پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

سلام ببخشید هنوز کامنتهای پست قبلی رو پاسخ ندادم اما اومدم بگم کرونا اومده قم اما نگران نباشید من هنوز زنده هستم
کامنت های پست قبل رو هم امشب پاسخ میدم.


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد 

قلبا و عمیقا از آسمانی شدن مادر  رافی عزیزدلم  غمگین و متاثرم و برای رفیق نازنینم صبر جمیل و برای مادر  ارجمندشون روحی شاد و پر از آرامش آرزو می کنم.چه کنیم که همه ی ما مجبوریم به پذیرش تقدیر 


ای خدا دلهره گرفتم از دیشب و نتونستم بیشتر از دوساعت بخوابم با اینکه  دیشب دوز الپرازولامم رو هم بردم بالاتر

خدایا پست رافی معنای تلخ میده ، لطفا لطفا اگه هنوز تلخ اتفاق نیفتاده تبدیلش کن به خوشی و سلامتی مادرش



خیلی دلم می خواد برم موهامو کوتاه کنم ولی پادشاهمون اجازه نمیدن و گفته مامان اگه تو زیر قولت بزنی و موهاتو کوتاه کنی منم دیگه همه ی چیزایی که گفتی رازه و به بابا نگو رو میرم به بابا میگم،حالا فکر می کنید رازمون چی بوده که نیم وجبی منو تهدید می کنه .بردمش آتلیه و بهش گفتم به بابا نگو و به باباش گفتم داریم میریم مهمونی خونه ی یکی از دوستام .دوست داشتم باباش هم بیاد یه دونه هم با هم عکس بگیریم ولی نگفتم چون می دونستم ابدا وقت نداره

البته هنوز موهام خوب بلند نشده ولی نسبت به آخرین بار که کوتاه کرده بودم بلنده  اما  دلم هم نمیاد دل بچه ام رو بشکونم،قراره اندازه ی نصف موهای راپونزه(یه انیمیشنه که راپونزه توش دختر پادشاههه و پرنسس و موهای جادویی طلایی داره) موهام بلند شه و قول گرفته بعدش برم موهامو طلایی کنم یا بلوند و زیاد به من میگه چرا موهاتو رنگ نمی کنی مامان  و من میگم هروقت سفید شدن میگه ایشالا زود سفید بشن مامان ،من آرزو دارم تو موهات طلایی بشه بهش میگم چشمام چی؟ رنگی بشه میگه نه مامان لنز رنگی ممکنه کور کنه یا چشمات عفونت کنه ،چشمات عین چشمای منه مامان و من خیلی دوستش دارم.واقعا پاسه اینهمه احساس و عشق رو باید چی بدم به بچه ام.خیلی چیزا دربارهی من نظر میده که نمی تونم اینجا بنویسم (به قول دکتر ربولی مهربان +18 خخخخخخخخخخخخخ پسر است دیگر خخخخخخخخخ

سازمان مسابقه ی  نقاشی در خصوص نماز و بیت المقدس گذاشته بود برای بچه های یه گروه سنی گمونم 8 تا15 سال که منم کمک کردم (خیلی کمک کردم) نیکان دوتا نقاشی کشید و یه روز که امیر مهدی پسر همکارم حبیب سازمان بود ازش پرسیدم مسابقه نقاشی شرکت کردی گفت نه و بهش گفتم کمکت می کنم نقاشی بکش و اونهم سه چهارتا نقاشی کشید و رنگ کردند و با هم دوتایی رفتند طبقه ی بالا و تحویل دادند.بعد هم نیکان هم امیرمهدی جزو برنده ها شدن اما موضوع قاسم سلیمانی پیش اومد و جایزه های  اینا رو ندادن ،حالا پنج شنبه این هفته  ساعت 10تو سازمان مراسم گذاشتن و بچه هایی که به سن تکلیف رسدن رو براشون جشن می گیرن و کادو میدن و همچنین به برنده های مسابقه نقاشی. من که پنج شنبه تعطیلم ولی نماینده مون بابای نیکان شاید باشه که بره جایزه ی نیکان رو بگیره بیاره بهش بده.طفلی بچه ام و امیرمهدی مطمئن بودن برنده هستند و خیلی وقته منتظر جایزه بودن

آهان یه مطلب خیلی مهم و فان دیگه: علی سه و نیم ساله تو مهدکودک اداره پسر دوستم معصوم تصمیم گرفته بزرگ شد با من عروسی کنه ولی گفته پول ندارم لباس عروسی بخرم گفتم نگران نباش من خودم لباس عروس رو می خرم گفت تیرکمون هم سه تا بخر گفتم باشه ولی تو قول بده سر حرفت وایسی

من هر روز ناهارنیکان رو میدم مهد کودک تا مربی بچه ها براش گرم کنه و وقتی نیکان از مدرسه میاد همینجا پشت میزم در حالی که نیکان یه انیمیشنی ،فیلمی چیزی می بینه می خوره (یعنی اونقدر لوس و تنبل بار آوردمش که خودم قاشق قاشق می ذارم دهانش) و چون هر روز میرم و مهد برای همین منظور ناهار نیکان کمی هم با بچه های مهد بازی می کنم و اینجوریه که علی عاشقم شده و تصمیمش رو برای اینده گرفته(یادمه بابای نیکان هم زمان مجردیش با همکارش  اومد اتاقم برای یه برگه ای که امضا کنم داشتم نون پنیر می خوردم یه لقمه هم گرفتم تعارف به اونا و بابای نیکان گرفت و بعدش عاشقم شد و اومد خواستگاریم،یعنی عاشقانه ترین و رمانتیک ترین خواستگاری بود .نه ؟؟؟خواستگاری و ازدواج به خاطر یه لقمه نون و پنیری که براش گرفته بودم، اون قدیما اینجوری دخترا پسرها رو عاشق می کردن ،ادا و عشوه ای هم درکار نبود نه مثل الان که فادیاجون تو ختم اومد نیکان رو بوسید،قدیما کار خیلی راحت تر بود)


یه مطلب بامزه ی دیگه به نظر مامان نیکان 

نیکان به رحم مامان ها که بچه توش قرار می گیره و  بعدا به دنیا میاد ،اوایل می گفت بچه دونی ولی اخیرا اسمش رو گذاشته "شهر دلها"  و از حرفای من و دوستام می دونه که من قبل از نیکان دوتا سقط داشتم ،معمولا که از خاطرات زمانی که تو شهر دلها بود ازم می پرسه و منم چندتا خاطره بامزه ی الکی و با غلو بسیار براش تعریف می کنم ریسه میره از خنده ،اینجا نمی تونم بنویسم چون به طور عملی باید نشون بدم که نیکان چطور تو دلم حرکت می کرده و محکم می زده به دلم که من نیم متر از جام می پریدم مثلا   اما ،اما خودش هم خیلی خاطره داره مثلا میگه من اون خواهر و برادرم که قبل از من سقط شدن رو تو شهر دلها دیدم و بهشون گفتم خوب غذا بخورید وگرنه سقط میشید اما اونا شیطون و بازیگوش بودن حرف منو گوش نکردن،یا میگه تو شهر دلها غیر از من سه تا بچه بود و یکیش هنوز مونده ،مامان خوب غذا بخور تا جنینت بزرگ شه و شکمت هم زود بزرگ شده داداشم رو به دنیا بیاری و یا میگه شهر دلها خیابون کشی بود و خیلی تمیز بود حمام داشت wc داشت پذیرایی داشت خونه هاش و من و اون خواهربرادرهام هرکدوم یه خونه داشتیم و خونه هامون حیاط بزرگ داشت با هم فوتبال بازی می کردیم و حتی گاهی میگه منم اومده بودم عروسی خواهرت خاله سارا ولی چون تو شهر دلها بودم و اونجا قر می دادم شما منو نمی دیدید اما من شما رو می دیدم و خیلی بهم خوش گذشت
در کل خیلی تخیل سازی داره بچه

یه مطلب دیگه:
نیکان چند روز پیش میگه مامان می دونی من احساس می کنم ما توی یک داستان هستیم پرسیدم چه داستانی به طور خلاصه بگم که گفت داستانی ک خدا داره ی نویسه و فصل بندی شده مثلا من الان تو فصل یک هستم و وقتی بزرگ شدم ازدواج کردم میشه فصل دو و وقتی بچه دار بشم میشه فصل سه شروع میشه و وقتی نوه دار بشم فصل چهار  و ...... و خیلی می ترسه بگه تا موقع مرگ چون اگه کلمه مردن به کار ببره حسابی باهاش قهر می کنم و میگم دلمو شکستی و بنابراین تا نوه ی نوه ی نوه ی نوه اش و ..........داتان خودش رو ادامه میده ادامه می ده بهش میگم من و بابا کجای داستانیم میگه شما خودتون داستان جداگانه دارید و الان تو فصل سوم هستید  بهش میگم دانشگاه رفتن هیچ فصلی نداره ؟سرکار رفتن هیچ کجای داستان نیست میگه مامان اگه بخوام ازدواج کنم باید اینا رو انجام داده باشم پس اینا تو فصل اول هستند ....خلاصه بهش پیشنهاد دادم یه کتاب از تفکراتش بنویسه حالا که سواد داره

فعلا همینا .ببخشید اگه به نظر شما بامزه نیومد احیانا ولی من چون مامانشم هر حرفی می زنه یه ساعت قربون صدقه اش میرم و گازگازیش می کنم و به نظرم خیلی بامزه ست

این مطالب رو هم از 21 بهمن می نوشتم اینجا اما چون سردرد و چشم درد داشتم و البته تو اداره هم یه هفته هست همکارم مجید  مشکلی براش پیش اومده بود و مجبوره همش بره مرخصی و کارهاش رو  از من خواهش کرده بود انجام بدم وقت و تمرکز نداشتم وبلاگ بنویسم  و هنوز هم باید کمکش کنم ،فعلا که کارمون دوباره تعطیل شد چون ما ناظر سازمانیم و باید پرسشنامه ها از سطوح اداری پایین تری بیاد برسه دست ما تا بازبینی کنیم و بعدش بره تو سامانه.سامانه هم خیلی بیخوده چون خیلی ایرادات الکی می گیره و سیو نمی کنه تا اینکه مجبور بشیم اعداد الکی و دروغ وارد کنیم تا اعتبارسنجیش درست از آب دربیاد و اعداد و ارقام ثبت بشه و من اصلا به کتابی که در آخر در این مورد در وزارتخونه مون چاپ میشه اعتقاد ندارم و می دونم کل مملکت کاراش همینجوز کشکیه چه خصوصی چه دولتی چون ما خودمون با شرکت های خصوصی سازمانمون هم کار می کنیم و برام موضوع کاملا روشنه.


دیروز دوباره زنگ زدم مدرسه و با آموزگار بسیار مهربان نیکان صحبت کردم.خیلی از نیکان تعریف کرد از خودش از بامزگی هاش و ....از بعضی از حرفاش هم درباره ی نیکان مُردم از خنده

درواقع نیکان گفته بود بهشون بگم جاشو عوض کنه بذاره پیش بردیا.بردیا بسیار پسر خواستنی هست و من خودم هم خیلی دوستش دارم.خب من این رو به آقای ذوالقدری گفتم اما دلم نیومد از نکات منفی نیکان نگم و گفتم که البته آقای ذوالقدر هم دلایل مربو ط به بچه های این سن رو می آوردند و می گفتند ایراد نداره.
نیکان ضمنا شب ها پیشم درد دل می کنه و جدیدا میگه من هیچ دوست صمیمی ندارم که به آقای ذوالقدر گفتم که گفتند بیشتر به اون و بقیه ی بچه ها و روابطشون توجه می کنه ببینه  چه جوریه و آقای ذوالقدری یه روش هم یادم داد که نیکان برای خودش دوست پیدا کنه.البته براش عجیب بود که نیکان این حرف رو زده و می گفت نیکان همیشه وسط کلاس جولان میده و خیلی بامزه هم هست مخوصا وقتی از بالای عینکش نگاه می کنه یا می خواد آقا رو گول بزنه و آقای ذوالقدر گفت من خودم گاهی مخصوصا گول می خورم مثلا که بچه احساس موفقیت کنه
همونجور که آقای ذوالقدری  قبلا گفته بودن روزی نیست که تو خونه ی اونا با خانمش و تک فرزندش،دخترش که امسال کنکور داره حرف نیکان نباشه .می گفتند وقتی میرم خونه فوری سراغش رو می گیرند و من باید یه چیز بامزه از نیکان تعریف کنم و بخندند
می گفتند هم نیکان هم بردیا جفتشون هم بچه هایی اند که به لحاظ درسی خیالم راحته و خوبند و هم بچه های خوبی اند در کلاس.
آموزگار ابتدایی بودن به نظرم هم خیلی شیرینه و هم تحمل سرو صداشون تو کلاس اعصاب پولادین می خواد

خلاصه هرکاری کردم نتونستم زیرآب بچه رو بزنم.مدال مادر فداکار رو باید به من داد.

مامان حسام همکلاسی نیکان ظاهرا بارداره و حسام  این رو به نیکان و آزادگان و بردیا یواشکی گفته ،دیروز آقای ذوالقدر که هرچی می گفتم یه سرش رو ربط می دادند به تک فرزند بودن و البته پر بی راه هم نمی گفتن چون خودشون هم تجربه دارن و دخترشون تک فرزنده ،حرفاشون باعث شد فکر کنم و عصری به  نیکان بگم اگه دوست صمیمی نداری پس چرا حسام راز ِ خونه ی خودشون و مامانش رو به تو هم گفته .پس حسام دوست صمیمی توست.

نیکان خیلی حرفای بامزه ای می زنه با من و واقعا جالبه و گاهی حیرت آور و گاهی خنده دار و فان اما من یادم میره از این به بعد منهم همیشه باید مثل آقای دکتر ربولی مهربان کارای بامزه اش رو سریع  تیتر وار بنویسم تو کاغذ  و بعدا بیام اینجا هم بنویسم هم شما یه لبخند رو لبتون میاد هم خاطرات نیکان از یادم نمیره

مثلا الان به شدت منتظره بریم کرج عروسی و بیاد قسمت خانم ها،چون وقتی پیش دبستانی بود و پسرعموی بابای نیکان مرحوم شده بود و رفته بودیم ختم ،اونجا با فادیا جون ِدندون خرگوشی ِ  چشم رنگی آشنا شده بود و با هم کلی حرف زده بودند و بعد از اینکه آخر شب داشتیم میومدیم از خونه ی عموش بیرون(همین که الان عروسی دارن،اون موقع هم نامزد بود) زن عموی نیکان لپ های نیکان رو بوسید ،بلافاصله فادیا جون پاشد اومد دم در و سریع یه بوسه زد به لپ های نیکان و خداحافظی گرمی کرد و نیکان از اون موقع دچار و عاشقش شد  و برای همین الان هم فکر می کنه فادیا نیکان رو یادشه و اصلا توجه نداره شاید کلا فراموشش کرده باشه اما نیکان با احساس ِ من منتظره بیاد کرج و با فادیا جون برقصن. با من که می رقصه هی میگه مامان دستمو بگیر و دور بچرخون مثل اونایی که همدیگه رو دوست دارن و اینو یادم بده

البته خونه ی فادیا جون قم هست .بابای فادیا میشه پسرخاله ی عروس و بابای نیکان میشه پسرعموی عروس.من که راضیم .عروسم خوشگله و خواستنی البته به نظر خواهرشوهرام اصلا هم خوشگل نیست آخه خواهرشوهرام از مامان فادیا و دوتای عمه ی فادیا اصلا خوششون نمیاد.به نظر منم نچسبن ولی خب من به سلیقه ی بچه ام که خیلی هم خوبه احترام میذارم چه کار دارم که بقیه شون تفلونند مهم عشق نیکانه که قشنگه به دور از هر گونه تعصب و از فلانی خوشم نمیاد و بهمانی نچسبه و .....




دیروز تولد یه دوست عزیز بود که چون وقتم کم بود اینجا ننوشتم اما امروز با یه دنیا آرزوی خوشبختی بیشتر برای خودش و نی نی تازه به دنیا اومده اش ( اسمش رامش و 13 آبان) تولد سحر خانوم عزیزم رو بهش تبریک میگم.امیدوارم زندگیشون برای همیشه همینور زیبا و عاشقانه باشه و خودش هم از مادرانگیش کلی لذت ببره. تولد مبارک سحرجان


مریضی هم نعمته .چرا؟ همه ی خانواده نزدیک مثل خواهر برادرا و مامان به هر حال علیرغم اینکه تو راضی نیستی به زحمت بیفتن ولی میان جهت عیادت و تو چشمت به دیدار خودشون و بچه هاشون که از جونت بیشتر دوست داری روشن میشه.
همیشه تو همه ی مریضی هام خواهرشوهرهام هم (برادرشوهر ندارم) میومدن دیدنم و حتی خیلی وقت ها کنارم از دیدن رنج ها و دردهام حتی رنج های کوچولوم اشک می ریختن ، الان هم مثل این حدود  ۱۹ سال گذشته  ، روابطمون با هم خوبه و حرف و حدیثی نبوده اما این بار هیچکدوم زحمت نکشیدن بیان پیشم و به قول خودشون که واای طیبه شما چقدر بدشانسید و  همش مریضید اما مادرشوهرم خیلی زنگ زده و احوالم رو پرسیده ، این جمله یعنی با پسر خودش حرف زده و احوال منو از اون پرسیده برعکس همیشه که  به حسین می گفت گوشی رو بده طیبه و یا روزای بیمارستان زنگ می زد به گوشی موبایل خودم.
تو دلم مونده بود من هم یه بار از خانواده ی شوهر بنویسم.خخخخخخح 

آخر بهمن عروسی دخترعموی اوناست تو کرج ، راحت می تونم جبران کنم و اذیتشون کنم و نرم کنار مادرشوهرم اینا و برم سر یه میز دیگه ، چون من با همه ی فامیلاشون خیلی رفیقم حتی با اینکه شماره هاشون هم ندارم ولی تو مجالسشون گرم ترین احوالپرسی هاشون با منه اما من همچین اشتباهی نمی کنم، این همه محبت کردن ، حالا یه بار اهمیت بهم ندادن که مهم نیست چون من می دونم سر یه چیز خیلی بیخود یکی از خواهرشوهرا از حسین تلفنی ناراحت شد و البته مقصر مادرشوهرم بود که حرف حسین رو بد به خواهرشوهرم حالی کرده بود و از اونجا که این ۵ خواهر بسیار متحد هستند همه با هم به لج داداششون نیومدن دیدنم، یا یه زنگ نزدن که من بزرگوارم و می بخشم .بالاخره طیبه باید یه فرقی با بقیه داشته باشه(مثلا حق با منه خخخخخخخخ)
اما حقیقتا دنیای دوروزه که آدم از ثانیه ای بعد خبر نداره ارزش ناراحت شدن و ناراحت کردن رو نداره


چارشنبه رفتم پیش دکتری که سنگ شکنم کرده بود تو همون بیمارستان کوفتی (دکترش خیلی خوبه ولی به قیافه اش نمیاد،تیپ هم نمی زنه ، اگه هم بزنه اونقدر دکتر ریزه که بهش نمیاد) می خواستیم طبق نوبت تلفنی گویا که اسامی ما ثبت شده بود نوبت اصلی رو بگیریم و بریم صندوق که گفتند شبکه قطعه و از ساعت پنج تا هفت عصر منتظر موندیم تا بالاخره سیستم ثبت و پرداخت درست شد.درمونگاه بیمارستان غلغله شده بود.بعضی دکترها جای دیگه باید می رفتن یا مطب هاشون به زحمت مسئولین نگهشون داشتند.
رفتم پیش دکتر و گفت یادم نیست برات شیلنگ و اینا گذاشتم یا نه برو زیرزمین رادیولوژی عکس بگیر.رفتم اونحا هم سیستم قطع بود ولی خداروشکر آزاد بدون دفترچه قبول می کردند .برگشتم بالا دوباره تو نوبت و بالاخره رفتم پیش دکترجان.دید و گفت بله درست گفتید فردا ساعت ده یازده بیایید پشت در اتاق عمل
فردا پنج شنبه اش یعنی دیروز بابای نیکان مرخصی بود و با نیکان با هم بودند.رفتیم دنبال آبجی سارا که مرخصی گرفته بود و با هم رفتیم بیمارستان .یک ساعتی معطل بودیم و کارهای پذیرش و اینا ، بعدش با ترس (به خاطر دفعه قبلی) رفتم اتاق عمل، دکتر دید دستام روی صورتمه و می ترسم گفت بیهوشی هم نداره و پرسید پرستاری گفتم نه گفت آخه پرستارها خیلی می ترسند بهش گفتم دکترها چی؟با خنده گفت دکترها وحشت دارند.
بعد دکتر گفت به جای ترس به مانیتور نگاه ببین و در  آرامش باش و بدون که چیزی نیست.راست گفت چیزی نبود.اونی که پارسال انجام دادم و خیلی مرحله دومش هم وحشتناک بود کاتتر بود اما امسال دبل جی.بعدش حتی بخش هم نفرستادند و بابای نیکان و نیکان اومدن سراغمون و رفتیم آبجی رو برسونیم خونه شون که شوهرش اصرار کرد بمونیم ناهار، هرچی گفتم به خدا دیشب غذا حاضر کردم قبول نکرد ولی چون غذاشون سیر داشت و برای من بسیار ضرر داره و باعث عود بیماریم میشه رفت و به درخ‌است خودم دیزی گرفت که بتونم آبش رو تیلیت کنم.بعد نیکان نمیومدخونه و با دخترخاله ها کلی بازی کرد تا برگردیم خونه.
الان هم سرم طبق معمول درد میکنه ولی دیگه مثل اون روزها وحشتناک نیست.ناهار پختم و گذاشتم دم بکشه .خودم هم آبگوشت دارم .نیکانی هم داره تکالیفش رو می نویسه اگه خدا قبول کنه

الی جونم ، خیلی برات خوشحالم ، حس می کنم قصه ی زندگی تو ، به بهترین و زیباترین  فصل خودش رسیده و پارسای پرسپولیسی گلم رو به اندازه ی نیکان عسلی دوست دارم.تو بهترین مامان دنیایی.من مطمئنم
 




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات