پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

این روزهای پاییزی مشغول کار خاصی نیستم ،از اداره که میریم خونه از حدود چهار به بعد باید کنار نیکان باشم تا تکالیفش رو انجام بده و دوست نداره وقتی کنارشم گوشی به دست باشم ،آموزگارشون گفتند باید قبل از اذان تکالیفشون رو انجام بدن و چیزی برای شب نمونه اما با اینکه نیکان زود شروع می کنه به انجام تکالیف اما چون مابینش زیاد نق می زنه و یا فیلم می بینه یا شبکه ی ورزش می بینه بنابراین تکالیفش دیر تموم میشه

بعدش شام می پزم  و ناهار فردا رو آماده می کنم  و کمی با نیکانم بازی می کنم و خیلی زود زمان می گذره و وقت خواب میشه


دیروز نیکان کلاس موسیقی داشت ،رفتیم و برگشتنی از آموزشگاه که بیرون اومدیم هوا به شدت سرد شده بود ،این پدر و پسر گرمایی اند ولی من خیلی سرمایی ام و تو خونه هم سردم میشه و یه اخلاقی که دارم نمی تونم لباس خیلی گرم بپوشم و باید محیطم دمای مناسبی داشته باشه اما بابای نیکان هنوز حاضر نیست پکیج رو روشن کنه و من همش می لرزم


دیروز بچه ام بعد از ظهر و قبل از فوتبال پرسپولیس - پیکان یه ساعت خوابید و تو اون فاصله آنه(دختر خواهرم) اومد خونه ی ما برای کاری و رفت و رفتنی از کفشهای من خوشش اومده بود پوشید و کتونی های خودش رو گذاشت تو جاکفشی برای من،بهش گفتم ببرشون چون من کتونی پوش نیستم و اگر هم بپوشم دیگه سفید نمی پوشم و اگر هم سفید بپوشم این رو نمی پوشم چون انگار رو بدنه ی این کتونی سفیدها  شبرنگ گذاشتن  و برق می زنه اما آنه گفت نه خاله جون میذارم که بپوشی و من هم دیگه چیزی نگفتم

وقتی از آموزشگاه موسیقی برمی گشتیم نیکان تو ماشین گفت مامان میشه برای خودت کتونی بخری ؟گفتم دوست ندارم عزیزم گفت خواهش می کنم به خاطر من کتونی بخر بپوش هر چی می گفتم چرا فقط می گفت به خاطر من که آخرش گفت آخه کتونی مد روزه و برای جوون هاست و من دوست دارم شما هم بخری بپوشی بهش گفتم شما که خواب بودی آنه اومد خونمون و یه جفت کتونی سفید برای من گذاشت تو جاکفشی ولی من نمی خوام بپوشمش که نیکان خیلی ذوق زده شد و هی می گفت مامان بریم ببینیم اگه من خوشم اومد حتما بپوش

رسیدیم خونه و کتونی ها رو دید و کلی اصرار کرد که مامان اینا رو داشتی پس چرا با این کفش های مشکیت اومدی آموزشگاه ،مامان اینا رو می پوشیدی با شلوار لی ،خیلی قشنگ می شد حالا از فردا بپوش برو اداره که گفتم عزیزم من قبلاها سفید می پوشیدم حتی اداره ولی الان دیگه دوست ندارم الان تیپ خانومانه دوست دارم،تیپ مامان ها و سفید هم  برای اداره نمی تونم بپوشم نیکان گفت یعنی بهت گیر میدن گفتم نه عزیزم من خودم دوست ندارم ،هر چیزی یه وقتی داره بعد نیکان گفت پس خواهش می کنم برای غیر از اداره کتونی ها رو بپوش با شلوار لی بهش گفتم باشه چشم به خاطر تو می رم یه جفت می خرم شاید سورمه ای یا طوسی یا مشکی می خرم اما کتونی های آنه مال سن نوجوون هاست و میدم به خودش و نیکان هم خیلی خوشحال شد که مامانش می خواد کتونی بخره و کلی ازم تشکر کرد و گفت دیگه بیرون از اداره کفش مشکی هم نپوش بهش گفتم مامانی من این همه کفش دارم ولی هر کدوم یه رنگی اند  و مناسب یه چیزی و یه جایی و من باید کفش مشگی بپوشم اما گاهی به خاطر تو کتونی هم می پوشم .....خلاصه آخرش نیکان یه جوری بود که انگار از چیزی ناراحت بود ،بهش گفتم نیکان نکنه از اینکه این کفش هایی که امروز پای من بود و کهنه شده ناراحتی که گفت آره مامان از کجا فهمیدی؟ گفتم آخه می دونم این ها کمی کهنه شدن ولی چون راحت هستند می پوشم بهش گفتم خجالت کشیدی من اینا رو پوشیدم؟ مستقیم که نه ولی یه جورایی فهموند که آره ،دیگه منم بهش گفتم باشه میرم دوباره یه کفش اسپرت راحت نو می خرم که شما خجالت نکشی گفت پس کتونی هم یا بخر یا این سفیدها رو بپوش منم فعلا گفتم چشم



ببینم شهرهای شما هوا سرد نشده؟مخصوصا شب ها؟ خونه ی ما که اصلا آفتابگیر نیست و برای تابستون خوبه که خنکه(البته بازم کولر گازی روشنه معمولا) ولی پاییز این موقع که اون دوتا گرمایی ها براشون هوا خوبه من خیلی یخ می زنم



پنج شنبه رفتیم تهران و شب هم خونه بودیم.من به طور کلی تهران رفتن رو دوست دارم حتی اگر مثل این بار با بی نظمی باشه و هیچی درست حسابی از قبل پیش بینی نشده باشه

علیرغم همه ی بی نظمی اردوی تهران ،اما اردو خوش گذشت(چون با بچه ام و دوستام بودم).امامزاده صالح و بازار تجریش و رستوران نایب در ولیعصر و بعدش پل طبیعت در پارک آب و آتش

جمعه عصر نیکان به باباش گفت که ببرتش بوستان نزدیک خونه و با همون تیشرت شلوارک تیم یوونتوس که از تجریش براش خریدم رفت و انگار اونجا باد یا نسیم پاییزی بهش خورده و از همون شب سرماخورده

دیشب بردیمش مطب دکتر موسوی و دکتر گفتند گوشاش نشون میده اوایل و آستانه ی عفونته و براش فارمتین 438 نوشت .

خداروشکر قبل از رفتن به مطب به اندازه ی یه پیاله ی ماست خوری بهش سوپ داده بودم چون وقتی برگشتیم حتی بیدار نموند داروهاش رو بخوره و خوابش برد ،من گفتم یه ساعت بعد بیدارش کنیم و داروهاش رو بهش بدیم اما باباش گفت ولش بذار بخوابه چون هنوز که سرماخوردگیش خیلی شدید نیست اما صبح که بچه رو می بردیم مدرسه به بچه گفت اشتباه کردی دیشب شربتت رو نخوردی وگرنه الان یه روز در درمان سرماخوردگیت جلو بودی


فارمتین رو دکتر همیشه 12 ساعت یه بار تجویز می کرد ولی دیشب گفت می تونید 24 ساعت یک بار 10سی سی بهش بدید و این برای ما عجیب بود


حدود ساعت 10 دقیقه به یک نیکان می رسه اداره و بعدش ناهارش رو میدم.خداروشکر محیط کاریم طوری هست که می تونم اون تایم رو آزاد باشم و بچه رو سیر کنم .





سازمانمون فردا صبح برای خانوم ها یه اردوی یک روزه ی تهران گذاشته و هرکی تمایل داشت می تونه بچه یا بچه هاش رو هم بیاره
بیشتر خانوم ها نمیان و تقریبا ۱۵ تا از خانوم ها هستیم که اعلام کردیم تو اردو هستیم
هیچی هم از اینکه کجا میریم نمی دونم جز اینکه امامزاده صالح که حتمی هست و بعدش بازار تجریش و شاید پارک آب و آتش و پل طبیعت و دیگه نمی دونم
من با نیکانم اردو میرم.
اردوهای سالهای قبل که خوش می گذشت اما تا به حال تهران اردو نرفتیم


شنبه 19 مرداد بود که رفته بودم پیش دکتر نیره متخصص اعصاب و روان و داروهایی بهم داده بود که بعد از دوسه روز از شروع مصرف بالاخره تونستم به طور معمولی نون و غذا بخورم ،خب این داروها عالی بودند و اوایل با اینکه هنوز مزه ی هر چیز در دهانم تلخ بود اما اشتهای بسیار زیاد ِ ناشی از مصرف داروها ،باعث می شد حسابی غذا بخورم اما کم کم چشاییم هم برگشت طوری که الان به نظرم حدود 80 درصد از چشایی من برگشته و فقط بعضی چیزها مثل عسل یا حلواشکری یا نوشابه و کلا چیزهای شیرین در دهان من تلخ هستند

این داروها برای تغذیه ام  خیلی خوب بودند اما هرچی مصرف کردم و هرچی گذشت فقط وزن اضافه کردم و از لاغری مفرطی که دچارش شده بودم نجات پیدا کردم اما سردردهام کاهش پیدا نکردند و من مجبور بودم دوباره به دکترم مراجعه کنم

شنبه ی گذشته شیشم مهر دوباره به دکترم نیره مراجعه کردم   و شرح ماوقع رو گفتم ایشون هم یکی از داروهام رو که به گفته ی خودشون بسیار اشتها آور بود قطع کرد و یه داروی دیگه جایگزینش کرد، خداروشکر از اون به بعد دیگه هنوز سردرد نگرفتم اما هنوز به عوارض خواب آوری داروی جدید عادت نکردم و صبح ها که وقت نشاط هست به شدت خوابالود هستم ،منتظرم که سیستم بدنم به این هم عادت کنه و دیگه اینقدر خوابالود نباشم که بدم میاد

الان دیگه دوباره  باید مواظب باشم زیاد غذا نخورم و دوباره حجیم نشم که از دو جهت بسیار بد هست اول اینکه از اونجایی که من سالهاست کورتون مصرف می کنم و نباید  قطعش کنم احتمال ابتلا به دیابتم زیاده  و دوم اینکه دوست ندارم دوباره گرد بشم و هی از گردالی بودن غصه بخورم

ولی دوتا نکته  رو در جریان های چاق و لاغر شدن هام فهمیدم ،

اول  اینکه  وقتی تپل هستی صرفنظر کردن از خوراکی های خوشمزه خیلی سخته و وقتی لاغر هستی به زور  میل کردن خوراکی های خوشمزه  خیلی سخته

دوم اینکه وقتی تپل هستی و خوش اشتها، همه ی خوراکی ها به نظرت خوشمزه هستند و وقتی لاغر هستی و میل به خوردن نداری یا مثل چند وقت پیش من،توان خوردن نداری ،همه ی خوراکی ها به نظرت بدمزه هستند.


این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم در لاک تنهایی ِ خودم باشم.به جز وبلاگ دوسه تا از دوستام که دیگه اصلا  نمی خونمشون ،بقیه رو می خونم ولی همیشه کامنت نمیذارم ،نمی دونم چرا حسش نیست (روزها و حال و هوای پاییزی کرختم کرده انگار) و البته من هیچوقت توقع کامنت از هیچ کدوم از عزیزان خواننده نداشتم.من از اونایی نیستم که کامنت تشویقم کنه به نوشتن.کامنت دلگرمم می کنه اما نوشتن به دلخواه خودمه .هیچ کامنتی هم نباشه من می نویسم چون آدم خاطره بازی هستم و نوشتن و خوندن گاه به گاه ِ نوشته های ِ خودم، برای من حکم خاطره بازی داره.


نیکان دلبندم هم خداروشکر کاملا سالمه و داروهای بیماری هنوخش تموم شدند و  امروز هم که ورزش دارند و اصلا به عشق همین زنگ ورزش ها مدرسه رو دوست داره



نیکانم این روزها زندگیم را در لبخندها و خوشحالی تو می گذرانم که بسیار مشتاق از خواب بیدار می شوی ، با انگیزه و شوق رفتن به مدرسه و بودن در جمع دوستانت

این روزها زندگیم بسیار شیرین تر شده ،صدای شادی کودکم مرا شاد می کند

یک روز مراسم زیارت عاشورا دارند در مدرسه،روز دیگر مسابقه ی مداحی و  باقی روزها هم به عشق روزهایی که زنگ ورزش و فوتبال دارند به او خوش می گذرد

این روزهای نسبتا پاییزی صدای شاد ِ قلب ِ من ،درختان کوچه را هم عاشق می کند.نیکان کلاس دومی دیکته ی شبش را خیلی سریع تر و آسان تر از نیکان کلاس اولی می نویسد  و البته هنوز، هر روز قول می دهد از فردا سریع تر غذایش را میل کند اما سر ِ قول ِ خود نمی ماند پسرک ِ وروجک ِ من

نیکان جان تو خودت نمی دانی که چقدر دوست داشتن ِ تو لذت بخش است،چقدر داشتنت معجزه ی هر لحظه ی زندگی من و باباست.همیشه سالم باش دلبندم



نیکان  کلاس دومی قشنگ ترینم

از وقتی که مِهرم به مِهر تو گره خورده پاییز برایم زیباتر و جذاب تر از بهاری است و از خدا می خواهم خودش نگاهبان و یار تو باشد نازنین نیکانِ من.


اولین روز از زرد و سرخ و ارغوانی و نارنجی مبارك.هوای دلتون بهاری  و پای ریزتون خجسته

 

من با پاییز نسبت دارم با عشق .بازرد با سرخ،ارغوانی.بهار من در پاییز آغاز میشه و تقویم من نه از فروردین بلكه از پاییز و جادوی زرد و نارنجی شروع می كنه به ورق خوردن.آرزو می كنم با ریختن برگهای زرد هرآنچه اندوهه ،هرآنچه غم هرآنچه ترس از وجودتون بریزه و دور بشه.من اما خودم پاییز كه میشه و حال و هوای پاییز ،احساس می كنم مثل برگهای پاییزی دل نازك تر میشم.كم كم خش خش برگها رو خواهیم شنید و این یعنی پاییز اومد تا منو از خودم بگیره.پاییز فصل احساسات غریب مونده ست.پس ای آسمان سخاوت كن و ببار رحمت الهی رو.تا اسم پاییز میاد بی درنگ عاشق میشم.عاشق رنگ های تازه پاییز.عاشق بارون پای ریز.عاشق آفتاب پاییز، برای همین هم هست كه دل نازك تر میشم.

ای خدای رنگ ها و برگ ها صدای پاییزت رو می شنویم كه پا برهنه تر از بارون میاد به احترام عابران پاییز.خدایا نوبرانه ترین حال پاییزی رو ببار بر روی ایران بزرگ ما.خدایا به زیبایی پاییزت قسم به آسمون پاییزت قسم كه چشمهامونو بارونی نكن مگر از عشق.

پاییز كه میاد انگار چیزی درون من اتفاق می افته حسی شبیه مدرسه.سالهای دبستان،سالهای مقنعه های كج و كوله روی سرمون،سالهایی كه بیشتر روزاش پای شلوارامون گِلی بود .سالهای بازیگوشی های بی نهایت.سالهای نون و پنیری كه مهربون مادرم برام آماده می كرد.سالهایی كه هر روز صبح باید سراغ جورابهام رو از هر جای خونه و حیاطش حتی توی باغچه می گرفتم.سالهایی كه هر روز مدادم رو گم می كردم.سالهای خاطره های رنگ به رنگ مدرسه.

 امروز صبح با پدرش سه تایی رفیتیم مدرسه و صدای زنگ ِ  صف بستن رو شنیدیم و به خودِ خاطره هامون نزدیك تر شدیم و نیکان رو از قرآن مقدس ردش کردیم و ایستادیم و کمی از برنامه ی شاد صبحگاه رو تماشا کردیم.

 

خدایا در اولین روز پاییزت ازت می خوام خودت حافظ و یار نیكان دلبند کلاس دومی ما باشی .همونطور كه پاییزت رو با مهر آغاز می كنیم زندگیمون رو مهرآمیزتر كن و عاشقانه تر و همونطور كه با شب زیبای یلدا با آجیل و شیرینی به پایان می بریم با حلاوت و شیرینی پایانِ این فصل رو هم برامون رقم بزن .

بارالها قند توی دلمون و غم توی سینه مون رو به بركت حال و هوای شاعرانه پاییز آب كن.خداوند فصل هاست حضرت پاییز.


آهنگ بوی ماه مهر رو گذاشتم .می تونید پلی کنید




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات