پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

خوشبختی همینه که هر شب تو خونه ات پادشاه زندگیت بادلیل و بی دلیل ، قر بده برات.آهنگش هم فرقی نمی کنه چی باشه ،می تونه معین باشه،بهنام بانی باشه،تیتراژ فیلم ها و سریال ها باشه   ،در هر حال بساط قر و رقص هر شب به پاست و خدا رو شکر که با وجود ناملایمات و رنج های معمول زندگی ،خداوند ،طیبه ی کمترین رو لایق مادر نیکان شدن قرار داده و پادشاه نیکان همیشه و در هر حالتی بهترین شادی ساز زندگی ماست.
خدایا کمکمون کن تا بتونیم درست و باشعور تربیتش کنیم ،خدایا کمکمون کن که خودمون در رفتارهامون دقت و ملاحظه داشته باشیم و حواسمون جمع باشه چون این بچه اول رفتار  ما رو می بینه بعد میره مدرسه و بیرون و چیزای دیگه یاد می گیره
خدایا ممنون که اشک چشم رو آفریدی چه تو شادی و هیجان و چه تو غصه و تنهایی


شنیدید حتما که :هر دم از این باغ بری می رسد
امروز صبح عمه اعظم نیکان، بیمارستان کامکار  برام نوبت دکتر کلیه گرفته بود.
رفتم و نتیجه: 
دکتر:خانوم بیماری شما درمان قطعی نداره اما با این قرص که براتون می نویسم یک هفته بعد از شروع مصرف کم کم تاثیرش رو می بینید و کمتر اذیتتون می کنه.
من:دکتر میشه بدونم اسم بیماریم چیه؟
دکتر:بیش فعالی مستانه
سه ماه می شد که از اذیت مستانه رنج می بردم ولی با معلوم شدن سنگ کلیه و بعدش سنگ شکن ،گمان می بردم همش مربوط میشه به عوارض سنگ کلیه و سنگ  شکن با روش دبل جی و کاتتر اما بالاخره امروز رفتم ویزیت و دکتر گمان من رو رد کرد و به حق چیزای نشنیده!!!!بیش فعالی مستانه !!!
خدایا ممنون.اصلا چرا من اینقدر خوشبختم،خوش شانسم،خیلی هم جوون موندم و سالم.چرا؟؟؟

یه دوست خیلی خیلی عزیزی دارم که بدون کامنت دادن اینجا رو می خونه و اسم واقعی و قشنگش مستانه است .مستانه ی خیلی قشنگ و خیلی مهربون و باحالم ازت عذرخواهی می کنم که مجبور شدم از اسمت تو بیماریم استفاده کنم.
بعدا نوشت :
کامنت شیرین جانم که صد البته کاملا درسته و من بنده ی بی شعور ناسپاس خداوند هستم 
این همه خدا جون بهت خوبی و خوشبختی داده یه نگاه به نیکان و باباش بنداز و از ته دل خداروشکر کن 
یه نگاه به کارت و محیط کار امنت بنداز خداروشکر 
یه نگاه به اخلاق خوب بابای نیکان و وفاداریش بندازو بخاطر خیلی خیلی از این همه خوشبختیها که من نمیدونم رو ببین و خدارو شکر کن اینها توش حل میشه بانو 

فقط اینکه من وقتی رفتم پیش این دکتر فراموش کردم بگم که به غیر از علائم دیگه اش خیلی زیاد  درد دارم در همون ناحیه و اینکه بیش فعالی مستانه اصلا درد نداره و برای همین احساس می کنم شاید  تشخیص پزشک اشتباه شده .من فکر می کنم باید شنبه به یه پزشک دیگه مراجعه کنم یا صبر کنم سه شنبه دوباره خودش باشه و برم پیش همون دکتر و بهش بگم درد هم دارم شاید آزمایش،سونوگرافی ،نمونه برداری یا چیز دیگه ای برام نوشت. 


بالاخره در سال جدید منهم دوباره رفتم اداره.هنوز ناحیه ی آسیب دیده ترمیم نشده و دردمندم اما اداره هم خوب بود.
۲۳ اسفند اسیب دیدم  و در مجموع تا ۱۷ فروردین ۲۳ روز اداره نرفتم.
علیرغم اینکه شب ها با کمک آرام بخش توپیرامات و آلپرازولام حداکثر سه ساعت می خوابم اما روز ها تو اداره سرحال بودم و خب این بستگی به چند عامل داشت.اول همکار هم اتاقیم که یه آقاست و اسمش حبیب هست که جانشین معاونتمون هست  ولی چون قبلا کارش ارائه تسهیلات و اعتبارات به ارباب رجوع ها بود هنوز هم مشتری های قبلیش بهش سر می زنند و باهاش حرف می زنند و باعث میشن خواب از سر من بپره ،ضمن اینکه حبیب کلا خیلی بانمک هست و یکسره سعی می کنه من رو بخندونه یعنی تا من یه ذره افسرده میشم و بی اختیار تو خلوت خودم اشکم میاد تو چشمم ،حبیب با اینکه خیلی کار داره ، شروع می کنه به طنازی خخخخخخخخ بابای نیکان هم هر بار زنگ می زنه اتاقم و یا میاد سر می زنه  می بینه ما داریم می خندیم کلی از حبیب تشکر می کنه میگه آره بابا هوای این دختر رو داشته باش .ظهرها هم نیکان از مدرسه میاد و دیگه با اون مشغولم و ناهارش رو میدم و بعدش میاییم خونه
روز اول که رفتم اداره خیلی ملاقات کننده داشتم تو اتاقم
یک سری که خانم ها همه با هم هماهنگ کرده بودند و تشریف آوردن اتاقم و اونهایی که خونه مون نیومده بودن عذرخواهی کردن که گفتم ای بابا نیاز به عذرخواهی نیست ولی خانوم ها با اومدنشون به اتاقم کلی نشاط و سرزندگی و خنده آوردن همراهشون و خیلی خوش گذشت 
اقایون هم تک تک میومدن سر می زدن احوالپرسی و روز دوم هم زیاد اتاقم رفت و آمد بود برای احوالپرسی اما به طور تک تک  
هر وقت خانم ها میان اتاقم ،هر چند نفر که باشند حبیب از اتاق میره بیرون که راحت باشیم و خواستم بگم آفرین به حبیب.البته به جز بچه های خودمون (ملی و منصوره و مرضیه) چون این خانم ها که اسم بردم با حبیب همه از قدیم تو یه طبقه بودیم.اهان یه چیز دیگه حبیب یه سال از من کوچیک تره  و فرزند شهیده و یک بار با خانواده اش اومده خونه ی ما ولی ما واقعا بی منظور هیچوقت نرفتیم خونه شون.
یه چیز دیگه ؛ماشین جدیده رو وقتی من بیمارستان بستری بودم اول یا دوم  اسفند تحویل دادن ولی بابای نیکان گذاشته بود پارکینگ خونه و همون پراید دستش بود ،نیکان خیلی ماشین جدید رو دوست داشت اما این مدت باباش همش می گفت تا وقتی مامان خوب نشه حوصله ندارم و بچه غصه می خورد اما هر روز می رفت ماشین جدید رو بغل می کرد و عین امامزاده و حرم می بوسید .اخرش دلم سوخت و تو تعطیلات عید به بابای نیکان گفتم قول میدم دپرس نباشم ،قول میدم غذا بخورم،قول میدم خوب بشم ولی تو بچه رو سوار ماشین جدید کن ببر دور بزنه باهاش می گفت باید تو هم بیای می گفتم بابا بی خیال من شما برید ....بالاخره منهم گفتم باشه و بچه مون خیلی خوشحال شد،حالا گاهی با ماشین جدید میریم اداره گاهی مهمونی گاهی بلال خوری 
هفته ی دوم سال بابای نیکان تو  طبقه شون شیرینی داد و چهارشنبه ای که گذشت من برای طبقه مون شیرینی بردم و یه دیس پر خودم بردم برای بچه های نگهبانی.نوش جون همه شون.
 یه چیز خیلی خوب دیگه،امشب  عروسی دعوتیم.دعوت بودنمون رو کار ندارم،عروسی دوستمه که همسن خودم هست و ۳۵ سال هست که با هم رفیق فاب هستیم.دوستم بچه ی اول خانواده هست و پدرش رو سال اول داتشگاه از دست داد و بعد از اون شد پدر خانواده و خودش رو فدای خواهر برادرها کرد.الان که همه شون سر و سامون گرفتند دوستم ازدواج کرد راستش یکی از آرزوهام ازدواج دوستم بود به خاطر اینکه برای خودش خانواده ی مستقل داشته باشه ،عشق داشته باشه و می دونم که الان عشق رو داره و امیدوارم عشقشون موندگار و پایدار و جاودانه باشه.
خیلی چیزا هست که بنویسم مخصوصا از نیکان اما به مرور می نویسم.فعلا خسته تون نکنم.



ساعت دوازده و نیم از شب گذشته ،پادشاه نیکان مسواک می زد که گفتم عزیزم فردا روز آخر تعطیلات هست و شما هیچی املا هم ننوشتی که نیکان گفت راست میگی مامان میشه الان به من از همه ی درس ها املا بگی گفتم حرفی مدارم می تونی بیدار بمونی بنویسی گفت آره و اینطوری شد که از همون وقت داریم املا می نویسیم.خدا به خیر کند
البته من تمام تعطیلات شب ها تا سه یا چهار از درد بیدار بودم و هیچ قرص مسکنی افاقه نمی کرد و قرص اعصابم و قرص خوابم هم خیلی سخت تاثیر می کرد ولی در عوض صبح ها بیدار نمی شدم تا دستکم ساعت یازده صبح اما امشب نمی دونم چرا اینقدر زود خوابم گرفته بود که به فنا رفت و الان دیگه خوابم نمیاد 
امسال به توصیه اکید آموزش و پروش دانش آموزان پیک نداشتند.


هیچی قشنگ تر از این نیست که پیامک بیاد که خونه ای؟ما قم هستیم می خوام بیام در خونتون ببینمت
و بدین ترتیب الی جون اومد در خونه ی ما و به هزار التماس با شوهرم کشوندیمشون بالا داخل خونمون.
و الی بسیار معصوم و همسر مهربانشان خیلی تلاش کردن که نیان تو خونه ولی ما برنده شدیم.
جزئیات بمونه برای بعد.فعلا بنویسم که خیلی از دیدار الی جانم و همسرشون و خواهر بسیار متواضعشون خوشحال شدم  و فقط یه گله ی کوچیک داشتم که چرا صبح زنگ نزدند که ناهار آماده کنم برای ناهار بیان و ما رو قابل ندونستن،حالا خودم می دونم دستپخت و آشپزی خوبی ندارم ولی یه کاریش می کردم بالاخره ،فوقش می خریدیم.
ولی رویهمرفته من کلی سورپرایز شدم و خیلی هم بهم خوش گذشت.مرسی الی جونم.زنده باد الی 
 


این چند وقت دوستان  همکار های باوفام خیلی پیام می فرستادن که دوست دارن بیان دیدارم.راستش من واقعا از اینکه به زحمت بیفتن راضی نبودم اما تلگرامی با معصوم که تو گوشی من (وات معصوم)سیو شده حرف زدیم و من رو مجاب کرد که هیچ زحمتی نیست و دلشون می خواد من هم گفتم منزل خودشونه هروقت دوست داشتید تشریف بیارید.دیروز صبح ساعت ۱۰  طبق معمول که تا ۱۲ می خوابم خواب بودم معصوم زنگ زد که چه خوابی؟پاشو دست و صورتت رو بشور و ماتیکت رو بزن داریم می آییم .سریعا لباسم رو عوض کردم و صورتم رو شستم و موهامو یه برس زدم و رسیدن .منصوره ناهید نرگس افسانه معصوم اون یکی طیبه(مامان شیوا و مهدی)خاطره اون یکی منصوره (مامان بنیتا)  با یه مینی بوس و راننده از اداره اومده بودن.بیشتر بچه ها هم مسافرت و مرخصی بودن و نیومده بودن.
کلی گپ زدیم کلی به کان مبارک من خندیدیم.خیلی خیلی خوش گذشت.همه ی بچه ها با محبت و علاقه اومده بودن و من هم سعی کردم بهشون با همون چرت و پرت هامون خوش بگذره
طبق معمول معصوم خودش پاشد چای دم کرد خودش میوه و سوهون ‌ و هرچی داشتیم پذیرایی کرد اخرش هم جمع کرد و شست و مرتب کرد 
معصوم طفلی اونقدر خونه ی من برای من خواهری کرده که دیگه جای همه چیز رو بلده و بسیار هم متواضع و خنده رو که نه...خوش خنده اصلا بدتر از من ولخنده
دیگه بچه ها رفتند ولی خاطره جان مرخصی بود و خونشون هم پشت خونه ماست بهش گفتم زنگ بزن بچه هات(دوقلوهاش) بیان زنگ زد صبا خجالت می کشید و نیامد اما جیگرم صدرا آمد و با اینکه هزارماشالا  کلاس ۱۱ هست به نیکانم با صدرا خیلی خوش گذشت.بعد زنگ موبایلم خورد خانوم ملیحه جون تازه داشتند تشریف می آوردند.با خاطره اینا بودیم و ملی هم آمد و باز هم کلی خوش گذشت تا حدود ساعت یک و نیم شاید خاطره جون اینا رفتند و ساعت دو هم ملی.البته ساعت دقیق نمی دونم.هر کاری هم کردم برای ناهار بمونند قبول نکردند.من هم خاطره هم ملی رو خیلی دوس دارم.البته هر کدوم رو یه مدل ولی صبا صدرا رو ویژه .مخصوصا صدرا رو اونقدر که آقاست.اصلا بچه های خاطره خیلی خوبند هزار ماشالاشون باشه الهی
بعد عصر ساعت سه و نیم هم داداش علیرضام اینا و مامانم و آبجی صدی اینا اومدن و تا حدود ۶ خونمون بودن و با اونا و فرناز و مبینای داداشم خیلی خیلی خوش گذشت.من که مثل دیوونه ها و مست ها شده بودم.بعد که بساط قر و رقص راه انداختیم و فرناز و نیکان رو آوردم وسط و البته فرناز رو دیگه نمیشد جمع کرد و همش می رقصید و بقیه رو هم دعوت می کرد خخخخخخخ جای مبین جانم هم خیلی خالی بود.مبین برای کارش رفته بود تهران.
وقتی رفتند من خیلی خسته بودم و به اونجای مبارکم فشار اومده بود که یک ساعت و نیم دراز کشیدم دیدم فایده نداره یادم افتاد به نیکان قول لازانیا داده بودم پا شدم براش آماده کردم گذاشتم توی سولاردام
می خواستیم خودمون هم  شام خودمون یه چیزی بخوریم که مهمون اومد .دوتا پسردایی های حسین که تو یه ساختمون در دو واحد مجزا زندگی می کنند.
دیگه حدود  یازده و نیم بود که رفتند و ما هم شام خوردیم.طبق معمول من در حد نمردن و بابای نیکان هم بدحال بود و  در حد نمردن خورد.
روز و  شب خوبی بود ولی آخر شب دیگه کانی برام نمونده بود و دوباره مجبور شدم تعاد قرص خواب رو بالا ببرم وگرنه از اونهمه درد خوابم نمی برد و تاصبح طبق معمول ۵۰ بار از درد بیدار شدم .و امروز صبح هم باز به خاطر دردهای شدید از نه و نیم صبح الکی بیدارم.گفتم اقلا وب رو آپ کنم.
پاشم یه چای شیرین بخورم.تنها چیز شیرینی که می تونم بخورم
راستی روا نیست که ننویسم که چقدر ملاقات حضوری و چقدر تلفن داشتیم این مدت.اونقدر که واقعا خیلی هاشو خودم جواب نمی دادم یعنی توان جسمیم اجازه نمی داد و البته حجم محبت ها و احوالپرسی ها و دلداری ها هم خیلی خیلی زیاد بود با توجه به اینکه ما فامیل بسیار کمی داریم(نسل بسیار کم جمعیتی بود نسل قبل ما )و همون تعداد رو هم بی اطلاع از وضعیتم نگه داشتیم تا اسیر جاده ها نباشن و به زحمت نیفتند.
دوستان اینترنتی هم میشه گفت تقریبا هر کی شماره ام رو داشت تماس گرفته و بعضی ها چندین بار من رو شرمنده ی محبت هاشون کردند ولی من از دوستان اینترنتی که ناگهان آدم رو به فراموشی بسپارند می ترسم،بدم نمیاد هرکس اختیار روح و روان و مغز و ارتباطات خودش رو داره اما از فراموشی ناگهانی بیمار میشم.می ترسم.یه چیزی محکم ضربه می زنه به صداقت نگاه و چشمهاشون 
اونقدر بهم فشار میاد که با خودم میگم جمع کنم این بساط کامنت و نظر دهی رو.من بلد نیستم دوست نداشته باشم.من بلد نیستم بی دلیل کسی رو بذارم کنار و اگه دلیل هم داشته باشم باز هم خودم بیشتر اذیت میشم
اما حرمت ۵۰ نفر رو به خاطر یه نفر از بین نمی برن که.در مسجد رو  به خاطر یه بی نماز هم نمی بندن
چه طوریه بعضی ها می تونند ناگهان سنگ بشن ؟؟؟؟البته منم اهل ناز کشیدن و منت کشی نیستم وقتی خودم لوس تر از بقیه هستم و حرمت ها رو هم  حفظ کردم و به جرم ناکرده و تفهیم اتهام نشده ، خودم رو نمی سوزونم


 


حس عمیق درد ،حس هر روزه ی دردهای خیلی زیاد و فراتر از خیال  ، تو را به ناچار به حس غم انگیز و تلخ تنهایی می کشاندت
درد و درد و درد.....چه فرسودگی بی بدیلی است درد...
روحت را تنها می کند،هر جور که حساب کنی آزارت می دهد،دردهایم آنقدر زیاد شده اند که من دیگر اطمینان دارم شاید من تاوان سخت چیزی هستم که نمی دانم چیست هر چند بسیار بسیار از خداوند مهربانم سپاسگزارم و می دانم اگر چیزی از سوی او باشد حتما و قطعا بهترین تقدیر است.
شاید کمی لوس به نظر بیاید اما در عمر ۴۴ ساله و نزدیک به ۴۵ ساله خویش بعد از سال ۸۴ (از دی ماه ۸۳ تا اردیبهشت۸۴ که بزرگوارترین پدر دنیا را از دست دادم) هیچوقت اینقدر درد نکشیده بودم و آن وقت هم دردم درد روحی بود.
حتی در دردهای میگرنی که گاهی یک ماه شبانه روز سردرد داشتم و هیچ مسکنی جواب نمی داد به اندازه ای که در بیماری های سال ۹۷ که فعلا به سال ۹۸ هم کشیده شده درد نکشیده بودم .
به شدت وزن کم کرده ام .وقتی به ۵۶ رسیدم بسیار خوش تیپ شده بودم اما حالا با رسیدن و نزدیک شدن به عدد ۵۰ تقریبا همه به دلسوزی به تی تی افتاده اند.
امشب دلم می خواست سال ۹۸ را تبریک بگویم اما شعله ی نهفته در خاکستری در وجودم بود که نیاز بود بنویسم .از دردهایم از خستگی هایم.از سالی که گذشت و ضمن آزار بسیار من،دائم مرا در حین تحمل و رنج به تشکر از خداوند وا می دارد که مهربانم که خالق بسیار عزیزم دوستت دارم.
خدایا تو همان هستی که غنچه نهفته در  گلی زیبا به نام نیکان را در افسرده ترین و ناامیدترین روزهای زندگیم به ما بخشیدی و الحق که خوب ترین لعبت و زیباترینش را بخشیدی. به اندازه ی کهکشانها دوستت دارم خدای نازنینم.
اینک اما من در میان رنج های کبود خویش، احساس اسیری دارم که ناخواسته گرفتار آمده ام و محصور در خفقان دردها و رنج های خویشم.
اما فراموش نکنیم که زندگی سرشار از زمزمه های عاشقانه ای است که ناخوانده گم می شود .زیباترین هدیه ی خدا به من در زندگی متاهلی ام  به جز نیکانم ،عشق بوده است.شاید من نتوانم به زبان ابراز کنم اما همسری دارم که ابراز می کند ،۱۸ سال است  شبانه روز از من مواظبت می کند ،هر روز صبح چای را شیرین می کند و بعد بیدارم می کند ،زیاد مراقبت می کند ...زیاد..آنقدر که صدایم در می آید .نمی توانم زیاد ازش بنویسم چون می ترسم خواننده ای داشته باشم که الان از همسرش برای لحظاتی دلشکسته باشد و غصه بخورد.البته همسر من جای نق هم می گذارد و جزو  ۱۴ معصوم نیست چون منهم می دانم معایب زیادی دارم ولی خب دارم دیگه....خخخخخخ
بی خیال عزیزانم
دیر شده اما امیدوارم دنیایتان در سال جدید زیباتر از هرسال باشد،سرشار از پاکی،سرشار از مهر ،سلامتی،برکت،آرامش،رسیدن به آرزوهایتان،استجابت دعاهایتان،پایان دلتنگی هایتان،زیباتر شدن روح تان،خنده های مستدام تان و هر چه که دوستش دارید و من ننوشته ام
همه ی خوانندگانم را دوست دارم،خاموش و روشن،قدیمی و جدید  و من که روسیاه عالمم اما برای همه دعا می کنم و خواهش می کنم برای نیکان و مامان و باباش هم دعا کنید.نیکانم همه چیز را متوجه می شود و غصه می خورد.
من  از دوستانم محبت  زیاد  دیده ام(اینترنتی و غیراینت رنتی) و انتظارم بالا رفته .
دلم می خواهد بگویم
بیایید تا اصل نیک ورزی و محبت را از زیر غبار ماشینی جهان،بیرون بیاوریم و به آنان که نمی ورزند،بیاموزیم.
بیایید تا استاد بیان بودن را به استاد سخن بودن بدل کنیم و در پیشگاه ادب چندی گرچه کوتاه بنشینیم.
ستاینده ی آنم که نگهدار من و تو و او ،همه اوست....
سال خوب ۹۸ بر همه ی شما با تاخیر مبارک باد 


هاابب




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic