پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


موسیقی من باش،ساز ِ دل من باش،تصویری از ایجاز ِ دل ِ من باش

من هم شعر می شوم  و می شِکُفم  از ساقه ی سبز  ِ نظر ِ تو


یک شنبه جلسه اول موسیقی ِ پادشاهم نیکان بود که البته به آشنایی با سازها گذشت و همکارم مهندس داوود که در همون آموزشگاه از اساتید زبردست هستند حسابی بچه را تحویل گرفتند و براش از هر کدوم از سازها نواختند و اجازه دادند پادشاه به همه ی سازها دست بزنه و امتحانشون کنه

از هفته ی بعد یک شنبه ها راس ساعت 6 کلاس اُرف شروع میشه با حضور هم سن و سال های نیکانم  و انشالا بعد از سه ماه نیکان می تونه بسته به علاقمندی و استعدادش ساز تخصصیش رو انتخاب و شروع کنه.

البته که تو خانواده مامانم اینا دیگه نیکان رو آریا عظیمی نژاد صدا می زنند خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

جمعه بسیار بدحال بودم و اورژانسی شدم و تا وقتی شب خوابم ببره هنوز بسیار مریض بودم  اما از طرفهای ظهر شنبه به این ور خدارو شکر بهترم.یک شنبه قبل از کلاس موسیقی نیکانم رو بردم خانه ی ژیمناستیک قم و تا رسیدن به اونجا بهش نگفته بودم و اونجا سر کوچه متوجه شد و بسیار غافلگیر شد اما چون از قبل  نمی دونستم کپی شناسنامه و عکس نبرده بودم و نشد ثبت نامش کنم.شب که از آموزشگاه برگشتیم خونه رفتم رو نرو  بابای نیکان(اعصاب nerve)  و چون ما هر دو مون اهل کش دادن یه موضوع نیستیم بنابراین گفت باشه ببرش اما تو رو خدا با این وضعیتی که داری روزهایی که فکر می کنی نمی تونی رانندگی کنی ماشین بگیر ببر و بیار و البته خیلی مواظب خودت ومخصوصا بچه هم باش و من از آسیب های احتمالی ورزش می ترسم بنابراین عواقب احتمالیش به عهده ی خودت.منهم قبول کردم و کمی هم مسخره اش کردم (یه اپسیلون چون بیشتر ظرفیتش رو نداره) و خندیدیم

دیروز دوشنبه بازحالم خوب بود و  باباش بعد از ساعت اداری نیامد خونه و مستقیم رفت ماموریت (بازدید یه پرونده ی سخت)نیکان جان رو بردم خانه ی ژیمناستیک  و غذای باباش رو آماده گذاشتم روی میز که بذاره تو  سولاردام و سبزی خوردن هم که از که خواهرم پاک شده گرفته بودم شستم و گذاشتم روی میز


رفتیم ژیمناستیک و برگشتیم و به بچه ام بسیار خوش گذشت و عالی فعالیت کرد و با مربیش راجع به عینکش هم حرف زدم و سفارش کردم (گفت چون نمیفته از چشمش مورد نداره ولی حواسم بهش هست).تمام مدت خوشحالی از چشمها،دسنها ،پاها و همه ی اعضای بدن بچه ام می بارید و با هیجان دستورات مربی رو اجرا می کرد.

بخند پادشاه دلبر من ، فقط بخند که که خنده های تو از اردیبعشق سر ریز است

بخند پادشاه کشور قلبم،که گریه سهم گرگ پائیز است

بخند قهرمان زندگی ما بخند که تو تمام جهان ما هستی و حتی

تمام جهان پیش پای تو ناچیز است

وقتی برگشتیم خونه مون ،باباش تازه اومده بود و ناهارش رو خورده بود 5 دقیقه استراحت کردم و چای دم کردم و بهشون دادم و دیگه ادامه ی زندگی روتین تا آخر شب که رفتیم متخصص کلیه (تازگی میرم پیش ایشون و راضیم ،این سومین جلسه بودم که پیشش می رفتم) و دستور سیستوسکوپی داد برای پنج شنبه.حالا تا خدا چی بخواد

سیستوسکوپی چیز سختی نیست چون قبلا(چندسال قبل از تولد نیکان) برای ناحیه رحم انجام دادم.(یه جراحی کوچولوی تشخیصی هست) دکترم الان معتقده جز سنگ کلیه یکی در چپ و یکی در راست چیزی ندارم اما من بهش میگم خیلی درد دارم و بنابراین کار به سیستوسکوپی کشیده میشه تا با چشم بررسی بشه

ممنونم از حضور مهربون همه تون

بچه ها جون سمت راست پایین  بزنید روی پلی (مشکی رنگ) تا آهنگی که به افتخار خودتون و پادشاه گذاشتم روی وبلاگ براتون پخش بشه .مرسی عشقولی های من



دیشب سه ساعت تمام با گردن بند طبی داشتم چت هامون رو تو واتساپ می خوندم و تمام سه ساعت رو البته یا لبخند به لب بودم یا اشک به چشم یا در حال نگاه به گوشه ای که نمی دونم کجا بود ولی فکر و ذهن و دلم پر بود از"او".
اویی که خیلی دوستش ندارم بلکه عاشقشم ،عاشق تمام قد و آرزوی دوباره دیدنش رو دارم و مطمئنم اگه عمری داشته باشم به زودی به آرزوم می رسم.
کمتر بهش زنگ می زنم چون عشقم خیلی کم حرفه و از حرف زدن هم زود خسته میشه با اینکه هیچوقت به روی من نیاورده اما من تا دلتون بخواد،شایدم نخواد،وراجم و پرچونه،اینطور فکر کردید؟؟؟نه ابدا..من خوش صحبت هستم و شیرین زبون خخخخخخخخخ آی قربونت برم طیبه ی خود شیفته
جدیدا حتی کمتر میرم واتساپ سراغ عشقم چون خودم هم دچار مشکلات دیسکی ام ،ملاحظه ی هر دوتامون رو می کنم اما این چیزی از عشقم بهش کم نمی کنه،عشقم عشق بی پایانم بسیار محجوب،نجیب و متین هست،فوق العاده صبور و در رفتارهاش همیشه ملاحظه ی دیگران رو می کنه ،وجودش سرشار از خانواده دوستی و همسرانگی اصیل شرقی و ایرانی هست و رمانتیکه در عین حال بسیار عاقل.
من نمی دونم چی شد که خداوند این بانوی زیبای خاص رو در مسیر زندگی من قرار داد،فکر نمی کنم من کار مثبت مهمی کرده باشم اما معتقدم مرحوم پدرم بسیار انسان درستی بود و لحظه به لحظه ی زندگیش ثواب بود،خودم فکر می کنم عشق بی پایانم رافی جونم قطعا یکی از بزرگترین نعمت های خداوند هست توی زندگی من
امشب شب تولد رافی نازنینم و همچنین شب تولد ابجی صدی بسیار بسیار عزیزمه که دوس دارم دنیا رو به پاش بریزم.
اعتراف می کنم و افتخار می کنم که رافی و صدی رو به یک اندازه دوست دارم و برای هیچکدوم هم هیچ کاری به پاس محبت هاشون نمی تونم انجام بدم اما قلبم رو و محبت های قلبیم رو نثار هر دوشون می کنم.
آبجی صدی عزیزم که درباره ی من از کوچیکیم تا به حال خیلی خیلی زحمت کشیده(و فقط ۴ سال از من بزرگ تره)  مخصوصا از تولد نیکانم به این ور که دیگه حق مادری رو هم بیش از حق مادری در حق من و پادشاهم  تمام کرده، در پنج سال اخیر هم که خودم بیمار بودم پرستار و طبیب دلم بوده ،هر چقدر از محبت ها . مهربانی های این دختر چشم رنگی بگم کم گفتم و در حقش اجحاف کردم.
و توی خانواده هم آبجی  صدی  همیشه در کنار مادر قشنگم نقش مادر رو داشته و الان هم که مامان ،کم توان شده ،باز هم آبجی صدی هست که پرستار روز و شب مادر هست با محبت و مهربانی غیر قابل وصف.از همه ی خواننده های این وبلاگ درخواست می کنم برای زندگی آبجی صدی و بچه های دسته گلش دعا کنند.
رافی جونم عشق بی پایانم ،آبجی صدی همیشه مهربانم دو تا عشقم تولدتون مبارک.همیشه ی همیشه  سالم باشید.پروردگار جهانیان حافظ و مراقب خودتون و عزیزانتون باشه.
زندگی دعوتی ست بر شاد زیستن و شما امشب ویژه دعوت شده اید بر شادی و شادمانی و دوست داشته شدن،شما دوست داشتنی و جذاب و محبوب آفریده می شوید.همه ی کائنات امشب  برای شما جشن می گیرند و پروردگار می فرماید فتبارک ا...احسن الخالقین
تولدتون مبارک عشقهای قلبی من


باید دیداری تازه می شد

*اسمش علی هست ولی ما چون خیلی دوستش داریم باهاش راحتیم رضا صداش می زنیم،چهارسال از آخرین دیدارمون می گذشت و همچنان در تب و حسرت دوباره دیدنش می سوختیم و من خیره تر از اون بودم که بخوام و بتونم بدون مامانم به دیدنش برم.با خودش و با خودم عهد بسته بودم اگه نتونم با مامان برم پیشش  دیگه نرم پیشش(خدا منو بکشه)

**نمی دونم وقتی پیشش بودی چی بهش گفتی ،چی نجوا کردی چه حرفایی بینتون رد و بدل شد ولی بی نهایت،بی نهایت ازت ممنونم و بیشتر و بیشتر قدردان و سپاسگزار خداوندی هستم که تو رو در مسیر زندگی من قرار داده بهترین بهترین من.

***به نظرم ضمن سپاس از پروردگار مهربان که تمام مسیر رفت و برگشت و مدت اقامت ،هوای ما و اتومبیل ما رو داشت اما سفرهای طولانی رو بهتره با ماشین تجربه نکنید،مخصوصا اگه دیسک گردن و کمر دارید.قطار و بهتر از اون هواپیدا هم هست.

****در زیارت ها،خوندن نماز حاجت ،حیاط و صحن و سرا  و رواق ها و یک مورد اقامه ی نماز جماعت ظهر در خود خود حرم به یاد تمام دوستان وبلاگی هم بودم.بعضی ها که اسم اصلیشون خاص هست مثل کهکشانی با اسم اصلیش میومد ذهنم و بعضی ها مثل یک زن درد کشیده دقیقا با همین عنوان،منظور اینکه هیچکس رو جا ننداختم.بسته ی نت هفت روزه ی ایرانسل خریدم و اونجا تو حرم باز کردم،(خوشبختانه آنتن هم می داد)چندین پست رو باز کردم و  کامنت هاشو  خوندم تا هیچ کامنت گذاری رو فراموش نکنم و البته که دوستان خاموش رو هم به نوعی دیگر با لبها و چشمان اشکبار اما گنهکارم دعای خیر کردم به امید برآورده شدن نه به خاطر من که به خاطر امام بسیار رئوف و مهربانمان.
@!!!بسته نت رو بعدا تو راه برگشت ، وصل کردم به تبلت نیکان و یک گیگ که کمی از اون رو من مصرف کرده بودم و تا نوزدهم فرصت داشت به سرعت صرف بازی های انلاین شد و تموم شد.خخخخخخخخخخ

*****سفر بسیار عالی بود.یکی از دوستان وبلاگی عشق رو هم تقریبا دیدم اما بیشتر از اون برامون مقدور نبود ،هیچکدوم بیشتر از اون راضی به زحمت اون یکی نبودیم چون همدیگه رو خیلی خیلی دوست داریم،به قول خودش قلب قلب
خدایا من که ازت خیلی ممنونم و سپاسگزار و آرزو می کنم حتی با اتومبیل ولی باز هم این سفر رو با مامان خوشگلم و همین آبجی صدی اینا روزیمون قرار بدی مجددا و بارها.پروردگارا یادت باشه من بنده ی بسیار قانع تو هستم این رو تو هرچی که صلاح می دونی لحاظ کن
عید فطر بر همگی مبارک.هرجا که هستید سالم و خوب و خوش باشید.


خب نیکان که  در چند روز آخر اردیبهشت بالاخره آخرین حرف باقیمانده از حروف الفبا رو هم یاد گرفتند و کتابشون تموم شد و سه شنبه 31 اردیبهشت بعد از افطار نمازخونه ی مدرسه شون رو با بادکنک و این چیزا تزئیین کرده بودند و جشن الفبا رو همونجا براشون گرفتند، خب مدرسه ی دولتی میره دیگه، خبری از تالار و سالن مجلل و افطاری و این قرطی بازی ها نبود اما جشن الفباشون خیلی شیک و ساده بود.سرود الفبا رو خوندند.بچه ها به نوبت رفتند و هرکدوم یک داستان ِ کوچیک رو از روی ِ کتاب خوندند و اولیا تشویشقشون کردن.عکس یادگاری با کیک الفبا گرفتند هم تکی و هم دسته جمعی. عکاس و فیلمبردار هم دعوت کرده بودن.کوچولوهامون به شدت شیطنت می کردن و بهشون خوش می گذشت .اصلا خبری از دیسیپلین و اینا نبود و به همین علت هم خیلی زیاد خوش گذشت.هنوز عکس ها و فیلم رو بهمون ندادن که یه عکس بذارم از بچه ها تو وبلاگ

همون سه شنبه صبح ساعتی گرفته بودم و دوباره پیش یه فوق تخصص کلیه  ی دیگه رفتم که واقعا پشیمونم .خواهرم خیلی تعریفش رو کرده بود.اما دکتر خیلی سرش شلوغ بود اصلا مهلت نداد من حرف بزنم و کامل شرح بدم چی به چیه، فوری یه آزمایش کشت نوشت برام، حالا می خوام جوابش رو ببرم پیش یه متخصص دیگه

چهارشنبه هم رفتم پیش متخصص مغزو اعصاب و جراح ستون فقرات و جواب ام آر آی رو بردم و گفت که تعداد زیاد دیسک ریز تو گردن و تعداد زیاد دیسک ریز تو کمر دارم ولی بیرون زدگی ندارم و گفت به خاطر بیماری اصلیم باید گاباپنتین کانادایی مصرف کنم که خریدم ولی هیچ فرقی تو کمتر شدن دردم نکرده البته.و همچنین امگا3 و ویتامین1ب300 داد و گفت ویتامین ها رو ایرانی مصرف کن.البته من 1ب300 رو از قبل دارم می خورم و به نظرم که تاثیری نداره و امگا3 رو هم شروع کردم.

گردن بند طبی نیمه سخت و کمربند طبی نرم هم نوشت که تازه دیروز خریدم و گفته دوماه روزی 8 ساعت استفاده کنم و البته سخته اما بالاخره چاره  چیه ،آقای دکتر  گفته انجام بدم تا بدتر نشم و دردهام کم بشه

یه روز هم قبلش مرخصی ساعتی گرفته بودم رفته بودم جلسه ی مدرسه ی نیکان راجع به همون جشن الفبا

رویهمرفته اون هفته زیاد اداره نبودم و وقت هایی هم که بودم مشغول کار بودم و البته هستم.خب من چون زیاد بهم کار ارجاع نمیشه ، روزهایی که کار دارم دیگه نمیام نت یا خیلی کم میام نت و وبلاگ و فقط کار می کنم چون اصلا دوس ندارم کار دست ِ من بمونه.کار ِ من با ارباب رجوع سر و کار نداره و بین من و مسئولم هست و زمان هم تعیین نمیشه براش اما خودم خیلی حساسم

توی خونه هم خیلی خیلی کمتر گوشی دست می گیرم فقط به خاطر اینکه دیگه دوست ندارم دیسک هام از این بدتر بشه.بسته اینترنت هم نمی خوام بخرم .کار واجب داشتم همون وای فای خونه رو روشن می کنم (مثل نقل و انتقال بانکی از آپ و خوندن وبلاگ دوستان گلم و این چیزا)

اما گوشی رو گاهی میدم دست نیکان و اجازه هم میدم آنلاین بازی کنه.

از دیروز نیکان صبح ها میره خونه ی خاله صدی و خیلی خیلی خوشحاله و البته منتظره که کلاس تابستونی ورزشی ثبت نامش کنم.منهم به آقای سماواتی معلم ورزش مدرسه شون سپردم که یه جای خوب که به سازمان ما هم نزدیک باشه برام معرفی کنه و رشته ی ورزشی خوب که آقای سماواتی گفته البته ژیمناستیک فعلا برای نیکان مناسب تر از فوتباله چون نیکان بدن و استخون ها و پاهای ضعیفی داره و اگه اول بره ژیمناستیک بدنش آماده میشه برای رشته های دیگه

سالهای قبل بابای نیکان اجازه نمی داد چیزی ثبت نامش کنم اما امسال که راضیش کردم و نیکان رو بردم مدرسه دولتی ثبت نام کردم و باباش دید که نیکان از پسش براومد خداروشکر و فرقی با خصوصی ها نداشت (نیکان همیشه مهد خصوصی و مربی خصوصی بود)و نیکان باز هم مثل هر سال تمام زمستون سرما خورده بود دیگه امسال اجازه داده یه رشته ی ورزشی که رزمی نباشه ثبت نامش کنیم و البته گمونم فقط هم با ژیمناستیک موافق باشه


پنج شنب ای که گذشت طبق قول و قرار قبلی من و نیکان و آبجی صدی و مسعود و مامانم و فرناز رفتیم خونه باغ مربی نیکان تو مهدکودکش.خانوم سلطانی که خیلی زیاد زحمت نیکان رو کشیده بود و تا نامزدیش میومد برای نیکان.عروسیش هم رفته بودیم.الان دخترش 9 ماهه هست.من هنوز نرفته بودم دیدن النای بسیار قشنگ که بالاخره پنج شنبه رفتیم.اگه به خودم بود هنوز نرفته بودیم اما به همت آبجی صدی رفتیم.حدود ده دقیقه تا قم راه بود.خودش و همسرش خیلی زحمت کشیدند و پذیرایی کردند.بعد از ظهر رفتیم و قبل از اذان برگشتیم .اونها هم مثل ما روزه نبودند.برگشتنی هم لب جاده ایستادیم  تا نیکان و فرناز توت بچینند و بخورند و خوش بگذره بهشون.

بابای نیکان هم کلا حوصله نداره جایی بره و نیومده بود اما خوشحالم که به جمع خودمون مخصوصا به بچه ها خیلی خوش گذشت و خوشحال ترم که مامان رو بردم، آخه مامانم نمی تونه جایی بره و این براش تنوع خوبی بود،آب و هوای اونجا فقط با ده دقیقیه فاصله از قم عالی بود و خونه شون که خیلی باصفا و قشنگ بود و همچنین حیاطشون که با اینکه چندتا درخت بیشتر نداشت اما خیلی خیلی باصفا و خودمونی بود و همه ی اینها برمی گرده به برخورد بسیار گرم و مهربانانه ی خانوم سلطانی و همسر بسیار محترمشون.انشالا خونه شون و خونه ی دلشون همیشه گرم و آباد و زندگیشون پربرکت و پر روزی باشه

شب های قدر باقیمانده رو هم به یاد هم باشیم





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات