پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دیروز از همون ظهر که نیکانم رو از  خاله اش تحویل گرفتیم می گفت درد دارم ،بدن درد دارم و اینا ،بهش گفتیم اگه اذیت میشی امروز کلاس ژیمناستیک رو نرو  ولی قبول نکرد و عصر بردمش و برگشتیم ،اونجا به استاد سفارشش رو کردم ولی بعد از ژیمناستیک گفت که سردرد هم گرفتم تو این فاصله

فاصله ای که تو باشگاه بود منهم منتظرش بودم با نمکی جونم تلفنی حرف زدم و خیلی عالی بود

بعد از برگشت به خونه همینطور کنار بچه بودم،آبگوشت بدون چربی بار گذاشتم تو زودپز و باز کنار بچه بودم ،بی قرار بود و درد داشت و دقیقا نمی دونست چشه ،باباش هم بدحال بود...صبر کردیم باباش بهتر شد و زنگ زدیم به دکتر موسوی گفت ساعت نه و ربع اینجا باشید و رفتیم .هنوز شام حاضر نشده بود ،به زحمت دو سه قاشق چلو خورش فسنجون بهش دادم خورد تا خیلی ضعف نکنه

دکتر گفتند احتمالا هم گرمازده شده و هم بادکولر مستقیم خورده بهش و هم ممکنه تو کلاس ژیمناستیک از بچه ها ویروس گرفته باشه ولی هیچ عفونتی نداره اما چون تو خونه بهش شربت بروفن دادید دیگه اگه گلوش التهاب هم داشته علائمش رو از بین برده و هیچی مشخص نیست با اینحال یه سرم و یه پنی سیلین به بچه ام داد و تا بریم درمونگاه و تزریقاتش انجام بشه و برگردیم خونه ساعت شد یازده و نیم و تا آبگوشت رو همگی بخوریم و بعدش یه چای دم کنم و آشپزخونه رو جمع و جور کنم و اینا شد یک و نیم

امروز هم نیکانم پیش خودمه و اول وقت که خوابید و بعدش هم که صبحانه نخورد و کلی هم گفته دلم درد می کنه و باباش رو کشونده به اتاقم ولی چون کار داشت خیلی زود رفت و من و آتنا هم کار می کردیم .کار هم به یه جای خوب رسیده ولی دوباره باید فیلد های جدید برای یه زیرمجموعه ی کوچیک ترش تعریف بشه تا ادامه بدیم

امروز باید می رفتم بانک ضامن خواهرم می شدم که نشد برم چون بچه ام پیشم بود ،حالا باید فردا برم ایشالا

الان هم نیکان داره با تبلتش بازی می کنه.حالا ببینیم اوضاعش چطوره تا عصر که کلاس موسیقی داره، من که فکر می کنم زیاد بد نیست و یه ساعت موسیقی رو که شاد هم هست می تونه بره


امروز دوشنبه و الان ساعت دو وربع بعد از ظهر و نیکانم خداروشکر خوب خوب شده .البته خونه ی خاله صدی هست ولی آبجی تلفن زد و گفت حالش خیلی خوبه و مشغول بازیه.کم کم ساعت کاری تموم میشه و باید بریم سراغش.دیروز هم کلاس موسیقی بردمش و استاد بسیار مهربان و اهل دل و شریف ِ خودم هم دوباره یه کم من رو تمرین داد  و  یه مقدار هم باهام حرف زد ، از گذشته از عشق از هنر و خلاصه از زندگی و  بهم گفت که چرا دعوتش رو نپذیرفتم و در شب شعر شنبه شب شرکت نکردم و منهم گفتم که نیکانم بیمار بود ( و البته نگفتم که خیلی وقت کم دارم وگرنه آرزومه) خدایا بابت آشنایی با این پیرمرد نازنین و مهربان و اهل دل (بابای اساتید  ارف نیکان  که دوتا دخترخانوم ناز هستند) ازت بسیار ممنون و سپاسگزارم. به فال نیک می گیرم چون واقعا می بینم که این یه فال نیک هست.

مثل تمام عاشق ها ، من هم دوست داشتن را دوست دارم

مثل چشم هایی که آئینه ها را دوست دارند

مثل دختری که نوازش پدرش را دوست دارد

من هم دوست داشتن را دوست دارم


هفته ی دوم تیرماه ۹۸ رو در حالی شروع کردیم که یه دختر ناز و خوشگل و مهربون ،کارآموز رشته ی نرم افزار سال آخر دبیرستان رو با من همکار کردند.قراره این دختر چشم رنگی معصوم ، حدود ۴۰ روز پیشم باشه،فعلا یه پایگاه داده اطلاعاتی سبک در حوزه ی کاری من،آمار،(البته آیتم هاش زیاده) با ملی تعریف کردن و من و آتنا(کارآموز قشنگم)روش داریم کار می کنیم و واقعا وقت گیره.الیته هوای آتناجون رو دارم و سعی می کنم به اندازه ی جونش کار کنه ،سعی می کنم محیط کار کمی هم تفریحی باشه و البته گاهی مثل امروز طبق توصیه معاون اصلیمون که اونم هواشو داره فرستادمش اتاق شبکه و سرورها که از این چیزا هم دیده باشه و یاد بگیره.درسته محیط شبکه کاملا مردونه است ولی معاون تاکید داشت که بره و براش بهتره،بردم معرفیش کردم و برگشتم.بسیار دختر محجوبی هست ولی اهل یادگیری و همچنین اهل کار هست.ازش خوشم میاد
از اخبار دیگه این که از شب عید به این ور  من تو اتاقم با حبیب هم اتاق بودم(بابای امیرحسین،امیرمهدی و نازنین)،که به دلایلی پستش سال ۹۷ تغییر کرده بود،بالاخره پست اصلی خودش رو بهش دادند و حبیب چندروز هست یعنی از اول هفته شنبه ،دیگه رفته اتاق خودش و سرجای خودش(دور نیست،اتاق بغلیه)
حبیب خوب بود و تو این ۴ ماه که هم اتاقم بود بیشتر با خصوصیات هم آشنا شدیم.مهربان بود ،هوای منو داشت ،البته به شوخی مثلا اذیتمم می کرد که من اونقدر خانوم و بزرگوار بودم که اهمیت نمی دادم (آخه شوخی هاش که بد نبود ،من خودم هم خوش خنده هستم و زیاد می خندیدم و اصلا دلم نمی خواست زیاد خودم رو کنترل کنم و تو محیط کارم خسته بشم).روزهایی هم که زیاد درد داشتم بدون اینکه بیان کنم خب معلوم می شد و حبیب خودش هرکاری می کرد تا من یادم بره دردم.
بابای نیکان از وجود حبیب تو اتاقم ناراحت نبود حتی گاهی می گفت خوشحاله ولی جالبه الان میگه خداروشکر تو اتاقت تنهایی،همین کاراموز خانوم خوبه .خخخخخخ
فکر کنم بابای نیکان دلش نمیومده یا شاید جرات نداشته به من چیزی تذکر بده بگه یواشتر بخند.اگر هم می گفت البته فایده نداشت.من دبگه صفات درونیم اینجوری نهادینه شده
عصرها هم همونجور شلوغم.یعنی برای من زیاده وگرنه کلاس ژیمنازستیک به خونه مون یه ربع هست جمعا با ماشین خودمون و یه ربع هم برگشت و یه ساعت هم اونجاییم ولی من خیلی خسته میشم و تازه بعدش میام کارای خونه شروع میشه.البته یه سری کار معمولی سبک ،حالا فکر نکنید چه کار می کنم.هیچی والا
کلاس موسیقی هم که هفته ای یه جلسه رو میره ولی هنوز برای هرگونه اظهار نظری خیلی زوده .این یکشنبه اموزش بلز داشتند،خودم هم عاشقش شدم و ترجیح میدم من هم موسیقی رو  از بلز و تبلک شروع کنم .استاد نوروزیان صاحب اموزشگاه و دایی همکارم داوود (از اساتید برجسته ی اونجا)به شدت منو تشویق به تنپک نوازی می کنه و گفته خیلی مستعدم و کلاس رایگان هم برام گذاشته اما من فقط یه جلسه رفتم چون واقعا در طول هفته وقت تمرین ندارم، ضمن اینکه اصلا باورم نمیشه استعداد دارم ولی همکارم داوود میگه استاد نوروزیان که الکی حرف نمی زنه
از آموزشگاه موسیقی هم ده دقیقه تا خونمون با ماشین  خودمون راه نیست و این خیلی خوبه.
بچه ها به زودی یا به دیری ، برنامه ی عصر جدید ، تی تی در حال تنپک نوازی شگفت انگیز خخخخخخخخخ

اهان امروز اداره میهمان داشتیم چه میهمانی
یه پسر خیلی خیلی خوشمزه و خوشگل و خوردنی(انگار بچگی های منصوره بود) آقا معین پسرخواهر منصوره جونم (همکارم در امور مالی)که منهم این چندروز به نیکان نگفته بودم قراره سه شنبه بیاد ،تازه دیروز غروب گفتم آخه خیلی اذیت میشه و  انتظار می کشه تا بیاد و امروز نیکان رو بردیم سازمان اتاقم و خودش که از چندروز پیش از حرفای من و باباش  شنیده بود آتنا کاراموزم داره میاد به شدت مشتاق بود یه روز بیاد اداره و آتنا رو ببینه از صبح کلی با آتنا دوست شد و باهاش گپ زد و بعد با تبلتش بازی کرد تا حدود ساعت ۱۱ که معین جان آمد و دیگه بعدش به هردوشون خیلی خیلی خوش گذشت.معین قبلا با خاله اش حدود سه سال پیش خونه ی ما اومده بود ، دیگه با نیکان ندیده بودن هم رو ولی دوست بودن.امروز هم خیلی بهشون خوش گذشت.کاری هم به کار ما نداشتن و بسیار بچه های خوبی بودند،من هم که اتاقم خوب شده و حبیب رفته دیگه برای بچه ها خوب بود،بهتر هم شده.تا پایان وقت کاری اونا بازی کردن و من لذت بردم.براشون سالادماکاردنی درست کرده بودم که نوش جونشون.
معین با خاله اش که هرهفته سه شنبه از اداره مستقیم میره جمکران ،رفت جمکران ولی من واقعا کمردرد دیسکی داشتم و نرفتم،بابای نیکان هم ماموریت بود ولی اومدم خونه و استراحت کردم.یه سه شنبه بچه کلاس نداره و میشه عصر خوب بخوابیم
پنج شنبه ها هم که میریم خونه ی عزیز و معلوم نیست چه ساعتی برگردیم.
دوباره انگار زیاد تایپ کردم چون گردنم درد گرفت.بقیه حرفا باشه برای بعد ایشالا







مریم بانوی  مهربون وفادارم تولدت مبارک عزیزززززززم
سی و یک ساله شدنت همراه با شادی هایی که همیشه آرزوشو داشتی


لطفا این پایین ِ پایین ،سمت چپ  رو کلیک کنید.هم تولد مریم جونم هست و هم به تازگی تولد دختر پاک و قشنگ شهرما بوده و ضمنا چند روز دیگه هم تولد آقای جنتلمنمون امام رضاست .دیگه گمونم برای کلیک کردن قانع شدین.خودم که آهنگ های تولد سهراب بهراد رو خیلی دوست دارم.


بچه ها ببخشید این مدت کمتر براتون کامنت گذاشتم ولی تا جایی که فرصت کردم وبلاگ هاتون رو خوندم  و ازتون خبر دارم.

پنج شنبه 30 خرداد سیستوسکوپی شدم تو یه بیمارستانی که مثلا خصوصی بود ولی خیلی معمولی بود که البته برای من اصلا مهم نبود(توسط همون متخصصی که جدیدا پیشش می رفتم) هرچی تو بخش گفتند باید همراه ِ خانم داشته باشی،گفتم ندارم که ندارم و به هرحال همسرم پشت دراتاق عمل بود و بعدش هم توی بخش واقعا نیاز به کسی نداشتم و االبته یکی دوبار وقتی سرم بهم وصل بود کارم داشتند که همراه بیمار بغلی (خدا خیرش بده ) به جای همراه من رفت تا ایستگاه پرستاری و اومد.همون شب ساعت 9  و 10  شب مرخص شدم و رفتیم خونه ی آبجی صدی و بابای نیکان هم شامش رو خورد و بعد نیکان هم سینمایی معراجی ها رو که تی وی نشون می داد رو دید و برگشتیم خونه

راستی جواب سیستوسکوپی نشون داد هیچ کوفتیم هم نبود.


جمعه خوب بودم.فسنجون پختم.عصری رفتم خونه آبجی طاهره که دو سه هفته هست از چارپایه افتاده و آسیب دیده (جمعه صبح هم اِم آری آی داده بود) و براش فسنجون بردم .آبجی بسیار تعریف کرد و گفت عالی شده(خودم که چشاییم از دست دادم و متوجه مزه نمیشم)  وپسرش هم خورد و اونهم خیلی زیاد تعریف کرد و کلی نیکان رو لوسش کردند و قربون صدقه اش رفتند

برگشتنی دخترخواهرم از مامانش اجازه گرفت تا با من بیاد خونه ی ما و چند روزی پیش ما باشه.دبیرستانی هست و بسیار دختر با محبتی هست.فقط بگم که این چند روز با ما میومده سازمان و چون خوابالو بوده نیم ساعت بعدش صبحانه بهش می دادم و بعدش می رفته نمازخونه می خوابید و آخر وقت ها میومد اتاقم.کلی هم تو اتاقم و تو سازمان از خودش عکس گرفت.پروفایلم درحال حاضر عکس اون هست.گوشیم تمام هفته دستش بوده(شبانه روز)

کلاس ژیمناستیک هم باهمدیگه نیکان رو می بردیم.کلاس موسیقی هم با آنا(خواهرزاده ام) نیکان رو بردیم.طی این هفته متوجه شدم دهه هشتادی های دختر چه دنیایی دارند.چه فرق هایی با ما در اون سن دارند.ما چه جور بودیم اینا چه جورند.و البته دنیای احساسند و زبون هم دارند 6 متر و چقدر هم خوشمزه است (به قول قمی ها).تا قبل از این من اصلا نمی دونستم آنا زبون باز کرده ،با اینکه خیلی از کودکی هاش رو  آنا پیش خودم بوده و خاطرات مشترک ِ قشنگ  باهم زیااااااد داریم.

راستی این هفته کُشت منو بس که از آشپزی و دستپختم تعریف کرد. تا به حه حال اینقدر آشپزیم مورد ستایش ِکسی قرار نگرفته بود،در حالی که مامانش و همچنین باباش  یکی از بهترین آشپزهای قابلی هست که من می شناسم.

سازمان هم هفته خیلی شلوغی داشتم و دارم.باز هم میگم من ارباب رجوع ندارم و حتی کارم اصلا دیده نمیشه یعنی کارم رو اصلا هم انجام ندم ابدا مورد مواخذه قرار نمی گیرم و شاید حتی مدیر مستقیمم هم متوجه نشه ولی من نسبت به کارم تعصب دارم و برام این چیزا مهم نیست.مهم نیست که موقع تقسیم پاداش ها و مزایا هم دیده نمیشم.من کار خودم رو انجام میدم و وقتی وقت ندارم توسازمان پای اینترنت نمیام .

به پادشاه هم صبح ها خونه خاله صدی مثل همیشه خیلی خوش می گذره .اما من همین یک روز درمیون ها که یه ساعت می برمش خانه ژیمناستیک و میارمش و بعد آشپزی و این کارهای روتین خونه واقعا دیگه ناتوان میشم و تقریبا هرشب حدود ساعت ده یا ده و نیم اشکم بی صدا جاری میشه( از درد ،از گرسنگی و اینکه نمی تونم چیزی بخورم اما به بدبختی دوسه لقمه می خورم )

دیروز سه شنبه ساعت 4 صبح با سردرد کشنده بیدار شدم تا غروب هر کاری کردم هرمسکنی خوردم افاقه نکرد عصر سه تا آلپرازولام یک میل خوردم به اندازه ی 5 دقیقه خوابم برد ،بعد دیدم اینجور نمیشه کمی که هوا از گرمای بندریش کاهش پیدا کرد به آنا گفتم بریم سرکوچه مغازه نگاه کنیم و شاید هم من مانتو مشکی بخرم. نیکان هم دوست داشت و باهامون آمد. رفتیم آراویرا و هیچ مانتویی دوست نداشتیم.اما آنا دوتا روسری خیلی  خوشگل خرید بعد رفتیم ته ته کوچه مون ،همونجا که بابای نیکان همیشه میگه نرو خخخخخخخ ولی من رفتم و سراغ همون فروشنده ای رفتم که قبلا باهاش دوست شده بودم و جوون از دست داده و اونجا هم نیکان با شیطونی هاش و نق هاش نذاشت درست مغازه رو ببینم ولی برای نیکان یه تیشرت نسبتا قشنگ خریدم ولی آنا چیزی برای خودش نخرید.

اودیم خونه ،آنا هوس کوکوسبزی کرده بود که منهم گفتم تو سولاردام برات می پزم که خیلی خوشمزه تر میشه ،تا گذاشتم تو سولاردام واحد روبروییمون که قراربود بالاخره برای اولین بار بیاد خونه مون زنگ مون رو زد (دیروز دم در گفته بود بهاره دخترش اومده قم و من اصرار کرده بودم حتما با هم بیایید خونه ی ما و نمی دونستم که قراره سردرد وحشتناک بگیرم) اما سریع تاپ و شلوارم رو عوض کردم و اونهم رفت سریع تاپ و شلوارش رو عوض کرد و با بهاره و دختر و پسر بهاره جون اومدن و کلی بهمون خوش گذشت تا جایی که دخترِ  ِ بهاره نیایش خانم ،آهنگ آقامون جنتلمنه رو گذاشت و نیکان و من به افتخار نیکان کوچولوی اونا(داداش نیایش) حرکات موزون در کردیم.

ولی از کوکوسبزی توی سولاردام و درجه اش غافل شدم و اشتباه زدم و جزغاله شدخخخخخخخخخخخخخخخخ

بعد که اونها رفتند از اول کوکوسبزی(سولاردام نه،معمولی) درست کردم و باز هم آنای عشقم کلی از دستپختم تعریف کرد ولی کلی هم غصه خورد که خاله اش نمی تونه غذاهای به این خوشمزگی رو بخوره

امروز چهارشنبه آنا رو  همراه با نیکان بردیم خونه ی خاله صدی .چون هم خاله صدی خیلی دلتنگش بود و به من حسودی می کرد و هم آنا قرار بود کاری برای خاله جونش انجام بده.

یه چیز خیلی مهم دیگه:

یک شنبه که نیکان رو بردیم کلاس موسیقی و در واقع اولین جلسه رسمی کلاس بود،از خوش اقبالی ِ نیکان جانم ،بعد از کلاس، مامان یکی از بچه ها همونجا براش جشن تولد می گرفت و همه رو گفت که بمونند.به قول نیکان تولد توپسی بود.نوازنده بود.خواننده هم همونجا موجود بود. کوچولو ها هم بالا پایین می پریدند اما نیکان رفت وسط و حسابی ها،حسابی قر داد و حرکات بسیار موزون و مردانه و گاهی عشوه های دخترانه از خودش در کرد و اساتید و مامان ها حسابی حالش رو بردند و از مامان سالار(که تولدش بود) و استاد اُرف و خانم ِ نوازنده ویژه ی ویژه از نیکان تشکر کردند و گفتند خوب شد امروز نیکان بود وگرنه رقاص نداشتیم.خخخخخخخ گفتم چرا عزیزم اینهمه دختربچه زیبا و ناز و پسر بچه ی پر جنب و جوش و شیطون  ،هر کدوم به اندازه ی وسعشون تلاش کردند  .ایشالا همگی سالم و تندرست باشند و همیشه خوش.

و بعد هم مفصلا پذیرایی و خودتون می دونید که بچه ها همشون بیشتر شیطنت رو دوست دارند .


***دو روز قبل از سیستوسکوپی یعنی 28 خرداد هم با دو تا از دوستان قدیمی با اطلاع قبلی از سر راه سازمان رفتیم دیدن یکی از خانم های بازنشسته ی شده سازمان (من بهش میگم بَهی)که من خیلی خیلی دوستش داشتم و دارم (بنده خدا خیلی زحمت کشیده بود و ناهار هم تهیه دیده بود).در واقع با سه تا از بچه ها رفتیم ولی من چون سومیمون رو جدیدا زیاد دوست ندارم (دیگه بعد از 15 سال فهمیدم خیلی مهربانه ولی دو رو هست) واسه همین میگم با دو تا از دوستای قدیم رفتیم.قدیم یعنی 20ساله باهم دوست و همکاریم.


***روز قبلش هم یعنی 27 خرداد سازمانمون پیاده روی گذاشته بود برای پرسنلش تا بوستان زیبای علوی و فرم هم داده بود آخرش قرعه کشی و برنده و اینا...ولی پراید تو جوایزش نبودخخخخخخخخخ

من هم رفتم.بابای نیکان هم اومد که بیاد ولی زنگ زدند کارش داشتند سازمان برگشت و رفت اتاقش ولی من فرم براش پر کردم.پیاده روی که تموم شد برگشتیم بالای پله های ورودی سازمان که زیباییش کمتر از پله های تخت جمشید نیست قرعه کشی برگزار شد و از خوش اقبالی هم اسم من و هم اسم بابای نیکان دراومد. جوایز شامل تیشرت یا ساک ورزشی یا کارت هدیه 50هزارتومنی بود که جایزه من و جایزه ی بایای نیکان کارت هدیه بود که من به مسئولش گفتم بابای نیکان نتونست به پیاده روی ادامه بده و برگشت محل کارش(مسئولش دوست پسر سابقم بودخخخخخخخخخ باور کردید؟؟؟؟ چقدر ساده اید؟) مسئولش گفت اشکال نداره مبارکش باشه مبارکتون باشه بفرمائید تقدیم شما ببرید بهشون بدید که البته ایشون هم قطعا به شما تقدیم می کنند که گفتم خیر هر دوتا مون کارت ها رو تقدیم می کنیم به پادشاه و مسئولش آقای مهندس دوست پسر سابقم خندید و گفت خیلی هم عالی

ماه رمضون هم  هر روز سوال می دادند تو اتوماسیون و بچه هایی که می رفتند نمازخونه جواب ها رو می نوشتند می بردند .از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من امسال یک بار هم  جواب ها رو سرچ نکردم و نبردم و ندادم اما روزی که اسمم به عنوان برنده اعلان شد(روزی دوتا برنده بود) ده پونزده نفر زنگ زدن اتاقم (خانم و آقا)که تی تی جون سلام من برات برگه جواب پر کرده بودم و من هم دونه به دونه از همه شون تشکر کردم.اونهم جایزه اش یه کارت 50 تومنی بود که ندادم به نیکان .دادم به یه بچه ی دیگه.برای خانواده ی ما و بچه ی ما کافی بود و سهم ما هم نبود.


آخ چقدر تایپ کردم.سر و گردن و کمرم خیلی درد گرفت .ببخشید حوصله تون سر بردم.همه تون آر مای لاو(دیدید چقدر انگلیسی بلدم؟خخخخخخخخخخ)














شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات