پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

چندبار قبلا ها  عمه مهناز نیکان دعوتش کرده بود برای بازی با بچه هاش ولی به دلایلی زنگ می زد و کنسل می کرد.دیروز دوباره نیکان رو دعوت کرده بود، البته اول پسر عمه اش ( علیرضا کوچیکه صداش می زنند چون پسر اون یکی عمه اش هم علیرضاست و بزرگتره) تو واتساپ با نیکان قرارمدار گذاشته بودند
امروز عصر بابای نیکان جلسه داشت و زنگ زد مهناز و بالاخره بعد از چندسال اولین بار دعوتش اوکی و قطعی  شد  و باباش نیکان رو یرد خونه عمه اش که مهسا و علیرضا بچه هاشن.قرار بود امیرحسین پسر اون یکی عمه هم بیاد خونه مهناز و با هم فوتبال بزنند.علیرضا کوچیکه امسال میره کلاس پنجم و امیرحسین و مهسا و نیکان همه میرن کلاس سوم
مامانم معمولا جایی نمیره اما دیشب دلش گرفته بود و زنگ زده بود داداش محمدرضام اومده بود برده بودش خونه ی خودش، شب اصلا خوابش نبرده بود و خیلی بی قرار شده بود.من ساعت ۱۱ با صدای زنگ گوشی بیدار شدم و متوجه شدم مامان خونه ی داداشه.
زنگ زدم خونه شون و دیدم اوضاع مامان خیلی داغونه و خیلی بی قراره باهاش صحبت کردم.بعد مریم خانوم برادرم زنگ زد گفت مامانت بی تابی می کنه میگه چرا محمدرضا نیومد منو ببره منم به مامان گفتم تحمل کن اینقدر بی تاب نباش ، داداش اداره ست و نمی تونه هر ساعتی بیاد ولی مامان راضی نمیشد و می گفت منو ببرید این بار تماس تصویری گرفتم و نیکان با مامانم صحبت کرد و مامان اروم تر شد .
خلاصه داداش ساعت کاریش تموم شد و مامان رو ساعت ۴ آورد خونه ی ما ، چشماش شده بود یه نخود، چون خونه ی داداش شب خوابش نبرده بود ، جاش عوض شده بود.من مامان رو که لرزان بود تحویل گرفتم و هی سعی کردم جنگولک بازی دربیارم که روحیه اش عوض بشه.نیکان رفت خونه ی عمه اش و بابای نیکان رفت جلسه
بعد ساعت ۵ مغازه همسایه مون باز شد و من رفتم و یه عالمه کفش و دمپایی اوردم خونه و شلوار ولباس و برای مامان پرو کردیم.یه پیراهن نخی عالی و یه جفت کفش طبی راحت  و دو جفت دمپایی طبی و یه روسری نخی قواره بزرگ خیلی قشنگ و دیگه یادم نیست براش خریدم ، حتی چندتا ش و ر ت خیلی خوب و نرم راحت .هی مامان گفت کارتم رو بگیر که گفتم بی خیال و به هر صورت راضیش کردم هدیه از طرف من قبول کنه به خاطر تمام زحماتی که برای من و بچه ام کشیده.نیکان به دنیا اومد مامان یکسال هرروز میومد خونه مون نگهش می داشت تا من میگرنی، روزها بخوابم
دوباره زنگ زدم داداش به اصرار مامان و آمد برد خونه ی ابجی صدیم که یک ساله کلا اونجاست
البته یه بار هم رفتم مغازه رب گوجه بخرم که پسته و گردو و بادوم دیدم بسته بندی شده و از هرکدوم یه بسته برای مامان و یه بسته برای نیکان برداشتم
ولی وقت نشد خوراکی های مامان رو آسیاب کنم که قراره ۴ شنبه خونه ابجیم براش آسیاب کنم ، که معمولا مخلوط پودر  این ها رو  با پنیر تو صبحانه اش می خوره.نوش جونشششش
نیکان ساعت ده شب رو گذشته بود اومد و هنوز بیداره و تی وی مل مل می بینه و منم همراهش بیدار موندم .یه شب طوری نمیشه، صبح بازهم می خوابیم.طوری نیست
 راستی خیلی خیلی ناراحت شدم که میهن بلاگ کلی از کامنت های خوانندگان عزیزم رو حذف کرده ، من کامنت ها و کامنت گذارانم رو خیلی دوست دارم و واقعا ناراحتم‌
امیدوارم خودش کامنت هامو برگردونه


عجیبه که از ساعت ۶ و نیم صبح بیدارم و بعد از چای و نون پنیر و انداختن دوتا مسکن اومدم سراغ وبلاگ هاتون،  عرض کنم که خواب می دیدم و خیلی تو خواب ناراحت بودم و گریه هم زیاد کردم و به همین دلیل بیدار شدم.
من چون آرام بخش و قرص خواب می خورم خوابم معمولا عمیقه و اگر بیدارشم برم wcبلافاصله دوباره خوابم می بره اما الان چون سردرد دارم نمی تونم دراز بکشم
تو خواب با رقیه و زهرا بودم گمونم(شایدم دونفر دیگه، به هرحال باهاشون صمیمی ام و سابقه ی دوستیم با این دوتا از سال ۷۶ هست. اونایی که تو خوابم بودن) اگه درست یادم افتاد بهتر تعریف می کنم چون اول وقت بیدار شدم کاملا یادم بود ولی الان نصفه نیمه یادمه.قسمت اولش یادم نیست اما از اونجایی یادمه که من و دوتا دوستام دم خونه ی یه آقای جوون بودیم و زهرا گمونم رفت سرکوچه ولی آقاهه اومد بیرون و من و رقیه هی سعی کردیم کیف رودوشی رو ازش بگیریم ( کیف مال یکی از اون دوتا دوستم بود که گمونم دزدیده بود) بعدش در یک زمانی تو همون بکش بکش کیف، من محکم کیف رو کشیدم و از دستش بیرون اوردم ولی آقاهه پخش زمین شد و خونی مالی افتاد.توی خواب زهرا رو  هم صداش زدیم اومد دید و تایید کرد که اقاهه مرده، بعد ترسیدیم و فرار کردیم ولی بعدا پلیس و اینا اومده بودن از روی نمونه برداری و اثر 
انگشت و اینا من رو شناسایی کرده بودن و گرفتن بردن سوال هایی کردن و منهم کاملا اعتراف کردم.یادم نیست از کلانتری فرار کردم یا خودشون گذاشتن بیام بیرون برای بررسی بیشتر پرونده و البته رقیه و زهرا هم خیلی تو ادای پاره ای از توضیحات به پلیس کمک کردن 
بعد اومدیم بیرون نمی دونم چرا مجبور بودیم از خونه ی آقاهه رد بشیم و از جلوی مسجدی که براش مراسم شب اول ،  گرفته بودند.با ترس و لرز رد شدیم  و انگار که داشتیم راههای مختلف رو بررسی می کردیم که به مسجد نخوریم اتفاقا سر از مسجد درآوردیم و مامان آقاهه( که مجرد بود آقاهه انگار) اولش همش می گفت چرا بچه مو کشتی جرا زنگ نزدی زود به آمبولاتس و اینا و منهم خیلی گریه کردم و گفتم نمی خواستیم بمیره فقط داشتیم کیف رو ازش می کرفتیم چند دقیقه بعد مامان و خواهر آقاهه دلشون به من سوخت که قراره قصاص بشم ، این وسطا مردم به هم درباره ی من می گفتند طفلکی داداشش هم که اونجوری(یعنی دور از حونش ، آدم سهوا کشته) بیچاره پدر و مادرشون ، دوتا بچه هاشون اعدام میش.
شاید بدونید شاید هم نه ، ولی من جفت داداشام رو بی اندازه دوست دارم و مخصوصا اونی که تو خوابم  بود انگار جای بابام رو گرفته برامون

بعدش فکر کردم چرا خوب از خودم دفاع نکردم، رفتم پیش پلیس و گفتم من و رقیه  با هم داشتیم کیف رو می کشیدیم اصلا کیف اونا بود، ولی سهوا آقاهه خورد زمین و در دم جونش رو از دست داد، لابد معتاد بوده که به همین آسونی مرده که دیدم رقیه و زهرا این بار کلا خودشون رو کشیدن کنار و منو تنها گذاشتن در صورتی که راست می گفتم و اینجوری حداقل دونفر با مشارکت هم قاتل بودیم ، خوشبختانه پلیس قبول کرد و در نهایت هر دومون  به حبس طولانی  محکوم شدیم شایدم ابد چون یادم نیست.
داشتم گریه می کردم از خوشحالی که خوب شد رفتم پیش پلیس و درجرمم  تخفبف دادن اما طفلی داداشم  و گریه و دعا می کردم اونهم مشکلش رو خدا حل کنه چون مامان پیرم طاقت زبونم لال مجازات داداشم رو نداره و در جا دور از جونش سکته می کنه و ....که با صدای چای سازی که حسین روشن کرده بود و هیچوقت صبح ها نمی شنوم و اون میره اداره بیدار شدم.
ولی سردرد شدیدی باهامه.چه شب سختی گذروندم واقعا
دیشب اخر شب چندتا زولبیا بامیه و یه ذره واقعا یه ذره چیپس خوردم و چندتا شکلات، قطعا خوابم به خاطر این بوده که معده ام به این همه خوراکی عادت نداره، حالا خوبه هنوز چشاییم برنگشته و کلا چیزای شیرین تو دهان من تلخ هستند وگرنه احتمالا خیلی بیشتر می خوردم و خوابم شکل بدتری داشت
بازم خوبه که الحمدلله 
و الا که 
خداروشکر 

اوه ساعت ده و نیمه صبحه  و من لباسشویی روشن کردم و یه مطلب مهم دیگه یادم  افتاد بنویسم
دیروز که خواهرم طبق روال جمعه ها،  مامان رو برده بود خونه ی قدیمی  خودش، بهش زنگ زدم و گفتم اگه می تونی  بیا یکی دوتا امپول  برام بزن که البته خودش تو راه غروب متوکاربامول( شل کننده ی عضلات) خریده بود و همراه با یه نوروبین (جمعی از ویتامین های دسته ی  B )و یه امپول D3 برام  زد .  که البته D3 باید هفته ای یکی بزنم طبق دستور کلینیک مخصوص بیماریم در تهران ولی من چندماه یه بار یادم میفته که بزنم
خلاصه کمردرد به حداقل ممکن رسیده فعلا.تقریبا  نیم ساعت هم نشد اثر کردند.داروخونه متو کاربامول بدون نسخه نمی داده که خواهرم مجبور شده بگه از بهیاران قدیم و بازنشسته ی بیمارستان هست که بهش دادند.خلاصه که از تنبلی ، واقعا از تنبلی نرفتم ویزیت ولی خواهرم که گفت متوکاربامول خوبه سریع بهش گفتم برام بخره بزنه یا بگم حسین بخره بیاره بدم یکی از همسایه ها(خانوم مدیر ساختمونمون مثلا یا خانوم معارفی مثلا یا خانومه همسایه تو کوچه مون که لباس فروشی داره و مشتری دائمش هستم بزنه که خواهرم گفت سر راهم هستید خودم میام.البته مامان رو ندیدم ، تو ماشبن مونده بود ولی ایشالا  فردا میرم پردیسان می بینمش(پردیسان یکی از محله های قم هست با تراکم آپارتمان بالا)

 خدایا شکرت جقدر کمردرد بده والا .خواهرم گفته باید مواظب خودت باشی مریض نشی چون من دیگه نمی تونم بیام همراهت باشم تو بستری هات.آخه من جز این خواهرم هیشکی رو به مهربانی و پرستاری و مادرانگی ( بعد از اینکه مامانم دیگه نمی تونه کاری بکنه) قبول ندارم. 
آبجی صدی واسه همه مون مامانه و داداش محمدرضام واسه همه مون باباست.ایشالا سلامت باشند  و عزیزان شما هم سالم باشند و سرحال.
اپارتمان ما ۵ طبقه است که  هر طبقه دو واحد داره، روبروییمون مستاجر بودن که اون هفته رفتن و یه واحد بهتر خریدن همین نزدیکی  ولی دلم برلش تنگ میشه.بسیار خاتوم گرم و مهربانی بود.البته اینا دوسال اینحا بودند ولی خیلی دوست  شده بودم باهاش ولی قبلیشون با اینکه از اول بودند و بسیار مودب و ساکت بودن روی هم تو ۴ سال ، ۵ بار هم ندیدیم همدیگه رو.آروم بودن و سرشون به کار خودشون.


بچه ها..نه نه ببخشید دوستان ، می خوام یه وبلاگ وزین بهتون معرفی کنم.لطفا بهش سر بزنید.همش منتظر خونده شدنه و اینکه حس می کنه مدیر شده  و ....خودتون بخونید دیگه توضیح نمیدم

/http://parandehdararamesh.blogfa.com

پیشاپیش سپاسگزارم


مریضمون که خواهرم باشه که دوسال از من بزرگ تره و دبیره " امسال معاونت برداشته" وقتی خونه مون بود یه سر اومد آشپزخونه   با هم حرف می زدیم و من غذا درست می کردم که گفتم والا حسین که اصلا به تمیزی منو قبول نداره که خواهرم یه نگاه کرد به فاصله ی کناره ی بین اجاق گاز و کابینت کناریش و گفت خب واقعا هم تمیز نیستی این همه کثیفی رو نمی بینی؟ و منهم گفتم خب  اینارو همیشه بابای نیکان تمیز کرده و الان اون زیر سواله و البته خب خیلی سرش شولوغه نمی رسه
گذشت و خواهرم رفت ولی دیگه فکر من همش پیش اون جرم و چرک های چسبیده به کابینت و اجاق گاز بود ، سه روز پیش دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سراغش و اجاق گاز رو کشیدم بیرون و کف و دوتا دیواره های کنار کابینت و گاز و پشتش و هود و زیر تمام موکت های آشپزخونه رو سابیدم، آی سابیدم که نگو.
فردا عصرش  اتاق نیکان رو برانداز کردم دیدم گردو خاک داره و رفتم سراغ تمیز کردنش که البته نیکان اومد کمکم و هرچی که اضافه و شکسته و آشغال بود رو داخل یه کیسه کردیم و گذاشتیم تراس تا باباش بعدا ببره بیرون، بعد باباش اومد و گفت اصلا می خوام جای تختش رو عوض کنم و دیگه منهم نمی تونستم کمکش نکنم ، وجدان درد می گرفتم پس کمکش کردم و خیلی با هم کار کردیم و اتاق نیکان شد مثل دسته ی گل واقعا، بعد باباش رفت تراس و می خواست کولر رو راه اندازی کنه که رفت سراغ هرچی که تو تراس بود و کلی چیزمیز کرد تو کیسه بندازه بره، از جمله چندین جفت کفش من ونیکان ، منهم بهش گفتم کفشها همه نوهستند مخصوصا کفش های نیکان ولی خیلی زود قبل از پوشیدنشون کوچیک شدن ننداز بره ، بذار بدیم به یک نیازمند که گفت تو از این حرفا می زنی ولی آشغال پرستی و اهل عمل نیکو هم نیستی و تنبلی می کنی  و دوباره می مونه همینجا،اگه بذارم دم سطل زباله ی بزرگ سرکوچه فورا یه نیازمند میاد و پیدا می کنه و می بره، خلاصه در حین اینکه باباش می رفت پایین و می اومد بالا رفتم کفش ها رو برداشتم توی حمام شستم و گذاشتم توی نایلون و قایم کردم برای دوتا پسر پشت سر همی یکی از دوستهای خواهرم که شوهرش بسیار خسیسه وبا وجود اینکه می تونه بخره ولی نمی خره ولی یک شنبه که رفتم خونه ی خواهرم یادم رفت ببرم .
البته سبب خیر شد چون حالا تصمیم گرفتم یه بار دیگه لباسای نیکان رو مرتب کنم و لباسایی که نو هستند ولی نپوشیده یا خیلی  کم پوشیده رو جدا کنم بعد ببرم بدم خواهرم که بده به دوستش
موضوع اصلی که می خواستم بنویسم اینکه بعد از اون دو روز کار توی خونه به شدت کمردرد  گرفتم  و قبلا هم پیش متخصص مراجعه کردم و بعد از ام آر آی  گفته که دیسک های خفیف اما زیاد هم تو کمرم هم تو گردنم دارم
به هرحال این تمیز شدن باعث شده هی گاباپنتین بخورم و دوباره رو آوردم به بستن کمربند طبی 
یعنی از شدت درد گریه می کنما( وقتی نیکان خوابه و حسین هم سرکاره، نمی خوام زیادی انرژی منفی بدم) ولی به هرحال اونا الان می دونند کمر درد گرفتم و بابای نیکان میگه چقدر بهت گفتم گاز رو ولش ، هر وقت که فرصت می شد خودم تمیز می کردم اما خب اونم گناه داره چون اونم دیسک داره ولی با یه مدت کمربند طبی بستن خوب شده و دیگه زیاد آزار نمی بینه ، همین مشکلات گوارشی که بعد از پرتو درمانی براش پیش اومده بسه براش، مامانم چند وقت پیش خونه مون بود وقتی بعدا رفتم پیشش می گفت فقط دلم برای حسین می سوزه که همش تو راه دستشوییه و البته مامان نمی دونه فقط من می دونم که بعدش چقدر لگنش اذیت میشه و فقط میره رو تخت ساکت دراز می کشه.

خب این پستم چس ناله بود همش ، بریم که داشته باشیم حرفهایی از جنس دیگه
راستش هربار که میرم وبلاگ تیلوتیلوی عزبزم بهش غبطه می خورم، دلم می خواد منم قلاب بافی کنم و چهل تیکه ببافم اما می دونم اگه اینا رو دست بگیرم حسین صداش درمیاد و دعوام می کنه که ای بابا برو حاضریش رو بخر  ، سفارش بده برات ببافند و این حرفا اما من خودم واقعا قدیم ترها که دختر بچه بودم بافتنی خیلی دوست داشتم و بعدتر که تو خوابگاه قلاب بافی یادگرفتم و خیلی چیزا بافتم و دوستشون داشتم حتی برای خودم با قلاب و نخ عمامه دامن بافته بودم چین دار جین دار، و چون لاغر بودم خیلی بهم میومد 
امروز ساعت ده و نیم با سردرد وحشتناک میگرنی و همچنین کمردرد دیسکی بیدار شدم و البته که گوشیم زنگ خورد خواهرمریضم بیدارم کرد و کمی حرف زدیم و بعدش رفتم سراغ لب تاپ،  کاری که خواهرم خواسته بود انجام دادم و باعث شد سردردم شدیدتر بشه ، بعدا ناهار برنج که از دیروز پخته بودم داشتیم و یه بسته هم قرمه سبزی که قبلا گذاشته بودم فریزر و شب گذاشته بودم تو یخچال شد ناهارمون ، نیکان رو با هزار ناز  و ادا اطوار و بوس بیدار کردم و ناهارش رو دادم و خودم هم البته بقیه لازانیای دیشب نیکان رو خوردم(هر چند به خاطر بیماری زمینه ای و اصلیم که دارم نباید فست فود بخورم ولی حیف بود بنوازم دور چون نیکان هم دیگه بقیه شو نمی خوره، بعد از سالها لازانیا خوردم ، ایشالا که طوریم نمیشه)
دو تا گاباپنتین خوردم و کمر بند بسته دراز کشیدم ، اثر نمی کرد و سردردم هی شدید تر می شد مجبور شدم مسکن  دوتا هم فاژزیک(ترکیب استامینوفن ، کافئین و بروفن) با هم انداختم بالا و نیکان اومد پیشونیم و چشمام رو ماساژ داد،( خیلی خوب بلده ماساژ رو ، قربون دستاش برم) نیم ساعت بعد بابای نیکان اومد و من هنوز خراب و داغون بودم که فوری متوجه حالم شد.ناهارش رو خورد و من نیکان رو وادار به بازی های ساکت کردم تا باباش بخوابه، من سرم بهتر شد و نیکان هم باچندجور ژله که حاضری خریده بودم و ترشک و لواشک و .. سرگرم شد وکلی  بازی کردیم و خندیدیم
بعد اومدم وبلاگ..... و بودم تا همین الان ساعت ده دقیقه به پنج عصر
خسته نباشم و خسته نباشید جمیعا و رحمه الله
با کمربند طبی خیلی درد کمتری حس می کنم.باید فکر کنم شام چی بپزم، حسین هم قراره زنگ بزنه ببینه آقای دکتر نقیبی هست یا نه که بره باباشو ببره پیشش، انگار چشمش چندروزه عفونت کرده ولی مادرشوهرم دلش نمی اومده به حسین بگه  زحمت بندازه  ، تا اینکه دیشب حسین زنگ زد خونه ی مامانش و مامانش خونه نبود ، باباش چشمش رو به حسین گفت، فعلا که حسین تو اتاق خوابه یا شاید خوابش نبرده، نمی دونم.



سه روزه که یه مهمون عزیز دارم که بیماره، البته سالیان درازه که بیماره وخیلی وقته ندیده بودمش ، گمونم آذرماه اخرین دیدارم بود وقتی اون توی بیمارستان بستری بود.بیمار مورد نظر معمولا سرشار از انرژی منفی هست  و خودش رو بیچاره ترین عالم می دونه، البته گاهی هم بسیار سپاسگزار خداوند هست اما به هر حال از بیماری که تقدیر خودش و بچه هاش و زندگیش رو بدجور دگرگون کرد شاکیه و حق هم داره ،قدیم تر ها حدود ۳۰ سال پیش خیلی به قانون جذب و کائنات معتقد بود و با همون فرمول ها زندگی می کرد اما بعد از اینکه ازدواج کرد و بعدتر بیمار شد و بعدترها بیمارتر  و در نتیجه ناراحتی اعصاب هم بهش غالب شد دیگه الان نه حوصله شنیدن درباره کائنات و قانون جذب و اینا داره و نه جسمی براش مونده که مادری کنه برای بچه هاش.خیلی دلسوزه ولی تفاوت نسل دهه پنجاه و دهه هفتاد هشتاد  رو نمی تونه خوب درک کنه  هرچند بچه های خیلی خوبی داره ولی اوضاع آشفته ی زندگیش به هیچکدومشون فرصت درک متقابل نمیده.
تیمارداری من از ایشون این چند روز فقط حاضر کردن به موقع غذا ، هرلحظه هر دارویی لازم داشت با یه لیوان آب بهش بدم، هر لحظه چای آماده باشه، کافی میکس و انواع قهوه فوری یا دم کردنی  هم خب براش حاضر می کنم، تعداد داروهایی که می خوره خیلی خیلی زیاده و واقعا باید مایعات فراوان از روش بخوره و کاش تزریقات هم بلد بودم .
فقط بهش گفتم لطفا درباره ی دردها و مشکلاتت زیاد با من حرف نزن چون واقعا کشش ندارم ، طفلی کلکسیونی از دردها و بیماریها هم هست ، من فقط همیشه بهش میگم باید بتونی مشکلاتذرو طبقه بندی کن و در اولویت به سلامتی خودت اهمیت بدی، مثلا وقتی دندون های خرابت رو ترمیم می کنی کارت رو نصفه ولش نکن به خاطر کارای دیگه، وقتی که گوشات نیاز به شست و شو داره (دو ساله) برو و براش وقت بذار ، ما که نمی تونیم همگی داد بزنیم تا تو بشنوی، میگه پس چرا تو مدرسه همکارام میگن چقدر صدات آرومه ؟! جدیدا به این نتیجه رسیدم که مدرسه چون خودش همیشه پر از سر و صداست صدای این ضعیف و اروم شنیده میشه وگرنه من مطمئنم گوشهاش نیاز به شست و شو داره که اونم الان خیلی  راحت شده و نه درد داره و نه خطر.
خلاصه که همش مشغولم.خوبه که فعلا هم اون تعطیله و هم من، خوبه که اون امسال معاونت برداشته و کار زیادی نداره.حداقل از تدریس های آنلاین راحته، ایشالا سال دیگه هم زود بگذره و بازنشسته بشه بمونه خونه.برای یکی مثل اون ، خونه داری خیلی بهتره ولی برای من در واقع زیاد فرقی نداره اما لذت خانه داری با حقوق دولتی رو هم چشیدم هرچند به اینهمه ضدعفونی و ترس و استرس درباره ی عزیزانمون مخصوصا کادر بیمارستانیشون واقعا نمی ارزید و انشالا کرونا زودتر شرش رو کم کنه و نعمت آرامش حداقلی برگرده به خانواده هامون.


عاشقت بودم و خواهم ماند

تو موجه ترین ، مهربان ترین، فداکارترین، زحمتکش ترین و هر آنچه خوبی هست ترینی بودی که در تمام زندگی ۴۶ ساله ام دیده ام ، محترم ترین پدر روی زمین که می شناختمت.
در حوالی ساعت ده شب ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۴ برای همیشه چشمانت را بستی و برای همیشه دلتنگت  هستم، کاش بودی و به رسم عاشقی مخصوص بین من و تو ، روزی دستکم ده بار مرا به گرمترین و پناه ترین آغوش دنیا می فشردی و من چقدر افتخار می کنم که فرزند تو هستم و می دانم و یقین دارم که تو بعد از رفتنت بیناتر و شنواتر شدی.
می دانی، دلم برای فشردن دست های خشک و پینه دارت تنگ شده ، دلم برای قشنگ ترین چشم ها و زیباترین نگاهی که در تمام عمرم به سویم روانه شده بود تنگ شده، دلم برای همه ی تشویق ها و تشکرهایت برای کوچک ترین کار انسانی تنگ شده، دلم برای پدرترین پدر دنیا تنگ شده.
خدایا تو او را خوب می شناختی، شریف بود و پاک، بسیار با محبت بود و نجیب، لطفا ،لطفا با عشقش امیرالمومنین علی (ع) همنشین و محشور بگردان.
پدر از تو نوشتن همیشه شیرین ترین لذت ها را به وجودم می ریزد هر چند که دیگر نیستی تا ببوسمت و ببویمت، اما یادت همیشه دلم را لبریز از عاشقانه های پاک می کند و نبودت هیچ وقت برای من عادت نشد، ناگزیریم از زندگی و شکر گذار پروردگاری که زیستن را به ما هدیه کرد و قدردان خدای بسیار مهربانی که مرا لایق مادر شدن دید و زیباترین معجزه ی زندگیم ، پادشاه قلبم نیکان را به ما عطا کرد


از اون پستی که نوشتم تو قرنطینه  فقط یه بار لازانیا و پیتزا و سمبوسه درست کردم برای بچه ام، دیگه خیلی شب ها براش از این فست فودها و چیپس و پنیر و یکی دوتا چرت و پرت دیگه درست می کنم و بچه ام خیلی خوشش میاد.تازگی ها گفته مامان از وقتی با گوشت مرغ درست می کنی دستپختت عالی شده و پیشنهاد داده بعد از بازنشستگیم یه فست فودی بزنم و نیکان بشه مدیرش و من هم سرآشپزش.
من و باباش این چیزا نمی خوریم و فقط غذاهای سنتی و خورش دوس داریم.
کالباس هم شاید تو این همه سال زندگی مشترک سه بار خریده باشبم و سوسیس که اصلا.نیکان بچه ام گاهی خونه ی خاله اش خورده و خیلی دوس داشت اما جدیدا هم یه چیزی درباره کالباس سوسیس گفتم که حالش به هم می خوره از این چیزا ،واقعا هم یه زمانی که کارشناس علوم پزشکی بودم دانشجوها رو بردیم کارخونه کالباس و سوسیس و بی نهایت چندش بود.یکی از پسرخاله هام هم کارگر همین کارخونه است و به شدت معتقده که بیخود و چندشه اما نمی دونم چرا هر هفته یا دوهفته یه بار از همونجا می خره و میاره برای بچه هاش.تازه  اون اوایل که نونواییش رو بسته بود و رفته بود کارخونه ، هربار که کالباس و اینا می خرید میاورد خونه مهمون هم دعوت می کرد که باهم خوش  بگذره بهشون.مثلا مامان من، مامان مم عاشق انواع ساندویچ بود و هست، دقیقا برعکس من.
امشب هم از نیکان دستور رسیده ذرت مکزیکی آماده کنم، تا به حال نخوردم ولی قبلا ها برای نیکان می خریدیم گاهی، رفتم دستورش رو دیدم تو نت، خیلی آسونه ،حتما براش می پزم.نوش جونش باشه.برای خودمون هم باید فکر کنم یه چیزی بپزم.ظهر که برنجی باشه ، شام چی باشه بهتره،؟
نیکان کلی هم اسم پیشنهاد داده واسه فست فودی که قراره بعد از بازنشستگیم افتتاح کنم.الهی بگردم بره ببینه مامان های دیگه چه می کنند و چقدر انواع شیرینی و دسر بلدن، البته زیاد گفته کیک خونگی بپز ولی من هنوز زیر بار نرفتم، حالا شاید هم یه روز کیک پختم، حتما میام می نویسم چه کردم کیک شد؟ یا نشد،







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات