پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

فردا اول اردیبهشت ۱۳۹۹
تاریخ تولد نوپیر ( مامان نیکان ) 
 اول اردیبعشق  یک هزار و سیصد و پنجاه و سه❤

یقین دارم یک روز دلم برای چهل و شش سالگیم تنگ خواهد شد.خدا را شکر برای دست ها و انگشتانم که سالم هستند، برای چشمهایی که زیبایی ها را می بینند، برای لب هایی که توان لبخند زدن دارند، برای پاهایی که نای راه رفتن و حتی دویدن دارند، برای قلبی که با عشق می تپد، برای دوستانی که دوستشان دارم

تا آن روز 
امیدوارم عزیزانم همیشه سالم باشند ، دوستان و همکارانم همچنین 
امیدوارم دوستان و خوانندگان وبلاگیم در سلامتی کامل باشند، 
خدایا همه ی دلشوره ها و اضطراب هایم را می دانی، به حضرت معصومه ، بانوی پاک قم که مواظب اعمال من و سلامتی عزیزانم باش
 


آخ قلبم

پنج شنبه روابط عمومی سازمان مون  منتشر کرد:

"""تسلیت به خانواده بزرگ سازمان......
هم اینک با خبر شدیم دو نفر از پرسنل شاغل در مدیریت امور ..... استان به نام های  م.م و و.ز  در راه بازگشت از ماموریت به علت تصادف دچار حادثه شده و دار فانی را وداع گفتند..

تسلیت به خانواده محترم م  و ز  و طلب بخشش و مغفرت از درگاه الهی برای این دو همکار عزیز"""


به قول نادر ابراهیمی

آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست

ممنونم از چشمانم که می گربند  و همراهم هستند.من و حسین هر دو داغوووونیم


سلام خیلی دوست دارم بیام و از بخش های شیرین زندگی بنویسم و بخونید و بخندید، ولی فعلا بگم که قم دو روز بود کمی گرم شده بود اما یک ساعت پیش ناگهان رعد و برق و صاعقه و بارندگی سیل آسا به حدی که میگن اب جاری شده به ساختمون ، همسرم و مدیر ساختمون و یکی دیگه رفتند پایین یه فکری بکنند.اخه دیوار به دیوار ما یکسال هست دارند ساختمونی چهار طبقه چهارواحده می سازند و الان که من هم دیگه خیلی کنجکاو شدم و از پنجره پایین رو نگاه کردم دیدم ماسه هایی که ریختن جلوی ساختمون  نیمه کاره  ، راه حوی آب رو بسته و یک برکه ی پر جلوی ساختمون ما ایجاد شده

زنگ زدیم به عمه شکوفه ی نیکان و دلداریش دادیم که شوهرش نرس بیمارستان هست و کرونا گرفته و بستری شده ، بهش اصرار کردیم کاری داره رودرواسی نکنه و به داداشش بگه، راستش به زور بغضم رو جمع کردم و موقع حرف زدن باهاش گریه نکردم، کافی بود من گریه کنم و شکوفه گریه کنه و دیگه کی می تونست ما رو جمع کنه..بهش گفتم اشتباه منو تکرار نکن که وقتی داداشت تومور داشت هرکدوم داداش هام  زنگ می زدن و می گفتن بیاییم کمکت و یا خریداتو انجام بدیم من الکی می گفتم همه چی هست و نمی خواستم به زحمتشون بندازم ،بهش گفتم یه بار با نیکان کوچولو بغل که می رفتم میوه فروشی اون دست خیابون، من و نیکان با هم افتادیم تو جدول و خداروشکر سر نیکان نخورد به جدول ، تو رودرواسی نکن و هرکاری هست بگو داداش یا من برات انجام بدیم.
ظهر هم مبین تصویری باهامون حرف می زد مامانم هم حرف زدیم ، مامان می گفت خیلی ناراحتم دوس دارم برم خونه ی خودم، آپارتمان چیه؟  هیشکی در خونه رو نمی زنه بهش میگم عزیزم اولا که بری تنها میشی و کسی نیست کارهای خونه رو انجام بده اینجا بچه ها هستند بعدشم تو این اوضاع کرونایی مگه کسی میره خونه ی کسی ولی اون به هرحال خونه ی خودش رو دوست داره، عمری رو اونجا زندگی کرده ، یه ذره درکش می کنم.
بعد از صحبت با مامان دست راستم شروع کرد به درد گرفتن، آخه من طاقت چندتا درد و غصه رو ندارم ، اون از محسن که کرونا گرفته این از مامانم که غصه می خوره، دل خودم هم ولش کنم آشوبه و پر از استرس برای بقیه کادر بیمارستانی نزدیکانم
دیگه هی وبلاگ دوستان رو خوندم تا سرگرم بشم و نشد تا اینکه به نیکان پیشنهاد بازی دادم و باهم فوتبال کردیم و هی دروازه های همدیگه رو باز کردیم، بچه ام  خوشحال شد و من هم کمی دستم بهتر شد 
حالا یه خاطره ی بامزه براتون بنویسم
خواهرم بچه ی اولش رو وقتی ۲۰ ساله بود به دنیا آورده و از این جهت تا همین چندین سال پیش بچه ی دومش مبین فکر می کرد که همه ی مامان ها بچه ی اولشون رو ۲۰ سالگی به دنیا میارن و بعدها که ۱۴ _۱۵ ساله شد و فهمید اینطور نیست خیلی خندیدیم و خودش یکسره می گفت و  می خندید و وقتی من در ۳۷ سالگی مادر شدم می گفت خاله تو الان ۲۰ ساله هستی و باز می خندیدیم.اون وقتها تازه فهمیده بود که سن و سال بچه دار شدن هر مادری متفاوته و فرمول خاصی نداره.
اخ بقیه پستم پریده اید از اول بنویسم

خب الان دیگه سه شنبه شد و من می خوام ادامه ی حرفام بنویسم
نیکان از خیلی کوچیکیش یکسره از من می پرسید مامان تو چندسالته و من هم سن نیکان رو به اضافه ۲۰ می کردم می گفتم. البته سن باباش رو هم از من می پرسید و من می گفتم دوسال از من بزرگ تره و بنابراین اگه تو ۵ ساله ای من ۲۵ و بابات ۲۷  و گاها که تو جمع هم حرفش می شد مبین به بچه ام سنم رو همینجوری مدل الکی و سرکاری می گفت و نیکان هم همیشه می گفت وااای شما چقدر پیرید و ما می گفتیم که نه ما جوانیم ، نیکان می پرسید مامان؟ دوسال دیگه بابا چندسالشه و مثلا من می گفتم ۲۹ یا مثلا ۳۰ و اونوقت می گفت واااای مامان ولی دوسال دیگه بابا واقعا پیر میشه ها ، گذشت تا تابستون گذشته که دیگه کلاس اول رو خونده بود و جمع و تفریق حالیش بود واعداد هم یاد گرفته بود ، وقتی شب تو خونه ی داداشم بابای نیکانم رو سورپرایز کردیم واسه تولدش و خواهرم اینا که کیک رو با شمع های ۴ و ۷ خریده بودند برای ۴۷ سالگی همسرم ، بابای نیکان رفت اونور خونه تا یه تلفن جواب بده و تا برگرده شمع روی کیک بود ونیکان که گفت عه مامان شمع اشتباهه باید ۲۷ می گرفتن نه ۴۷ و جمعی که همه ریز ریز می خندیدن و خلاصه که لو رفتیم و نیکان گفت چه خوب من باور نمی کردم بابا وقتی ۴۷ ساله میشه موهاش هنوز سفید نشده باشه ،مامان تو هم خوب موندی که موهات سفید نشده ،بابا و مامان محیا و علی خیلی پیر هستن و موهاشون رو رنگ می کنند، 
بابای نیکان کمی موی سفید داره ولی جون بوره( زرد نیست ) سفیدها دیده نمیشن و منم تازگی زیرموهام ،لایه های پایین چندین تار موی سفید پیدا شده که قابل اغماضه و خداروشکر به رنگ نرسیده هنوز چون من واقعا حوصله رنگ و اینا ندارم و همیشه هم دوس دارم موهام از مقنعه ام یا روسری  بیرون باشه و تو شهرما خانمی که چادر سر نکنه و موهاش رنگ شده بیرون باشه  خیلی جالب نیست و البته من خودم  ابدا حوصله قر و فر رنگ و اینا  رو ندارم.

ولی چند دقیقه بعد از فوت کردن شمع ها توسط باباش گفت می خوام یه چیزی بگم و خیلی اهسته به من گفت ولی شما واقعا پیریدا!!!! اما چون خونه اون لحظه کاملا ساکت بود همه شنیدند و خندیدیم و یعد ما هم اذیتش کردیم و گفتیم خب ما پیریم دیگه  ، حالا از این به بعد ما می موتیم خونه و میریم پارک و مثل بازنشسته ها(تصور نیکان از پیری) و تو برو کار کن و همه چی برای خونه بخر اولش گفت باشه بعد که لیست خرید و کارای خونه رو بهش گفتیم کم کم نظرش عوض شد و گفت نه شماپیر نیستید شما هنوز نوپیر هستید( بر وزن نوجوان ، نوزاد) و دوباره کلی ما رو خندوند.
غر ض اینکه  شما الان وبلاگ یک نوپیر رو می خونید .


مطلب زیر رو چندین روز پیش  در وبلاگ مریم جان خوندم و واقعا از اون روز به  اید اگر وضعیت کنونی بر عکس می بود چه می‌شد ، مثلا به جای اینکه در خانه بمانیم ، می گفتند که هیچکس در خانه نماند ، و اگر در خانه بمانید جانتان را از دست می دهید و به چه علت ؟به علت ، مثلا نبود اکسیژن !
اگر در خانه بمانیدبه علت نبود اکسیژن از بین می روید ،
داخل ماشینها و هرگونه وسایل  نقلیه هم نمی توانید بروید ، چون آنجا هم اکسیژن وجود ندارد و فقط در محیط باز باشید ، ،حال فکرش را بکنید چقدر می توانیم  در محیط باز دوام بیاوریم و آیا بیرون از خانه امنیت داریم ، آیا می توانیم آنطور که در خانه راحت هستیم ،بیرون از خانه هم راحت باشیم ، از نظر امنیت،  آسایش  و راحتی نداشتیم  ، امکان مزاحمتها ،دزدی‌ها،سرما،وگرما بود ،و امکاناتی مثل حمام و سرویس بهداشتی و خواب راحت نبود ، حسابش را بکن همه مردم بیرون باشند و سرو صدا و داد و فریاد بچه ها و تفاوت زندگی و سلایق و فرهنگ مردم ، این همه جمعیت ،واین همه شلوغی واقعا در تصور نمی گنجید . 
فکرش را بکن اولا که معلوم نیست ، که بتوانی  یه جای راحت و دنج برای خودت گیر بیاوری ، اگر هم بتوانی  ،اطمینان داشته باش به خاطر کمبود جا مردم  بهم چسبیده اند  ، و کیپ در کیپ اسکان خواهند کرد ، و بیخ گوش هم و به اجبار باید زندگی کنند ،بچه ها تو سر هم می زنند ، و خانواده ها درگیر می شوند وچه بلبشویی خواهد شد۰
پس در حال حاضر ناشکری نکنید ودر خانه هایتان بمانید ، واز زندگی در کنار خانوا ده هایتان لذت ببرید و دعا کنید وضع از این که هست بدتر نشود ، واز گناهان بعلت ناشکری از داشته هایتان استغفار کنید،واز خدا طلب مغفرت کنیم و زمانی که به زندگی عادی برگشتیم ،دیگر رفتارهای بد گذشته امان را تکرار نکنیم ، و سطح توقعاتمان را پایین بیاوریم ، واز زمین و زمان شکایت نکنید ، واین روزها را هرگز فراموش نکنید ، وهر زمان که از زندگی شکایت داشتیم ، یاد این روزها بیفتیم و شاکر خداوند مهربان باشیم که اوست که خیر خواه ماست و تنها کسی است که برای بندگانش بد نمی خواهد ،و اطمینان داشته باشید این وضعیتی که پیش آمده است ، حتما خیری در آن است و ما از آن بی خبریم  و فقط خدا می دهند و بس 
با آرزوی روزهای بهتر و آینده ای درخشان تر 
خدایا چنان کن سر انجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار 


قرنطینه باعث شد  خانم های کدبانو کلی کیک و شیرینی بپزند، کلی غذاهای متنوع و فانتزی و فست فود و فینگر فود بپزند ، قرنطینه اما درباره ی من اینطور گذشته:خواب،خواب،خواب،خواب ،ناهار پختن ، خواب ،خواب ، بازی با نیکان مخصوصا فوتبال و والیبال و یکی دو مورد هم وسطی بازی ، شام مختصر و خلاصه پختن ، دیدن پایتخت و عصر جدید ،گاهی شبها دنس و حرکات نسبتا ناموزون از خودم در کردن، خواب، خواب ،خواب تا لنگ ظهر فرداش

لازانیا و پیتزا و سمبوسه از فست فود ها هم هرکدام یک بار برای پادشاه آماده کردم.

قبلاها که اداره می رفتم عاشق اداره بودم و حالا که تو خونه هستم تازه متوجه شدم که چقدر خانه داری و بخور و بخواب راحته .
البته تکالیفی هم که اموزگار مهربان به عهده نیکان گذاشته بود رو نظارت می کردم و در واقع مجبورش می کردم بتویسه یا وویس بفرسته پی وی اموزگار و تازگی ها هم که آموزگار بسیار مهربانش  درس های جدید می ده باز هم بزرگترین کار من اینه که بچه تکالیف رو انجام بده و فیلم درس ها رو ببینه ‌ گوش بده.

هنوز هم وقت گیرترین کار زندگی من غذا دادن به نیکان هست چون عادتش دادم خودم قاشق قاشق غذا بذارم دهانش و هی یادآوری کنم که بجوه و قورت بده.
کمی هم کتاب خوندم این مدت.
اینکه بدون ارامبخش و الپرازولام خوابم نمی بره خیلی بده اما همین که این مدت کمترین سردرد رو داشتم خودش خیلیه.
خلاصه قرنطینه به من خیلی خوش می گذره.

راستی من هرچقدر تو خونه فسقلمون بمونم دلم نمی گیره و هوس بیرون رفتن نمی کنم اما دو یا سه بار دیدن مامان رفتم چون از اون مامان های چشم انتطاره و یک بار هم رفتیم دیدن مادرشوهراینا .

بشور بشور هم خب، بیشتر از همیشه بود ولی من از شستن خوشم میاد و اذیت نشدم.اما ضدعفونی سطوح اصلا قبول نمی کنم و به عهده ی بابای نیکان هست.


سال نو رو به همه ی دوستان روشن و‌خاموش تبریک میگم.ایشالا امسال برای همه مون سال خوبتری باشه.
امشب با بابای نیکان حرف می زدیم راجع به مرتضی لنگرودی (اگه نمی دونید راجع بهش و شاهکارش سرچ کنید، از شاگردان  آقای تبریزیان)و امثال ایشون و اینکه چرا بیمارستان ها نمی تونند جلوی کارهای به دور از عقل این حاجی  رو بگیرند که یادم افتاد به کتاب سینوهه که در دوران ماقبل تاریخ خونده بودمش(۲۲ سال پیش تقریبا) و تصمیم گرفتم حتما دانلودش کنم و مجددا بخونم.من این کار یعنی خوندن دوباره و سه باره ی کتاب های مورد علاقه ام رو خیلی دوس دارم البته به شرط فاصله ی زمانی زیاد بین خوندن دفعه ی قبلی و بعدی

هزار سال هم بگذره من به طب سنتی و اسلامی و ابوعلی سینا اعتقاد ندارم چون طب ابوعلی سینا برای اون زمان خوب بوده که دانش پزشکی در همون حد بوده .
ترجیح میدم ۱۰ تا آرام بخش بخورم یه استکان گل گاوزبون نخورم.یعنی دلم هم بخواد نمی تونم بخورم.دیگه هرکی یه جوره دیگه....

سینوهه هم طبیب هوشمند و زبر دست دربار فرعون بوده و در زمان خوش بسیار عالی و حتی به نظرم از زمان خودش هم جلوتربوده.این روزا که بعضی ها به اسم طب اسلامی و این چیزا میرن بیمارستان ها و جلوی دست و پای پرسنارا و پزشک ها می چرخند و بیشتر دست و پاگیرن و حین صحبت های امشبم با بابای نیکان  یادم افتاد این کتاب رو دانلود کنم و بخونم.




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic