پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دوست عزیزم که اول اسمت ش هست و کامنت خصوصی برام گذاشتی ، قسم به جان مادرم ، به جان نیکانم و به جان خودم حتما، خیالت راحت، به دیده ی منت،
اتفاقا خیبی درکت می کنم شاید اینحا نتونم بگم چرا ولی اگر ایمیلی چیزی ازت داشتم حتما بهت می گفتم که چرا و چقدر درکت می کنم.تازه حرفای خیلی خصوصی تر دارم که حتی تو ایمیل هم بهت نمیگم چون راز هست ولی بدون که در اون مورد هم خیلی خیلی زیاد درکت می کنم.
اون چیزی که نوشتی به روی چشم.خداوند به خاطر من که نه ، به آبروی بانوی پاک قم حتما اون طوری برات رقم خواهد زد که دوست داری.حاضرم قسم بخورم که بانوی قم هیچکس رو دست خالی برنمی گردونه.آمین
فردا به خاطر تو تا نزدیک حرم میرم و تو هرچی نیت داری رو بعش خواهم گفت هر چند خودت هم از فاصله ی دورتر حتما می تونی با بانو که محرم اسرار هست حرف بزنی
ش عزیزم اشکم الان فقط برای تو دراومد ...فقط


راستی بچه ها چقدر کامنت گذاشتن تو  این وبلاگ سخته ، ببخشید تو رو خدا .ایشالا زودتر درست بشه.دلتنگ خیلی هاتون هستم


مرضی 11 سال از من کوچیک تره و  تو اتاق بغلیم هست و نیروی حبیب به حساب میاد اما خود حبیب و رئیس من و یه رئیس دیگه همه مون زیر نظر سیدمصطفی هستند.کار قسمت حبیب اینا خیلی زیاده یعنی کار مرضی هم خیلی زیاده ،امروز اومد یه سر پیشم (البته من اکثرا میرم پیشش در حد دو  بار در روز و سلام علیک و زود برمی گردم اتاق خودم)

امروز مرضی اومد و درباه مسائل اخیرم  و نارحتی های عمیقم صحبت کردیم و بازم اشکم دم مشکم بود.مرضی خیلی باهام حرف زد و گفت هیچکدوم از اون چیزایی که تو میگی اصلا ارزش غم و گریه نداره و کلی باهام حرف زد.نمی خواستم بگم بهش نمی خواستم ناراحتش کنم با اشک هام ولی...ولی دیگه حرف زدیم  و اشک هام سُر خوردند و الان هم همون بغض باهامه.
می فهمم حرفهایی که مرضی  زد درسته ،می فهمم آبجی صدی و سارا هم درست می گن ولی بازم ناراحتی به وجود اومده از قلبم و ذهنم پاک نمیشه و به عنوان یک بگ گراند یا همون بای دیفالت تو مغزم جریان داره ،مرضی هم یه راهکارهایی ارائه داد که آبجی صدی و سارا هم همون رو میگن،اگه بتونم به خودم و روان خودم مسلط بشم خوبه.
خب البته که درباره ی لباس و مانتو و این چرت و پرت های زنونه هم حرف زدیم .

دیروز مامانم بعد از چند هفته اومده بود خونه ی قدیمی خودش.دست داداش درد نکنه که  کارگر و بنا آورده و خونه رو خیلی خوب تعمیر کرده و روز آخر هم دوتایی با خانومش همه جا رو حسابی تمیز کردن و سابیدن
فرشا و کناره ها و موکت ها ،همه رو دادن شستن و پهن کردن  و داداش گفت یه روز هم میاد این هفته همه ی پتوها رومیده خشکشویی و میذاره جاشون.واقعا دستشون درد نکنه .داداش من همه ی کارهای خونه ی پدرخانومش رو انجام میده ولی ما واقعا انتظار نداشتیم خانومش بیاد و یه روز کامل تو خونه ی مامانم کار کنه بدون اینکه به ما بگه.اصلا خانوم برادرم از اوناست که یه ظرف هم خونه ی مامان من دست نمی زد و این خیلی عجیب بود چون در واقع هیچ وظیفه ای نداشت.دستهاش درد نکنه  و  ثواب این کار ها برسه به روح مادرش و ایشالا که اثرات مثبت کارش تو زندگی خودش و بچه هاش و داداشم هزار برابر ببینه.ما هیجکدوم انتظار نداشتیم و قرار بود یه روز با دوتا از خواهرام بریم کارهای مرتب سازی و دستمال کشیدن و اینا رو  انجام بدیم.بازم دمشون گرم.الهی که سالم و شاد باشند

ساعت شیش و  نیم عصر.پی نوشت:
دم ظهر بود حدود ۱۲ و ربع که دوست بسیار عزیز گرمابه و گلستان دوران دانشجوییم سهیلا از فسا زنگ زد و احوالپرسی و تو حرفاش گفت والا من تو رو از طریق وبلاگت که گاهی می خونم پیگیری می کنم ، حالا نمی دونم مطالب اخیرم رو خونده بود یا نه چندروز قبل که معمولی و مثل همیشه سرخوش بودم اخرین نگاهش به وبلاگم بوده ولی من هیچی نگفتم و اتفاقا با صداش کلی انرژی گرفتم ، امیدوارم این مطالب اخیرم رو نخونده باشه.

عصر هم خوابم برد یه ساعت و یه خواب خیلی عجیب و قشنگ دیدم اصن تخیلی بود انگار ، تو خواب هم باورم نمی شد ، قم یه جور عجیبی زیبا بود و شگفت انگیز ، شبیه ونیز ایتالیا و البته بسیار زیباتر و پسشرفته تر  و معماری تر و انگار حرم بانو وسط شهر بود درست در مرکز یک دایره و دور و بر آب زلال و کلا قم شهری بود  روی آب و اوایل خوابم از اینکه من چند وقته بیرون نرفتم ولی شهر چقدر زیبا شده همش تعجب می کردم بعد خیلی معنوی شد خوابم و الان کار پیش اومد برم دوباره میام می نویسم ....




باید برم علائم افسردگی رو یک بار دیگه بخونم و خودم هم طبیب دل خودم بشم.ابجی صدی بهم گفته برو مشاوره ، گفتم باشه ، ولی فکر نمی کنم برم.
خودم باید قلق مدیریت ذهنم دستم بیاد، داشته هام و موهبت های الهی تو زندگیم کم نیست  
تازه امروز صبح که خونه ی ابجی بودم ،  خواهرم یه حرفایی زد که من مطمئنم خوذش هم باید بره مشاوره، ما رو باش، کوری عصاکش کور دگر شود
بهش میگم این حرفا که می زنی یعنی به این چیزا فکر می کنی و ذهنت درگیره ، میگه من حرف می زنم به عنوان درد دل و تمام اما تو برای غصه ها و منفی ها روزهای زیادی درگیر میشی تو ذهنت و گریه ها می کنی و برای هر چیزی تو تنهاییت زیاد درگیری  در صورتی که خودت هم می دونی برای چیزی که کاری ازت برنمیاد نباید غصه بخوری و به هم بریزی. می دونم آبجی راست میگه اما تمام غصه ی من همینه، نمی تونم کاری بکنم ،کاش کاری ازم برمیومد


یه مغازه ی معروف تو قم هست که انواع  مانتو شلوار روسری شال و بلوز و ....همه چی زنونه هم مجلسی هم خونگی داره و دوتا شعبه داره تو قم که معمولا سالی یه بار هم آف میذاره

منم چند وقت بود به یک مانتو با مشخصات مورد نظر تو ذهنم فکر می کردم که از یکی از  پیج های  اینستا ( پیج اونجا رو دنبال نمی کنم) متوجه شدم دوباره حراج زده و حضوری
دیروز حسین آقا مرحمت فرموده ما رو بردن که از یه منطقه ای نزدیک خودمون برای نیکان جالباسی ایستاده بخریم که شاید دیگه لباساشو پرتاب نکنه هرجا که گیرش میاد، من بهش گفتم خودم برات مرتب می کنم و لازم نیست و جا می گیره ت‌و اتاقت ولی ایشون گفتن خیر قول میدم مرتب بشم و رفتیم و نپسندیدیم و گذاشتیم بعدا از جای دیگه ای که مرکز این چیزاست بخریم
بعد بابای نیکان ما رو برد یه شعبه از همین حراج که بالاتر گفتم و خودش و بچه تو ماشین موندند و رفتند یه جای خوب پارک کنند منتظرم باشند، منم ماسک زدم و رفتم مغازه
نگم براتون که چقدر شولوغ بود ولی قیمت همه مانتوها از دم ۱۱۰ بود( اونایی که قبلا بالاتر از ۱۱۰ بودند) و حتی مانتوهای مجلسی مثلا و یا قرطی پرتی یا ۵۰۰_۴۰۰ تومنی ها هم ۱۱۰ بود انگار ، ولی من چون می دونستم دقیقا چی می خوام و چه رنگی، سریع دو تا برداشتم رفتم پرو و پشت در اتاق پرو منتظر موندم و بالاخره نوبتم شد و یکی از همون دوتا به تنم اندازه بود و خریدم که قبلا ۲۴۰ بود و حساب کردم و بیرون اومدم ولی من مطمئنم اگه سه چهار تا مغازه ی معتبر و مشهور دیگه تو قم اینطوری حضوری حراج بزنند قطعا کرونا شدیدتر از مرحله ی اولیه در قم شیوع پیدا می کنه
من هم بیشتر نیاز نداشتم هم از ترس جونم سریع اومدم بیرون( البته من معمولا راحت و سریع می خرم و شانسی همیشه هم خوب و اندازه  از آب در میاد حتی اینترنتی ها) ولی خانم های عزیز شهرم ۴ نفر ۴ نفر خانوادگی تو اتاق پروهاش بودند بدون ماسک ، که البته چون مغازه خیلی شولوغ بود علیرغم کار کردن کولرگازی های متعدد ، خیلی گرم بود و تحمل ماسک هم بسیار سخت
البته من سعی کردم کمترین تماس رو با مانتوها داشته باشم و تا اومدم بیرون سریع یه شیر اب پیدا کردم و دستهام رو خوب شستم چون ضدعفونی کننده هم معمولا تو کیفم نیست و دیگه تو ماشین هم نداریم چون بابای نیکان میگه خطرناکه و اشتعال زاست تو گرمای قم و شب هم مانتو رو شستم و انداختم رو بند ، صبح هم عین ندید بدیدها پوشیدم و رفتم اداره تا مرضیه نظر بده و اگه چیزی مورد نظرش هست تو این تخفیف بره بخره
به نظر شما کرونایی که تموم نشده هنوز، دوباره مثل اوایلش اوج می گیره؟


به نسبت به روزهای گذشته چشم شیطون کر و گوش شیطون کوررررر خداروشکر کمردردم خیلی بهتر شده ولی من بازم صبح ها پشت میز اداره کمربند طبی رو می بندم تا دوباره اوج نگیره ایشالا

فقط تحمل مانتو  و مقنعه و  جوراب و ..فرمت اداری یعنی لباس بیرون کلا  خیلی سخته ولی باز خداروهزاران بار شکر و سپاس که کار داریم و باز خداروشکر که محل کارم خیلی خنکه و باز خداروشکر که نیکان تو اتاقم راحته و باز برای خیلی چیزای دیگه خداروشکر 

یه خاطره یادم افتادم از نیکان
منم مثل همه ی مادرا نگران بچه ام هستم و البته حساس به جمله هایی که به کار می بره و اعتقاد دارم هر حرفی رو نباید زد شاید مرغ آمین همون لحظه بالای سرمون نشسته باشه
مامانم سالیان سال خواست توجیهم کنه که حواسم به جمله هام باشه که به کار می برم نتونست ( به قول مامانم به زبان ترکی:سُز ساعاتین نا  گَلَر)ولی بعد از مادر شدن البته بیشتر بعد از اینکه نیکان عین خودم وراج( ببخشید خوش صحبت) شد بهش حساس شدم و همیشه بین حرفاش میگم دور از جون یا خدا نکنه یا گوش شیطون کر یا نگو مامانی ناراحت میشم که اونم میگه نگفتم که ، گفتم اگه ..‌اگه من کرونا بگیرم که من سریع میگم عه نگو دیگه دوس ندارم و دور از جون و این حرفا یا میگم زبونت رو گاز بگیر یا میگم اقلا بگو زبونم لال ....
 چند وقت پیش نیکان می خواست یه مطلبی بگه که بار منفی داشت و خواست قشنگ حرف بزنه گفت" مامان زبونت لال، زبون بابا لال ، زبون من نه لال(نَلال) و مکث و نفس عمیق و کِش دار ....که هنوز ادامه ی جمله شو نگفته بود کلی خندیدم و چلوندمش  و هی گفتم حسین ببین چه بامزه ست بچه که حسین هم قربونم بره غرق در کار بود و اصلا توجه نکرد ما چی میگیم ، خلاصه بعدش جمله شو گفت و  تموم. از  اون به بعد من چندبار این مطلب رو جلوی خواهرام و  اینا  تعریف کردم و خودم کلی قربون صدقه ی حرف زدن بچه ام رفتم و این پسرک فهمید چقدر این حرفش برای من بامزه ست تقریبا هربار می خواد حرفی بزنه که احتمال میده از اون حرفاست میگه زبون ِ مامان لال، زبون ِ بابا لال، زبون من نَلال(نه لال) و من هنوز هربار کلی قربون صدقه اش میرم، اینه که بازم میگم پاک ترین لذت زندگی منه نیکان و دوست داشتنش




ممنونم که دیروز برام دعا کردید و آرزوی سلامتی داشتید برام
دیروز بالاخره گفتم برم اینستا و شاد بشم اما یه فکرهای دیگه اومد سراغم ، رفتم یه کم به خودم رسیدم و با نیکان فوتبال بازی کردم و زمان گذشت و بهتر شدم
به خودم رسیدم یعنی اول کرم مای ۱۰۲ زدم و خط چشم کشیدم و رژ۲۴ ساعته ، بعد اعصاب نداشتم همه رو شستم و دوباره این بار کرم منهتن اصلی زدم که دیدم ای وای چه اشتباهی کردم و گرون و اصلش  خریدم ،   اصلا روی پوستم خوب نبود و دوباره همه رو شستم( قبلا منهتن تقلبی ارزون خریده بودم و خیلی به پوستم می ساخت)
دوباره رفتم مای زدم و این بار یه خط چشم آبی نازک کشیدم و رژ ۲۴ ساعته  و یه بلوز بسیار زیبا که اتفاقا خیلی ارزون خریدمش رو پوشیدم و شلوار همرنگش .می دونستم بلوزه خیلی بهم میاد چون چندوقت پیش که شکوفه اومده بود خونه مون خیلی تعریف کرد و وقتی گفتم افتاده بود ته رگالی که هیشکی نگاش نمی کنه و ۳۰ تومن خریدم واقعا تعجب کرد

خلاصه مرتب شدم با نیکان هم بازی کردم و نیکان یکسره می پرسید چرا نمیان؟
بالاخره شیش و ربع اونا آمدند و خیلی خیلی خوش گذشت، علیرغم آرایش ملایمی که داشتم ندا. متوجه شد که حالم بده اما بهش گفتم من عادت دارم ،مهم نیست و بیا خوشحال باشیم و بعد من و نیکان برای ندا حرکات موزون در کردیم ، من با دوتا بچه ها وسطی بازی کردم اونقدری که ندا گفت با بدحالیت اینجوری هستی عالیه و گفتم من با شما انگیزه دارم که شاد باشم و  حالم خوب میشه و اونها تا هشت و نیم بودند و بابای آرمین ، رضا ، اومد سراغشون و با تمام مخالفت های آرمین رفتند.خواهرم بعد از رفتن اونا اومد که یه ماجراهای غمگین برای من وجود داره که شاید پست بعدی نوشتم شاید ننوشتم که مربوط میشه به تفاوت های من و حسین، تفاوت هایی که من رو خیلی  اذیت می کنه و آخر شب با گریه خوابیدم و بنابراین صبح دوباره با سردرد بسیار شدید بیدار شدم و مسکن ها اثری نکردند
بالاخره یک ساعت پیش نیکان گفت مامان دوست دارم موهاتو شونه کنم و آرایشت کنم ، آخه تو خیلی خوشگلی و اصلا معلوم نیست ۴۶ سالت هست و چون خیلی مهربونی انگار ۹ سالته ، بهش گفتم نه مامان جون ، منو مامانم تازه از جیش گرفته و دو نیم ساله هستم و کلی خندیدیم
بعد گفت صورتت رو با آب سرد بشور حتما خوب میشی و دستم رو گرفت برد طرف سینک و منم چندبار صورتم رو با آب سرد شستم و واقعا تاثیر داشت

بعد رفتیم جلو آینه و نیکان موهامو شونه زد و برام کرم مای زد و به کمک خودم آرایشم کرد و بعدش من برای تشکر ازش  باهاش والیبال بازی کردم ، هرچند هنوز حالم کاملا خوب نشده ولی به لطف خدا که نیکانم رو بهم هدیه داد و روشهای حال خوب کننده ی نیکان ، الان بهترم خداروشکر
برای شب هم سیب زمینی گذاشتم آب پز بشه و تخم مرغ هم آب پز کنم  تا شب پوره درست کنم، همش هم که نمیشه برنج یا ماکارونی خورد
زیاده گویی نکنم اما ستاینده ی آنم که نیکان آفرید.پادشاه دل و قلب و حونم" نیکان"

راستبی طاهره مون هم مثل نداجون خیلی از تیپ و لباسم تعریف کرد و باورش نمی شد این بلوز شلوار زیبا جمعا ۶۰ تومن خریدم و هر دوشون گفتند  خوش به حالت اینقدر لاغری ولی من گفتم دوکیلو  تو شکمم اضافه دارم که اونا گفتند چقدر دیوونه ای ، همین که سایزت هنوز ۳۸ هست و موهات سیاهه کلی باید کیف کنی و لذت ببری و خدارو شکر کنی(ببخشید خودستایی می کنم ولی نقل قول هست ، حالا یا دل خوش کنک گفتند یا واقعا همینم)
اینم از این که خیلی از جزئیات دوست داشتنیم رو ننوشتم تا حوصله تون سر نره.ممنون که می خونید و انرژی مثبت برام می فرستید.دوستتون دارم خواهرها و برادرهای مجازی عزیز و نازنینم و باهاتون خیلی راحتم.مرسی که هستید



بچه ها امروز اداره نرفتم و بسیار هم بد بیدار شد، یعنی با حال نذار ، با سردرد شدید که البته بی ربط به اشتباه دیشبم نبود که بعدا می نویسم
الان دعا کنید حالم خوب بشه تا ندا اینا بیان، واقعا دلم نمی خواد من رو مریض ببینه و از اومدنش پشیمون بشه.خونه تمیزه، میوه شسته شده داریم ، بستنی و سوهان و ...هم داریم فقط من ناخوشم و خیلی از وضعیتی که دارم ناراحت.شاید برم اینستا چندتا رقص پقص ببینم حالم بهتر بشه
با سردرد شدید بیدار شدم و بعد از صبحانه  کدیین انداختم بالا و ناهار اماده کردم بعدش به بچه غذا دادم و یه کم هم خودم خوردم و از زور ناراحتی تن و بدنم خیلی بی قرار و بی حال شدم و سردرد هم خوب نشد منم دوتا گاباپنتین و یه الپرازولام انداختم بالا شاید آروم بگیرم ولی دریغ....
نیکان خوشحاله آرمین میاد منم خوشحالم ، طاهره خواهرم که معلمه  گفت با دخترخاله ام امیده که اونم معلمه با هم میان ، این دوتا با خواهر ندا که معلمه رفیقند.
خدایا خوب یشم
بچه ها دعا کنید، خودمونی هستیم درسته ولی مهمونم نباید از دیدن حال بد من ، ناراحت و پشیمون بشه.


سلام خبری نیست و ما هر روز می آییم اداره و برمی گردیم،اما همین تحمل مانتو مقنعه به شدت خسته ام می کنه اونم پشت میز و صندلی اداری،مخصوصا کمرم رو خیلی اذیت می کنه اما بازم من اداره رو دوست دارم

خواهرم اینا خونه شون عوض کردند و دو روز ،روزی اندازه ی دوسه ساعت رفتم کمکش کردم چون خونه ای رفتند که هنوز دارن زیرزمینش رو بنایی می کنند اما همکف آماده است
دیروز هم رفتم دنبال خواهرم و با هم رفتیم یه مبل یه نفره ی تخت خوابشو گرفتیم که بذاره برای روزهایی که مامان رو میاره خونه ی خودش که مامانم اونجا راحت باشه.تختمبل ِ خوب و سبکی بود و راحت میشه جابه جاش هم کرد

خونه ی خود مامان هم که خیلی قدیمیه نیاز به یه سری خورده کاری و تعمیر داره که اول بعضی از بچه ها گفتن بفروشیم و یه واحد آپارتمان نقلی براش بخریم ولی من و بعضی دیگه مخالفت کردیم چون می دونیم مامان من عاشق خونه ی قدیمی و کهنه خودش هست فعلا دارن یه دست روش می کشن و سقف رو مجددا ایزوگام می کنند

نیکان این هفته همش تو اتاق خودم بوده بدون رفیق رفقاش و امروز دیگه خسته شده بود،پارسا رفته ولایتشون که آخر هفته پرویز بره و خانوم بچه هاشو بیاره که هفته ی بعد دوباره یکی دوبار پارسا بیاد و بچه ام اداره رو دوست داشته باشه

همین الان که تایپ می کردم مدیر قبلی بودجه مون که دوسال قبل با 35 سال سابقه ی کاری درخشان بازنشسته شده (جمشید) که مدیر من هم  بود در زمانی که بودجه مشغول بودم اومدن و یه سری به من هم زدند و از دیدنشون و سلامتیشون خیلی خیلی خوشحال شدم

نیکان به شدت به فکر این هست که تو اتاق خودش یه تی وی داشته باشه دیواری و راحت فوتبال و شوتبال و والیبال و ....همه ی بال ها رو نگاه کنه،نه اینکه من اهل تی وی باشم ،نه ولی حوصله هم ندارم یکسره تی وی رو شبکه ورزش باشه
راستی مهد کودک اداره مون عملا تعطیل شده ،البته بچه من سه سالی هست دیگه مهد نمیره اما بعد از کرونا دیگه کسی اعتبار نمی کنه بچه شو بیاره مهد اداره و فقط معصوم هست که کسی رو نداره و بچه هاشو 7 و 4 ساله تنها میذاره خونه و میاد و ظهرها مرخصی می گیره و زودتر میره خونه ،معصوم میگه تنهایی نمی تونم پول مربی بدم خصوصی

خلاصه این مدت صبر کردم و هر روز غذای سرد میاوردم اداره به بچه ام می دادم(قبلاها می دادم مهد برام گرم می کردن)
دیگه سه روز پیش نیکان ناهار نخورد و گفت نمی تونم دیگه همش سالادهای سرد بخورم و کاش غذا داشتم،منم می ترسیدم برم مهد و چون خالی بوده سوسک و جوونور داشته باشه اما آخرِ سر زنگ زدم معصوم و گفتم عزیزم اگه بچه هاتو میاری بذارم توستر بمونه تو مهد گفت نه عزیزم من نمی تونم بیارم و توستر که مال خودت هست رو ببر اتاقت،این توستر خیلی کوچیکه و یه زمانی گمونم سال 86 که رفتیم کربلا خواهرم برام چشم روشنی آورده بود که من بعد از اینکه مهد اداره رو راه اندازی کردم و بچه ام رو آوردم توستر رو گذاشته بودم مهد،دیگه بعد از صحبت با معصوم(که خیلی زیاد دوستش دارم و خاطرش رو می خوام) رفتم و توستر رو برداشتم و بردم خونه تا می شد سابیدم و تمیزش کردم و آوردم تو اتاقم،دو روزه بچه ام دوباره ناهار گرم می خوره(اداره ی ما هر طبقه آبدارخونه ی خوبی  داره ولی اجاق گاز به علت ایمنی نداره)

دیروز بچه ام پلوماهی خورد و امروز قرمه سبزی می خوره
دیروز که با خواهرم رفتیم تختخواب مبل شو  بخریم دیر رسیدیم خونه و من سریع یه مینی پیتزا برای نیکان درست کردم که خیلی گشنه بودو تو راه فقط یه کیم بستنی خوره بود(البته تو راه رفت و برگشت با دخترخاله هاش ثنا و ثمین خیلی بهش خوش گذشته بود) اما مسافت خونه ی ما و آبجی زیاده و برگشتنی تو ترافیک هم بودیم و به همین علت دیر شد

یادم افتاد یه بار دیگه عین همین توستر ولی رنگ مشکیش رو دوستم رقیه برام هدیه آورده بود چشم روشنی خونه مون که تا پارسال آکبند تو خونه بود ولی حدود یک سالی میشه دادمش به پسر اون یکی خواهرم که خونه زندگیشو از مامانش اینا جدا کرده و تو زیرزمین که مستقله تنها زندگی می کنه و گاهی هم به بالا سر می زنه و البته که خریدای خونه رو هم با هزار ناز و ادا برای مامانش اینا انجام میده

دیشب نزدیک ساعت دوازده شب بود که حسین رفت یه نگاه کنه پایین و ماشین رو که به قول خودش، من ، وسط کوچه پارک کرده بودم درست کنه که زنگ خونه رو زد ،نیکان آیفون برداشت گفت بابا میگه تو بیا رفتم پشت آیفون گفت بیا پایین با نیکان

رفتیم و دیدیم ندا و شوهرش و پسرش آرمین دم در هستند گفتیم چرا نیومدید بالا که گفتند دیره و این حرفا ،یه یک ربعی پایین بودیم و ندا گفت اگه جایی نمیری چهارشنبه یا تو بیا خونه ی ما یا من و آرمین بیاییم که قرار شد اونا بیان و بابای نیکان هم بره به مامانش اینا سر بزنه بیاد

ندا اینا اولین همسایگان ما بعد از مستقل شدن خونه مون بودن،خب ما حدود 9 سال بیشتر خونه مادرشوهر طبقه بالا بودیم بعدش اومدیم آپارتمون قبلی مون که چهارتا کوچه با اینی که الان توش هستیم فاصله داره و از اون زمان با ندا دوست بودیم(ندا خادم حرم حضرت معصومه هست و یه هفته صبح و یه هفته عصر میره حرم)  اما ندااینا هم بعد از رفتن ما از اون واحد رفتن یه جای دیگه ولی دوباره انگار دوساله برگشتن همین واحد قبلیشون،خلاصه که هم رو بعد از چندسال دیدیم و قرار شد چهارشنبه ندا و آرمین بیان خونه ی ما و به قول نداجون کله ی شوهرامون باز بذاریم .

بابای نیکان تو رودرواسی قرار گرفت از بس که ندا گرمه و صمیمی وگرنه حتی وزارت بهداشت بگه وضعیت از نظر کرونا در قم کاملا سفیده بابای نیکان میگه ولی شما خونه ی کسی نرید و کسی فعلا نیاد چون کرونا دو هفته ی دیگه معلوم می کنه که هنوز هست. به نظرم بابای نیکان دیگه تا عمر داره(ایشالا خیلی طولانی) وسواس ذهتی کرونا رو با خودش داشته باشه.

و موضوع مهم ، بابت کامنت هایی که نوشتید و میهن بلاگ ثبت نکرد یا اجازه نوشتن هم نداد من شخصا عذرخواهی می کنم.بدون کامنت هم عزیزید.
فردا هم احتمالا مرخصی باشم که کمی بیشتر بخوابم ،شاید روی درد کمرم اثر کنه که البته بعید می دونم،اما چون نیکان اصرار کرده مرخصی بگیرم نمیام اداره ،خب بچه خسته شده درکش می کنم ،اقلا اون بیشنر استراحت می کنه.

راستی طاهره مون هم گفته بود چهارشنبه میاد خونه مون که برای مدرسه شون یه سری کلیپ و پاوروینت و اینا درست کنم ،یه زنگ بزنم بهش بگم بیاد ولی مهمون داریم.البته قرار بود طاهره بیاد و تا جمعه خونه مون باشه و کم کم کارای کامپیوتریش رو براش انجام بدم.طاهره قبلا تو مهمونی با ندا آشنا شده و فکر نکنم سختش باشه حضور ندا اینا

دیشب یه وبلاگ می خوندم که خلاصه پست آخرش این بود که بعضی ها چقدر حوصله دارند و با جزئیات همه چی رو توضیح میدن و فکر نمی کنند شاید طرف مقابل حوصله و علاقه نداره همه جزئیات رو بشنوه ،راستش من فقط یاد خودم افتاددم ،چون من این جوری هستم  و دلم می خواست تو وبلاگش بنویسم که با اینکه من وبلاگتون رو می خونم و منظور شما یه فرد بود در خارج از ایران ولی منم همینطورم خدا رحم کنه به کسانی که با من ارتباط دارند ولی ننوشتم و فکر کردم همچین کسی شاید حوصله آدمی مثل من هم نداشته باشه ولی بد نیست این تلنگرها هر چند شخصیت من دیگه شکل گرفته و نمی تونم عوض بشم ولی یه کمی تامل و فکر بد نیست.





اگه حالش رو داشتید درباره ی پست واتو مهندس که من رو توصیف کرده بود کامنت بذارید(خصوصی یا عمومی) فرقی ندازه

http://zehne-bi-alayesh.blogfa.com/post/276

برای تی تی:

اگ موسی عصا زد ب دریا . ابراهیم رفت وسط اتش . عیسی در گهواره گفت من عیسی هستم . طیبه یا تی تی با یک ساندویچ پنیر و خیار یا نمیدونم پنیر گردو خواستگار در اورد چ خواستگاری . چیزی ک تو بیست سالگی هم نمیتونس پیدا کنه تو سی خوردی سالگی بدست اورد ک نشون داد هیچ وقت نمیشه بدبین بود ب اینده . 

وبلاگ نویسی شفاف . بدون محافظه کاری. خوش برخورد با کامنتها . ( ینی بگی سلام . حداقل سه خط جوابت میده و این خیلی حس خوبی میده) . مخاطباشو میشناسه و ب اونا ک میشناسه عین خواهر و برادر اعتماد میکنه . جوری ک اک بهتون اعتماد داشته باشه بگی ادرس خونتونو میخام . میخام بیام مهمونتون بشم نه نمیگه بهت. داروخونه سیاری هست برا خودش . تمام عناصر شیمیایی جدول مندلیف رو درون بدنش بلکه ممکنه چندتا عنصر بیشتر حاصل ترکیب داروها هم داشته باشه . کمر درد .سر درد . اعصاب درد و ....جز لاینفک زندگیشه ولی نیکانی رو داره جبران تمام نداشته هاشه . ب تازگی نیکانم وبلاگ نویس شده ک فقط حسین تنها عقب مونده از قافله وبلاگ نویسان باشه. 

بخونیدش و دعا کنید ک ب بلاگفا کوچ کنه و مارو نجات بده از دردسرای کامنت گذاریش

خداوندا : اینکه بگم درد و رنجهای مزمنش رو روبراه کن ک با قانونای علت و معلولیت جور در نمیاد . ولی نیکان رو ب بهترین شکل و خوشتیپ ترین تیپ ب کمال برسون ک خودشم قطعا راضیه


امروز روز سومی هست که کارم رو مجددا شروع کردم.از برکات دورکاری و زیاد خوابیدن هم اضافه شدن دو کیلو به وزنم بود (شکلک عصبانی)

دو روز گذشته خیلی اذیت شدم ، با این که کمربند طبی به کمرم دائم بسته بودم ولی بی نهایت (حالا شایدم کمتر ) اذیت شدم.7 ساعت مداوم در اداره و یک ساعت هم رفت و برگشت 
البته کار نداشتم ولی از امروز کار دارم و یک سالنامه آماری گنده (تهیه و استخراج شده توسط سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان قم) دستمه که باید شاخص های استان رو استخراج کنم  و سالنامه خودش 700 صفحه هست اما من باید از توش یه چیز خلاصه برای سازمان خودمون استخراج کنم که صد درصد قطعا باید بعدش پاور پوینتش رو درست کنم که البته وقت دارم اما حالا حالا ها طول می کشه.
امروز که نور علی نور شد سردرد شدید هم داشتم  .ساعت سه و نیم نیمه شب با سردرد شدید از خواب بیدار شدم و دوباره البته خوابیدم ،صبح برای اداره که آقامون جنتلمه بیدارم کرد  بازم هنوز همون سردرد و البته وحشتناک تر .صبحانه مختصری خوردم و دوتا نوافن انداختم بالا

هنوز هیچ اپسیلونی تاثیر نکرده والا.اما من امیدوارم زود خوب بشم

پنج شنبه پسرم از خونه با حبیب هماهنگ کرد که شنبه امیر مهدی هم بیاد اداره و اومد و حسابی با هم بازی کردند و به هردوشون خیلی خوش گذشت.
دیروز تنها بود و من کمی هم زبان انگلیسی به نیکان یاد دام

دیروز ظهر موقع ساعت زنی به من گفت بگم پرویز  دوشنبه یعنی امروز پارسا رو بیاره اداره  و دیشب هم نیکان مجبورم کرد به پرویز زنگ بزنم و یادآوری و تاکید کنم پارساجان بیاد  که امروز آمده و بعد از اینکه صبحانه بهشون دادم دارن بازی می کنند.نیکان لباس دورتموند هم پوشیده ولی دیشب  یادش رفت به پارسا هم بگه لباس تیمش رو بپوشه.تیم های موردعلاقه پارسا که لباسشون رو داره بارسا و یوونتوس هستند

امروز توپ آورده بودم و45 دقیقه شاید هم بیشتر تو اتاق من با سر و صدا بازی کردند و عرقشون دراومد حسابی و الان لب تاپ نیکان روشنه و دارن pes  بازی می کنند

من سر درد دارم ولی دارم میرم که شروع کنم سالنامه ی آماری رو

مرضیه رو از روزی که اومدم ندیدم چون اون نیومده اداره و دلم براش خیلی تنگ شده، اونهم کمردردهای شدیدتر از من داره و روی چندتاپرونده ی سنگین کار می کنه استراحت مطلق لازم میشه.البته مال اون دیسک نیست فکر کنم گودی کمر شدیده

منظورم از تیتر این پست (یه شروع خوب) این بود که دیشب دوتا دونه کتلت کوچیک خالی خوردم بدون نون و برنج و بعدش دوتا بستنی فالوده ای ای میهن که فکر نمی کنم زیاد باشه و دیگه چیزی نخوردم،من باید به وزن سابقم برگردم.
می خوام عصرها برم پیاده روی ولی بابای نیکان میگه برای کمردردت خوب نیست.اگه می شد برم می رفتم 100متر  بالاتر از خونه مون و می پیچیدم سمت مسجد مقدس جمکران و تند تند پیاده روی می کردم که خوشبختانه اونجا هیچ مغازه و خونه ای تو راه نیست و فقط بلواره و البته امن،و شاید اینجوری زودتر به وزن 57/5 که قبلا داشتم یا جهنم 58 می رسیدم

من باید اراده ام قوی باشه.دیروز انسی رو دیدم پایین ،تپلی بود ولی خوب بود بهش میومد ،یعنی تپلی که نبود پُر بود و کلی لاغر کرده ،من می پسندم ولی افی(افسانه) گفت که اندام قبلیش بهتر بود و خانوم باید یه پَرٍه گوشت داشته باشه
فعلا برم سراغ کار ،دوس ندارم رئیسم فکر کنه از مهربانیش سوء استفاده می کنم .هر وقت از کار خسته شدم دوباره یه سر میام اینجا
روز خوبی داشته یاشید


آخ راستی پشت پلک چشمهام دارن از حدقه خارج میشن ولی نگران نباشید من زود خوب میشم و من مریض بسیار شادی هستم، به نق نق هام توجه نکنید ولی بالاخره یه جا باید بنویسمشون دیگه



  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic