پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

بارندگیه و هوای شهرم بسیار عالی و تماشای خیابون از پشت پنجره اتاقم از ارتفاع طبقه هشتم بسیار جذاب اما ...
هوای ِ دلم خوش نیست چون خواهرجون طاهره  حالش خوب نیست و بیمارستانه، چون هنوز خوب نشده و به علت کمبود تخت ترخیصش کردند همین الان
هوای ِ دلم خوش نیست چون خواهرجون طاهره  قبول نکرد برم پیشش و کارای ترخیصش رو بکنم
هوای ِ دلم خوش نیست چون خواهرجون طاهره قبول نمی کنه بیاد خونه ی من و منهم فردا رو مرخصی بگیرم و این سه روز آینده خودم به خواهرجونم برسم و خدمتش کنم بلکه بهتر بشه

اصلا هوای حوصله ام بدجور خوش نیست اما بارندگی آسمان بازم بسیار زیباست.

به آبجی صدی زنگ زدم که به خواهرجون طاهره زنگ بزنه راضیش کنه یا بره خونه ی اون یا بیاد خونه ما .این خواهر جون طاهره کاش قبول کنه بیاد خونه ی من یا آبجی صدی.
برای وضعیت خواهرجونم خیلی ناراحتم.دیروز رفتم بیمارستان و سوپ بردم ،داغِ داغ ،خورد که نوش جونش و گفت آخیش گلوم باز شد اما بعدش آنه براش پسته شور برده بوده ،خواهرجون دوسه تا می خوره و دوباره نفسش بند اومد و به سرفه افتاد.گفت فکر کردم تو برام آوردی و خوبه خوردم.من اگه می دونستم داره پسته ی شور می خوره اجازه نمی دادم.کسی که یه پیاز داغ + هوای آلوده بهانه بشه تنگی نفسش  عود کنه که نباید شور بخوره،تازه شور فشار رو می بره بالا که برای خواهرجونم هم برد .....خدایا ،ای کس ِ همه ی بی کس ها، خودت هوای ِ خواهرجونم رو داشته باش.من که فعلا فقط بلدم اشک بریزم .
صبح که رسیدم اداره ده دقیقه بعدش سردرد گرفتم .هی صبر کردم خوب شم نشدم،یه گزارش باید می دام به رئیس که هنوز نتونستم انجام بدم و البته رئیس گفت خودم انجامش میدم(خدا خیرش بده) البته قبلا این گزارش رو آماده کردم و به رئیس دادم اما الان نه ایشون فایلش رو داره و نه من...فایلش رو گم کردیم

بالاخره مجبور شدم مسکن بخورم اما کدئین نداشتم ناچاری گاباپنتین 300 دوتا با هم خوردم و روش نسکافه دوتا ..هنوز  سردردم خوب نشده ولی عوارض گاباپنتین مثل گیجی رو گرفتم.مطمئن ذهنم درگیره و چون خیلی هم غصه خواهرجونم رو می خورم باعث میشه مسکن اثر نکنه وگرنه بیشتر وقت ها به سرعت تاثیر میکنند و خوب میشم.گاباپنتین رو خوردم گفتم برای درد کتف و دستم هم که از پله کان فلزی سُر خوردم خوب باشه .

خداجونم مواظب خواهرجونم باش.همینطور که آسمون می باره منم اشکام می ریزن


امروز دوشنبه هم مدارس تعطیل شدند  .دیشب  آموزگار بسیار مهربانشون تو گروه مامانا تو فضای مجازی گفته بودن که حالا که بازم تعطیله یه کم تکلیف میگم تو خونه انجام بدن و دوشنبه بیارن.البته من باز هم به نیکان نگفتم تا نیکان تکالیفش رو انجام داد،شامش رو دادم بعدش بهش گفتم که خوشحال شد.منم دیگه ناراحت نبودم اما دیروز به شدت مشغله داشتم.ظهر هنوز ده دقیقه استراحت نکرده بودم که وقت رفتن به سالن بدمینتون شد و نیکان رو بردم .وقتی برگشتیم برای شام که غذا داشتیم اما برای ناهار امروز قرمه سبزی گذاشتم و برنج هم خیس کردم و یه ساعت بعد دم کردم.تو این فاصله هم نیکان تکالیفش رو انجام داد.

آنه خواهر زاده ام(که مامانش بستری شده) زنگ زد و گفتم بیاد خونه ی ما که دیر اومد حدود ده شب  و از برنج تازه دم و قرمه سبزی بهش دادم.خواهرم که بستریه خیلی وقتمو گرفت با اس ام اس ،به طور کلی چندتاکار همزمان خیلی سختمه مخصوصا که خواهرم زیاد مدل افسرده هاست و خیلی ناامید و همیشه از همه ی روز و روزگار شاکی و صحبت کردن باهاش خیلی انرژی منفی ب آدم میده و دیگه اعصاب معصاب برای آدم نمی مونه ،از طرفی دلم براش می سوزه و میگم خب حالا همدردی کمترین کاریه که می تونم براش انجام بدم

سوپ هم مخصوص پختم تا امروز ببرم برای خواهرم تو بیمارستان

نیکان رو قانع کردم کلاس بدمینتون تا پایان آذر کافیه چون واقعا وقتم رو می گیره و باباش از این وضعیت ناراضیه .به طور کلی باباش دوس داره همه ی وقت که ایشون منزل هستند منهم منزل باشم و معتقدند که نیکان و مامانش به خاطر بدمینتون استراحت کافی ندارند.به حرفاش فکر کردم دیدم خب راست میگه اما من راضی بودم خسته بشم بچه بره کلاس ولی اینجوری بچه فرصت نمی کنه گیتار تمرین کنه
البته اگه بخواد سیم ثانیه تکالیفش رو انجام میده و کلاس هم میره و برمی گرده و گیتار هم تمرین می کنه اما امان....امان از شبکه ی ورزش و شبکه سه که اینهمه فوتبال و ورزش های دیگه دارن و نیکان هم متاسفانه از جلوی تی وی پا نمیشه تا اینکه همونجا خوابش ببره و علاوه براین صدای تی وی هم که با اینکه خیلی کم می کنه ولی ما پدر و مادر خسته رو خسته تر می کنه چون باعث میشه خوابمون نبره حتی نیم ساعت و استراحت نداریم.

به هرحال نیکان رو متقاعد کردم کلاس بدمینتون یا ژیمناستیک تابستون ببرمش ولی مطمئنم روزی نیم ساعت هم حوصله نمی کنه گیتارش رو تمرین کنه ،می دونید آخه تی وی و تماشای فوتبال و کشتی و والیبال و .....خیلی مهم تره

دوسه روزه همش سردرد دارم.دیروز صبح دوتا کدئین باهم خوردم و طول کشید تا خوب شم.عصر خوب بودم اما ساعت حدود ده و نیم شب بازم سردرد اومد سراغم و دوباره دوتا کدئین باهم انداختم بالا.فکر کنم از خستگی و فشردگی کارام اینجور میشم.امروز هم سردرد دارم.

از مطب زنگ زدن گفتن دندون روکشت آماده ست ولی اصلا وقت نکردم این چند روز که برم و روکش رو برام بذاره و برای اون یکی دندونهام هم اصلا فرصت نمی کنم برم.البته فعلا بودجه اش هم نیست

سه روز پیش هم رفتم رو چاهار پایه پله کانی فلزی تو اتاق خواب تا برای آقا(نیکان) دستکش زمستانی هاشو از طبقه بالای کمد دیواری بردارم که پله سُرخورد منم باهاش اومدم پایین و الحمدلله دست و پام  و اینا نشکست ولی به شدت کتف چپ و بازوی چپ و پشت بازو کبود شده (حدودا سی سانت) و خیلی خیلی طرف چپ درد می کنه
 نق و نوق فعلا کافیه .....اگه وقت داشتم دوباره میام

بعدا نوشت:آقا معلم مهربون نیکان اینا بازم تکلیف داده انجام بدن سه شنبه به امید خدا دیگه برن مدرسه و ببرند


دوباره دیروز و امروز هوای شهر ما از لحاظ آلودگی در وضعیت هشدار بود و مدارس رو تعطیل کردند و نیکانم پیش خودمه .البته این بار قبل از اینکه بدونیم مدارس تعطیلند نیکان تمام تکالیفش رو انجام داده بود .
دیروز اولین جلسه ی آموزش گیتارش بود و استادش خواست تا من هم تو کلاس باشم و خدائیش به نظرم میاد سخت باشه.وقتی رفتیم خونه دیگه شام درست کردم و نیکان رو وادار کردم تا تکالیفش رو انجام بده ،اما بعد از فوتبال پرسپولیس با نمی دونم کدوم تیم بود،گمونم سایپا بود و پرسپولیس اما دوتا زد و بچه ام خیلی خوشحال شد.خلاصه به هر زحمتی بود هم شامش رو دادم هم تکالیفش رو با بداخلاقی تمام انجام داد.
شب هم بارسلونا بازی داشت و آقانیکان اون رو هم دید که گمونم نتیجه 2-2 شد

استاد گیتار گفته هر روز باید یک ساعت تمرین کنه اما من چشمم آب نمی خوره نیکان یک ساعت از تی وی و شبکه ی ورزش دست برداره .
دیشب دوباره خواهرم برای تنگی نفسش بستری شد .

امروز نیکان تا حدود ده و اینا خواب بود اداره و از وقتی بیدار شده داره بازی می کنه.خانم کتاب فروش اومد سازمان و برای نیکان یه کتاب تست هوش خریدم و بعد رفته بود طبقه ی بابای نیکان و بابای نیکان زنگ زد که چی بخرم  ؟من گفتم ما تست هوش خریدیم ولی نیکان  سفارش داد یه کتاب رنگ آمیزی و زبان براش بخره

الان هم ناهارش رو نصفه خورد اما خسته شدم و بقیه ی ناهارش رو خودم خوردم.نوش جونم هم باشه
والا..بس که اذیت می کنه تو خوردن غذاش

عصر هم می برمش بدمینتون.چه کنم ...بچه ست دیگه باید بچگی کنه و بازی اما با زندگی های حالا و وضع اقتصادی و اینا یه بچه کافیه و تک فرزندها و حتی دوتا فرزندها خیلی تنها هستند اونم تو آپارتمان .بهتره خستگی رو به جون بخرم و ببرمش محیط سالن ورزشی و کمی بهش خوش بگذره  و با همسن و سال های خودش بازی کنه


می دونم که این روزا حال دل خیلی ها خوش نیست و این ناراحتی من خیلی مسخره ست اما چه کنم که کاری ازم برنمیاد برای خوب کردن حال دل همون خیلی ها  و ضمنا  نمی تونم برای اضافه شدن وزنم ناراحت نباشم و نمی تونم که رعایت کنم و کمتر میل کنم.
سال گذشته همین روزا تازه تزریقات ریتوکسی مپ من تموم شده بود و هنوز گونه هام درد می کرد، صورتم درد می کرد و درشبانه روز ۴ ساعت هم خوابم نمی برد  که بعدش هم دیگه کم کم توان خوردن رو از دست دادم  تا همین چندماه پیش که شده بودم ۴۷-۴۶  کیلو و اندازه ی جوجه شده بودم و چقدر اذیت شدم 
خب با این مقدمه بازم روم میشه بگم که دوباره ناراحتم و نمی دونم چرا نمیرم پیش دکتر نیره ، چرا وقت نمیذارم آخه؟ باید برم و بگم بازم داروهاش اثر اشتهاآوری زیاد دارن و من خیلی ناراحتم ، هرچی بیشتر  سعی می کنم کمتر بلمبونم کمتر نتیجه میگیرم.این چه وضعشه؟چرا من نرمال نمیشم.امشب که رفتم روی وزنه  و عدد ۶۰ رو دیدم متوجه شدم چرا پالتوم تنگ شده؟خدایا می دونم مردم دردهای خیلی مهمتر و اولویت دارتری دارند ، اصلا خودم هم دردهای مهم تری دارم ولی این سه کیلویی که دوستش ندارم و در شکم من قلمبه شده بیشتر از دردهام اذیتم می کنه.
برم یه چای بعد از شام دم کنم بدم به آقا که کمتر نق بزنم.
شما شاهد باشید من اگه با چای شیرینی و شکلات و سوهان و ... خوردم خرهستم.آره خودم رومیگم.طیبه آدم شو لطفا و جلوی زیاده روی  در خوردنت رو بگیر
از دوستانی که در این پست طیبه را دعوا و یا سرزنش کنند به شدت قدردانی میکنم.طیبه رو دعواش کنید شاید بهش برخورد و آدم شد و کمتر بلعید.



امروز دوباره مدارس استان رو تعطیل کردند (به علت پیشگیری از شیوع آنفلوآنزا) .آغا اشتباه کردم دیروز ساعت سه عصر که متوجه شدم به نیکان گفتم چون باعث شد که کلا بی خیال تکالیفش بشه و بگه حالا سه روز تعطیلیم.از طرفی هم قبلش به اجبار از من بله گرفته بود که ببرمش سینما و دیروز گفت مامان تا این سینمایی های مخصوص بچه ها و نوجوان ها تموم نشده بریم ببینیم .بهش گفتم پس برگشتنی بشین سر تکالیفت که گفت چشم و قول داد

دوست داشت بریم سراغ  محمدعلی همکلاسیش و با هم فیلم ببینیم که جور نشد بعدش گفت بردیا هم خوبه که بردیا هم جور نشد و در نهایت خودمون دوتایی رفتیم به سینما تربیت درپیت و بیخودی  و نیکان فیلم بنیامین رو دید و من سرم تو گوشی بود و گاهی هم یه نگاه به فیلم مینداختم.بنیامین که تموم شد نوبت اکران منطقه پرواز ممنوع بود که آقا دوست داشتند بمونیم و اون رو هم ببینیم که با مخالفت مادر مواجه شد .
وقتی هم برگشتیم نشست پای تی وی و فوتبال و دوباره فوتبال و ....تا ساعت 11 شب که پای فوتبال خوابش برد .دیشب گفته بود امشب آزادم بذار فردا که باهات میام اداره حتما تکالیفم رو می نویسم و می خونم و البته که این هم به واقعیت تبدیل نشد چون از وقتی رسیدیم اداره خوابش برد و از ساعت ده و نیم بیدار شد  با گوشی من فیلم سینمایی ماشین ها رو دید  و الان هم یه فیلم  دیگه می بینه


دیروز نیکان جانم رو با خود آورده بودم  سازمان .لب تاب و تبلتش هم آوردیم و با اونا بازی کرد .کمی با علاقه ی زیاد هم نقاشی کشید (خیلی دوست دارم بفرستمش کلاس نقاشی اما وقت نیست)

خودم هم مشغول جمع بندی آمار عملکرد بخش های مختلف فنی و  اداری بودم .رویهم رفته خوب بود.
عصر گمونم یه ربع یا نیم ساعت خوابم برد  وقتی بیدار شدم دیدم بابای نیکان اومده(رفته بیرون برای ماشین) تازه فهمیدم که حتما خوابم برده که متوجه برگشتنش نشدم

بعد یه قیمه خوش آب و رنگ پختم و برنج هم از دیروزش پخته شده داشتم
داشتم با یکی از دوستان راه دورم واتساپی حرف می زدم  که ناگهان به هم ربختم

باقیشم میام می نویسم.هنوز خیلی سرحال نیستم


بعدا: خب ساعت 9 درحالی که من سیب زمینی ها رو خلال کرده بودم و گذاشته بودم نیم پز بشه بعد سرخ کنم تو واتساپ آخرین جمله دوست این بود که جورش می کنم برات و من بدون خداحافظی یا شب به خیر اینترنت گوشی رو خاموش کردم و به زحمت از آشپزخونه به روی مبل راحتی فرار کردم و دیدم نه این جا هم مناسب نیست و خیلی سردمه و می لرزه تمام  ِ تن  و بدنم،  رفتم روی تخت که بابای نیکان هم حال ندار بود و رو تخت تاره دراز  کشده بود.پرسید چی شده و گفتم نمی دونم درحال مکالمه واتساپی ناگهان حالم بد شد پرسید عصبی شدی با دوستت گفتم نه بابا اتفاقا داشتیم چرت می گفتیم و می خندیدیم عکس خواست منم عکس سیب زمینی هامو براش فرستادم.هی می گفت پاشو ببرمت دکتر ببینه گفتم نمی تونم می گفت زنگ بزنم اورژانس نذاشتم البته بیشتر به خاطر قلبم می گفت ولی من نیمه شب نمیرم درمونگاه یا بیمارستان
بعد هی حال من خیلی بد بود.قفسه قلبم به شدت درد گرفته بود(معده و قلب رو خیلی ها قاطی می کنند ولی من مطمنم قلبم بود) از طرفی به شدت سردرد شدید و وحشتناک داشتم و تمام بدنم روی ویبره و رعشه  و از مچ دستم به پایین و از مچ پاهام به پایین هم تقریبا فلج شده بودندو بسیار زیاد درد گرفته بود.همینطور بی اختیار و بی صدا اشکام جاری بود.یه چیز دیگه اینکه من چون چندین ساله کورتون مصرف می کنم بدون وقفه، دیگه دچار تغییرات هورمونی نمیشم و دردهای اونجوری ندارم اما دیشب کمرم بی اندازه شبیه به اون حالت ها (آزادشدن پروژسترونها) یا یه چیزی مثل زایمان طبیعی ضعف کرده و بی قرارم کرده بود و سردم بود و با دوتا پتو روی هم گرمم نمی شد،البته بابای نیکان دستمو گرفت گفت گرمه و پام هم دست زد و گفت گرمه  من اما سردم بود.
خونمون پکیج داره و به بابای نیکان و نیکان جواب میده اما چون من سرمایی هستم کنارش بخاری هم گذاشتیم.به زحمت چند لقمه نون و پنیر خوردم چون باقی چیزا حالم رو بهم می زد.رفتم چسبیدم به بخاری ....چه دردسرتون بدم ساعت 11/45 دقیقه تازه چشمام یه کم باز شد  ولی کمر و دست و پام بسیار به شدت درد می کرد.بابای نیکان ظرفا رو شسته بود (خیلی بدم میاد اونقدر مریض باشم که نتونم دوتا ظرف بشورم)  و چای برام ریخته بود که خوردم ولی هنوز به شدت درد داشتم .اینم بگم که دوتا گابنتین 300 باهم و بعدش دوتا لقمه نون پنیر  و قرص های آرام بخش هر شبی و آلپرازولام یک میل هم خوردم اما فایده ای روی سردردم نداشت و دوتا کدئین  هم خوردم و آب   چای .تا ساعت یک نیمه شب که دوباره دیدم ای وای سرم داره می ترکه و چشام دارن از حدقه می زنن بیرون ،دیگه پا شدم  و یه نصفه دیگه آلپرازولام خوردم و گمونم حدود  ساعت دو خوابم برد .شکر خدا امروز دیگه سردرد نداشتم ولی به شدت خوابالو هستم که باهاش مبارزه کردم و مشغول کار شدم.نیکان هم تو اتاقم خواب بود که نیم ساعت پیش پرویز از امور مالی اومد اتاقم همینجوری و احوالپرسی  که با صدای من  پرویز نیکان بیدار شد و داره می خوره و بازی می کنه .ایشالا از فردا میره مدرسه.
این هم از شنبه شب ِ ما

خدایا بابت


بعله ....دیروز سه شنبه از اداره مستقیم رفتیم درمونگاه"کودک من"و دکتر نیکان رو دیدن و آبله مرغون رو تایید کردن و شربت هیدروکسی زین براش نوشتند.پریشب آخرای شب یه مقدار  سردرد گرفته بودم که دیروز صبح دیگه سردرد نداشنم و بعد از مدتها خوابالود هم نبودم ، وقتی نیکان از مدرسه اومد اونهم نالان و خیلی بی تاب خودبه خود منهم رفتم رو ویبره و اصلا بدجوری دستام و کل بدنم لرز عجیب داشتند.غذای نیکان رو نصفش رو دادم خورد و بی خیال بقیه اش شدم.در این میون فقط یه چیزی می تونست حال نیکانم رو خوب کنه.یه هدیه، یه سورپرایز
همکارم در امورمالی و دوست بسیار عزیزم هست "منصوره" اومد اتاقم و یه جعبه زیر چادرش خودنمایی می کرد ، در واقع بس که دوستان صمیمیم مثل مرضی و ملی و منصوره و ریحانه بچه ی من رو سورپرایز کردن و براش کادو خریدن دیگه نیکان خودش حدس زد چه خبره، همونجور که می نالید منصوره ازش پرسید من یه کاری داشتم برم بعدا بیام؟که غذاتو کامل خورده باشی؟ فکر می کنی کارم باهات چیه؟من گفتم خاله منصوره حتما می خوای قرار بذاری معین(خواهرزاده اش که دوست نیکانه)بیاد پیشمون یا خونه مون؟که منصوره گفت نه نیکان تو حدس بزن و نیکان هم فوری با لبخند گفت کادو و من گفتم نه بابا چرا همش فکر می کنی همه برات کادو میارن خلاصه منصوره کادوش رو به نیکان داد و باور بفرمایید من تا به حال از این چیزا ندیده بودم.کادو یه جعبه بود با تم بارسلونا و توش هرچی بود بارسایی بود یعنی دوتا مداد، دوتا تراش ، یه پاک کن، قمقمه ی آب، لیوان دسته دار درب دار و جامدادی و دوتا هم پیکسل که یکیش بارسلونا و اون یکی پرسپولیس 
نیکانم واقعا ذوق زده شد و خیلی حال کرد.به منصوره گفت ممنونم ولی بعد از رفتن منصوره کلی وسایلش رو نگاه کرد مجددا و هی می گفت مامان بهترین هدیه ایه که گرفتم.
ایشالا عمری باشه و بچه دار بشه خیلی زود و بتونم محبت هاشو جبران کنم.
نیکان خیلی این رفیق رفقای منو دوس داره چون همیشه یه سورپرایز و کادو براش دارن.دو هفته پیش هم مرضی یه بازی بهش داد سوغاتی مشهد و تولد بچه ام ، قبلش منصوره دوتا پاک کن عالی  و چیزای دیگه و خونه ی ما پر از یادگاری های دوستامه.
این بارسلونا هم به خاطر جشن تولد نیکان بود .نیکان هم ست لباس و جوراب و بازوبند و دستکش و جامدادی مدرسه اش و ...بارسلونا رو داشت(رئال و پرسپولیس و یوونتوس رو هم داره، عشق فوتباله) و همه رو تو خونه چید روی میز تحریر بن تن و گفت ایشالا زود خوب یشم و اینا رو بپوشم و ازم در کنار اینا عکس بگیری.
دیروز منصوره رو بوسیدم و گفتم فعلا با نیکان روبوسی نکن چون احتمالا آبله مرغونه ، منصوره گفت خودت بیشتر رعایت کن چون ایمنی تو پایین تره به خاطر بیماریت که ناگهان نیکان پاشد سریعترین بوسه ی محکم دنیا رو روی گونه ام کاشت و ما کلی خندیدیم و گفتیم چرا؟نیکان گفت اخه دلم می خواد مامانم هم مریض بشه دوتایی تو خونه بمونیم.....و ما دوباره کلی خندیدیم
امروز رو مرخصی رد کردم و با نیکان تا لنگ ظهر خوابیدیم.
دیروز  تا بریم درمونگاه و داروهاشو بگیریم بیاییم من هنوز بدنم روی ویبره و رعشه بود که قبل از رسیدن به خونه تبدیل شد به سردرد شدید(گمونم گرسنه هم مونده بودم، آخه همیشه کنار نیکان منهم یه کم غذا می خوردم ولی دیروز کلی استرس داشتم و نمی تونستم چیزی بخورم البته صبحانه نون و پنیر دوبار خورده بودم)
و تا اخر شب سردرد بسیار شدید همراه حالت تنوع داشتم که وقتی می رفتم تراس و هوا می خوردم کمی بهتر می شد ولی نگاهم که به تی وی می افتاد یا گوشی دوباره وحشتناک سردرد می گرفتم، تا اینکه قرصهام رو خوردم و یه ساعت بعدش خوابم برد.
راستی ننوشتم که خوب شد و حداروشکر چندروز پیش برای لب تاب نیکان یه سی دی pes  و دسته ی گیم خریدیم که این روزا که خونه است یک ساعت هم فوتبال بازی کنه.دیشب هم که بدحال بودم اما به خاطر اینکه نیکان دردش یادش بره باهاش یه فوتبال زدم تو همین فسقل آپارتمان
الان هم تا سرم درد نگرفته برم شام درست کنم 
 کامنت های پر مهرتون در  پست قبل رو بعد از شام جواب میدم


دو شنبه نوشت:
اون یک و هفتصدو پنجاه که نوشته بودم هزینه ی  دندونم  شد ، بابای نیکان سوال کرد پول داری؟ گفتم فقط 200 باقیش رو یعنی یک و نیم باباش داد و تمام.وقتی اون دوتا دندون داشتند توسط دکتر معاینه و ترمیم می شدن و عکس گرفتن بععععله معلوم شد که یه سه تایی هم دارم که درد نداره ولی به سرعت باید بهش رسیدگی فوری بشه جمعا 3 یا 3/5 و من عمرا روم بشه به بابای نیکان بگم.البته دوسه ماه دیگه یه وام داریم هردوتامون که بد نیست ولی من اصلا دلم نمیاد اون رو پیش خرج کنم.

منظور اصلی اینکه روند پیری داره سریع اتفاق میفته و یکی دیگه از علائمش اینه که چندماه پیش چشم پزشک عینک مطالعه تجویز کرد برام البته من زیاد استفاده نمی کنم چون بیشتر سرم تو گوشی بودنی لازمم میشه که خب فونت گوشی رو بزرگترش کردم

سه شنبه نوشت:
دیگه از علائم افزایش پیری و روند سرعت گرفتنش اینکه من حدود 8 سال پیش دو تا تار از موهام سفید شده بود و دیگه باقی رنگ اصلی خودش بود و منهم عادت ندارم و دوست ندارم موهامو رنگ کنم اما چندوقتیه تو لایه های زیری سمت راست موهام سفیدها رو می بینم .دوست دارم حالا که پیر  شدم موهام یه دست سفید بشن و نیازی به رنگ و این چیزا نداشته باشند

چیزی که من دوست دارم اینه که برم دکتر پوست و بگم لیزر کنه و کک و مک صورتم رو ببره که عالی میشه ،اما اولویت با دندونه

اینایی که نوشتم هیچ ،یه چیز مهم دیگه این که نیکان عزیزترینم   سرما خورده  و سرفه می کنه و پریروز بردیمش درمونگاه خصوصی "کودک من"  که البته اونجا هم خیلی خیلی شولوغ بود و دکتر کودکان گفت هر دوتا گوشهاش اوتیت شده و دوتا سفتریاکسون داد.روز اول با سرم و روز دوم عضلانی. دو سه روز پیش هم رو بدنش چند تا دونه بود که ما فکر کردیم حساسیته یا پشه ای چیزی نیشش زده .چون خیلی از همکلاسی هاش دو روز آخر هفته رو میرن روستاهای اطراف قم و تو خونه ی روستاییشون هستند ،دیروز من فکر کردم ممکنه همکلاسی هاش کک از روستا با خودشون آورده باشن اما تا آخر شب بیشتر شد و امروز صبح هم دوباره بیشتر شده بود ،دوباره پماد کالامین زدیم به بدنش و بردیم مدرسه اما چند دقیقه پیش ساعت هشت  ونیم باباش به من زنگ زد که سرچ کردم و ممکنه آبله مرغون باشه که حالا قراره از اداره که برگشتیم ببریمش دوباره همون درمونگاه و به آقای دکتر امامی فر نشونش بدیم.

الان هم زنگ زدم به آموزگار بسیارمهربونش آقای ذوالقدر و شرایطش رو گفتم و سفارش کردم اگه احیانا تب کرد به دفتر مدرسه بگه  زنگ بزنند به من و برم سراغش بیارمش که البته بعید می دونم نیکان قبول کنه بیاد اداره چون امروز زنگ چهارم ورزش دارن و  نیکان همه ی هفته رو میره مدرسه به عشق زنگ های ورزش و فوتبال .خیلی براش ناراحتم چون صبح خیلی بی تاب بود و می گفت خیلی می خاره بدنم و اذیت میشم

بعدا نوشت :سه شنبه ساعت 10 اضافه می کنم

آقای ذوالقدر با خودم تماس گرفت و گوشی رو داد به نیکانم و نیکان گفت نمی تونم بنویسم و مداد دستم بگیرم بهش گفتم الان میام سراغت بریم دکتر نشون بدیم گفت نه گفتم آقاتون هم میگه باید دکتر ببینه گریه کرد که نه زنگ دیگه ورزش داریم .گوشی رو داد به آقای ذوالقدر بسیار بسیار مهربان و بهش گفتم امروز اجازه بدید بچه چیزی ننویسه بعدا جبران می کنه گفتند عب نداره و  به نظر من بیایید دنبالش گفتم خب گریه می کنه و تمام هفته رو به عشق زنگ ورزش میاد مدرسه ایشون گفت پسربچه ها همین هستند و درک می کنم و گفتند عب نداره به آقای سماواتی(ورزش) می سپرم که تو پُستی بذارنش که کمتر عرق کنه و کمتر بخاره .
آقاشون گفت امروز هم اومده ردیف اول نشسته گفتم اتفاقا گفته بود به شما بسپرم بیاریدش جلو آقاشون گفت خودش اومده نشسته میگم عه خودش؟ مگه بدون اجازه ی شما می تونه؟ میگه نیکانه دیگه بعد گفتم واقعا دوس داره ردیف اول بشینه گفت این چندروز که بعضی بچه ها نیستن بشینه و بعدش برای جابه جایی ها فکر می کنم و گفتم هرجور شما صلاح می دونید
من بعد از اینکه بابای نیکان گفت شاید آبله باشه و خودش سرچ کرده بود منهم سرچ زدم و با بابای نیکان موافقم.حالا بیاد ناهارش رو بدم ببریمش درمونگاه کودک من نزدیک سازمان .کاش دیروز برده بودیمش پیش پزشک ،طفلی بچه گفت اما باباش گفت نه عزیزم حالم خوش نیست و من سر درد دارم و خیلی خسته هستم تو هم چیزیت نیست پشه گزیده
اگه آبله مرغون باشه این چندروز معلوم نیست چندتا از همکلاسی هاش گرفته باشند.بعضی هاشون پارسال گرفتند ولی نیکان نگرفته بود.الهی طیبه فداش بشه، هرسال همش سرماخورده بود امسال شهریور هنوخ گرفت و هنوز یه ذره استراحت نکرده بود که سرماخورده و اوتیت شده و اینهم این دونه هایی که هنوز نمی دونیم چیه؟خدایا اگه قراره اذیت بشه، این دونه ها هرچی که هستند از وجودش بگیر و به وجود طیبه منتقل کن، من تحملم خیلی بیشتره




سلام.گفتند امروز آلودگی هوا شدیده و مدارس کلیه مقاطع تحصیلی اینجا تعطیل شد و باز هم مادران شاغل رو در نظر نگرفتند که به بزرگواری خودمون می بخشیم و پادشاهمون رو آوردیم سازمان کنار خودمه و فعلا داریم اعداد و حروف زبان انگلیسی رو بهش یاد میدم.
کار هم دارم ولی انجام نمیدم می گذارم وقتی نیکانم از زبان خسته شد و رفت سراغ تبلتش منهم کارهام رو انجلم میدم.

پنج شنبه که پیش مامان و آبجی اینا بودم  و ماشین مسعود خونه بود اما خودش با سرویس رفته بود محل کارش و قرار بود من برم پمپ بنزین و ماشین رو براشون فول کنم اما ناگهان بدحال شدم و رفتم رو ویبره ،کلی خواهرم خوراکی آورد خوردم و بعدش دراز کشیدم و کمی بهتر که شدم گفتم الان میرم پمپ بنزین که خواهرم گفت مسعود زنگ زده و گفته نیاز نیست خودم میام شب می برم فولش می کنم
بعد با مامان و آبجی و فرناز و نیکان با ماشین مسعود بردمشون فروشگاه نزدیک خونه شون که کنارش یه بوستان داره با تاب و سرسره و اینا و من مامان نشستیم به حرف زدن در اولین صندلی بوستان کنار ماشین چون مامان نمی تونه زیاد راه بره و خیلی کم توان شده و کمرش هم که خب هنوز خیلی درد داره.
کلی با مامانیم حرف زدیم و بعد که بچه ها از بازی خسته شدن برگشیم خونه و ناهار آبجی پز رو خوردیم و کلی هم با فرنازم بازی کردیم و کلی چلوندمش ،آخه خیلی قشنگ حرف می زنه و کلمه هایی به کار می بره که بانمکه .من  با ریتم گفتم  (نیکان بده    فرناز بده) که سریع جواب داد با همون ریتم(نیخان خوته ،پرناز خوبه) هنوز نمی تونه بگه نیکان و میگه نیخان و به خودش هم میگه پرناز
یا یه بار گفتم وااای تو شیرینی که برگشت گفت نه من شیرین نیستم ،من پرنازم و در کل پنج شنبه کلی با پرناز بهمون خوش گذشت.

اما جمعه از وقتی بیدار شدم خیلی خیلی بدحال بودم و رفته رفته بدحال تر هم شدم و تمام بدنم رعشه و ویبره داشت و هیچ جوره خوب نمی شدم .حتی فیلم برباد رفته رو دانلود کردم و بعد از 26 سال تقریبا که کتابش رو خونده بودم و حدود 10 یا 12 سال پیش فیلمش رو نصفه نیمه دیده بودم رو نگاه کردم تا حال بدم یادم بره اما نمی شد که نمی شد
بعد از شام آرام بخش هام رو خوردم و این حالت های مزخرف از وجودم رفت اما تبدیل شد به درد. دست راستم از بازو تا انگشت هام به شدت زیاد درد می کرد ،خیلی تحمل کردم ولی آخرش پاشدم دوتا گاباپنیتن300 خوردم تا بلکه موقع خواب اذیت نشم و راحت بخوابم اما درد ابدا ساکت نشد و دوباره قرص خوردم و این بار قرص خوابم رو خوردم و با درد زیاد اما خوابم برد و امروز صبح که بیدار شدم کلا خوب شده بودم خدا رو شکر فقط دوباره خیلی خوابالود هستم که مهم نیست ،همین که دیگه درد ندارم جای شکر زیاد داره

نیکان هم از روزی که براش دسته ی گیم خریدیم و سی دی فوتبالی هم نصب کردیم وقتی درسهاش تموم میشه با اجازه ی باباش میره سراغ لب تاپ و بازی می کنه.الان هم رفت تبلتش رو برداشت و گفت بقیه زبان بعدا.




این روزها با اینکه نت درست و حسابی نداشتیم ولی من بیشتر از همیشه وقت کم داشتم و دارم.البته هنوز صبح ها به شدت خوابالود هستم مخصوصا وقتی به سیستم نگاه می کنم که انگار قرص خواب می خورم ،درحال کار و تهیه ی گزارش هایی که وظیفه مه خوابم ناگهان سرم میفته روی میز و خوابم می بره

سه روز پیش یکی از دندون هام شکست،داشتم برگه می خورم که اتفاقا خیلی خوشمزه بود و نرم هم بود اما انگار دندونم از قبل آمادگی شکسته شدن داشته،پریشب مطب دندونپزشک بودم و برای روکش این دندون و پر کردن همین و بغلیش جمعا یک و هفتصدو پنجاه هزینه اش رو گفت که کمیش رو انجام داد و جلسه ی بعدی چهارشنبه شب هست.
دیروز هم با ریحانه جون (دوست و همکارعزیزم که اون روز نتونسته بود با بچه ها بیاد) رفتیم خونه ی ملی و دوباره نی نی ش رو دیدیم و خیلی هم خوش گذشت و وقتی اومدم خونه دوباره به صورت mp4 کار کردم و تا ساعت یک نیمه شب هنوز کار داشتم.نیکان هم که اونجا چنتا شیرینی خورده بود دیگه دلش رو گرفته بود و شام نخورد و بعدش گفت تکلیف مدرسه داشته که ننوشته (ظهر به من گفت امروز تکلیف نداده آقاشون) و عصبی شده بود و گریه می کرد که کلی با پدرش نازش رو کشیدیم و من گفتم چون خودم بردمت مهمونی و تقصیر من بوده که وقت نشد بنویسی به آقاتون زنگ می زنم و موجهش می کنم که این کار رو هم امروز صبح انجام دادم

امروز هم که روز فرد هست و باید بریم بدمینتون و دوباره بیام به صورت فشرده کارامو بکنم و حتی کارای فردا عصر رو هم انجام بدم یعنی دوسه جور غذا بپزم که فردا شب راحت وقت باشه برم مطب  دندونپزشکی

الان برم پایین ،نیکان جانم رو از سرویس تحویل بگیرم دوباره میام می نویسم احتمالا.فعلا




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات