پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

خیلی وقته كه ما مساوی شدیم درست از روزی كه هركدوممون اون یكی رو تو دلمون جا دادیم .از وقتی  خونه هامون یكی شد از وقتی خاطره هامون مشترك شد .تفاوت هامون رو دیدیم و تصمیم گرفتیم كه تبدیلش كنیم به شباهت.ما مساوی شدیم در تمام زمانهایی كه همدیگه رو بخشیدیم و برای حفظ همدیگه جنگیدیم حتی با خودمون.شاید بی دلیل رنجیدیم شاید بی دلیل مهمی قهر بودیم ولی با دلیل بخشیدیم با دلیل ، دوست داشتن رو به چشمهای همدیگه هدیه كردیم.و حالا این پادشاه دلبر و زیبا پاسخ خوبی از طرف خدا برای تمام صبوریهایمان است. عشقی که مراقبت بیاره جاودانه ست و ما  همیشه مراقب الماس درخشان زندگیمان خواهیم بود 
دیگه هیچوقت اخم نکردم به نگاه تو كه مساوی من هستی اخم یعنی گره زدن سوء تفاهم ها به ابروها و این كار قشنگی نیست
دست هات رو بذار روی قلبت، 
این که شنیدی صدای من بود
دوستت دارم

*بازم پایین سمت راست اهنگی گذاشتم که خودم خیلی دوستش دارم، شما هم پلی کنید شاید تکراری باشه اما قشنگ و عاشقانه ست 


بالاخره مامان نیکان به غذا خوردن افتاد، خاله سارای نیکان بیشتر  جمعه ها یا گاهی پنج شنبه ها رو خانوادگی میرن یه طرفی و از اونجایی که می دونند بابای نیکان وقت نداره و  البته  زیاد هم اهل دردر رفتن نیست ، هر بار از من و نیکان هم دعوت می کنند باهاشون بریم،از سفر یک هفته ای شمال تا سفرهای یک روزه
امسال بابای نیکان به من مجوز داده بود که اگر دوست داشتم با نیکان همراه آبجی اینا هرجا که دعوت کردند بریم ولی من باز هم نرفته بودم.
این هفته که غذا خوردنم بهتر شد به پیشنهاد آبجی سارا جمعه باهاشون رفتیم تهران
اول پارک ژوراسیک سعادت اباد و پارک دایناسورها و بعدش ناهار که آبجی و شوهرش آماده کردند و بعدش هم برج میلاد و کاربازیا
آبجی و دخترهاش ثنا و ثمین قبلا هم برج میلاد رفته بودند ولی این بار به خاطر من و نیکان که تا به حال نرفته بودیم برج میلاد رو انتخاب کردند.
جمعه به من خیلی خیلی خوش گذشت اما مهم تر از اون،  خوش گذشتن به نیکان بود، به قول خودش" بهترین جمعه ای بود که داشتم"
 نیکان عاشق حیوانات مخصوصا دایناسورهاست که تو پارک ژوراسیک خیلی خوب شبیه سازی شده بود و براش مهیج بود و دیگه اینکه نیکان خیلی دوست داشت برج میلاد رو از نزدیک و از داخل ببینه و باز هم نیکان عاشق امتحان کردن مشاغل مختلف هست که در منفی دو زیرزمین برج میلاد یه بخشی بود به اسم کاربازیا که این امکان رو در اختیار بچه ها به صورت جدی اما امن و Safe   قرار می داد.
همه ی اینها به اضافه چارچرخه ای که باهاش دور برج رو طواف کردیم و کرکر خنده های بچه ها چون با حضور دوتا دخترخاله اش ثنا و ثمین بود باعث شد که نیکان آخر شب که رسیدیم خونه به باباش بگه بهترین جمعه ای بود که داشتم.
بعد از اینها هم وقت اضافه داشتیم و یه سر رفتیم جمهوری و من برای آبجی صدی یه کیف دوشی مهمونی هدیه خریدم و یه لاک پشت بافتنی خیلی ناز برای نیکان و سارا هم  برای خودش کیف خرید و بعدش دیگه شوهرخواهر گازشو گرفت و دیروقت رسیدیم منزل

* امروز یه بسته از یه دوست و رفیق نازنین و قلب قلبی بهم رسید که محبت قلبیش اونقدر واقعیه که هرچیزی  ازش بهت برسه خیلی اومد داره یا به قولی شگون داره و توی بسته اش هم پر بود از قلب قلب قلب به همراه یه نامه ی کوتاه ...ممنونتم رفیق.قدر محبتت رو می دونم که با وجود شاغل بودن و ذیق وقت و مسافر بودنت اما اول بسته ی من رو برام پست کردی.مرسی رفیق.
رفیق جان سفرت خوش، رفیق روز و شبت خوش


فدای چشمهای قشنگ تو پشت ویترینی به نام عینک

چه از این زیباتر که خداوند ،من ناقابل و نالایق را شایسته ی مادری ِ فرشته ی پاک و زیبا و معصومی چون تو دانست.قشنگ ترین اتفاق زندگیم دوستت دارم

نازنینم ناز  ِتو از نازداران پُر نازتر
بهترینم ساز ِ تو از سازداران شهنازتر

(این بیت از خودم که نیکانم درحال آموزش موسیقی است)

می گویی مامان و جانم در می رود برایت.من همان عاشق پاک باخته عشق توام در عرصه دلدادگی و دیوانگی.عصر رسانه های همگانی و شبکه های اجتماعی است.عصر زندگی های ماشینی .دراین دورانِ عشق هایِ بی سر و ته ، در این روزگاری که آدم تنهاست حتی اگر از آسمان آدم ببارد چقدر شیرین و لذت بخش است عشقی حلال و مطبوع و  و داشتن دلبر شیرین و عشقولانه ای به نام نیکان.غنیمتی است وجودش و انبوه سوالات عجیبش که بزرگتر از سنش است، که آن هم می گذاریم به پای خوش صحبت بودنش و طنازی اش

نیکانم:

تو از همه زیباتری،از هرچه خداوند بر روی زمین آفریده قشنگ تری.تو از دامن آبی دریا هم قشنگ تری.تازه نمی دانی چقدر دلم شیرین می زند وقتی که حرف می زنی و دلبرانه می گویی عاشقتم مامان.هرگز این همه عشق را به این شیوه و با این همه عشوه های شاعرانه از تو پیش بینی نکرده بودم جانم.
چقدر سرمست می شوم وقتی نگاهم در برکه ی ِ چشمان ِ تو حل می شود .گاهی حتی تب می کنم وقتی که تو را تماشا می کنم.چقدر شبیه ِ خودم پُرچانه ای عزیزم با این تفاوت که وقتی تو لب باز می کنی و حرف می زنی حرف هایت مثل شعرهای ناب و دستِ اول می مانند وقتی نگاهم می کنی و حرف می زنی از انتهای ِنگاهت شراب می ریزد .
پادشاه قلبم ...جانم.....نفسم  امر که می کنی هرچه باشد به دیده ی  منًت...من توان ِ نَه گفتن به تو یکی را ندارم و تو هم این را فهمیده ای که خرده فرمایشات می دهی و چَشم می گویم و تو زیرکانه  به من می خندی.بخند عزیزم بخند که از لب هایِ سُرخت گلاب می ریزد ،که با تو  و خنده های تو برکت به خانه  ی ما بی حساب می ریزد.

دلبران دل می برند اما تو جانم می بری
نازنین با عشوه ات تا کهکشانم می بری
دلبران دل را به یغما می برند ، اما تو دینم می بری
ماهِ من با خنده ات ،تا آسمان ،صحن ِ دلم را می بری

(دو بیتی از طیبه الیاسی)



امروز بعد از  9 ماه حدودا (کمی بیشتر شاید) تونستم نون سنگگ با پنیر بخورم.حبیب از سفر مشهد برگشته و اول وقت برام نبات و زرشک و این چیزا آورد، رفت و یک ساعت بعد با نون سنگگ و پنیر اومد بهش گفتم می دونی که من نمی تونم نون بخورم گفت حالا باشه با بچه ها که اومدن بخور(ملی و یا شاید مرضی یا منصوره  منظورش بود)  حبیب از اتاق رفت و یک ساعت بعدش خیلی گرسنه بودم و نون و پنیر رو خوردم و تونستم بخورم و چقدر خدا رو شکر کردم که می تونم نون و پنیر بخورم و البته مثل قبلا ها خوشمزه به نظرم نمیومد ولی به هرحال همین که تونستم بخورم خودش خیلیه.
گمونم هم تاثیر دعاهای دوستانم و عزیزانم هست و هم داروهایی که خانم دکتر نیره متخصص اعصاب روان بهم داد.به شدت اشتهام باز شده و امیدوارم به زودی به وزن نرمال برسم و از سوء تغدیه هم نجات پیدا کنم.شاید ضعف بدنم از بین بره ایشالا و کمتر هم سردرد بگیرم.البته امروز ساعت 5 صبح هم با سردرد شدید بیدار شدم که بعد از خوردن شیرموز و قبل از اومدن به اداره دوتا گاباپنتین300 خوردم که البته الان دیگه سردرد ندارم ولی کمی گیجم هنوز و این اثر همین داروی گاباپنتین هست.

دیروز اصلا سردرد نداشتم ، صبح  یعنی دم ظهر تقریبا  با نیکان کمی نت خوانی و بلز تمرین کردیم و بعد از ناهار من و نیکان رفتیم پردیسان خونه ی آبجی صدی که اون یکی خواهرم سارا و دخترهاش ثنا و ثمین هم اونجا بودند و دیروز عصر به نیکانم کنار دخترخاله هاش ثنا و ثمین و همچنین فرناز عشقم خیلی خوش گذشت.
دیشب هم رفتیم جشن تولد فاطمه خانم (دختر عمه ی نیکان) که شمع 17 سالگیش رو فوت کرد و اونجا هم  خوب بود  و دیدارهامون با خانواده ی بابای نیکان تازه شد و عالی بود

طفلی اعظم جان (خواهرشوهرم) هم خیلی خیلی لاغر شده و میگه اصلا به هیچی میل نداره و مادرشوهرم خیلی براش حرص می خوره، خجالت کشیدم چیزی از اعظم جان  بپرسم ولی با حرفای بابای نیکان فکر می کنم بیماری قبلیش برگشته و داروهایی که می خوره باعث شده که کلا اشتهاش رو از دست بده.دیشب فهمیدم من در برابر اعظم نسبتا پهلوونم.ایشالا هم من و هم اعظم جان  در کنار بقیه مریض های دیگه زودتر خوب بشیم و بتونیم نرمال و با رنج کمتر زندگی کنیم.


****امروز 22 مرداد98 با یکی از دوستان خیلی خوشگل و دوست داشتنیم که خیلی خیلی دوستش دارم تلفنی صحبت کردم .(پز نمیدما ،فقط خیلی خوشحالم که باهاش صحبت کردم) و با اینکه الان یک ساعت از تلفنمون گذشته ولی هنوز یه لبخنده گنده روی لبهای من مونده.عاشق همه ی دوستام هستنم که لبخند روی لب کسی می کارن،مخصوصا این دوست ِ جانم.



به  نام  خدا                                                            

بابا جون ومامان جون ممنون


امروز شنبه 19 مرداد سال 98 است، ومن دوباره  پیش مادرم کارآموزی آمده ام.


دوست دارم چیزهای زیادی یاد بگیرم.


امروز یک خانم کتاب فروش به سازمان آمد و مامان برای من دو تا کتاب خرید .داستان های شیرین کوددکانه و ترانه های کودکانه


امروز هم روز خوبی بود.خدا ممنون




    خب معلوم شد که امروز هم نیکان با من سازمان بوده و ماحصلش شده نامه ی فوق.البته از پنج شنبه صبح به این طرف دوباره خیلی بدحالم بوده و پنج شنبه چندین بار به شدت از حال رفتم ولی طرفهای ساعت سه و چهار عصر دیگه واقعا چیزی شبیه کما شده بودم فقط به زحمت خودم رو رسوندم دریخچال خواهرم اینا و از دیدن موز و شیر خوشحال شدم و در جواب آبجی که هی می گفت چی کار کنم برات؟؟به آبجی گفتم  فقط یه لیوان شیرموز با شکر زیاد برام درست کن و بعدش دیگه یواش یواش جون گرفتم و  نون معمولی که هیچ کدوم رو نمی تونم بخورم اما تازگی ها متوجه شدم نون جوی خیلی نازک رو می تونم و بعد از شیرموز ِ  آبجی ، نون جو هم خوردم ، مامانم طفلی خیلی از اوضاع من ترسیده بود که با همون حال و با کلمات بریده بریده گفتم بهش نگران نباش من زیاد اینجور میشم ولی بعدش زود خوب میشم.قبل و بعد از این شبه کمای خفیف ، سردرد شدید داشتم و مسکن ها هم اثر نمی کردند و من هم به روش کارگری و کوزت درمانی رو آورده بودم و خداییش هم خوب بود.تخت مامان و دراور اتاقش و ...که همش منبًت بود و لای منبًت ها گردگیری می خواست با حوصله ی تمام تمیز کردم ، کلی به خونه ی ابجی ور رفتم ، اینا باعث می شد کمتر به سردردم فکر کنم


جمعه هم دوباره چون با سردرد شدید خوابیده بودم با سردرد شدیدتر هم بیدار شدم اما باز روش کوزت درمانی رو درپیش گرفتم و دیگه تا شب خیلی قسمت های خونه مرتب شده بود.خدا این سردردها رو از من نگیره وگرنه خونه مون رو کی تمیز کنه پس؟؟


 


 جمعه نبکان باهام همکاری نکرد و خیلی کم از پیک تابستانیش رو نوشت حتی از یک صفحه هم کمتر و موسیقی هم تمرین نکرد البته داود همکارم که استاد همون اموزشگاهه گفته به نیکان بگم هر روز باید تمرین کنی ولی نیکان همین دو روز در هفته رو هم تنبلیش میاد آخه تی وی واجب تره


امروز سازمان، نشد زیاد کارآموزی کنه چون اتاقم زیاد رفت و آمد شد و منهم زیاد اینور اون ور رفتم (همین اتاق های بغلیم ، چپی و راستیم)


 ظهر هم که اومدیم خونه با وجود خستگی خیلی زیاد، نخوابیدم و حتی دراز نکشیدم و نشستم به کارای خورده ریز مورد علاقه ام( کارای خونه نیست) و بعدش بابای نیکان من رو برد مطب دکتر نیره اعصاب و روان گذاشت و خودش بچه رو برد کلاس ژیمناستیک و بعد از تموم شدن کلاس نیکان اومدن سراغ من.


بچه ها نیاز داشتم به دکتر اعصاب مجددا


یکی از دلایلش اینه که شب ها یا حتی روزها وقتی می خوابم هنوز یه ربع نگذشته به دلیلی بیدار میشم که اغلب دلایل منفی هستند.البته همه ی اونها یادم نیست ولی جدیدا سعی کردم بعضی هاشون یادم بمونه


مثلا یه بار تا خوابیدم  بعد از چند دقیقه داداش محمدم  اومد تو خواب عین روز و تلفنی گفت تموم کرد و من ناگهان قالب تهی کردم و بیدار شدم و دیگه نتونستم بخوابم چون می دونستم منظورش کی بود که تموم کرده و به شدت تحت تاثیر خوابم قرار گرفتم و گریه کردم


یا پریشب خواب دیدیم عمه جان اومدن  به خوابم و  گفتن ببین من کامنتهای تو رو می خونم ولی نمی تونم زیاد بیام وبلاگت و من نیمه  شب  از استرس و غصه مردم


یا اینکه خیلی رقیق القلب ،نازک دل و به تعبیر حبیب بیخودالدل شدم.چون دائم اشک دارم تا کسی حالم رو می پرسه اشکم  سرازیر میشه و یا تا با یکی خدافظی می کنم حتی برای نصف روز اشکم جاری میشه و بقیه اشکام نمیگم که خیلی آبروریزیه مخصوصا اشکم پیش مدیر مافقون که خوذم متوجه نشده بودم ولی بعدا حبیب گفت که انگار خیلی اشک ریختم بی صدا و مافوق اخرش گفت عب نداره هرکاری کنم باهات مشورت می کنم خانوم الیاسی(اصلا موضوع ناراحت کننده ای مطرح  نبوده که اشکم در بیاد ولی نمی دونم چرا من اشک ریختم جلوش و جالبه  یادم هم نمیاد)



امروز دکترم گفت با این داروها خلاص میشی و دیگه اشکت دم مشکت نمیشه .ایشالا.امین


این پست رو از صبح که نیکان شروع کرد من یواش یواش نوشتم تا الان که سردرد نگیرم با گوشی که اخرشم گرفتم و الان سرم داره منفجر میشه








 امشب شب تولد الی هست 

تولدت مبارک الی ناز و معصومم ، الی جونم که خیلی خوشحالم وقتی تهران بیمارستان رازی بستری بودم گفتی می خوای بیای ملاقاتم و من علیرغم اینکه می دونستم خیلی زحمت داره برات اما پررو بازی درآوردم و گفتم باشه بیا و تو در خوش تیپ ترین لباس ممکن بودی(من با اون تیپ میرم عروسی) و من با بدتیپ ترین لباس و سر و وضع ممکن بودم ، یادش به خیر که نارنحی پوشت بودم من.اما هنوز خیلی خوشحالم 


امروز نیکان با من اومده بود سازمان تا اولین جلسه از آموزش کامپیوتر رو با من داشته باشه و  در آخر یک نامه توی word  نوشت که من عینا میارمش اینجا :


بعدا ساعت دو و نیم نوشت: البته باید بنویسم امروز چه کارها که تو سازمان نکردیم با هم و چه آتیش ها که نسوزوندیم 

و برای اولین روز از کارآموزی بچه ام راضی بودم ، خوب بود ، تا به حال از جنبه اموزشی به سیستم دست نزده بود.

صبح که بیدار شدم خیلی سردرد داشتم ولی خداروشکر بدون خوردن مسکن، رفته رفته خوب شدم و گوشیم رو هم خاموش کرده بودم.

واقعا هم بابای نیکان امروز لب تاب جدیدش رو که دیروز سفارش داده تحویل می گیره و قدیمیه رو که البته اونهم حیلی خوبه رو با شرایطی در اختیار نیکان قرار میده از جمله اینکه هیچوقت درخواست دسته ی گیم نکنه و برای بازی نخوادش و برای بازی همون تبلت کافیه و با لب تاب فقط کار با ویندوز و برنامه ی آفیس رو یادبگیره که بچه ام هم هول بود.... دارم میرم و ساعت اداری تموم شد ایشالا عصری باقیش رو می نویسم.


من فکر می کنم امروز لبتاب میگیرم و از بابای مهربانم تشکر می کنم.من با مادرم در سازمان کارآموزی می کنم.


خدا را شکرمی کنم.




خیلی خاطرات ثبت نشده دارم که واقعا برای خودم ارزش زیادی دارن برای اینکه بنویسم و شاید اونقدر برای شما جذابیت هم نداشته باشند اما علیرغم میل باطنیم و اینکه دوست ندارم اینجا عنوان کنم اکثر روزها ناتوانم ، به همون دلایل قبلی و اینکه درد قلبی هم اضافه شده  و نوار قلبیم مشکل داشته و من واقعا به لحاظ روحی آمادگی ندارم برم و اسکن هسته ای بدم  و هنوز مشکلات تغذیه ای هم که تقریبا هیچ کس نمی تونه درکم کنه حتی پزشکان حاذق در این حوزه  و به جز جمعه ای گه گذشت و کمتر سردرد داشتم  و بقیه مسائلم سرجاش بود ، توان نگارش خاطراتی که دوستشون دارم رو ندارم.خیلی کم به صورت گذرا چیزهایی رو که دوست دارم رو می نویسم

چند روزی بود پادشاه تمایل داشتند بیان سازمان و یه روز رو کنار من بگذرونند منهم دیشب بعد از بازگشت از کلاس موسیقی براش الویه درست کردم و با نون باگت ساندویج چندتا ساندویچ درست کردم و با پیامک به حبیب که قبلا تو اتاقم بود گفتم پسرش امیر مهدی رو هم درصورت امکان بیاره  که اوکی داد ولی به نیکان نگفتم.

و البته لازم به ذکره که ساندویچ الویه های دیشب رو یادم رفته بیارم حتی شیرموزی رو که هر روز بابای نیکان برام آماده  می کنه و میارم اداره رو هم فراموشم شده بیارم ،حتی میوه هم نیاوردم ،تقریبا هیچی نیاوردم.فقط حبیب کلی بیسکوئیت و تی تاپ  آورده که من نمی تونم بخورم و  خودم هم تو خونه از سر میز صبحانه برای بچه ها صبحانه برداشته بودم آوردم که البته خودم نمی تونم چیزی بخورم .خدا امروز رو هم به خیر کنه

تصمیم گرفتم احتمالا ظهر  موقع ناهار که البته خیلی دیر میشه از روبروی اداره که تالار و رستووران پذیرایی خیلی خوبی داره غذا بخرم برای بچه ها  و من که درست نمی تونم چیزی بخورم کنارشون یه مقدار میل می کنم

صبح که اومدیم سازمان حالم بدتر از همیشه بود البته گردنم اذیت نمی کنه خداروشکر،  اما بقیه درد ها و رنج ها هست و مخصوصا سردردهای وحشتناک ،نیکانم هم تا امیرمهدی رو دید به شدت سورپرایز شد و از همون لحظه تا  الان که ساعت ده و نیم هست و من خورد خورد دارم پُست رو می نویسم مشغول شیطنت  و بازی هستند البته با تبلت و کُوری خوندن به هم دیگه.هزارماشالا یکی از دیگری شیرین تر

مابین بازیشون حدود ساعت 9 صبح براشون با نون سنگک تازه ای  که همکارم که گلکاری می کنه برامون و تراریوم هم درست می کنه واسه مون تو اداره آورد برای بچه ها و البته من هم  پنیر و خیار و گوجه با سنگک دیشب هم آورده بودم  که سنگک خودم استفاده نشد و بهشون صبحانه لقمه کردم و دادم .نوش جونشون بشه الهی.


فعلا ....دوباره بیام.

اگه تونستم میام وبلاگ های قشنگتون و ازتون انرژی می گیرم و  اتوماسیون و کارهامو چک می کنم تا کاری روی زمین نمونه و بعدش دوباره میام وبلاگ .منم اینجا رو خیلی دوس دارم دیگه...


پنج شنبه گذشته هم عصر ، بعد از عمری و سالی میزبان مامان و آبجی صدی اینا بودیم و با همان حال بدی که داشتم بسیار بسیار به خودم و به گمانم به اونها خوش گذشت




می دونید چی شده؟؟دوست و رفیق خوب و مهربونم رفته موهاشو دوسانتی زده ، اسم دوستم که خاله خانباجی بود دیگه شده داداش ، یعنی بس که موهاش کوتاه شده مثل پسرا شده باید داداش صداش کنیم و چون خیلی دیر گفت تولدش یک مرداد بوده بهش میگم پسر بد نا درس عبرت بگیره 
ولی دلیل نمیشه تولدش رو تبریک نگیم که
تولد پسر بدمون مبارک، حالا من یه دوس پسر هم دارم به اسم خاله خانباجی خخخخخخخخخ
تولد خاله خانباجی مون مبارک
تولد رفیق گل و مهربونمون که عاشق بزقورمه که خاتون مدیر و مهندسم  باید بپزه هست مبارک


دوستان عزیز خاموش و روشنم ازتون خواهش می کنم روز تولدتون رو به من بگید ، خیلی دوس دارم به موقع تولدهاتون رو تبریک بگم.هرکدوم سختتون نیست و براتون مزاحمت محسوب نمیشم لطفا روز تولدتون رو به من بفرمائید خوشحالم می کنید.منت سرم میذارید.لایک به گل وجود همه تون


از حواس پنجگانه باید درست استفاده کنیم

ازگوش برای شنیدن و غمخوار بودن

از دست برای فشردن و ابراز محبت و نیکوکاری

از لب برای تسکین تالمات روحی عزیزان،برای گفتن خوبی ها

از بینی برای بوئیدن عطر خوش دوستی ها و مهربانی ها

از زبان برای چشیدن طعم  خوشبختی

از هر چیزی باید درست استفاده کرد :

از ذهن برای درست اندیشیدن

از قلب برای عشق ورزی

از پاهایمان برای برداشتن گام های درست

از انگشت ها برای نوشتن حس های قشنگ و ثبت لحظات ناب


امروز ۹۸/۵/۸برای آتنای قشنگ و دوست داشتنی ام می نویسم

خیلی دوستت دارم و دلم برایت تنگ  می شود .طیبه الیاسی


*

*

*

دوست داشتم عکاس بودم...

کادر میبستم روی صورت دوست داشتنی های زندگیم

میگفتم یک،دو...سیب!

(این سیب آخر را یک جوری میگفتم که لبخندشان از کادر بزند بیرون!)

و لبخندشان را...

تصویر مثبت زندگی بخششان را...ثبت میکردم.

قاب میگرفتم...

و میگذاشتم کنج تاقچه ی دلم...

اصلا شاید یک سبک نوین  عکاسی خلق میکردم...

به نام خنده ی حیات بخش:)

بابت همچی ممنونم خانوم الیاسی عزیز ... شما باعث شدین مهربون بودن رو بهتر یاد بگیرم،و اصلا روز های خوبی که در کنار هم داشتیم رو یادم نمیره و خیلی زیاد دلم برای سازمان و همه ی شما تنگ میشه ولی بازم میام سر میزنم:)

دوست دار همیشگیت. آتنا.

98/5/8

 



ایشالا کامنت های پر از محبت پست قبل  رو  تا شب جواب میدم.لطفا بنده رو عفو بفرمائید.

کارورزی(کارآموزی) آتنا هم به سلامتی تمام شد.یه هدیه ی خیلی قشنگ هم  با کمک سلیقه ی مامانشون برام خریده بود و امروز آورده بود که درکنار خجالتی که کشیدم و شرمنده شدم بی اندازه  هم خوشحال شدم.قلب قلب برای آتنای دوست داشتنی ام

متن های بالا اولی رو من برای آتناجانم نوشتم و از اتاقم برای کاری بیرون رفتم و وبلاگ رو سپردم به آتنا و وقتی برگشتم ، آتنای عزیزم متن خودش رو اضافه کرده بود، دیگه اون لحظه وقت نداشتم ولی از آتنا اجازه گرفته بودم، وقتی آتنای عزیزم رو به خدا سپردم و به سلامتی سازمان رو ترک کرد علیرغم سردردوحشتناکی که داشتم و دارم عکس ها رو به متن اضافه کردم.

من در کنار آتنا واقعا احساس ۱۷ سالگی و در کنار نیکانم احساس ۸ سالگی(هنوز ۸ سالش پر نشده و به قول خودش یه ربع به هشت سالمه) می کنم.

خدایا از اینکه من اینقدر زیااااد خوشبخت هستم سپاسگزارم حتی اگر کمتر عبادت می کنم تو به حساب ناسپاسی ام مگذار، قلب من از عشق  و تشکر و قدردانی نسبت به تو لبریز است و تو خودت بهتر از هر کس این را می دانی .




سه روز خیلی سخت و  بسیار مریض رو پشت سر گذروندم.نمی تونم توصیف کنم ولی خیلی خیلی بدحال بودم حتی دیروز پنج شنبه نتونستم طبق روال پنج شنبه های قبلی برم به مامانم سر بزنم ، امروز اما کمی بهتر بودم و پاشدم کمد دیواری رختخواب ها رو مرتب کردم و بعدش کشوهای تخت باکس مون رو و بعد کلی خاطره بازی.من از عقدمون به این طرف هیچ کارت دعوت رو دور ننداختم(عروسی،عقد،حنابندون،مکه ای،...) و خب همه ی اینا تو کشوی تخت بود.خیلی از کارت عروسی ها بود که مال همکارا بود که دیگه الان با سازمان همکاری نمی کنند و ما هم جشنشون نرفته بودیم و به بابای نیکان گفتم همش تقصیر تو بود که نرفتیم و اون بعضی ها رو اصلا یادش نبود کی بودن؟ با اینکه بیشتر همکار اون بودن یعنی تو بخش اونا بودن و من کلی صبح آدرس ظاهریشون رو باید می دادم تا بابای نیکان یادش می افتاد که چه کسی رو میگم .این آقایون چرا اینجورین؟؟ 
ظهر هم باز بابای نیکان رفت غذا خرید و منهم به زحمت  جوجه های جوجه کباب رو خوردم (برنج به زحمت ۳ یا ۴ قاشق می تونم بخورم) ولی بعدش بهتر شدم و الان می تونم گوشی نگاه کنم و پست هم بذارم.
این سه روز اخیر که حالم خیلی بد بود گاهی یه ذره حالم بهتر می شد و میومدم سروقت گوشی و وبلاگ ولی تا ۵ دقیقه تبدیل می شد به ده دقیقه دیگه از حال می رفتم  و به پشیمونی  و غلط کردن  می افتادم
دیروز عصر نیکان قرار بود با باباش برن خانه ی بازی سر کوچه مون ، که نیکان اومد در گوش من گفت مامانی تو هم بیا که اگه اونجا بازی و شادی من رو ببینی حتما از خوشحالی خوب میشی ، منهم دیگه با این حرفش طاقت نیاوردم و گفتم چشم حتما و باهاشون رفتم و اونجا هم با اینکه به شدت بدحال بودم ولی خیلی ادااطوارهای هیجانی از خودم نشون دادم و پادشاه گفت دیدی گفتم خوب میشی ، منم گفتم آره مرسی حق با تو بود و کلی هم عکس و فیلم ازش گرفتم، طفلکم حق داره یه مامان پرانرژی و سالم داشته باشه 
انگار داره حالم بد میشه دوباره ، بعدا میام ادامه شو می نویسم و یا دیگه همین فعلا...
آهنگ الهه ناز معین رو گذاشتم.کافیه پایین وبلاگ سمت راست روی علامت پخش یا همون پلی کلیک کنید و بعدش امیدوارم شما هم مثل من لذت ببرید





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات