پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

پرسپولیس قهرمان شد و بچه ام تا پایان هر بازی(هر تیمی با هر تیم دیگه ای)پر از استرس بود چون دوباره همه چیز رو محاسبه می کرد و به نتایج جدول فکر می کرد و دیشب بالاخره تمام بالا پایین پریدن هاش نتیجه داد و تیم محبوبش قهرمان شد و ایشون به طرز بسیار زیبایی به تنهایی شادی می کردند چون من و باباش اصلا فوتبالی نبستیم البته دروغ چرا من دیشب کمی باهاش همراهی کردم و تو شادی هاش شریک شدم اما از ادا اطوار های پسرونه اش که خیلی بیشتر از سنش بود لذت بردم.یه جوری کوری می خوند یه جوری هلیکوپتری می زد که انگار خودش تو تیم بوده و همه ی گل ها رو زده و معتقد بود که اگه خودش تو بازی بود قطعا از همه بهتر بازی می کرد یعنی اعتماد به نفسش تو حلقم
عشق منه این نیم وجبی فوتبالی که به قول خودش سه بار پشت سر هم قهرمان شدیم،بازم میشیم.
دیگه موقع خواب صداش گرفته بود،هنوز هم بیدار نشده.
مامان تی تی فدای صداش،فدای قد و بالای کلاس اولیش،فدای اون همه هیجان و استرسش، فدای عشقش به علی علیپور که لباسش رو هم ست کامل داره هرچند به نظرش لیونل مسی بهتره و لباس اون رو هم کامل و ست داره و هرچند لباس دروازه بانی رو هم کامل داره خخخخخخ بازم خودم قربونش برم.درسته دختر دوس داشتم ولی چه خوب که بچه ام پسره و پر از شر و شور پسرونه.عاشق دنیای پسرونه و سوالات گاهی پر از حجب و حیاشم که به قول خودش فقط می تونه از مامان بپرسه


روز جهانی چشم رنگی ها که امروز باشه بر مامان بسیار قشنگم آبجی صدی مهربان درست مثل مامانم،پسرش مبین عزیز دل و جونم ،ثنای بسیار جذابم  دختر آبجی سارای نازم تبریک میگم.
روز جهانی چشم رنگی ها رو به دوستان خوشگل وبلاگیم که چشمان رنگی و شهلا دارند مثل فیلیسیتی محبوبم ،مثل علیرضای چشم عسلی،مثل رافی جون عشق بی پایانم با اون چشمهای با رنگ خاصش ،مثل حمیده ی عزیزم و ...کار پیش اومد میام ادامه میدم خخحخ



امروز سه شنبه  24 اردیبهشته و مرضیه جانم که  ۳۲ سال پیش در روز لغو امتیاز توتون و تنباکو توسط میرزای شیرازی زاده شدند  و دقیقا  به همین دلبل تنفر عجیبی از تنباکو و هر نوع دودی دارند و تولدشون میشه 24 اردیبعشق ماه و من تولدشون رو به خودم ،به خودش و همه ی دوستدارانش تبریک میگم.ایشالا سالم باشه و تا آخر سال  98 هر روز یه خبر خوشحال کننده بشنوه و به ما هم بگه.


خب شنبه  پیش دکتر معتبر متخصص پوست و مو  هم رفتم و درباره خودم و موهام حرف زدم .موهام رو دید و گفت برخلاف اینکه فکر می کنی موهای پشت سرت بیشتر ریخته اتفاقا موهای پشت سرت کمتر ریخته و از جلو ریزش بیشتری داشتی و خدارو شکر کن هنوز موهای خوبی داری و موهات سکه ای هم نریخته(نمی دونم یعنی چی؟)

دکتر گفت غیر از تغذیه ی نامناسب و کمبود ویتامین احتمال داره این ریزش جلوی موهات به دلیل ژنتیک و ارثی هم باشه که پرسید موهای پدر و مادر و داییت چطوره که گفتم پدرم توی قبر هم موهای خیلی زیادی داشت اما مادرم نسبت به خاله هام که موهای بسیار بسیار پر پشت تری داشتند موهاش کمتره ولی بازم خوبه و دایی هم که کلا ندارم

دکتر توی نسخه اش fefol  به تعداد 30 عدد و Vita hair  به تعداد 60 عدد  برام نوشت و گفت این ها  رو روزی یک دونه برای پشت موهای سرت کافیه و وقتی تموم شد نیاز به تکرار نداره

و برای جلوی موهام یه چیزی به اسم  Hair tonic T2 cerita  داد که هر شب 10 الی 20 قطره به کف سرم  بزنم و دورانی بمالم و وقتی این تموم شد تکرارش کنم  تا چهارماه و گفت  انشالا و احتمال 90 درصد به بالا موهام برمی گرده

بهش گفتم دکتر من کلکسیونی از بیماریهای مختلفم و  خودش چون متخصص پوست بود کاملا بیماری پمفیگوس و عوارصش رو می شناخت و آگاه بود .بهش گفتم من برای هیچ کدوم از دردهام گریه نکردم اما برای موهام خیلی اشک ریختم،دکتر  بعد از دیدن موهام گفت برای جزئی ترین مشکلت بیخودی اشک ریختی.گفت امشب برو از جلو و از پشت موهات عکس بگیر و اگر خوب داروهاتو مصرف کردی چهار ماه بعد هم عکس بگیر و مقایسه کن و ببین برای چی گریه می کردی


خب  تعداد حمله های  دردهای مثانه ایم کمتر شده ولی نوع دردهاش خیلی بدتر و وحشتناک شده و به همین دلیل دیروز صبح یه ساعت مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم پیش همون دکتر متخصص کلیه که با سیستوسکوپی و دبل جی و کاتتر برام  سنگ شکن کرده بود  و براش شرح ماجرا گفتم .دکتر کاملا من رو یادش بود و گفت نظرش همون بیش فعالی مثانه هست و  این دردهای لگنی هم جزو عوارض همونه.بهش گفتم امونم رو بریده گفت گاباپنتین برات می نویسم گفتم اینو که به خاطر دیسک کمرم می خورم و فایده نداره گفت به هرحال داروی دیگه ای نداره و توصیه کرد برم جکوزی.حالا باید ببینم استخر تو کوچه مون بعد از ساعت اداری هنوز برای خانم ها تایم داره یا نه؟ من جایی که به خونه دور باشه نمیرم ولی می دونم اینجا اکثر استخرها فقط صبح ها برای خانم ها  تایم دارند.البته راه رفتن توی آب برای دیسک کمر هم خوبه.

خب فعلا خیلی تو اداره کار دارم .برم یه کم حقوقم رو حلال کنم برمی گردم




به نظر من مدیر کل آموزش و پرورش استان قم هم دیشب با "آقامون جنتلمنه از ساسی مانکن" خوابیده که امروز وقتی بیدار شده فرموده از شنبه مدارس استان با یک ساعت تاخیر باز بشن.آخه بی عقل تو فکر نکردی ما مادران شاغل که خودمون صبح ها بچه رو می بردیم مدرسه و بعدش می رفتیم سازمان ،حالا اون یه ساعت بچه رو چه کار کنیم یا کارمون رو چه کار کنیم؟؟
یعنی بچه ی ۷ ساله  رو یک ساعت تنها بذاریم تو اپارتمان تا سرویس بیاد و بچه  بیاد پایین و سوار سرویس بشه؟؟شما یه همچین امنیتی تو شهر می بینید؟؟یه همچین اعتمادی ؟؟باور کنم؟اصلا بچه ۷ ساله می تونه در اپارتمان رو بعد از خروج قفل کنه؟؟
پس من ناچارم بچه رو صبح با خودم ببرم سازمان و یک ساعت بعد یا سرویس از اونجا بچه رو ببره مدرسه یا خودم هر روز مرخصی ساعتی بگیرم و بچه رو ببرم مدرسه اش(سازمان کجای شهر و مدرسه کدوم ور شهر؟؟ اصلا امکان پذیر نیست)

فرمودید که سرویس ها باید با یه ساعت تاخیر بیان سراغ بچه ها ولی نفرمودید که منی که اول سال سرویس مدرسه بهم نرسید و مظلوم واقع شدم و هیچی نگفتم و ناچاری سرویس خصوصی گرفتم که پول سوبل از من می گیره فقط برای مسیر برگشت از مدرسه ی بچه ام اما حاضر نشد این چند روز باقیمانده رو صبح ها بیاد بچه ی من رو از اداره ببره مدرسه، نفرمودید چه کنم
.مدیر کل  آموزش و پرورش  قم دیشب شاید البته شاید با دوس دخترش مشورت کرده که ناگهان تصمیم گرفته  این چند روز باقیمانده رو هم یه هرج و مرجی درست کنه.حیف نبود همه چی آروم بود.


عینک مطالعه  بهم تجویز شده و رفتیم سفارش دادم

دکتر گفته دیسک کمر و گردن داری حتما و ام آر آی نوشته برام و نوبت زدم برای  سه شنه عصر

ناراحت کننده تر اینکه بابای نیکان هم ام آر آی داد و دیسک کمر داره و درد داره و برای اون خیلی بیشتر ناراحتم.خیلی

درد ناحیه ای که زمین خوردم خوب شده خدا رو هزار مرتبه شکر

درد مسانه خیلی خیلی بهتر شده و گاهی ناگهان درد می گیره و اذیتم می کنه ولی خدارو شکر خیلی خیلی بهترم و هنوز قرص هام رو دارم ادامه میدم .

دهان نیکان طفلکم دوباره تبخال زده بود و دکتر تشخیص هرپس کودکان نوع یک داد ولی خداروشکر این بار شدید نبود و الحمدلله داره خوب میشه  فقط این یه هفته تغذیه اش خیلی بد شده بود .

موهام هم همینجور داره می ریزه .شنبه هفته ی بعد رو نوبت دکتر متخصص پوست دارم .الان هم اشکم دراومد فقط به خاطر موهام نه به خاطر دردهام.

فعلا همین

خداروشکر با وجود  دردها و سختی های معمول زندگی و این گرونی های احمقانه که بر باعث و بانی هاشون لعنت ،اما خدارو شکر که زندگی گرمای خودش رو داره .هر روز صدای قشنگ مامانم رو می شنوم

بعدا نوشت:

خب من هنوز نمی تونم غذا بخورم یعنی در حد سه قاشق هر وعده می خورم و گاهی اون سه قاشق رو هم نمی تونم بخورم ولی فقط ابگوشت باشه می تونم نون تیلیت کنم بخورم و مابقیش رو هم نمی تونم بخورم.برای سیر شدنم فقط شیرموز می خورم و  البته سبزی خوردن هم زیاد می خورم ‌ و دوغ عالیس و گاهی خیلی کم آب هویج ،پس ممکنه علت ریزش موهام غذا نخوردن باشه.البته نمی تونم بخورم.همه چی درست می کنم  اما نمی تونم بخورم ،هر غذایی که نیکان اراده کنه ،باباش که طفلی اصلا هیچی نمیگه ،فقط غصه ی منو می خوره و اصلا دستور و سفارش غذایی نمیده

خیلی سعی می کنم غذا بخورم ولی نمی تونم .شاید به همین دلیل دارم کچل میشم.تنها چیزی که تو وجود خودم دوست داشتم موهام بود ،الان اصلا دوس ندارم برم جلوی آینه و دختر کچل توش رو ببینم.حتی دوس ندارم برم ابرو هامو رو بدم دست آرایشگر ،خودم الکی پلکی مرتب می کنم دیگه ،وقتی موهام کچل شده دیگه دلم نمی خواد صورتم قشنگ باشه.

هنوز هفته ای یه دونه نوروبین که دکتر گفته می زنم.دیگه نمی دونم چه کار کنم.

برای دیسک گردن هم تصمیم دارم گوشی رو به کمترین زمان ممکن دستم بگیرم.اما تو اداره ناچارم با سیستم کار کنم.اونم باید وقت های بیکاری مانیتور رو خاموش کنم.

البته وقتی گوشی دست من نباشه گل پسرم نیکان زود برش می داره و میره نت و بازی های آنلاین و یا دیدن فیلم ها، منهم چیزی بهش نمیگم ،همبازی که نداره بچه





از نظر حقوقی «کارگر کسی است که به هر عنوان در مقابل دریافت حق‌السعی اعم از مزد، حقوق، سهم سود و سایر مزایا به درخواست کارفرما کار می‌کند

کارگر اما در جامعه شناسی مارکسیستی
شاید دقیق‌تر این باشد که به جای کارگر این افراد را «زحمت‌کش» بنامیم. چراکه یک کارمند، پزشک، یا یک مهندس هم، برای رسیدن به تخصص و یافتن شغل و انجام وظیفه زحمت بسیاری را متحمل می‌شود، چیزی که شاید کارگران دستی از آن آگاه نباشند.


خب با این تعاریف من و تو و خیلی هامون کارگر محسوب می شویم اما کارگران یقه سفید یا کارگران فکری (کارمند) و کارگران یدی یا دستی همون کارگران واقعی هستند.

حالا روز کارگر رو به تمامی کارگران (فکری و دستی ) مخصوصا  و مخصوصا کارگران دستی و یدی و بسیار زحمتکش سرزمینم تبریک میگم.



روز معلم رو به خواهرم ، برادرم و خانوم برادرم تبریک میگم و همچنین خواهرشوهرم زهرا و دوستان عزیزم که خارج از این وبلاگند مثل زهرا (مامان مینا و امیرحسین و سینا)

روز معلم رو به خانوم معلم های عزیز و اساتید محترم که رفقای گلم هستند و خواننده ی این وبلاگ ،تبریک میگم.میترای خوشگلم ،فیلیسیتی محبوبم،نمکی بانوی مهربونم و اون خواننده های وبم  که این شغل بسیار شریف رو دارند ولی من خبر ندارم هم تبریک میگم.


روز معلم رو به خاله واعظی معلم گفتاردرمانی کوچیکی های نیکانم که با عشق و مادرانه همه ی حروف و صداها رو درست و کامل به بچه ام آموزش داد تبریک میگم

روز معلم رو به آموزگار  ِ نیکان آقای سیدمسعود محمودی ِ بسیار مهربان و صبور تبریک میگم و همچنین به خانوم زندی معلم پیش دبستانی ِ نیکان هم تبریک میگم

روز معلم رو به هم معلم ها و مربی ها و اساتید گرامی و مجموعه ی عوامل آموزشی مثل مامان محمدامین گل و عزیزم تیریک میگم


بعدا نوشت:

روز معلم رو به طیبه ای که قبلا سالهای ۷۶ و ۷۷ تجربه دبیری در دبیرستان در  انواع دروس ریاضی رو داره تبریک میگم ...یادش به خیر روزهای خوبی بود 




دیشب موقع خواب نیکان به باباشون  فرمودن دوست داشتن اسمشون رو گذاشته بودیم یاسین و در ادامه فرمودند: کاش اسم بابا هم باقر بود و اسم مامان هم به جای طیبه ،افسانه بود  خخخخخخخخ
امشب اما بعد از دیدن سریال شرایط خاص دوباره جوگیر بود و گفت دوست داره بریم ثبت احوال و اسمش رو به محمدکامبیز تغییر بدیم  بهش گفتم اسم بابا و مامان رو به چی تغییر بدیم فرمودند بابا رو از حسین به سهراب و مامان رو از طیبه به مریم خخخخخخخخ

نیکان از کوچیکی هاش به شدت عاشق کامبیز دیرباز هست .
یاسین یکی از همکلاسی های پیش دبستانی نیکان بود که دیشب نیکان دلش برای اون تنگ شده بود

نیکان عاشق حماسه شاهنامه ی فردوسی و  رستم و سهراب هست.
نیکان در عین حال که عاشق خشونت و جنگ و این چرت و پرت هاست شعر میگه و بسیار تخیلی هست و به خصوص روزهایی که مامانش مریض تر هست سعی می کنه با ادبیات عاشقانه و جملات شاعرانه ،از دردهای مامانش کم کنه 

 نیکان تا چند وقت پیش آرزو داشت اسم یکی از بچه های آینده اش ،بن تن باشه.البته معمولا اسم  بچه ی دومش رو بن تن  میذاشت.خخخخخخخ
نیکان هنوز هم خیلی دوست داره  در واقع آرزو داره بزرگ بشه و بچه ای داشته باشه که مال خودش باشه.البته بچه هایی داشته باشه.دوست داره یه عالمه بچه داشته باشه.
انشالا که به آرزوش برسه پسرکم که مامان طیبه قربونش بره



خدارو شکر

اومدم بگم که خدارو شکر  همه چی بهتره. همه ی دردهام خیلی کمتر شده.صفر نشده ولی خیلی خیلی بهتره.حتی غذاخوردنم هم بهتر شده .تلخی دهانم کمتر شده ،از بین که نرفته اما  یا بهش عادت کردم یا شاید بهتر شده ،خیلی متوجه نیستم چی شده ولی اوضاع بهتره رویهمرفته

فقط من همیشه سردمه هنوز .بابا اردیبهشت داره به نیمه می رسه ولی من هنوز خیلی سردمه .لرز تو استخون هامه انگار .هرسال از هوای بهار و اردیبهش لذت می بردم ولی امسال فقط سردمه و می لرزم


دیروز با یه دوست عزیز وبلاگی قرار ملاقات داشتیم .دوساعتی توی ایوان آیینه حرم با هم بودیم .تاکید کرده بودم دوستم گل پسرش که چند روز دیگه 7 ساله میشه رو بیاره که آورده بود.یه پسر بسیار زیبا با چشمهای درشت رنگی .کلی با نیکان روی سنگفرش های حرم ماشین بازی کردند و به هردوشون خیلی خوش گذشت.

نمی دونم اون خواننده هایی  که من رو دیدن به نسبت نوشته هام چه نظری دارن؟ اما حمیده ی زیبا از نوشته هاشون خیلی جذاب تر و دلچسب تر بودن به نظر من. یعنی من خودشون رو بیشتر از نوشته هاشون پسندیدم.ببخش حمیده جان و ممنونم از پروردگاری که محبت مرا به تو و تو را به من بخشید و به امید دیدارهای دوباره و دوباره مون






یکی دوماه بود که نیکان می دونست از طرف مدرسه قراره اردویی برن .همیشه منتظر بود.بالاخره هفته پیش بهشون گفتند که چهارشنبه 4 اردیبهشت روز اردوشون هست و

امروز بالاخره روز اردو فرا رسید و اردوشون بوستان زیبای علوی به اضافه ی زمین چمن مصنوعی .

از اونجایی که بوستان علوی بسیار به اداره ی ما نزدیک است منهم یک ساعت بعد از اینکه بچه های مدرسه به بوستان رسیدند رفتم طرف بوستان و بعد از کلی پیاده روی و دیدن کلی بچه مدرسه ای که از طرف مدرسه هاشون اومده بود بلاخره  مدیر و بچه های مدرسه ی نیکان رو هم دیدم و منهم به اونها ملحق شدم و کنارشون بودم تقریبا.

اردووی بامزه ای بود.به بچه ها خیلی خوش گذشته بود.آخر وقت ِ اردو  تلفنم زنگ خورد دیدم خواهرزاده ام هست و گفت ما هم بوستان علوی هستیم و اومدن پیش ما (مامانم هم بود) و چند دقیقه ای پیش ما بودند .بعد که اردو تمام شد و می خواستیم برگردیم و نیکان اینا باید با اتوبوس برمی گشتند مدرسه (چون زنگ آخرشون دایر بود) نیکان شروع کرد به گریه و گفت من نمی خوام برگردم مدرسه،من می خوام بمونم بوستان علوی.

بالاخره مدیر مدرسه و آموزگار مهربانش جداگانه باهاش حرف زدند و کمی راضی شد و من هم که برگشتم سازمان و خواهرم اینا هم که رفتند یه قسمت دیگه از بوستان

سعیده سادات دوست خوب و همکارم خدا بهش بچه ی دومش رو عنایت کرده و دوستان امروز قراره برن دیدنش.منهم بستگی به حال و احوال خودم و نیکان داره


پی نوشت:

مثل اینکه دیروز نیکان با مامانم تلفنی حرف می زده و بهش گفته ما فردا صبح از طرف مدرسه  میاییم  اردو بوستان علوی اردو  و امروز که خواهرم مامان رو همراه خودشون میارن بوستان ،مامانم میگه خب نیکان هم با مدرسه اومده بگردید بریم پیش نیکان جونم و این چنین میشه که تو بوستان همدیگه رو ملاقات می کنیم



  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic