پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

فعلا همین عنوان باشه تا بعد که وقت کردم  بیام کامل تر بنویسم
بعدا:
تو سازمانمون برای آقایان مسابقه تنیس روی میز گذاشتند و برای خانم ها دارت .قبلا ها اتفاق افتاده بود که الکی و شانسی نفر اول شده بودم ،البته پرتاب هام هم خوبه و ب ه همین دلیل این بار هم شرکت کردم
هم پرسنل سازمان خودمون و هم پرسنل ادارات اقماری و تابعه هم حق شرکت داشتند.
مسابقه ساعتی بود که نیکان از مدرسه میومد و من باید بچه رو از سرویس تحویل می گرفتم بنابراین برای ناهار سه شنبه ی نیکان الویه آماده کردم.
سه شنبه با نیکان رفتیم اتاق محل مسابقه و من هم تا یه جایی رفتم بالا ولی ادامه ی مسابقه موند برای چهارشنبه ساعت ۱۱ صبح .
البته سه شنبه به خاطر تحویل گرفتن نیکان از سرویسش اصلا من دیر رسیدم و جایی تو مسابقات نداشتم اما چون نیکان متوجه شد و دلش شکست و به همین علت منصوره دوست و همکار خوبم ایثار کرد و از مسابقه بیرون رفت تا من برم داخل مسابقه
روز سه شنبه من هم جزو صعود کننده ها به دور بعدی بودم اما چهارشنبه حذف شدم ولی از اونجایی که نیکان اصلا آمادگی پذیرش شکست مامانش رو نداشت ، قبل از رسیدن بچه ، رفتم شعبه ی بانک در طبقه ی همکف  و یه کارت هدیه ی ۵۰ تومنی خریدم و گفتم روش بنویسن "با عرض تبریک ، مسابقات دارت" و کلی با دوستام سر همین کار من خندیدیم.
اتفاقا نیکان تا از سرویس پیاده شد پرسید مامان برنده شدی که گفتم آره اول نشدم ولی کارت هدیه بهم دادن و نیکان گفت چندم شدی ، بهش گفتم اصلا مهم نیست تو کارت هدیه ات رو بگیر از من و این چنین شد که من کارت ۵۰ تومن جایزه دادم به بچه ام از طرف سازمان



این روزا خیلی می خوابم و خیلی هم بدم میاد که اینقدر می خوابم.دوروزه تو اداره هم نتونستم کار کنم و خیلی ناراحتم.البته عصرها روزای فرد که نیکانم رو می برم باشگاه بدمینتون نمی خوابم ولی روزای دیگه زیاد می خوابم.
از قدیم با پاییز سر همین موضوع که زیاد خوابم میاد مشکل داشتم.البته شب ها راحت نمی خوابم و باید آرام بخش هامو بخورم تا خوابم بگیره اما اگه نخوام آرام  بخش هامو بخورم کلا تا صبح خوابم نمی بره و دچار سردرد میشم .
 برای میهنم و مردمان میهنم آرامش آرزو می کنم


چه بارون قشنگی چندروزه که می باره .

البته هوا اصلا دونفره نیست
هوا سه نفره ست .من و نیکان و حسین

ولی ما باز هم بیرون که سه نفره پیاده روی نمی کنیم.چون بچه مون سرما می خوره ،برای بچه هوا خیلی سرده.
می دونید ما کلا نه یک نفره نه دونفره و نه سه نفره ،پیاده روی نمی کنیم.

یه کاری هم دارم که باید براش یه هفته دستکم مرخصی بگیرم  و نمی دونم هفته ی دیگه یا بذارم بعدها انجامش بدم.اما روی تصمیمم به انجام این کار اصرار دارم(تو دلم به خودم قول دادم)


نت هم که درست حسابی وصل نیست.قبلاها هرلحظه می رفتم وبلاگ خان دایی ،خوب بود  می خندیدم .هرچیزی (جدی یا شوخی) می نوشت بالاخره دستکم یه لبخند به لب هامون می آورد.

این هم آدرسش.اگه شما هم دوست داشتین برید بخونید.
  
Www.khan-dayiii.blogsky.com


من خیلی دوست داشتم وقتی ملی بیمارستان بود برای سزارین برم پیشش اما اون روزا درگیر خواهرم بودم که مریض بود و بیشتر به اون سر می زدم و دیگه روز سزارینش نشد که برم دیدنش
دیروز به همراه جمعی از دوستان ناباب همکارم رفتیم دیدنش خونه ی مامانش.
(نرگس،مرضیه،افسانه،معصومه،طاهره،خدیجه،فائزه،اکرم،اون یکی خدیجه،منصوره مریم،اون یکی مریم،اون یکی طیبه،نگار..دیگه فعلا یادم نیست کیا)  و نی نی دوازده روزه ی ملی قشنگم رو دیدیم .البته که ملی و مامانش و دوتا آبجی هاش هم رو دیدیم و خیلی خیلی خوش گذشت.
فقط یه چیز بامزه بگم که بچه ها پول هدیه رو کارت هدیه خریدند ولی من پول رو  تو پاکت هدیه گذاشتم براش و  وقتی داشتم تو خونه این کار رو می کردم نیکان گفت مامان من هم می خوام هدیه بدم گفتم چی می دی؟(اخه همیشه برای من یا یه شاخه گل هدیه می ده یا یه صفحه نقاشی) گفت هدیه های جشن تولدم رو ،گفتم همه شو؟گفت آره گفتم مامانی دوباره بی پول میشی که گفت عب نداره عوضش پارسا هم آبانیه هم پرسپولیسی(یعنی آبانی بودن و پرسپولیسی بودن حسن محسوب میشه.امتیازه)
بعد قانعش کردم که به هرحال لازم نیست که همه ی تراول  هاشو هزینه کنه و یه دونه تراول از پولاش برداشتیم و تو یه پاکت جدا گذاشتیم و خودش اسم خودش رو برای یادگاری نوشت تو پاکت.
از این که نیکانم اینقدر بزرگ شده که مثلا  از دسترنج خودش کادو میده خوشحال شدم و البته که شب که خونه بودیم یه تراول گذاشتم رو پولای هدیه جشن تولدش و به خودش هم نگفتم.اما کارش رو خیلی دوست داشتم.
پارسای ناز ملی جان هم عین خود ملی بود فقط در سایز سه کیلو سیصدگرم و قد ۵۰ .هزارماشالا چشمهاش عین چشمهای ملی و درشت زیبا . ایشالا اول نگاه مهربان خدا برای همیشه پشت و پناهش باشه و بعد هم زیر سایه پدر و مادرش بزرگ بشه و جشن های زیادی برای موفقیت هاش بگیرن.منتظر تشریف فرمایی پارسای الی جون هستم

پارسای عزیزم قصه ی زندگی تو رو این طور آغاز می کنیم.ملی بود ،حمزه بود، تو آمدی و شدی شادترین و عاشقانه ترین شعر مشترک شان
ملیحه جانم بهشت زیر پاهای تو قرار گرفت ، تبریک مرا بپذیر .سرزمین قلبت برای همیشه شاد و جاویدان با حضور فرشته کوچولوت پارسای جان




نیکان دلبندم

تورا اندازه ی
تمام پرنده های قشنگ
تمام ماهی های دریاها و اقیانوس ها
تمام ستاره های همه ی کهکشان ها
تمام داستان های زیبا و عاشقانه ی شیرین دنیا
تمام شکلات های رنگارنگ و جور با جور که می شود پیدا کرد
تمام ماشین های دودی و بی دود و فلزی و پلاستیکی و واقعی و اسباب بازی
تمام ترانه های شنیدنی و سروده شده و سروده نشده
تمام توپ های فوتبال و والیبال و ورزشی و بدمینتون ها
تمام مدادهای رنگی زندگی بخش به نقاشی ها
تمام بستنی های خوشمزه
تمام پروانه های قشنگ
تمام گل های روی زمین
تمام فنجان های زیبای چای و تمام چای های گرم در سرما  که حال آدم را خوب می کند
تمام باران ها و شرشرهایش
تمام برف ها و سپیدی بی نهایت زیبایش
....
...
...
...
...
تو را قد تمام هستی دوست دارم،می پرستم عاشقانه
بعد از آفریننده ی زیبا و هنرمندت ،تو خدای روی زمین من هستی
کفر این نیست که تو خدای روی زمینم باشی ،کفر آن است که تو را اپسیلون کمتر از هر دوست داشتنی دوست بدارم،کفر عاشق تو نبودن است




  آبجیم که مریض بود و نتونست تولد نیکان هم بیاد (مامان آنا) هنوز مریضه و من امروز مرخصی ساعتی گرفتم رفتم خونشون برش داشتم بردم بیمارستان فعلا تو اورژانس بستری شد تا متخصص بیاد ببینتش و اونجا یا بخش تحت نظر باشه .طفلی خیلی اذیت میشه و جندسالی هست که هرسال این موقع ها سرمامی خوره و میفته و تا بستری نشه خوب نمیشه.برونشیت یا چیزی مثل تنگی نفس می گیره

خودم هم تو مراحل بستری کردن ِ  اون دچار سردرد شدید شدم و می خوام یه چیزی بخورم که روش مسکن بخورم ایشالا ببینم تا نیم ساعت دیگه خوب میشم یا نه؟ حداقل تا وقتی که بریم خونه خوب شده باشم




خب ما جشن تولد نیکان رو 9 آبان گرفتیم که پنج شنبه هست و همه مون وقتمون بهتر و آزادتر هست و مدرسه ها تعطیله  و دیگه 12 آبان برنامه ای نداشتیم.اما یک شنبه دوازده آبان ساعت هشت شب بود که زنگ خونمون رو زدند ،آبجی سارا بود که گفت ما بالا نمیاییم تو با نیکان بیا پایین  و ما رفتیم  که شوهرش یه ساعت مچی دیجیتالی خیلی قشنگ به نیکان داد (از مشهد اومده بود و سوغاتی نیکان بود)
بعدش با نیکان دوتایی رفتیم آموزشگاه موسیقی و وقتی برگشتیم  همکار و دوست عزیزم ریحانه زنگ زد که خونه اید ؟ و اومد زنگمون رو زد رفتیم پایین و یه بلوز پاییزی بسیار قشنگ کادوپیچ شده داد به نیکانم و البته اون هم نیومد خونه مون(تازگی ها اومدن محله ی ما زندگی می کنند) و گفت شوهر و بچه تو ماشین منتظر هستند
و نیکانم از اینکه دقیقا روز تولدش دوتا کادو گرفته بازم خیلی خوشحال شد


آهان یادم رفت بنویسم یک شنبه وقتی نیکان از مدرسه اومد اداره بهش گفتم هم غذاتو بخور همینجا و همزمان تکالیفت رو هم انجام بده  که همینطور هم شد و نیکان به عشق بدمینتون همه ی تکالیفش رو نوشت و تو راه برگشت به خونه هم خوندنی ها رو خوند و منهم به قولم و عمل کردم و ساعت 5 عصر رفتیم کلاس بدمینتون فرهمند (نمی دونم فرهمند بود یا شهید فرهمند) ثبت نامش کردم و یه ساعتی بازی کرد و مربی یه چیزایی بهش آموزش داد مقدمتا

اونجا که بودیم دیدیم سامان (همکلاسی نیکان)و مامانش هم اومدن و دیگه خیلی خوب شد چون هم نیکان احساس تنهایی نمی کرد و هم من و مامان سامان باهم حرف زدیم تا پایان سئانس بچه ها و اونجا بود که فهمیدیم سامان اینا هم تو خیابون ما چندکوچه پایین تر از ما زندگی می کنند و بنابراین برگشتنی با سامان اینا اول از مغازه ورزشی کنار ورزشگاه یه راکت بدمینتون Wish خریدیم و بعد دوباره باهم برگشتیم اونا رو رسوندیم و خودمون هم اومدیم خونه ،من برنج دم کردم (خورش تو زودپزخانوم آماده بود) و از باباش اجازه گرفتم و بردمش آموزشگاه موسیقی




دیروز وقت تعطیلی اداره  تو پله های (ورودی خروجی )سازمان  یکی از روسای سازمان منو دید باهم سلام علیک کردیم و احوالپرسی و ایشون از بیماری من و من هم از بیماری ایشون اطلاع داشتم ، بعد گفتند خانم طیبه ماشالا خیلی جوون شدید مثل قدیما شدید بهش گفتم آخه آدمی که چندماه جز آب و مقداری مایعات دیگه نخورده باشه و یه دفعه به خوردن بیفته شاید یه دفعه رنگ زردش تغییر کنه که خیلی تعجب کرد و گفت نمی دونستم که نمی تونید حتی غذا بخورید ،گفتم حالا الحمدلله خوبم و همش کنترل می کنم زیاد غذا نخورم

امروز صبح هم همکار اتاق بغلیم(آقا) اومد گفت چقدر جوون شدی  و من فکر کردم و یادم افتاد که من معمولا کرم و این چیزا نمی زنم دوروز هست کرم می زنم به صورتم و احتمالا این من رو به نظر جوون نشون میده
البته اون هفته چهارشنبه هم که رفتم پیش نماینده بیمه ی تکمیلی  تو اداره مون که تا به حال منو ندیده بود و همیشه بابای نیکان برگه هامو می برد پیشش  به من گفت عه طیبه شمایید که همسرتون فلانیه گفتم آره گفت چقدر جوون هستید و حتما اختلاف سنیتون با هم همسرتون زیاده گفتم نه فقط دوسال کوچیک ترم (اون روز اتفاقا هیچ کرمی هم نزده بودم و رنگ پریده هم بودم)

خلاصه که نمی دونم بالاخره این کرم باعث شده جوان تر به نظر بیام یا محبت های بابای نیکان  خخخخخخخخخخخخخخخخخ

امروز و پنج شنبه هم نبکان کلاس بدمینتون داره
خدایا شکرت برای همه چی مخصوصا وجود نیکان دلبندم که با ابنکه حرفم گوش نمی کنه و همش داره شبکه ورزش می بینه و حتی به خاطر شبکه ورزش حاضر نیست بخوابه و باید باباش مجبورش کنه بخوابه اما وجودش تو زندگی ما معجزه بود و هست
خدایا مریض ها رو تنها تو می تونی اراده کنی شفا پیدا کنند ،خدایا خواهرم و مریض های دیگه رو که منظور نظرم هستند و  به لطف و کرم و بزرگواری خودت شفا بده

خدایا از اینکه حس چشاییم تا حد زیادی  برگشته  و می تونم از نعمت هایی که به ما دادی میل کنم ازت ممنونم.هیچوقت فکر نمی کردم با این دلیل کوچولو نتونم غذا بخورم و هیچوقت هم فکر نمی کردم با داروهای دستان شفابخش دکتر نیره ذکایی ناگهان بهبود پیدا کنم.خدایا شکرت
خدایا مواظب همه ی کوچولوها باش  مخصوصا نیکان دلبند و شیرینم


دنیا   فقط  از بهر نیکان  پای برجا  شد
از بهر نیکان جمله هستی نیز برپا شد


باز هم مثل سالهای قبل نیکان از چندماه پیش انتظار روز تولدش رو می کشید و حتی آرزو می کرد محرم و صفر خیلی زودتر تموم می شد که زودتر براش تولد بگیریم  اما بهش گفته بودم حتی اگه محرم و صفر هم زود تموم بشه باید صبر کنه تا 12 آبان بشه.
بالاخره تصمیم گرفتیم 9 آبان پنج شنبه عصر با حضور عمه ها و خاله ها و زن دایی تولدش رو جشن بگیریم یه چندروزی بود هرروز یه گوشه از خونه رو تمیز می کردم و البته خیلی هم خودم رو اذیت نکردم اما خوب شد
چهارشنبه رفتیم و یه کیک فوتبالی (دربی استقلال و پرسپولیس)سفارش دادیم و یه تم پرسپولیس هم براش گرفتیم که عاشقشه،البته اولش بارسلونایی می خواست که چون از کیکش خوشمون نیومد دیگه تبدیل شد به پرسپولیس

پنج شنبه عصر عمه ها و خاله ها و مامان بزرگ هاش به اضافه ی نوه ها  به اضافه ی خاله ی مامانش(خواهرِ مادرشوهرم) یکی یکی و دوتا دوتا اومدن با چای و میوه پذیرایی شدند و بعد بابای نیکان  هم ساعت یه ربع به پنج با کیک  اومد و طبق قولی که به بچه داده بود نشست و دوتا عکس گرفت و سریع رفت(چون نوبت چکاپ سی تی اسکن با تزریق داشت)

بعدش هم ساندویچی همسایه طبق سفارش همبرگرها رو آورد و توزیع کردیم

این رو هم بگم که جز 5دقیقه برای شمع فوت کردن و  عکس گرفتن ،نیکان با پسرعمه هاش کلا تو اتاق نیکان بودند و  اتاقش رو کن فیکون کردن و ابدا حاضر نبودن بیان تو مراسم جشن تولدش و همشون می گفتن عه ...حالا بعد از مدتی ما اومدیم اینجا پیش نیکان بذار بازی کنیم و نیکان هم که عشق پسرعمه ها..دیگه اجازه دادم برای خودشون تو اتاق بازی کنند و لذت ببرند

چندوقت پیش ملیحه گفت بود سایت bookado.ir  کتاب در یک نسخه برات چاپ می کنه به هر مناسبتی که دوس داشته باشی و خودش همه چیز به صورت دیفالت داره و منهم رفتم سایتش اما دوس داشتم به جای مطالب سایت ،خاطرات نیکانم رو بنویسم و مدتی بود که همش مشغول تنظیم این کتاب بودم و تونستم با خلاصه کردن ِ حداکثری ،8 سال به اضافه ی خاطرات بارداری رو تو 110 صفحه جا بدم و سفارش به سایت دادم و قبل از تولدش به دستم رسید و انصافا خیلی خوب بود ،البته بگذریم از اینکه نیکان اصلا از کادوش سورپرایز نشد چون ظاهرا قبلا تو اداره  موقع تنظیم کتاب و یا موقع حرف زدن با ملی و مرضی حرفامو  شنیده بود و کتاب رو هم روی صفحه مانیتور دیده بود و روز تولد وقتی من هدیه ام رو آوردم و گفتم به مناسبت اینکه باسواد شدی و دیگه می تونی همه چیز بخونی و خواستم بهش بدم فورا زد تو پَرَم و گفت می دونم کتابه  و کلی ضدحالش باعث خنده ی بقیه شد ،اما من می دونم این یادگاری براش خیلی ارزشمنده و خوشحالم براش چاپ کردم .


راستی دیروز هم رفتم مدرسه ی نیکانم و برای بچه های کلاسشون و دفتر مدرسه  نون خامه ای بردم که آموزگارش گفت اگه فرصت داری صبرکن ده دقیقه تا  زنگ تفریح تموم بشه و بچه ها بیان کلاس و ازشون عکس بگیر که موندم و این کار رو کردم و عصر گذاشتم تو گروه واتساپی کلاسشون
آموزگارشون هم یه مدارنگی سیزده تایی( 1+12) و یک پاک کن داد به عنوان هدیه تولدش.تو دفتر که چند دقیقه بودم آموزگار از بچه ام خیلی تعریف کرد و گفت بسیار باهوشه و مودبه و خب شیطنت های کوچولویی داره که خوبه و بی ادب و بی تربیت نیست و گفت رفیق گرمابه و گلستانش هم محمدعلی آزادگان هست که البته من این رو خودم می دونستم.آموزگارش توصیه کرد روزهای فرد ببریمش کلاس بدمینتون و گفت براش خیلی خوبه و گفت که تو این سن کلاس زبان هم خیلی زوده و وقتی چهارم پنجم شد بره کلاس زبان و البته پیوسته هم بره نه اینکه فقط تابستونها.اومدم اداره و به باباش گفتم که آموزگار اینطوری میگه و اونهم قبول کرد ،حالا اگه نیکان تا ساعت 5عصر تکالیفش رو نوشته و خونده باشه می برمش کلاس بدمینتون چون وقتی بهش گفتم خیلی خیلی خوشحال شد و گفت کاش آقا گفته بود ببریدش کلاس فوتبال
دیروز وقتی رسیدیم خونه خوابید تا ساعت هشت و بعدش به زحمت بیدار شد و تکالیفش رو نمی نوشت و فوتبال بارسا و لوانته رو دید و بعد چون سه تا گل خورده بودن افسرده شد و زد شبکه سه و گیله وا دید که تو این تایم شامش رو بهش دادم و بعد دیگه شروع کرد به انجام تکالیف و حدود ساعت یک شب بود که تموم شد ،بهش گفتم امروز که گذشت اما از فردا تا رسیدیم خونه باید تکالیفت رو انجام بدی وگرنه از کلاس ملاس  و بدمینتون هم خبری نیست.والا


و دیگه اینکه 1398/8/8 خداوند مهربان یه پسر خوشگل و چشم درشت (پارسای پرسپولیسی) به ملی داد .قدمش مبارک باشه ایشالا

یه چیز دیگه که یادم رفت بنویسم این که اموزگارشون و همون چند دقیقه که دفتر مدرسه پیشش بودم گفت حرف زدن پسرتون عین خودتون هست و منهم گفتم درسته همه همین رو میگن و باز میگن بسیار شبیه من هست 
چندروز پیش هم مادرشوهرم به بابای نیکان گفته بودن نیکان جان از همه نظر شده مثل مامانش حتی چال گونه ی چپش حتی حرف زدنش حتی مدل خندیدنش


و امشب ماه گیسوی خود را پریشان کرد

و نسیم پاییزی خنکی وزید و بر گونه ها و رخسار باغ زندگی ما، شبنمی از اشک ماه چکید و طیبه خوشبخت ترین زن دنیا شد و سجاده اش را رو به سوی پروردگار معجزه گر باز نمود و گلی از گلهای بهشت،صبح روز دوازهم آبان ماه ۱۳۹۰  فضای جهان را با آمدنش معطر کرد.
فردا صبح آسمان مهربان تر شد و آفتاب پاییز بیشتر و مطبوع تر و گرم تر تابید
نیکان قشنگ ترینم ،آسمان در چشمان درشت و گیرای توست ، زیبا و وسیع و نجیب 
قدر تو را می دانم، خدا می داند که می دانم و تو هم به این مساله پی بردی.
برای داشتنت بارها پای دلم خراش برداشت و چیزی نمانده بود که شیشه ی صبرم،  ترک بردارد و یا بشکند اما تو بالاخره در بهترین زمان ممکن آمدی و خانه ی دلمان را چراغانی کردی .حالا دیگر من نیز دنیا را خیلی دوست می دارم چون تو در آن هستی
خدای من زیبای مطلق است،قادر و توانمند مطلق است و عادل ترین خدایی که می توانست باشد .خدایی که در بهترین زمان و روز و حال ، نفیس ترین خلقت خود را به ما عنایت کرد.شکر لله، شکرا لله ،شکرا لله


تولد دختر گیلک زمین ایران، بانو کهکشانی که اگر پا به دنیا نمیذاشت فردا نیکانم تقلب نمی کرد و به دنیا نمی اومد رو به همه ی وبلاگی ها اول از همه به خودم که خیلی خیلی دوستش دارم و بعدش به خود نازنینش که ایشالا همیشه موفق، پرقدرت و درخشان باشه و دوست هم باشیم و  بعدش بقیه خواننده های این وبلاگ تبریک میگم.روی ماه همه تون رو می بوسم 


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic