترین عوامل سردردهامه.

یه خبر دیگه اینکه شما نمی شناسیدش ولی م.م.م هم خانومش تو راهی داره
تو مدرسه هم آقای ذوالقدری مهربان نبودن که ببینیمشون ولی آقای محمودی آموزگار بسیار مهربان و صبور کلاس اول نیکان بودند و ایشون رو دیدیم و باعث مسرت بود.







https://yekupload.ir/4ebb62564978338e

به دلیل اشتراکات فرهنگی زیاد قم و اسپانیا!!!!!!! ترجمه ی به اهنگ اسپانیایی گذاشتم ، گوش بدید ،قول میدم احساس عشق پاک و زلال بهشتی بهتون دست میده

هیچوقت فکر نمی کردم که با یه بوسه

اینطوری زندگیمو تغییر بدی

درست همونطور که فکر میکردم

شناختنت طرز فکرمو عوض کرد

 

هنوز خاطرات تو رهام نکرده

و من با افسردگیم دارم سر میکنم

این باور که قسمتی از رویاهای توام

شادی رو به من برمیگردونه

 

به خاطر کمی از عشقت

به خاطر ذره ای اززندگیت

تمام هستیمو بهت میدم

فقط به تو

به خاطر کمی از عشقت

 

به خاطر یه بوسه و نه هیچ چیز دیگه ای

به خاطر لمس لبهات

هر شادییی فقط برای داشتن کمی از عشقت

میتونه کوتاه باشه

 

با اینکه میدونم رویاهای من موندگار نیست

تجسمش قشنگه

اگه این عشقو که بهش نیاز دارم به من میدادی

مسکن تمام زخمای من می شد

 

برای زنده بودنم احتیاج دارم

که قلبمو با دروغ فریب بدم

تا خیال کنم مالک تمام بوسه ها و نوازشهات منم

 

به خاطر کمی از عشقت

به خاطر ذره ای اززندگیت

تمام هستیمو بهت میدم

فقط به تو

به خاطر کمی از عشقت

 

به خاطر یه بوسه و نه هیچ چیز دیگه ای

به خاطر لمس لبهات

هر شادییی فقط برای داشتن کمی از عشقت

میتونه کوتاه باشه

فعلا که نتونستم پخش آنلاین اهنگ رو پیدا کنم و کد جاوا که ساختم انگار نمی خونه
بالاخره حلش می کنم ، من فعل خواستن رو صرف می کنم


بعد از چند روز سردرد مداوم و شبانه روزی بالاخره عصر خوب شدم و راحت شدم .خدایا شکرت
ظهر که ناهارم رو تو اداره خوردم تا رسیدم خونه دوتا قرص خواب دادم بالا و یه ساعت بعدش خوابم برد وقتی بیدار شده بودم  دیگه سردردهام کاملا مرتفع شده بود
الهی شکر


سلام
اول بگم که هنوز سردرد دارم و فقط گاهی یک ربع تا نیم ساعت خوب میشه و دوباره می گیره و مسکن هم نهایت یکساعت تاثیر می ذاره که من دیگه بیشتر از دوتا باهم کدئین یا نوافن در روز مصرف نمی کنم.بالاخره خوب میشم دیگه.این جور وقت ها همش خداروشکر می کنم خیلی کم کارم  وگرنه با سردرد میگرنی مجبور باشی تمام وقت پشت سیستم با اعداد و ارقام سر و کله بزنی واقعا وحشتناکه مخصوصا ارقام و اعداد آماری سازمان ما که خیلی حساس هستند

سحر جان ،مامان دوقلوها فرمودن که اول غذاها رو بگید دوم با......که چاشنی و کنارغذاتون اینم آدرس وبلاگشhttp://senatorvakhanomesh.blogfa.com

خودش اینا رو نوشته

آبگوشت با سیر ترشی

ماکارونی با سالاد

استانبولی با همه چی  (انواع ترشی  سالاد...)

کتلت و شامی با خیارشور 

قورمه سبزی با پیاز (خنده ام نداره با هیچی تعویض نمی شه)

کوکوسبزی با سبزی (اینم مایه خنده سعید اما من دوست دارم)

ماهی با سیر ترشی

فسنجون با زیتون پرورده 

قیمه با ترشی لیته

حلیم با شکر(صبحانه هر جمعه مون و هربار دقیقا هربار سعید می گه حلیم توش نمک داره چه جوری توش شکر می ریزی تو!!باباجون دوست دارم خب !!!)

الویه با گوجه و خیارشور و نوشابه 

کباب با ریحون و فلفل تند

عدس پلو با  ماست خیارنعناع یا ماست کشمش گردو

لوبیا پلوبا  ماست یا ترشی

املت با پیاز و سیر



حالا تی تی:

اول بگم بسیار بدادا و بدغذا هستم و دستپختم هم با این حال تعریفی نداره(کلا خیلی مزخرفم)

 


آبگوشت با سبزی خوردن و اگه نبود پیاز

ماکارونی مخصوصا ته دیگش سب زمینی طلاییش  با سالاد گوجه خیار کاهو بدون سس که چاق نشم و سس برای بیماریم ضرر داره  وگرنه عاشق سالادشم با سس فراوان

استانبولی با ته دیگ برنج رو به طلایی با پیاز

کتلت و شامی با سبزی خوردن

قرمه سبزی با خودش

کوکوسبزی هم با ماست و خیار

خیارشور اصلا نمی خورم(مگر کم باشه تو الویه یا سالادماکارونی ،خیلی کم باشه)

ترشی اصلا لب نمی زنم

سیر و سیرترشی و اینا با حفظ فاصله ی اجتماعی و زدن ماسک و ترجیحا فرار از محل وجود سیر و مخلفاتش

ماهی که با برنج سرو بشه ،دیگه غیر از ته دیگه برنج چیزی لازم نداره

خدائیش به اذعان همه فسنجون هام حرف نداره

قیمه هم با سبزی خوردن

کلا زیاد قیمه ای نیستم ولی نیکان عاشق قیمه است

حلیم رو تعجب می کنم بعضی ها بدون شکر می خورن؟؟؟؟


الویه دوست دارم نمی خورم چون چاق می کنه،همچنین نوشابه

کباب با ریحون حتی گوجه هم نمی خوام فلفل هم نمی خوام

عدس پلو با ماست و خیار اگه نعناع پونه هم توش بزم که دیگه محشره،کیشمیش پلویی ابدا ولی نیکان عاشقشه

لوبیا پلو هم دوست دارم با همون ماست و خیار

املت هروقت نمی دونم چی بپزم

شیوید باقالی پلو با گوشت چرخ کرده که بو و عطرش  نیکان رو دیوانه می کنه


درکل تو بیشتر موارد زعفران می زنم چون همچین زنیتی ندارم کدبانوگری ندارم اقلا زعفرون یه بو بَرَنگی به غذاهام میده

پیتزا و لازانیاهام رو هم بچه ام دوست داره


درکل الان مغزم درست کار نمی کنه چون سردرد شدید دارم  ،صبح تو اداره به آینه نگاه کردم دیدم واااای ابروهام چه سریع رشد کردند و چه افتضاح،تا نیکان خواب بود ابروهام تمیز کردم و یه کرم هم که سفید کنندگی نداره فقط پوست رو یک دست می کنه زدم و الان احساس سیندرلا بودن می کنم که چند روزه زن باباش باعث شده سردردهای شدید بگیره و دارو به خوردش میده تا هی چاق چاق تر بشه که لنگه کفشی که باهاش با شاهزاده رقصیده بود به پاش نره و آناستازیا رو بده به پسر پادشاه خاک تو سر زن باباش،حق منو داره می خوره



بعدا نوشت:

راستی همه تون دعوتید به این چالش عشقای من ،خواهرای من ،برادرای من ،همه و همه مخصوصا شما

و یه مطلب دیگه این که من در اثر مصرف داروهای بیماری زمینه ای خودایمنی که دارم چشاییم رو 100 درصد از دست داده بودم و 8 ماه هیچی نمی تونستم بخورم و 47 کیلو شده بودم پارسال این موقع (چشاییم شرع کرد به برگشتن)و کم کم چشاییم برگشت البته الن 50درصدش برگشته کلا وگرنه با این حجم از دارو که مصرف می کنم قطعا گامبالوتر می بودم چون همشون اشتهاآورند وگرنه من ژنتیکم لاغره یعنی خیلی لاغره تو 18 سالگی 49 کیلو بودم تو 45 سالگی 47 کیلو(از دست دادن چشایی) و الان که 46 سالمه 60 کیلو لامصب با قد حدود 162 یا 163 به روایتی

بویایی هم از اول خیلی نداشتم فقط بوی شیرینی رو خیلی خوب حس می کردم و بوی آش رشته و البته بوی نان داغ کباب داغ ها رو ......وای وای وااااااای





دوباره دیشب آخر شب ،نیکان درگوشم گفت؟چی گفت؟
گفت مامان اَ...که هنوز کلمه اش تمم نشده بودم گفتم چی امیرمهدی؟ گفت وااای مامان از کجا فهمیدی گفتم عزیزم من از لحن مامان گفتنت از نوع حرکان بدنت می فهمم که چه درخواستی داری باشه الان پیامک می زنم گفت نه زنگ بزن گفتم مامانی این وقت شب من هرگز زنگ نمی زنم اصلا دیدی من  به آقایون همکار زنگ بزنم؟اونم این وقت شب؟ گدر همین حین پیامک زدم و جوابش هم اومد از حبیب  که به روی چشم  و نیکان دید  خیلی خوشحال شد و بوسه بارونم کرد

صبح که بیدار شدم دوباره سردرد داشتم ،یعنی این چندروز اخیر هرروز با سردرد بیدار شدم و هر روز مسکن خوردم و فقط به جز چهارشنبه که خوابم برد تو اداره هیچ روز دیگه ای خوابم هم نبرد علیرغم اینکه فقط یه بار یه نیم ساعت کار داشتم و بقیه اش کاری نداشتم

الان هم دوتا بچه دارند pes بازی می کنند و خداروشکر سر و صدای شادیشون به پاست.صبحانه هم گفتند نمی خوریم که منم فقط یه تی تاب  چای شیرین بهشون دادم (شیر نیاوردم بودم)
هرجوری سرم درد کنه صدای بچه ها و شادیشون واقعا آرام بخشه ،سرو صدا یعنی سالمند بازی یعنی دستهاشون سالمه کل کل و حرف زدن هاشون یعنی مغزشون فعاله و سالم و همه ی اینها یعنی خدایا شکرت

مسکن هم تو کیفم نیست ،شاید تو کشوی اون یکی میزم باشه ،اگر بهتر نشدم حتما می خورم،اگر نیکان باهام نبود مثلا خونه ی خاله اش چیزی بود نیم ساعت یه ساعت می رفتم پیش یکی از دوستام تو اداره و قطعا بهتر می شدم مثلا پیش لیلا و سیده اکرم که تو یه اتاق هستند یا معصومه جانم ،هم با لیلا اینا خیلی خوش می گذره و می حندیم و هم معصومه که رفیق فاب منه ،بقیه رو هم خیلی دوستشون دارم ولی موقعیت کاریشون طوریه که نمی تونم برم پیششون

دلم هم برای ملی خیلی تنگ شده امیدوارم زودتر 8 مرداد برسه و بیاد اداره  ،باهم برنامه ریختیم که با مافوق صحبت کنه بیاد اتاق من که بتونه بچه اش هم بیاره.

آخ بچه ها نمی دونید شنیدن صدای حرف زدن بچه ام و رفیقش و  صدای خنده های از ته دلشون چقدر لذت بخشه.ماشالا به هردوشون .خداوند به هرکی بچه داده ببخشه و به هر کی هنوز نداده حداقل یکی رو حتما بده ایشالا
 
بچه ها با اینکه بابای نیکان رو خیلی دوستش داشتم اما من با عروسی و رفتن از خونه ی بابام یه تیکه خیلی گنده از وجودم رو از دست دادم و تا بیام به این وضعیت عادت کنم و بپذیرم دیگه بابا نداشتم و بعد از اینکه سال 84 بابا رو از دست دادم تا 90 که نیکان رو داشته باشم واقعا واقعا واقعا زندگی نکردم بدترین روزهای زندگی من بودند اصلا زندگی نبودند که سراسر مردگی بودند هرچند مثل همه می خوردیم و می خوابیدیم و خرید می کردیم و مهمانی می رفتیم و مهمان میومد خونه مون و اداره میومدیم ولی واقعا هیچ خوشی از ته دل نبود یعنی فکر می کردم خوشیم اما بعد از مادر شدن و لذت داشتن نیکان تازه فهمیدم این همه سال  الکی تر  زندگی کردم .

خدایا خودت مراقب همه ی کوچولوها باش و مراقب و پناه دلبند کوچک من هم باش



سه شنبه یکی از همکارای اتاق بغلیم ( حبیب نه ، گمونم اسمش محمد هست) گفت امروز پسرم صبح می گفت منم با خودت ببر اداره بهش گفتم خب میاوردی گفت آخه من سرم شولوغه میاد اعصابش خورد میشه گفتم شما سرت شولوغه من و نیکان خوب رفقایی هستیم فردا بیارش. گفت باشه وقتی نیکان بیدار شد بهش گفتم خیلی خوشحال شد و یادش نبود که علی کیه( من یادم بود) اخر وقت هم رفتیم اتاق بغل و به بابای علی گفتیم حتما فردا علی بیاد که می خواهیم تو اتاق من وسطی هم بازی کنیم و مهم نیست که زیر اتاق من اتاق معاون اداری هست( دوستمه طاهره هست) 
چهار شنبه شد و علی اینا کمی دیر اومدن و نیکان خیلی عصبانی بود و تاب و قرار نداشت .بالاخره اومدن و دوتا بچه بازی کردن ، از بخت خوب یا بد، من کلا خواب بودم به زحمت بهشون صبحانه دادم  با خواب الودگی تمام و سرم رومیز خوابم برد ، بعد بیدار شدم میوه خوردیم دوباره خوابم برد سرم رومیز، بعد وقت ناهار شد دوباره بیدار شدم ولی این بار شارژ بودم و نخوابیدم علی که خودش راحت خورد ولی به نیکان غذا دادم و اونا کلی دوباره بازی کردند نشون به اون نشون که تو خواب های صبحم اونا فوتبال هم کرده بودند و من متوجه نشده بودم، زده بودن سقف کاذب اتاق رو جابه جا کرده بودن من متوجه نشده بودم یعنی هیچوقت این قدر عالی سرکارم نخوابیده بودم ، ظهر هم که اومدیم خونه بعد از ناهار یه خواب خوب داشتم قشنگ احساس عدم مفید بودن بهم دست داد، یه زندگی واقعا انگلی فقط موقع میوه مثل هر روز زنگ زدیم بابای نیکان هم اومد با ما میوه خورد
راستی اینم بگم شب قبلش خیلی سردرد شدید داشتم و تعداد قرص های بیشتری مصرف کرده بودم که خوابم ببره و به همین دلیل فرداش کلا خواب بودم، همیشه اینجوری نیستم 
به همکارم محمد گفتم شانس پسرت علی ، من امروز با اینهمه سر و صدا فقط خوابیدم ( محمد رفته بود ماموریت جلسه اداره کار و آخر  وقت که بچه ها ناهار می خوردند برگشت)
یه شب هم فکر کنم پریشب خواب دیدم همکارم منصوره که الان بارداره و انشالا اخر شهریور زایمان می کنه به سلامتی ، اومده سازمان با بچه ی یه روزه و بچه اش داد بغل من ، من بهش گفتم وااای صدف چقدر شکل خودته  منصوره، لب کوچولو دماغ کوچولو، مومشکی ، دقیقا همون دختری که ناصر شوهرت آرزو کرده بود ، نیکان ناراحت بود تو خواب می گفت وااای مامان  من کادومو نیاوردم مرخصی بگیر بریم خونه من کادومو بیارم منم بهش گفتم عب نداره عزیزم یه روز میریم خونه شون ، منم کادو نیاوردم ، ( اخه نیکان داره تو قلک پول جمع می کنه واسه تولد بچه ی خاله منصوره اش) برای پارسا، بچه خاله ملیحه اداریش هم از خودش کادو داد جداگانه  و کاری به کادوی من نداشت.اونقدر که این چندتا خاله های اداریش از جون و دل براش محبت کردن و واقعا خاله بودن و هی تند و تند هم کادو و هدیه خریدن براش
راستی من اصلا نمیدونم منصوره چه اسمی می خواد برای بچه اش بذاره فقط می دونم  دختره  ولی تو خواب من اسمش صدف بود که من خیلی دوست دارم


تصمیم نهایی بر این شد که کلاس های آنلاین زبان کانون زبان ایران (کودک و نوجوان،ترمیک) رو براش ثبت نام کنیم که ترم جدید که 5 یا 6 مرداد شروع میشه،البته نیکان این رو دوست نداشت چون می گفت مرداد دیره ولی باباش و من به هر طریقی بود راضیش کردیم که این به صلاحته ،خب بچه است حق داره حوصله اش سر بره ولی گزینه های دیگه همه اضطراب آور و ریسک داشت.پسرعمه هاش که تیچر میاد خونه ی عمه شکوفه فرق دارن،اولا که عمه شکوفه خانه داره و شوهرش نرس و تقریبا همیشه شیفت و علیرضا کوچیکه که پسر عمه مهناز هست خونه شون به عمه شکوفه نزدیکه (پیاده نه ولی با ماشین نزدیکه) و معمولا از شب علیرضا رو می برن خونه ی شکوفه می خوابه و صبح تیچر میاد و به هردوشون که همسن نیستند ولی تو زبان هم پایه و هم ترم هستند تدریس می کنه اما من با همون تیچر صحبت کردم و گفت خونه ی مامانش نزدیکه خونه ما هست و یه طبقه ی مجزا دارند و می تونه بیاد اونجا و من و نیکان هم بریم اونجا ،قیمتش هم مناسب بود ،علیرغم خصوصی بودنش از کانون زبان هم کمتر بود ولی بابای نیکان گفت من رضایت ندارم برید جای دیگه و خودم هم نمی تونم کارم رو تو خونه ول کنم برم بیرون و این گزینه عملا کنسل شد ولی اگه می شد چون کاملا خصوصی بود قطعا عالی بود

درباره ی آنلاین هم باید به  تیچر آنلاینش سفارش کنم حواسش جمع به بچه ی شیطونم باشه که شیش دنگ تو کلاس باشه

نیکان  بیشترین ناراحتیش اینه که میگه ژیمناستیک می رفتم هنوخ شون لاین  گرفتم ناقص موند ناچارا،بدمینتون می رفتم ناقص موند چون وقت نمی شد درسام برسم( آخه از فوتبال دیدن عقب می موند و نمی شد و خیلی مهم بود.....به قول نیکان :مامان این الان تیکه بود انداختی؟)

موسیقی می رفتم از گیتار خوشم نیومد(لابد اونم من و باباش مقصر بودیم که یک و ششصد پول گیتار دادیم) الان میگه اگه سنتور بود ادامه میدم که ما گفتیم خیر صبر کن بزرگ تر شو و تصمیم قاطع بگیر .مهم اینه که نت خوانی بلدی و ریتم رو می شناسی

طفللک پارسال اولین سالی بود که کلاس می رفت و به قول خودش بهترین تابستون زندگیم بود و خودش رو با پسرعمه هاش مقایسه می کنه که از کوچیکی میرن زبان و کلاس ملاسای دیگه و مدرسه ی فوتبال  که عشق نیکان هست
من به نیکان قول دادم که اگه کرونا بره و اوضاع عادی بشه برای فوتبال،رضایت باباش رو براش بگیرم.




بچه ها میشه کمکم کنید

بابای نیکان قبلا هم خیلی سخت گیر بود و من تابستون گذشته برای اولین بار(با جسارت و اجازه و اختیار خودم ،بدون اینکه باباش راضی باشه) نیکان رو بردم کلاس ژیمناستیک و موسیقی و بعدش بدمینتون و بعدش دیگه اول دِی به بعد هیچی،از حق نگذریم موسیقی رو راضی بود ولی بچه دیگه نخواست ادامه بده
بابای نیکان خیلی روی من و نیکان حساسه مخصوصا نیکان
بهش میگم الان همه باشگاه ها و آموزشگاه ها خلوتند بذار ببرمش کلاس ،بچه گناه داره بیاد اداره و تو خونه هم تنها بازی کنه،میگه تا کرونا کاملا تموم نشه و از بین نره من اجازه نمیدم  تو و نیکان جایی برید حتی با ماسک و ..

من دوست دارم یه سایتی ،کتابی ، سی دی ...چیزی معرفی کنید برای یه پسر بپه 8/5 ساله که داره میره کلاس سوم و زبان انگلیسی یاد بگیره،لطفا اگه می شناسید راهنماییم کنید.با توجه به اینکه نیکان تا به حال هیچ کلاس زبانی نرفته و صفر هست

خدائیش هم وقتش داره هدر میره هم حوصله اش سر میره ،حالا روزی یه بار با من و یه بار با باباش فوتبال هم بزنه هربار یک ربع ،به نظرتون کافیه؟ نه والا
PES هم بازی کنه با لب تاب، با تبلتش هم کمی بازی کنه ،من چطوری حسین رو راضی کنم به یه کلاسی چیزی
بچه ام واقعا عاشق فوتباله  و من علیرغم بدن ضعیفی که داره من موافقم بره مدرسه فوتبال ولی باباش مخالفه و  خیلی محکم دعوام می کنه و میگه بچه ی منو نبر ،خب آقاجون بچه ی تو بچه ی منم هست ،من دلم می خواد بچه ام به آرزوش برسه و می دونم استعدادش رو داره

حالا اگه یه راهی پیدا کنم بچه ام تو خونه زبان یاد بگیره بازم خوبه، هرچی می دونید برام بنویسید لطفا.ممنونتونم


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic