پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت



این پست رو 30 دی نوشتم امروز چهارشنبه 2 بهمن فرصت کردم کاملش کنم و منتشر کنم .

چندروزی هست که نیکان سرفه های خشک می کنه بدون هیچ علامت سرماخوردگی، امشب بردیمش مطب ، حالا این بماند
امشب بعد از اومدن از مطب داشتم ظرفهای شام رو می شستم که احساس کردم یه جفت چشم  حسرت بار دارن نگام می کنند، پسرم گفت مامان خوش به حالت گفتم چرا؟گفت آخه زن خونه ای گفتم خب شما هم بزرگ میشی مرد خونه میشی گفت نه مامان، خوش به حالت که خودت زن خونه ای و ظرف ها رو می شوری ، دوستات میان خودت  پذیرایی می کنی ازشون ، هر وقت دلت بخواد چای دم می کنی و ......بهش گفتم یعنی دوست داشتی دختر بودی بعدا ها این کارها رو انجام بدی ، لبخند زد و با خجالت گفت آره بهش گفتم اولا  هزاربار گفتم   زن نه و خانوم ، مگه بابات من رو زن صدا می زنه ؟گفت نه میگه خانوم یا میگه طیبه گفتم پس چرا شما اینقدر بی کلاسی عزیزم گفت حالا اینارو ولش گفتم باشه دوما یادت باشه حالا که پسری که خیلی هم خوبه وقتی بزرگ شدی و ایشالا  خودت خانواده و بچه داشتی همه ی این کارها رو انجام بدی که خانومت هم خیلی خوشحال میشه و زندگیتون شیرین تر میشه گفت مامانی من که بزرگ بشم با شما و بابا میرم اسپانیا با اینکه می دونستم چرا اسپانیا ولی ازش پرسیدم چرا اسپانیا گفت می خوام از اسپانیا زن بگیرم گفتم خب چرا آخه؟ گفت آخه مسی اسپانیاست و از 14 سالگی رفته بارسلونا بازی کرده ،منم می خوام برم اسپانیا بلکه بتونم بارسلونا بازی کنم گفتم مامانی کی خرج خانوم بچه هاتو میده گفت مامان خب با  بازیکن ها قرارداد می بندند منم هرچی قرداد بستند میدم به خانومم که بچه هامو بزرگ کنه ولی خودم باید همش فوتبال بازی کنم گفتم باشه مامان حالا شما بزرگ شو ،حتی مسی هم دانشگاه رفته و خوب هم درس خونده پس تو هم درساتو بخون همیجور خیلی خوب و ستاره بیار چون اسپانیا بازیکن تنبل درس نخونده لازم نداره


سلام بچه ها. به خدا بی معرفت نیستم  و خیلی دلم می خواست حتی اگه شرح حال ها رو ادامه نمی دادم  روزانه نویسی می کردم و دستکم از خودم خبر می دادم.
بچه ها از روزی که سنگ ها شروع به درد و حرکت کردند ، اسن سردرد ناجور لحظه ای ولم نمی کنه.دیگه دلم می خواد با تک تک تون که شماره تون رو دارم تلفنی صحبت و عذرخواهی کنم

دوبار متخصص مغز و اعصای و ستون  فقرات و یه بار متخصص اعصاب روان رفتم و ام آر آی هم دادم که شکر خدا چیزی نبود میگن فقط میگرن عروقی هست.دو روزه دیگه آمپول مسکن هم نمی زنم چون واقعا اگه تاثیر کنه فقط نیم یا یک ساعته

انشالا خداوند به همه ی مریض ها مخصوصا از من مریض ترهاش لباس عافیت بپوشانه مخصوصا مامان مهربون رافی عزیزم

هفته دیگه نمی دونم چندشنبه مبرم برایTUL   مرحله دوم و شاید  دیگه سردردم هم از بین بره ایشال.خسته ام کرده
بهتر که شدم کامنت ها رو جواب میدم.شرمنده روی ماهتون


جمعه صبح دیگه تصمیم داشتم خونه بمونم ،باز هم بسیار سردرد داشتم ولی با زدن راه به راه ِ کترالاک کلیه و پهلوهام کمی بهتر می شدن و دوباره می گرفتند اما برای من سردرد خیلی بدتر بود.یادم نیست ساعت چند بود که زنگمون رو زدن و فرشته مون  آبجی صدی با گل پسرش مسعود خونه ی ما بودن.(جمعه ها مامان و آبجی صدی میان خونه ی قدیمی خود ِ مامان که مامان از آپارتمان نشینی دلش نگیره اما به طور کل آپارتمان براش بهتره همه جوره اما عمری ویلایی زندگی کرده و خب این اوضاع ناراحت کننده است براش)

مامان مونده بود خونه ی خودش و آبجی سارا هم با دخترهای قشنگش اومده بود خونه اش و ناهار هم آورده بود و خورده بودن و  دوساعت رفته بود خونه خودش و دوباره با دخترها اومده بودن پیش مامان که تنها نمونه و مراقبش هم باشند


یادم نیست کی بالاخره همون روز عصر رفتیم بیمارستان کوفتی و اونجا دوباره موقتا اورژانس بودم و می گفتند اورولوژ نداریم نفرولوژ نداریم که دکتر حیدری پیدا شد  و خواهرم که اونو می شناخت و باهاش کارکرده بود در دوران پرستاریش (منم چهره اش رو می شناختم)و خداروشکر اومد  بالای سر من و نوشت جراحی سنگ شکن اول وقت شنبه فرداش و بعد ما رو با اورژانس بردن بیمارستان کوفتی تر نکویی و اونجا سونو گرفتند (نمی دونم چرا این یکی کوفتی با اون همه قدمت و حرف برای گفتن نداشت!!!!!)

و برگشتیم و من رو بردن بخش جراحی و به قول قدیمیا اگه سگ مثل آدم تا صبح خوابید،منم خوابیدم.هروقت هم خوابم می برد فقط درد می کشیدم تو خواب.گفتم فردا میرم سنگ میاد بیرون دردام تموم میشه ایشالا

فردا صبح اول بچه ها و بعد پیرها و بعد بدحال ها جراحی شدن (من می دونستم به روش     TUL خواهد و از اسفند97 برام تکراری بود اما می دونستم سخته

به هرحال بهوش اومدم و همون درد کُشنده ی سر و باز هم فرداش مون درد کشنده ی سر و .....البته دلیل موندنم در بیمارستان و ترخیص نکردنم این بود که کراتینین یا یه همچین چیزی پایین نمیومد.

اما من فقط دردهای کشنده سَر یادم میاد و پتیدین ها و مرفین های زیادی که به واسطه ی اعظم بهم تزریق می شد و البته دکتر مغز و اعصاب هم مشاوره نمی شدم.
فقط منتظر بودم بیام خونه ی خودم ،یه دوش بگیرم و دوباره بخوابم که بیدار نشم هرگز.

اما بالاخره انگار آیتم مورد نظر سه شنبه خوب شده بود و من از لحاظ سنگ ترخیص شدم خداروشکر
آمدم دوش گرفتم و هرچی خواهرم اصرار کرد بیام پیشت تو میوفتی و سُر می خوری و اینا و حتی حسین دعوام کرد و گفت یکیمون باید با تو باشیم و مواظبت باشیم با دعوا(هرچقدر صدای معمولی من بلنده و دوست ندارم که آروم هم باشه،صدای ناراحتی و دعوا و دادبیدادم حتی بسیار ضعیفه ،چه مریض باشم چه سالم ) با نیت حتی برای مرگ غسل گرفتم و گفتم خدایا من دیگه طاقت ندارم و می دونم بدتر از من زیادن و امید دارن و خیلی بیشتر از من دوستت دارن ،من به درد نمی خورم ،من  رو دیگه ببر

و دوباره دوسه تا قرص خواب خوردم و خوابم برد با همون دردهای بی نهایت سَر






سردرد شدید دارم امروز و بازهم باقیش رو بعدا می نویسم.الان دیگه چشمهام ابدا یاری نمی کنند
مواظب خودتون باشید.









سلام 4 شنبه چهار  دی ماه صبح اداره خوب و سالم و سرحال بودم.مدارس قم تعطیل بود و نیکان و امیرمهدی پسر حبیب هم اداره اتاق من بودند.
بعد از ساعت  اداری که رفتیم خونه ،پهلوی چپم به شدیدترن حالتی که یک کلیه سنگ ساز می تونه درد کنه درد گرفت و من طبق تجربه های قبلی می فهمیدم که سنگ در حال حرکته.همزمان سردرد  وحشتناکی  سراغم اومد که به قول قدیمی ها سراغ گرگ بیابون نیاد.

به گوشی ِزهراخانوم محمدی واحد روبرو زنگ زدم گفتم کترالاک داری؟گشت دارهاشو دید نداره گفت الان میرم برات می گیرم تا دارخونه که راهی نیست گفتم نه تو رو خدا تحمل می کنم تا حسین بیاد خیلی اصرار کرد ولی من دلم نمیومد.حاجی(همسرش که سرکار بود،حاجی من هم حسین که یادم نیست کجا کار واجب داشت) دودقیقه بعد صدای آقا مهدی اومد بعد زهراخانوم اومد و گفت الان میرم با ماشین مهدی می گیریم میام گفتم راحت و بدون نسخه نمیدن  من برات می گیرم و رفتند و یه ربع بعد گرفته بود و اومد برام زد که خدا خیرش بده.من تا صبح خوابم نبرد
و ساعت سه صبح دیگه نفس هم کم می آوردم خیلی آروم شمار اون یکی زهراخانوم ِ طبقه4 (همسر آقای مدیر ساختمون) رو گرفتم که زود هم قطع کنم که با اولین بوق جواب داد جانم چی شده؟گفتم عزیزم من حالم بسیار بده نیکان خوابه اگه زحمت نیست و مقدوره بیای پایین پیش نیکان تا ما بریم اورژانس و بیاییم.گفت باشه الان میام که 5 دقیقه نشد که اومد کمک کرد لباس بیرون پوشیدم.البته با همسرشون دوتایی اومدن که گفتم پس کی پیش فاطمه جان وعلی اصغر می مونه گفت برو نگران نباش عمه ام(مادرشوهرش) پیش بچه ها خوابیده.رفتیم و کلی فرم خوندن و جواب دادیم و یه ساعت معطل کردن و بعدش گفتن اورولوژ نداریم ،نفرولوژ هم  تخت خالی هم نداریم برو شنبه بیا.......برگشتیم

پنج شنبه  آبجی طاهره ام همینجوری زنگ زده بود هم برای یه چیز ناچیز تشکر کنه هم کمی حرف بزنیم حالا که حالش بهتر شده بود اما متوجه شد من اصلا نای صصحبت ندارم و گفت الان میگم پسرم میاره  خونه ی شما.که اومدن و سه تا آمپول ضد درد های کلیوی کترالاک برام آورد که طاهره گفت می خوای امین برات بزنه گفتم نه الان میگم زهراخانوم محمدی واحد روبرویی بیاد.چند دقیقه بعد هم آبجی صدی با پسرش(یادم نیست کدوم ،فقط دوتا پسر داره)رسید و خب خودش پرستار بوده و 22 سال خودش رو بازنشسته کرد.اونهم برام آمپول کترالاک آورده بود که زد یه ساعت گذشت و به اونا گفتم برن خونه هاشون.این یکی دخترش از مدرسه قرار بود بیاد اون یکی فرناز کوچولو  تو خونه منتظرش بود ضمن اینکه آّبجی صدی بسیار  مهربانم مواظب مامانم هم هست.
بعد از  رفتن اونها من دوباره بدتر شدو بدتر شدم و کلا بی حال افتادم روی زمین تا اینکه همسایه زهراخانوم (اون یکی واحد تو طبقه مون ) اومدن و بابای نیکان بچه رو بهشون سپرد و خودمون با آمبولانس راهی شدیم انگار(یادم نمیاد)

رفتیم  و خیلی شلوغ بود و یه تخت جلوی استیشن پرستاری بود که من خوابوندن اونجا و من عین اینکه چشمام باز نمی شد و سرم عمیقا درد می کرد کلی هم باید برای فرمشون اطلاعات از بیماری هام ،علت مراجعه و داروهای درحال مصرف می گفتم.بعد بابای نیکان سرش خلوت شد و رفت همون ایستگاه پرستاری اورژانس و به مسئول شیفت گفت که داداش اعظم (مسئول بخش داخلی هست) و لطفا طیبه رو جای دیگه ببرید داره می لرزه و تب هم داره که خب بعد از یه ساعت جابجا شدم و البته بعدش دکتر متخصص طب اورژانس مرخصم کرد و گفت اورولوژی نداریم و برو شنبه بیا چند تا قرص ضد درد هم داد که اصلا به من نمی سازه  منهم بهش گفتم پمفیگوس دارم اینا اثر نداره ولی گفت شما کاریتون نباشه و من متخصص طب اورژانس هستم عزیزم.ما هم رفتیم خونه و من تا صبح بیدار بودم و فرداجمعه دوباره  تعطیل بودم که

فعلا دیگه توان نوشتن ندارم ،دوباره تا اورژانسی نشدم باقی ایشالا عصر یا فردا
از همه ی دویتان که به هرطریقی به یادم بودید ممنونم و براتون آؤزوی سلامتی می کنم


سلام 

جهت استحضار و تشکر 
عزیزای دلم از جمعه گمونم ۶ آذر همنیجا بستری بودم .با توضحیش چشم و  سرم خیلی بدتر میشم.امروز مرخص شدم و .تومور یا آنفوآنزا هم نیست چیزی  شبیه آخر بهمن و اول اسنفد 97شدم
فعلا ببخشید منو .نگران هم باشید.مریضی و خوب شدن مال آدمیزاده دیگه


امروز هم مدارس قم تعطیل شد و با نیکان اومدیم سازمان.تا از در اتاقم اومدیم  تو ،داشتم رختخواب نیکان پهن می کردم که بچه بخوابه که پشت سرمون حبیب اومد و گفت نیکان یه خبر خوب دارم که ما خودمون متوجه شدیم یعنی چی.امروز حبیب ،پسرش امیرمهدی که کلاس چهارمه و رفیق فاب نیکانه رو آورده .دیگه نیکان بسیار خوشحال شد و خواب از سرش پرید و لبتابش رو گذاشت رو میز اضافه ای که تو اتاق من هست و منهم دوتا صندلی براشون گذاشتم و دارن pes بازی می کنند.

دیروز از صبح که بیدار شدم یه سردرد بسیار مزخرف و وحشتناک داشتم و اول گاباپنتین خوردم اثر نکرد یکی دو ساعت بعدش  از مرضی دوتا کدئین گرفتم و انداختم بالا و بالاخره یه ساعت بعدش خوب شدم  ولی همینجور بدنم روی ویبره بود.کمی تو راهرو طبقه قدم زدم رفتم اتاق مرضی رفتم اتاق منصوره رفتم اتاق محمد ...هرکدوم 5 دقیقه بودم تا گیج منگی و ویبره بودن از سرم بپره ولی نشد ،اتاق ریحانه طبقه سوم هم رفتم ....تا اینکه اومدم اتاق در رو بستم و نیم ساعتی دراز کشیدم اما باز هم زیاد سرحال نشدم تا اینکه نیکان از مدرسه اومد و سرم با اون گرم بود.عصر هم خوابم نبرد ،هی رفتم تو فضای مجازی و چیزای مختلف دیدم و سرچ کردم اما خوب نمی شدم تا شام هم درست کردم و میل کردیم و کمی سرحال شدم و گیتار تمرین کردم و ساعت حدود یک شب خوابیدیم  و الحمدلله امروز خوبم.

خواهرجون طاهره دیروز زنگ زد و گفت خوب شدم و دیگه نیازی نیست مجددا برم پیش پزشک.با یه روش طب سنتی انگار خوب شده خداروشکر.


کلاس نیکان اینا قرار بود یک شنبه صبح ساعت 11 یلدایی داشته باشند که یک شنبه مدارس اینجا تعطیل شد  و موکول شد به امروز ساعت 11.من هم جزء مامان های نسبتا فعال تشریف بردم دبستان و چیلیک چیلیک عکس گرفتم .

ماشالا به این آموزگارهای دبستان،جدی باید حوصله داشته باشند.برادر گل من آموزگار ابتداییه و سال آخر کارش هست مثل آموزگار نیکان اینا .اتفاقا ما همیشه از حوصله و صبر داداش متعجبیم  و البته خانومش میگه زیادی ریلکسه و البته تر که خانومش هم دبیره (گاهی هم معاون دبیرستان) و معمولا خانومش در حال جوش کردنه و از این لحاظ اصلا از داداش راضی نیست.

اینا رو نوشتم یادم افتاد من هم در مقایسه با بابای نیکان ریلکسم و اون جوشیه .زود جوش می کنه ،برای برقراری نظم تو خونه خیلی حرص می خوره تا جایی که گاهی میگم نکنه همکارم نیست و نظامیه ،دیکتاتور منش هست ولی چون من خیلی از سر و صدا و دعوا می ترسم و هرچی میگه منم میگم چشم ، روابطمون با هم خیلی خوبه

البته من روش خودم رو ترجیح میدم به اینکه زن نق نقویی و جیغ جیغویی باشم و به چیزایی که می خوام برسم.یعنی من دوست دارم ضعیفه و مظلومه باشم ،حالا خدائیش بابای نیکان هم ظالم و گرگ نیست ولی در مقایسه با من اون هم نق نقوئه و هم بسیار منظم و هم جوشی که صد البته خودش سریع پشیون میشه و من هم به روی خودم نمیارم که ناراحت شده بودم ازش(چقدر از خودم تعریف کردما خخخخخخ)


از دیروز خودم شروع کردم به تمرین گیتار،نیکان یاد می گیره اما وقت برای تمرین نمی ذاره از طرفی دوست داره کلاس گیتار رو ادامه بده  و من نمی دونم چه روش تشویقی یا تنبیهی براش در نظر بگیرم .البته اگه بابای نیکان اجازه می داد دو روز از تی وی محرومش کنم یا شبکه ورزش رو از تی وی حذف کنم خیلی عالی می شد .من مطمئنم این همه ساعت تماشای تی وی جالب نیست و این حجم عشق ورزی به فوتبال به نیکان با احساس من ضربه می زنه بس که به برد و باخت ها واکنش نشون میده و حرص می خوره


هرچی تنبک رو مطمئن بودم زیاد پیشرفت نمی کنم اما درباره گیتار امید بیشتری به خودم دارم.45 ساله هم خودتونید،من فقط 28 سالمه شایدم کمتر.




امیدوارم زمستونی که امروز شروع شد برای همه تون پر از  شادی و برکت باشه ،درباره ی میهنم اما اصلا چشمم آب نمی خوره (اخباری مثل فرهاد و آزاد کولبران جانباخته)ولی خب من که آدم سی یا سی نیستم ،من هنر کنم زن خوبی واسه حسین و مادر ِ خوبی واسه نیکان و خواهر خوبی برای خواهربرادرهام باشم  و کلا هنر کنم آبروی خانواده رو نبرم حالا افتخار کسب کردنش پیشکش

یلدا هم گذشت و من دوباره مثل این 14سال ،حال درونی منقلبی داشتم از نبود پدر در تک تک لحظات این دو سه شب آخر.

پنج شنبه که پیش مامان اینا بودم از آبجی صدی و مامان دعوت کردم که جمعه شب شام  بیان پیش ما که قبول کردند.می خواستم کرسی هم بذارم بعد از شام که آبجی گفت بی خیال ،دردسر داره بذار جا باز باشه و نیکان و فرناز توپ شوت کنند به همدیگه

خواهرجون طاهره پنج شنبه رفته بود خونه ی خودش.زیاد سرحال نیست و قراره بازم به پزشک مراجعه کنه.باز الحمدلله که دبیره و تعطیله دم به دقیقه به خاطر آلودگی هوا

جمعه تا ظهر آنه هم خونه ی ما بود ولی مدرسه  براشون جمعه ها ساعت 12 ظهر  کلاس جبرانی گذاشته که رفت  و  بعدش دیگه نیومد خونه ی ما
حوصله نداشتم  در حجم زیاد غذاها رو درست کنم وگرنه داداش علیرضا اینا رو هم دعوت می کردم.خیلی رفتیم خونه شون و شام خوردیم حقش بود که دعوتشون کنم اما تنبلی باعث بی شعوریم شد

از صدای تی وی ِخونه  که همیشه رو شبکه ورزشه  خسته شدم هر چند می دونم اون یکی شبکه ها هم رقص و ساز و آواز که نیست،قطعا بیشتر برنامه ها چرت و پرت و تمجید از خودشونه.

کلاس گیتار نیکان شروع شده ،کلاس رو میره ولی تو خونه وقت نمی کنه تمرین کنه آخه یا بارسا بازی داره یا پرسپولیس یا ناتنهام یا یوونتوس یا ....یا منتظره استقلال به تیم های دیگه ببازه و بچه ام شادی کنه و اگر هم فوتبال نداشت حتما کشتی و بدمینتون و هنرهای رزمی و حتی شنا  دو و میدانی و ....رو تماشا می کنه تا نصفه شب
اون هفته یک شب هم (یادم نیست چندشنبه) من و نیکان و آنه رفتیم یه تالار کوچیک سرکوچه مون که جشنواره ی یلدا بود  و همه چی می فروختن و اتفاقا اون روز کلا 200 به حساب من اومده بود که همش رو واسه نیکان چرت و پرت خوراکی خریدم و دوتا هم عکس با نیکان از دکور یلدای اونا گرفتیم.روی عکس ها  کار نمی کردن و 5 دقیقه بعدش رو شاسی تحویل می دادن.پروفایلم تو واتساپ همون عکسه

امروز هم مدارس استان در اثر آلودگی هوا تعطیله و نیکان تا چند دقیقه پیش خواب بود تو اتاقم.الان داره pes بازی می کنه با لب تابش.





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic