پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

تولدت مبارک نسترن جذابم
امیدوارم که دیگه برای کار و شرکتت و تمدیدش نگران نباشی و با حقوق بالا، مدیر اونجا باشی چون لیاقتش رو داری
نسترن جانم تولدت که امروزه  خیلی خیلی مبارک


دیشب نیکانمان ووست داشتند برای باباحسین کیک تولد بگیرند و سه نفری جشن تولد بگیریم اما حسین مخالفت کرد
 قرار بود همزمان با ابجی و مامان اینا بریم خونه داداش علیرضا به مناسبت قبولی پسر نازنینش عرفان جان در رشته ی مهندسی مکانیک
من و نیکان قایمکی به ابجی صدی گفتیم یه کیک کوچیک و شمع بخرد ببرد خانه داداش تا ما بفرمائیم
حسین اونجا سورپرایز شد با کیک و شمع ۴۷ و بعد از عکس و اینا شمع ها را برداشتیم و این بار به همراه عرفان با کیک قبولی دانشگاهش عکس گرفتیم و کلی خوش گذشت
از خاطرات قبولی دانشگاهمان گفتیم از شیطنت های دوران دانشجویی، از تهران گردی و استفاده حداکثری از اون دوران و .....
شب بسیار قشنگی بود.
اهنگ تولد مبارک عشقم رو تو وبلاگ گذاشتم، بازم پلی بفرمائید، قشنگه


ای آسمان ، مهرانگیزتر بخوان
ای نسیم سحر آرام سحرگاهان، دلارام تر بنواز
مبادا چشمان باد بر گونه های یار عزیزم، همراه خوب زندگیم ببارد
محبوب و همراه شیرین زندگیم،آغوش تو امن ترین نقطه ی دنیاست برای من
ممنونم که متولد شدی و همراه همیشگی و مرد زندگی من شدی
تولدت مبارک حسین جانم

متن ترانه آهنگ روز میلاد فرزاد فرخ

سمت چپ وبلاگ ، اهنگ رو پلی بفرمائید

جانم روز میلادت مبارک باد
خوش آمدی به دنیایم سهمم از خدا تویی تو
شعرم از تو عاشقانه ای زیباست
هدیه ای است از عمق احساسم چشم تو هم رنگ دریاست
عاشقانه با توام بی بهانه با توام
قلب من برای تو تا خدا که با توام
عاشقانه با توام بی بهانه با توام
قلب من برای تو تا خدا که با توام
♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪
دانلود آهنگ جدید فرزاد فرخ به نام روز میلاد
♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪ ♪♫♪


چه کیفی داره یکی دوساعت (نمی دونم شاید بیشتر یا کمتر) بری اتاق پادشاه شلخته ات  و سرانجام از یه اتاق خیلی تمیز و مرتب بیای بیرون
الان اتاقش مرتب و برای مدرسه هم همه چیز آماده و جانمایی شده.
خداروشکر برای این چیزی که داریم ولی ای کاش مجبور نبودم لباسام رو تو کمد دیواری اتاق نیکان بذارم و اتاق منحصرا برای خودش بود.ایشالا خدا روزی کنه یه سه خوابه تو محله ی خوب تر (بهترین نقطه شهر رو می خوام) و بچه ام اتاقش کاملا مال خودش باشه.


امروز نیکان ، اداره پیشم بود و البته همراه با امیرمهدی پسر همکارم حبیب(دیشب با هم قرارمدارگذاشتیم) 
اما حبیب که اول وقت ، اتاق بازرگانی جلسه داشت  حدودا ساعت ۱۰ با امیرمهدی اومدن اداره و تو این فاصله نیکانم  خیلی انتظار کشید و حوصله اش سر رفت ولی بعدش دیگه به هردوتا بچه خیلی خوش گذشت 
منهم درگیر تهیه ی یه گزارش آماری بودم 
ساعت یازده و نیم هم طبق قرار قبلیمون آتنای عزیزم اومد اداره  و خیلی خیلی به هر دومون خوش گذشت و فکر کنم به من بیشتررررر
آتناجانم به تازگی از سفر مشهد و شمال برگشته بود و باز هم منوشرمنده کرد با سوغاتی نانازی که از مشهد  برام آورده بود به اضافه ی کلوچه ی شمال
بعدش گزارش رو کامل کردم و با نامه تو اتوماسیون فرستادم واسه رئیس و بعدشم ناهار بچه ها رو دادم که معمولا تابستون ها اگه بچه بیاد پیشم تو اداره ناهار سرد بهش میدم و امروز غذای بچه ها سالادماکارونی بود که امیرمهدی قشنگم ظرف ۵ دقیقه با اشتهای کامل و گفتن آخ جووون خورد و خیلی لذت بردم اما نیکان مثل همیشه ، قاشق قاشق دهنش گذاشتم و ایشون داشتند تو تبلت به همراه امیرمهدی بازی می کردن.
صبح هم که از خواب بیدار شدم سردرد شدیدی داشتم و بعد از اینکه اومدم اداره دوتاکدئین قورت دادم و دوتا هات چاکلت خوردم و حدود ساعت یازده و نیم که آتناجانم اومد پیشم دیگه خوب شده بودم و فقط آخر وقت گیج بودم
دیروز هم تو آموزشگاه موسیقی خیلی از هوش بچه ام تعریف کردن و واقعا خیلی خوشحال شدم.
نیکانم تو مایه ی مباهات و افتخار منی ، همیشه سالم باشی دلبندم
راست نیکانم خیلی بی جنبه ست و هر وقت می بازه قهر می کنه و داد بیداد بچه گانه خخخخخخخخخ
و یادم رفته بود بنویسم جمعه (سه روز پیش) رفتم خونه ی مامان حبیب روضه و چه مامان گل و با محبتی داشتند.همش فکر می کردم شبیه مامانمه اما ده سال قبلش.



به لطف خدا و دستان شفابخش پزشکش و مرحمت دوستان عزیزم و دعاهای نابشون و انرژی های مثبتی که برای گل پسرم داشتید ،نیکان از روز عاشورا به این ور خیلی عادی راه میره و  ضایعات پوستی که رو پاهاش و سایر نقاط بدنش ایجاد شده بود کاملا مرتفع شده و البته به مدد کورتون هایی که مصرف می کنه و بهش سازگاره

4 شنبه آزمایش مجدد داشت که جوابش یک شنبه یعنی فردا آماده میشه و بعد با جواب میریم پیش پزشکش که ببینیم کورتون رو چقدر کم یا حذف می کنه ایشالا

5 شنبه پیش مامان بودیم خونه ی آبجی صدی و الحمدلله مامان هم بد نبودن تقریبا مثل همیشه یعنی کمرشون که دیسک عمل کردن و پلاتین و پیچ و مهره داره درد می کنه ولی از دست ما کاری برنمیاد


این روزها من و نیکان باید بیشتر از همیشه هوای بابای نیکان را داشته باشیم بلکه بتواند تا پایان شهریور پایان نامه اش را ارائه کند، دوبار عود بیماری طیبه در سال 97   و بار روانی آن و پرستاری از طیبه ، یک سال پایان نامه را به تاخیر انداخته و این برای بابای باهوش و زرنگ اصلا خوشایند نیست ،ضمن اینکه نمی تواند هیچ کدام از پرونده های ارجاع شده را لغو کند و باید در کنار درس ، آنها را هم با دقت فراوان به اتمام برساند.این روزها باید مواظب بابا باشیم ،کمتر مزاحمش بشویم و بیشتر دلگرمش کنیم


نیکانم:

وقتی بیداری از بازی های تنهایی ِ کودکانه ات لذت می  برم ،از خنده های بلندت موقع تماشای برنامه های مورد علاقه ات،از اینکه هرچه بگویم اطاعت می کنی تا بعدش با هم تنیس یا فوتبال بزنیم ،از اینکه دوس داری یه چیزی بگویی یا من و بابا بگوییم و تو بهانه ای داشته باشی تا صدای شلیک خنده ات ،خانه را منفجر کند لذت می برم.عزیزم سالم باش و شیطنت کن،سالم باش و به همین شکل اذیتم کن مادر ،عشق من جز قلب ِ تو جایی نمی آید فرود


وقتی هم که می خوابی هر دو چشمم را به  رویای ِ دو چشمت می برم،سرزمین سینه ام را فصل باران می کنی،باغ ِ دلم را پر از عطر بهاری می کنی ،جانم را برایت نذر می کنم،جانم را ،جانم را نذر چشمهای قشنگت می کنم





خدا رو هزاران مرتبه شکر می کنم که اوضاع نیکان رو به بهبوده و آزمایش دیروزش موردی نداشت ،البته هنوز پاهاش عادی نشدن و حتی عوارض ظاهری پوستی هم از بین نرفتند ولی همین که می تونه بهتر از روزای قبل  راه بره جای بسیار  شکر و سپاس داره.


دکترش رفته مسافرت و عمه ی نیکان جواب آزمایش رو بنا به سفارش خود دکتر قبل از اینکه به مسافرت بره ،امروز تلفنی با دکترش حرف زده و دکترش گفته دوز کورتون رو از 10 به 5 برسونید یعنی روزانه یک پردنیزولون 5 میلی و گفته شنبه ی بعد از تعطیلات یه آزمایش دیگه بدیم و با جوابش بریم مطبش.


بازهم خداروشکر و ممنونم از همه تون(خاموش ها و روشن ها) که برای بچه ام دعا کردید و باز هم التماس دعا دارم.


روی ماهت را تماشا می کنم ،نگاهت پیغام امید دارد و مرا با زندگی آشتی می دهد.خوب و سالم باش دلبندم وگرنه ابر ِ گریه می شوم و شبانه روز می بارم .


پناه می برم به نام خدا،به یاد خدا و آغوش مادرانه اش

و از او می خواهم مرا ببرد به اتفاق های خوب،ساعت های خوب و ناب،به آرامش.

پناه می برم به خدایی كه رحمتش همیشه مرهم است بر دلها.



در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است  

کلام، هیچ...که حتی اشاره ممنوع است


نوشته اند به طومار جاده، با خط خون:  

برای مرد، عبور از کناره ممنوع است


  مپیچ دور بدن‌های کشتگان، مهتاب!  

کفن برای تن پاره پاره ممنوع است


غرور، داد به چشمان تشنه لب، اخطار:  

که سمت آب گوارا ٬نظاره ممنوع است!


تمام ماحصل نهضت حسین«ع» این است:  

که نام مرد به هر سنگواره ممنوع است


نبینم ای غزل سرخ! بی‌طرف باشی

صریح باش!دگر استعاره ممنوع است


 شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند:  

در انتخاب خطر استخاره ممنوع است

این شعر زیبای عاشورایی از سید جلال موسوی است 


احترام بگذاریم به اشك هایی كه رسول دل هاست این روزها، احترام بگذاریم به اشك هایی كه آبرو و اعتبار است



دیروز جمعه صبح که نیکانم بیدار شد خداروشکر پاهاش توان اندکی راه رفتن رو داشتند ، من اما از همین راه رفتن نیکان هم بغض می کنم و اشکام میاد چون علیرغم اینکه نیکانم نسبت به بچه های کلاسشون به گفته ی معلمش آروم بود اما همیشه تو خونه تو عالم تنهایی خودش در حال بازی و جست و خیز بود مخصوصا فوتبال که همزمان  خودش هم داور بود هم گزارشگر هم بازیکن این تیم و هم بازیکن تیم مقابل  و خیلی هم عالی بازی رو گزارش می کرد و من لذت می بردم، حالا این بچه به زحمت و با کمک راه میره و همین نوشتن هم همین الان اشک منو جاری کرده،اصلا نمی تونم اون طیبه ای باشم که شماها فکر می کنید و الان هم  حتی اشکام سُر خوردن روی میزکارم و خداروشکر که تو اتاقم تنها هستم البته من به جز ملی و منصوره و مرضیه تو اداره به کسی نگفتم که چی شده و نیکانم مریضه چون حوصله ندارم که به همه تعریف کنم و همه هم نیکان رو می شناسند خب،حتی به این دوستای صمیمی و فابریکم هم گفتم خودشون برن تو وبلاگم بخونند ببینند چی شده

امروز  بعد از چندروز اومدم اداره و فعلا که کاری ندارم فقط باید برم یه وامی درخواست بدم .همین.

دیروز جمعه چندین بار توی خونه من و نیکانم با هم تنیس بازی کردیم با این تفاوت که همیشه  توپ تنیس هرجا می افتاد نیکان می رفت دنبالش و می آورد ولی دیروز نقشمون جابه جا شده بود و من باید هر بار توپ رو می آوردم ،بچه ها خیلی برام سخته حتی بازی کردن با نیکان اما ادا درمیارم و موقع بازی بلندبلند می خندم و نیکان هم می خنده ،بازم یه جاهایی کم میارم و اشکم درمیاد که نیکان طفلی خودش منو دلداری میده و میگه مامان من خوبم ..ببین ...نگام کن ...راه میرم و من بازهم می میرم براش

عصری هم مامانم و آبجی صدی اینا اومدن دیدن نیکانم و بامان براش یه آدم آهنی رباطی خریده بود(البته قاچاقی و به دور از چشم نیکان، از من نظرسنجی کرده بودن و من خودم این گزینه رو هم پیشنهاد داده بودم چون می دونستم نیکان خیلی دوستش داره) و یه دوساعتی خونه ی ما بودند و رفتند.اون یکی آبجیم هم براش فلش کارت زبان انگلیسی فرستاده بود(خودش مریضه و حال نداره)

بعد از رفتن مامان اینا هم طبق قولی که بابای نیکان به بچه داده بود رفتیم تا یه مغازه ای و برای نیکان جلیقه ی مشکی پلیسی خریدیم و نیکان خیلی خوشحال شد.


خدایا خیلی غمگینم فقط فکر حضور تو در زندگیم است که به من امید می بخشد.خدایا خیالم فقط از این جهت راحت است که در ساحل امن تو قرار داریم.خدایا خوب می دانم که من ، ذره ای از غبار هستی تو هم نیستم اما باز هم به مهربانیت و بخشندگیت در حق خودم و فرزندم ایمان دارم.


امروز صبح هم که نیکان آزمایش داشت و خداروشکر حالش هم خوبه و میشه گفت پاهاش بهتر از دیروز  بود و بردیمش خونه ی خواهرم .


نیکانم ، عشقم

همیشه سبز باش

تو را پائیزی نمی توانم ببینم

تو همیشه سبز باش

سبز رنگ نیست که روزی از بین برود

سبز خودِ خود ِ زندگیست

پائیز در کارت نباشد عشقِ من

تو فقط سبز باش و زندگی کن





غمگینم

الان حوصله ندارم پستم رو ادامه بدم، فردا انشالا می نویسم ، شاید هم اخبار خوب و خوش تری از نیکانم بود و حالم بهتر شد و از غمگینی دراومدم و چیزای خوب نوشتم.
فقط اینقدر بدونید که الان نیکان داره مامانش رو دلداری میده، کار دنیا برعکس شده، من نمی تونم مامان قدرتمندی باشم ، فقط ادعا دارم ...‌حال بدم  به جایی رسیده که نیکانم ناچار میشه مامانش رو دلداری بده، عجیب نیست؟؟!!!
جمعه نوشت:یادتونه جشن تولد فرناز بود؟چقدر خواهرم آبجی صدی صبوره آخه
قبلش پسرخواهرم که عموی فرنازه با بچه های  محل کارش رفته بودن شمال و قرار بود چارشنبه قم باشند که جشن فرناز رو باشه اما نیومد و خواهرم هم شام داد یه همه مون و جشن هم برگزار شد....پریروز خواهرزاده ام ازشمال برگشته و من دیروز بعد از ظهر با نیکانم رفتم خونه شون و دیدم که خواهرزاده ام هم آسیب دیده
تو شمال لب دریا ، پاش ناگهان گیر کرده تعادلش از دست داده و خورده زمین و خداروشکر سرش طوری نشده اما استخون ترقوه اش شکسته و این مدت البته به خواهرم هم درست نگفته بوده ولی خواهرم می دونسته که اتفاقی افتاده ، پسرش گفته دیرتر میام و یه چیز کوچولو بود که با آمبولانس بردنم اورژانس ، اما خب خواهر صبورم حتی بعد از اینکه پسرش اومده بود قم باز هم به ما چیزی نگفت، اون شب که جشن تولد بود و عموی بچه از شمال نیومده بود به همین علت بوده،خدا کمکش کنه زودتر خوب بشه آخه جایی هم از بدن نیست که بشه آتلی چیزی گرفت
دیروز و دیشب فقط فکر کردم چقدر این خواهر من طفلی صبور و محجوبه که تولد و شام و جشن رو لغو نکرد با اینکه می دونم دلش آرامش نداشته 

و اما نیکان ....دیروز بردمش خونه ی ابجی صدی و برگشتیم و اصلا راه هم نرفت ، با پراید از پارکینگ خونمون تا پارکینگ خونه شون رفتیم ولی ده دقیقه قبل از اینکه برگردیم دوباره پاهاش گرفت و نتونست راه بره تا اخر شب  پنج شنبه شب
دیگه منم دیوونه شدم، الان هم ساعت هشت و نیم صبح هست و خوابه ، نمی دونم وقتی بیدار بشه چطور خواهد بود؟
خواهش می کنم این روزا و شب ها ،معتقدان به دعا ویژه تر برای بچه ام و بیماران دیگه دعا کنید


دیروز صبح نیکانم مرخص شد و اومدیم خونه، اما هنوز مونده تا مثل اولش راه بره
این مدت همه تون احوالپرسی کردید و بهم آرامش دادید، ازتون ممنونم
عمه معصومه ش هم که مسئول بخش نفرولوژی بود(همون بخشی که نیکانم بستری بود) واقعا خیلی براش زحمت کشید و ما اونجا خیلی راحت بودیم 
خب شب اول ، نیکان و ما خیلی سختی کشیدیم چون بچه ام اصلا نمی تونست راه بره و بابای نیکان وقتی نیمه شب داشت برمی گشت خونمون با نگرانی بسیار که طیبه حتما دوباره بدحال میشه و مریضیش عود می کنه و این حرفا ، بیمارستان رو ترک کرد اما از فرداش که ازمایشات لازم رو گرفتند و با توجه به سونوگرافی که داشت و نتیجه اش ، کورتون رو براش شروع کردند و بعد دیگه کم کم بهتر شد
الان نیکانم راه میره اما پای راستش رو نمی تونه کامل بذاره روی زمین ولی دکترش گفته باید حتما پاشو بذاره زمین و راه بره و گفته تو خونه فیزیوتراپی دستی برای پاش انجام بدم.
اما امروز صبح نیکانم که بیدار شد با دل درد بیدار شد، تا ظهر دل درد داشت و صبحانه هم نخورد ، ظهر شد، یه کم آب دادم و به توضیه عمه معصومه ش ۳ سی سی رانیتیدین اما بعدش نیکان همون اب و شربت رو (ببخشید) بالا اورد
صبر کردم یه  ساعت بعدش گفتم حالا غذا بخور ، چند قاشق خورده بود که دوباره همه چی رو پس داد و من این بار هم گفتم عب نداره دیگه غذا نخور ولی بعد از این حالت گفت که مامان دستت درد نکنه غذا دادی بالا اوردم چون بهتر شدم و دیگه حالم بهم نمی خوره
منم بعدش یعنی نیم ساعت بعد  قرص کورتونش رو دادم بهش خورد و بعد چندقاشق غذا ، فقط ۴ قاشق خورد و گفت احساس می کنم اگه بازم  بخورم  بالا میارم و منم گفتم دیگه نخور تا عصر
همسایه واحد روبروییمون ساعت ۱۱ می خواست بیاد خونه مون دیدن نیکانم که گفت پس بذار برم یه چیز خوب براش بخرم، هرچی اصرار کردم لازم نیست از اون طرف نیکان گفت مامان بذار بره بخره حالا که دلش می خواد و من و همسایه خیلی خندیدیم
رفت و ساعت دو و نیم با چندتا اسباب بازی خوب اومد گفت هرکدوم رو و هرچندتا  دوس داری بردار ، رفتم پاساژ و به فروشنده گفتم هر کدوم نخواستم میارم پس می دم ،نیکان یه ماشین گنده پسندید که آبی بود و گفت لطفا قرمزش ، همسایه(زهراجان) هم گفت من باید برم بقیه رو پس بدم پس این آبی رو با قرمزش عوض می کنم 
حالا قراره عصری بیاد به دیدنش و کمی بشینه
بچه ام از کل بستری کادوهای خاله عمه هاش و بستنی ملیحه رو پسندید و خوشحال بود و همینطور منتظره بازم بیان ملاقاتش و کادو بیارن براش(نیکان بچه پررررو)
فعلا همین


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic