پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

اخرین سالی که خونه ی مامان  شب چله ی کاملی داشتم زمستان ۸۳ بود و بعد از اون دیگه بابای خوبمون نبود....
خواهر کوچیک ترم سارا متولد ۳۰ آذر هست.بعد ازدواجش سالهای اول هرسال شب چله خانواده رو برای تولدش دعوت می کردن خونه شون و شب چله و کیک  و بساط شام
این چندسال اخیر دوباره شب چله رو بردیم خونه مامان  و همه اونجا بودیم.
امسال اما کمی فرق داشت.۲۹ آذر پنج شنبه شب درحالیکه شب چله نشده بود، آبجی صدی  مامان رو برده خونه ی خودش و ماها رفتیم خونه ی اون و هم یه شب زودتر شب چله رو به جا آوردیم و هم کیک رو بچه ها بریدن و البته آبجی سارا فقط تماشاچی بود و با آبجی صدی پذیرایی هم می کردن .من هم موهای فرناز رو درست کردم (کاری که تا حالا روی هیچ دختر بچه ای نکردم و همیشه فکر میکردم محاله بتونم انجام بدم) و البته فرناز خوابش میومد و هیشکی نتونسته بود لباسش رو عوض کنه اما من با رژ لب و قول های دیگه تونستم هم لباساشو عوض کنم هم موهاشو درست کنم و کلا خوابش پرید و براش یه ذره رژگونه هم زدم و به  فرناز دوسال و  چهارماهه به شدت احساس سیندرلا بودن دست داد و بعدش دیگه خودشو می گرفت واقعا خخخخخخخ
 بعد دیگه من طبق معمول دلقک و مسخره ی جمع بودم و همچنین سبک تر از همه چون با همین پاهایی که هنوز ناتوانند به همراه پادشاه زندگیم حرکات موزون داشتیم و سعی می کردیم مامان جانم را شاد کنیم با بوسه های یک در میان که اگر کسی  با خودم چنین کند  عصبی می شوم ...طفلکی مامانم .اما من تقصیر ندارم ،چه کنم وقتی می بینمش همینجور دیوونه می شم خب.

بالاخره خیلی دیر که نه...خیلی معمولی ساعت ۱۲ آمدیم لانه ی خودمان در حالی که باران شدیدی در حال باریدن بود و هوا هم سرد بود و نیکان و بابا خوابیدند و من به  ادامه ی کارهای ریز عقب مانده ی لانه مشغول شدم تا حدود ساعت دو .
خدایا پروردگارا  بابت همه ی نعمت هایت شکر 
خدایا بابت همه فرصت هایی که می تونیم شادی رو هرچند بسیار ساده دور هم تجربه کنیم شکر 
اونقدر که بابای نیکان سرش شولوغه و ضمنا احوالات سینوسی من رو می بینه که به هیچ کدوم از دقیقه های من اعتبار نیست و معلوم نیست کی حالم خوبه کی بهترم ی بدترم و خودش هم واقعا ذیق وقت داره و هفته ای یکبار نصفه نیمه میره به باباش اینا سر می زنه دیگه من صدام دراومد و پریروز بهش گفتم یه سر هم بریم به مامان بابات بزنیم جمعه شب، که گفت باشه ،حالا امروز میگه هوا خیلی سرده و نیکان هم که تازه انگار سرماخوردگیش شروع شده بهتره هیچ جا نریم....
دارم ناراحت میشم ازش
الیته درسته نیکان سرماخوردگی داشت . متاسفانه امروز تب کرد و شربت چرک خشک کن رو شروع کردیم.
بعدا نوشت:
چون از پریشب به بابای  نیکان  گفتم  بریم خونه ی مامانت اون هم به مامانش گفته بود ،مامانش امشب زنگ زد و گفت برای شام بیایید و ما اومدیم و الان اینجاییم ولی زود میریم.
آخه مادرشوهرم اینا بعد از شام خونه ی خواهرش دعوتند.سه  تا از خواهرشوهرهام عروس یه خاله شون هستند یعنی با هم جاری هستند و همه امشب خونه ی خاله شون که مادرشوهرشونه هستند و خب مادرشوهرم اینا هم که با خواهرشون همسایه هستند دعوتند برای شب یلدایی.
خواهر شوهر بزرگم معصومه به مادرشوهرم گفته بود خب طیبه اینا هم بیان اینجا ،من که دوست داشتم برم چون احتمالا اون یکی عروس های خاله که خواهرشوهر من نیستند ،هم هستند و  شولوغه و من جای شولوغ دوست دارم ولی بابای نیکان خیلی لوسه و همینجوری الکی جایی نمیره و خونه ی خاله اش و شوهرخاله اش رو اینجور وقت ها غریبه می دونه و میگه اونا عروس هاش هستند و رفتند و ما دلیلی نداره که بریم و باید بریم خونه ی خودمون.خب دیگه میریم خونمون.


دیروز   شنبه پنج صبح  راننده سازمان مهدی  به همراه یکی از مدیران (محمدرضا ) دم خونه ی ما بودن.مدیر داشت می رفت وزارتخونه  با خوردن چای که مثل همیشه تو ماشین مهدی آماده بود  و کلی میوه  مثل سیب و نارنگی که من برده بودم و با  صحبت رسیدیم تهران(آخه محمدرضا درباره ی بیماری من چیزی نمی دونست و سوال می کرد و می گفت ماشالا تو اداره خیلی فرزی و بهت نمیاد مریض باشی و گفتم چون بیماریم همیشه کنترل بوده و فقط این بار کمی اذیتم کرده) البته محمدرضا کلا خیلی آرومه و کم حرف  اما خب مگه میشه با تی تی بود و همون قدر شدید کم حرف موند و آروم .خخخخخ

مهدی تو بیمارستان دور زد و من پیاده شدم و اونها رفتند که محمدرضای مدیر برسه به همایش و منهم رفتم و کلینیک پمفیگوس. بعدا متوجه شدم اصلا پروفسور دانش پژوه یک شنبه ها نیست و فقط سه شنبه ها میاد کلینیک ولی دیگه چاره نبود و نوبتم شد و رفتم پیش اون یکی اقای دکتر که اونهم استاد دانشگاه و عضو هیئت علمی شون هست و دکتر  نور محمد باصدای بسیار آروم که به زحمت می شنیدم گفت   که عزیزم  باید  بپذیری این بیماری برای همیشه با تو هست و نترسی و خیلی بد هم نیست و ممکنه هرچندگاه زخمی بزنی و ممکنه اصلا زخم دیگه ای تو دهان و زبان و لپ هات نزنی و معاینه کرد و گفت الان هیچ دارویی به تو نمیدیم.گفتم هیچ دارویی؟؟!!!حتی یه داروی جانبی مثل Mtx که گفت خیر . تو تازه ریتوکسی مب گرفتی و هنوز 6 هفته از آخرین تزریقت نگذشته و باید کورتون هم طبق دستور کم کنی فقط می تونی به جای اینکه هفته ای یک چهارم کم کنی ،ماهی یک چهارم کورتونت رو کم کنی که خیالت راحت تر باشه و به هیچ وجه سرخود عمل نکن  اما  همین دهان شویه ی ساختنی بی کربنات سدیم که داروخانه ی همین جا برات می سازن و قطره ی نیستاتین رو بیشتر استفاده کن .

بعد من رفتم بخشی که قبلا بستری بودم و  پرستارها و پرسنل رو دیدم و واقعا دلتنگشون بودم اما خجالت می کشیدم برم پیششون اما اونها گفتند چه خجالتی هر وقت دوس داشتی بیا و منهم گفتم دلم می خواست پروفسور رو هم می دیدم سوال کردم که گفتند میاد اما نمی دونیم ساعت چند؟ منهم رفتم تو حیاط منتظرش شدم. البته دفترچه ام رو هم دادم داروخانه تا داروهام رو آماده کنند. صبحانه ساندویچ کوکوسبزی برای خودم آورده بودم که خوردم با چای نبات که از بوفه گرفتم. برای خودم سرگرم بودم.تو تلگرام ،واتساپ ،وبلاگ ،تلفنی با خواهرم و ...خلاصه و مهم تر از همه با ونوس عزیزم هم حرف زدم.ظهر شد  پروفسور دانش پژوه نیامده بود .مهدی  همکار(راننده و مثل داداشم)  زنگ زد و پرسید ناهار خوردی ؟که گفتم نمی خورم از صبح یه خط درمیون دارم میوه می خورم که بهتره و دیگه جا ندارم.اگه بخوام اینجا هست و می خرم.

داروهامو گرفتم.

خیلی دیر شد ولی بالاخره ساعت نمی دونم چند پروفسور اومدن و باهاش حرف زدم و گفت که البته این بار حتما سه شنبه بیا و اینقدر ترسو نباش طوری نمیشه،مثل قبل نمیشی و با دستورهای استاد که امروز ویزیتت کرد برو جلو اما کورتونت رو همون هفته ای یک چهارم کم کن و اگر ضایعات بیش از یکی دوتا شد ،دو هفته یک بار یک چهارم کم کن و خب مسلم هست که من دستور پروفسور خودم رو بیشتر قبول دارم

بعد دیگه از خستگی جون نداشتم یه گوشه ای پیدا کردم و نشستم و همون موقع مهدی دوباره زنگ زد و گفت ما نزدیک بیمارستانیم و من هم  گفتم میام اون دست خیابون .

از این طرف خیابون که رد می شدم اون ها هم رسیدن و من بهشون ملحق شدم .مهندس محمدرضای مدیر برام ناهار گرفته بود از وزارتخونه که من میل نداشتم و تشکر کردم .مهدی گفت بخور مهندس  به خاطر تو گرفته و گفتم ممنون پس باشه بعدا .مهدی به مهمدرضا می گفت مهندس !!!این که حالا خودش نمی خوره که می بره میده به اون بابای نیکان گفتم خب تو چرا حسودی می کنی که جفتشون ترکیدن از خنده

بالاخره رسیدیم قم

من ساعت پنج ناهار خوشمزه ی خودمون رو خوردم و ناهار وزارتخونه که فقط از ماهی و طبخ انواع آبزیان بود رو نیکان جانم دوست داشت که بهش گفتم مهندس برای تو فرستاده که خیلی خوشحال شد و حتی اجازه نداد باباش بهش ناخنک بزنه(دل مهدی خنک میشه اگه بدونه احتمالا)

بعدش هم کلی کار داشتم ولی شام برای دیشب نپختم به باباش گفتم برای نیکان سوپ بخره..نیکان همش می گفت گلوم درد می کنه منو پیش دکتر موسوی خودم.سوپش  رو دادم و خانوادگی  رفتیم دکتر موسوی ‌.در حالیکه من از خستگی  جون می دادم و باباش از مشکلات گوارشی.

بعل داروخانه هم سوپری مغازه بود و تا باباش باباهاشو بگیره ما رفیتم سوپر مارکت و اجازه دادم نیکام خوراکی های مجاز خرید کنه.

الان تو راه برگشتیم.باید بشینم شام ناهار بپزم تکالیف نیکان رو بهش بگم حل کنه و غرغره داروهای خودم .ببینم کی وقت میشه یادم بمونه اگه ادامه بود بنویسم.

بیمارستان که بودم همش منتظر بودم زودی کارم تموم بشه یه اسنپ بگیرم برم مزاحم لیلی جونم بشم اما نشد ولی دلم اونجا بود و چون مهندس محمدرضا معلوم نبود کی بیاد و خودم همش منتظر دکتر دانش پژوه اصلا نمی شد به رفتن پیشش و رسیدنش فکر مثبت کنم و البته نمی شد و حق داشتم.اگه تنها بودم می شد

راستی از صبح دارم این پست رو تیکه تیکه می نویسم الان تموم شد بالاخره








خبر خاصی نیست

این روزا که بابای نیکان هم خیلی سرش شولوغه باعث میشه هیچکدوم نتونیم به مامان هامون سر بزنیم و فقط به گاهی تلفن اکتفا می کنیم و تنها دلخوشی مون پنج شنبه هاست که من تعطیلم

این پنج شنبه صبح  از خواب که بیدار شدم نمی دونم چرا به شدت با سردرد میگرنی وحشتناک بیدار شدم (شانس مامانم طفلی)  و بابای نیکان ،ما رو برد خونه ی مامانم و خودش رفت اداره .

به آبجی گفتم حدود ساعت نه صبح یه کترالاک برام زد ولی انگار نه انگار .دیگه با سردرد  سر کردم دیگه و مامان طفلی هم که کمر درد داشت .کم کم ظهر شد و من هم برای خونه ی مامان خورش کرفس برده بودم که اتفاقا خیلی خیلی خوشمزه بود (دلتون نخواد )چون هم سبزیش با دستور مامان منصوره جونم بود و هم طرز تهیه اش  که خب خیلی خوشمزه می کنه غذا رو و من که خورش کرفس دوست نداشتم هم عاشقش شدم.

آبجی هم جیگر درست کرد.البته به سیخ نکشید و توی روغن با پیاز داغ درست کرد و خیلی خوشمزه شده بود اما نیکان طبق معمول از جیگر خیلی نخورد و منهم اصرار نکردم. مبین هم که بیرون بود اومد و دور هم ناهار خوردیم

بعدش دیدم نمیشه که همش شکل مریض ها بیفتم ،پاشدم خونه ی مامان رو یه کم مرتب سازی و جمع و جور کردم و در حد توانم تمیز کردم.چون نمی تونم جارو برقی دست بگیرم با جاروی معمولی جارو کردم. و اتفاقا خوب هم تمیز شد. خونهی مامان قدیمیه  و بافت فرسوده و  کهنه تمیز کردنش سخته ولی گرما و احساس  آرامشی که اونجا بهمون میده یه چیز دیگه است.

اتفاقا در طول ساعتی که مشغول مرتب سازی خونه بودم اصلا سردرد یادم رفته بود.حیاط رو هم یه کوچولو تمیز کردم و بعدش اومدم دوباره پیش مامان.موقع ناهار به آبجی صدی گفتم من غذای نیکان رو که بدم بعدش می خوام قرص بخورم بخوابم شاید سرم خوب بشه  شما حواست به نیکان هست؟که گفت خیالت راحت باشه.

بعد از جارو پارو حدود ساعت دو بود که به بابای نیکان هم زنگ زدم گفتم من دارم می خوابم هروقت بیدار شدم بهت زنگ می زنم که بیای.فعلا راحت باش (آخه اون هم ا پنج شنبه ها ز اداره میره خونه مامانش اینا)

دوساعتی خوابیدم .اصلا خوب نشدم.غروب بابای نیکان اومد و رفتیم شاپرک .یه مقدار خرید کرد برای خونه.هیچی تو فریزر نداشتیم.گوشت و مرغ و سبزی  و ماهی و ...

شب تا ساعت سه بیدار موندم و آروم آروم همه رو بسته بندی کردم و تو فریزر کوچیکمون جا دادم .سبزی های قرمه رو البته جمعه صبح که بیدار شدم سر صبر و حوصله  سرخ کردم و بسته بندی کردم

جمعه صبح ساعت ده و نیم نیکان بیدارم کرد و گفت مامان پاشو به من صبحانه بده و اولش نمی دونستم چرا خونه ام؟فکر می کردم پنج شنبه است که بابای نیکان نیست و ما خونه ایم.کم کم یادم افتاد بابای نیکان قرار بازدید کاری داره و نه صبح رفته و کم کم باطری مغزم کار کرد و سردردم هم کاملا خوب شده بود.زنگ زدم با لیلی جون جون جونم هم حرف زدم آخه از کامنت های وبلاگش فهمیدم مریضه و خیلی مریضه ،خیلی نگرانش شدم.بعد از تلفن یه ذره خیالم راحت شد ازش ،البته هنوز مریضه ولی اوج مریضیش رو گذرونده و ایشالا داره بهتر میشه.

جمعه روز خوبی بود.خونه بودیم.سبزی سرخ کردم.با نیکان بازی کردیم .البته دردهای دهانی داشتم ولی خب داشتم کارهایی که خانم دکتر گفته بود رو هم انجام می دادم .دیگه کاری ازم برنمیومد که. بابای نیکان از کارشناسی  و بازدید اومد .

پیش دستی واحد روبروییمون (همسایه جدیده)که توش برامون شیرینی آورده بود و کاسه واحد طبقه سوم که گمونم 28 صفر شله زرد آورد برامون ،تو خونه ما بود هنوز و تی تی تنبل خانوم هنوز پس نداد بود .هردوشون رو از خشکبار پر کردم و اول رفتم واحد روبرویی که خانوم محمدی خیلی اصرار و گفت برم داخل و منهم رفتم.هی گفتم بعدا یه روز میام گفت الان همون روزه و چه خانم خونگرمی بود.5 سال از من بزرگ تره و دختر و پسرش رو داده رفتن و هر دو تهران زندگی می کنند.هر کدوم هم یه بچه دارن.خیلی با هم حرف زدیم و خوش گذشت.

بعد هم رفتم طبقه سوم و ظرف خانم معارفی رو دادم ولی دیگه هرچی اصرار کردن نرفتم و گفتم آخه رفتم خونه همسایه جدیده حالا باید برم به نیکان و کارهام برسم ایشالا بعدا ولی همونجا دم واحد یه ربع تقریبا با هم حرف زدیم خخخخخخخ خانم معرفی 9 سال از من بزرگ تره و سه تا دختر داره که هر سه شون رفتن و هرکدوم یکی یه دونه یا دوتا بچه دارن

الان هم خوبم خدارو شکر

تونستم با وجود دردهای دهانی بر اعصابم مساط باشم.دیگه استرس و اضطراب ندارم.دیگه آروم شدم .

فردا میرم کلینیک تهران و دستور از پروفسور می گیرم تا ببینم نظرشون چیه.هرچی خدا بخواد.

راستی امروز یه دل نه چندان سیر ولی خوب بود با ملی حرف زدم و دیدمش ،واقعا دلتنگش بودم.خیلی ‌..

و پریسا هم زنگ زد (همکاری که ۱۳ سال رفیق گرمابه و گلستان هم بودیم،یادش به خیر ،بهترین ۱۳ سال زندگیم بود.پریسا یکسال از من کوچیک تر بود،مهندس کامپیوتر در واقع ملی قبلیه یعنی قبل از ملی تو همین پست و جایگاه بود ،بعد بیمار شد و از کارافتادگی گرفت و با حداقل حقوق دریافتی خودش رو بازنشسته کرد)  

پریسا گفت که به خاطر اینکه می دونسته دهانم درد می کنه زنگ نمی زده و نیومده که اذیت نشم گفتم باباجون من اگه حرف نزنم که می میرم مگه خودت نمی دونی.خخخخخ و کلی تلفنی باهم گفتیم و خندیدیم و چقدر هم واقعا درد داشتم موقع حرف زدن و بهش هم گفتم و گفتم با این وجود دوست دارم تلفنمون طولانی باشه.خداروشکر پریسا خوب بود  و پسرش و مامانش اینا هم خوب بودند.اتفاقا دو سه روز بود بدحوری همش یاد پریسا بودم ولی هربار گوشی رو برمی داشتم زنگ بزنم با خودم می گفتم شاید الان خواب باشه یا شاید الان شوهرش خونه باشه نتونیم طولانی باهم حرف بزنیم،خدا حرف دلم رو شنید.خداروشکر





یه هفته ای می شد  به شدت آستانه ی تحملم اومده بود پایین، زود عصبی می شدم، من که معمولا صدام بلند نمی شد ،این روزها داد هم می زدم .

بابای نیکان وقتی درباره ی هر موضوعی می خواست صحبت کنه بهش می گفتم وای  ببین تو رو خدا ،نمی کشم اینا رو ،این چیزا که به من مربوط نمیشه . دیگه ناراحت می شد

می گفت درباره ی علی(شوهر خواهرش) و اختلافش با شریکش حرف می زنم میگی به ما مربوط نیست علی  رو قبول دارم علی کارآفرین هست علی موفق میشه همش از علی تعریف می کنی بعد هم میگی کشش نداری ریز ماجرا رو بدونی(واقعا کشش ندارم جزئیات رو بدونم فقط مطئنم علی موفق میشه حتما)

درباره ی اخبار معمولی یه چیزی میگم ،میگی نگو استرس وارد نکن ،حرفای نااُمید کننده نزن.

درباره ی حاشیه ی قیمت خودو(یه همچین چیزی والا یادم نیست چی گفت) میگم ،میگی وااای چرا پیشاپیش درباره اش حرف می زنی هنوز که نه ایران خودرو  گرون کرده و نه به ما زنگ زده بیایید تحویل بگیرید .گفتم آره دیگه واسه همین میگم چرا ناراحت میشی خب همین پراید هست دیگه و بعدش گفتم والا  شاید این از اون دینگ دینگ که می خواهیم بگیریم بهتر هم باشه.

آخه می دونید  از نظر من ایران خودرو ماشین ثبت نامی ما رو که قراره  به قیمت روز بده ،گرون نمی کنه ولی از نظر همسرم حتما با اختلاف کمی از بازار (مثلا نهایتا 10میلیون) بهمون میده و رفته وام نوبتی اداره مون (قرض الحسنه)رو درخواست داده که باقی پول ماشین جور بشه.

خلاصه گفت  من درباره ی هرچی حرف بزنم تو ناراحت میشی اصلا می خوای دیگه من حرف نزنم؟بهش گفتم آره می دونم خیلی عصبی هستم .احساس می کنم حتی گوش کردن که هیچ..فقط شنیدن این صحبت ها به تنهایی خیلی از من انرژی می بره .خب درباره ی غذا حرف بزن .اگه یه وقت چیزیش خوب نشده عیبی نداره بهم بگی ناراحت نمیشم .یا مثلا اگه جایی تو خونه کثیفه بگو ناراحت نمیشم .این چیزا فکر کردن نداره و از من انرژی هم نمی بره بعد بابای نیکان با خنده و شوخی گفت می خوای اصلا بشینیم درباره ی لوازم آرایشی صحبت کنیم ،گفتم نه آخه من دوسه تا قلم یا نه حداکثر کاربرد پنج قلم بیشترش رو  رو نمی دونم که و حوصله شو ندارم.

آهان این چندروزه به شدت حساس شدم تا می خوام با مرضیه یا بقیه بچه ها و یا تو خونه با بابای نیکان از درد دهانم و پشت لپم حرف بزنم بغض می کنم و اشکم می ریزه ولی البته سریعا جمعش می کنم.

آخه وقتی تزرق ریتوکسی مپ داشتم سرعت بهبودم خیلی بالا بود و من خیلی امیدوار بودم .از وقتی تزریق ها تموم شده فکر می کنم اصلا دیگه بهتر نشدم.من هرچی پروفسور دانش پژوه دستور دادند  و پرستارهای مهربون و خانم دکتر مشاور تغذیه  بهمون گفتند رو رعایت می کنم اما پشت لپ سمت راستم همونجور مونده و خودم فکر می کنم  از بعد از تزریق هیچی بهتر نشده و دیگه اینکه حدود یه هفته ای میشه یه زخم از نوع پمفیگوسی روی نوک زبونم سمت راست زده که خیلی روی اعصابمه.هرچی دهانشویه و نیستاتین هم استفاده می کنم براش تاثیر نداره.قطره ی نیستاتین رو حتی فقط روی اون زخم جداگانه می ریزم و نگه می دارم ولی باز هم انگار نه انگار.

دیشب خودم ،اعصاب خودم رو تحلیل کردم دیدم همین زخم زبون (یه دونه زخم پمفیگوسی روی زبونم) هست که همش روی نِروِ من هست و پاتیناژ می ره.بعد بابای نیکان رو صدا زدم اومد دهانم رو معاینه کرد گفت آره از همین هست چون جای بدی هست و خب تو هرچی بخوای بخوری با این زخم برخورد می کنه .تازه اون نمی دونه که چقدر همین زخم ِ زبون باعث میشه سمت راست صورتم درد بکنه حتی فکم .همین الان که این پست رو می نویسم چندین بار اشک اومده تو چشمم نذاشتم بریزه.

گزارشی رو که باید تو اداره آماده می کردم خدارو شکر بخش اولش دیروز قبل از اینکه نیکان برسه تونستم کامل کنم و فایلش رو در اختیار رئیسم قرار دادم و هنوز نتونسته ببینه و بریم مرحله دومش چون سیتمتش ایراد پیدا کرده و رفته دست بچه های کامپیوتر  و برای همین فعلا من هم کاری ندارم و تونستم پست هم بذارم.

پادشاه نیکانم رو این روزها زیاد ازش کار ِدرسی می کشم .چون واقعا بیماریِ من باعث شده بچه به اندازه ی هوش و توانائیش از مدرسه بهره نبره.اولش بیشتر عصبی می شد و هول بود برای نوشتن و بدخط می نوشت و می خواست سریع جمعش کنه  بره پویا ببینه و با تفنگ ها و شمشیرهاش و انواع ماشین هاش و ....بازی کنه و بعدش سریال دیوار به دیوار و لیسانسه ها ببینه اما الحمدلله الان خودش هم می خواد با هم بشینیم و با نظارت من بنویسه.پریروز که دیوونه شده بود.آموزگار مهربونشون تو کلاس به سامانِ اسماعیلی که از نظر نیکان پسرخوبی نیست و همه رو می زنه جایزه داده بود و نیکان به شدت حسادت می کرد که بهش گفتم شما هم کمی تلاش کنی بهش می رسی.البته نیکان از پریروز تا حالا واقعا بهتر شده و بیشتر تلاش می کنه،چون انگیزه داره جایزه بگیره .الان چند روزی میشه تقریبا پویا نمی بینه.به نظر خودم  به بچه های دیگه رسیده اما باز هم من باید بیشتر کنارش باشم.من هیچی کمک نمی کنم فقط باید کنارش بشینم اگه حرفی رو بدخط نوشت و تکرار کرد بهش میگم به دست من نگاه کنه و اون حرف رو می نویسم و اتفاقا اینجوری زود یاد می گیره .بهش گفتم از دوتا مداد مشگی و قرمز استفاده کنه و دیگه چند روزه این کار رو می کنه و معمولا ،مداد قرمز ،دست من با هم میشینیم و اون کلمه رو می نویسه و من خط فاصله ها رو با قرمز براش میذارم یا اون جمله رو می نویسه و من صداها رو با قرمز براش می ذارم و بهش یاد دادم دفتر املا و مشقش خوشگل و آراسته باشه که  اینجوری آقای محمودی معلم مهربونشون بیشتر خوشش میاد و بچه ام الان خودش هم علاقمند شده و به تمیز نویسی و پاکیزه نویسی عادت کرده. وقتی هم یه چیزی مثلا حرف "و" رو درست نمی تونه بنویسه حتی اگه شده ده بار براش پاک می کنم و از اول می نویسه که هم روون تر بشه هم آموزگارشون خوشش بیاد و بچه ام همه کار می کنه البته گاهی مثلا "و" رو بد می نویسه  با طنز میگم شبیه عصای حضرت موسی شده و اونم می خنده و میگه شبیه چی بشه خوبه؟ میگم خودت چی دوس داری میگه شمشیر ذوالفقار یا شمشیر امان حسین(ع) میگم پس بهش احترام بذار و دوباره درست بنویس.ولی خب اینها یه مادر سالم تر و باحوصله تر که عصبی نباشه هم می خواد.البته نیکان طفلی میون انجام تکالیف و یادگیری هزار بار هم بوسم می کنه .دستم رو ،بازوم رو سمت چپ گونه ام رو ...منم که خب احتمالا حدس می زنید کلا درحال تشکر ازش و پاسخ بوسه هاش با بوسه های عمیق تر و طولانی تر از اون دست های کوچولو و لپ های قشنگش و زدن حرفهای عاشقانه. 

خب الان ساعت نه و ربع صبح شده،زنگ زدم به بخش پوست بیمارستان رازی و مشکلم رو به پرستار گفتم ،گفت این ریتوکسی مپ یکی دوماه طول می کشه اثر کنه اما اگه ضایعه جدید داری تلفنی نمیشه مشاوره داد چون دکترهای متخصص اینجا مستقر نیستد و میان و میرن باید حضوری بیای کلینیک مخصوص پمفیگوس.خب این یعنی حرفِ دیشب بابای نیکان.یعنی یک شنبه پاشو برو تهران تا ضایعات زیانیت بیشتر نشده .چه کنم صبر می کنم تا شنبه ببینم چی میشه و بعد تصمیم می گیرم.

اینا رو نمی نویسم که کسی ناراحت بشه .چرا ؟؟؟؟چرا نارحتی نداره؟چون من خودم اونجا بیمارانی دیدم که پمفیگوس بسیار پیچیده داشتند به همراه بیماری های دیگه.واقعا وضعیتشون دستکم صدبرابر بدتر از من بود.در مقابل اونها من اصلا مریض نبودم و نیستم.من فقط نوع دهانی ام و الان اون یه دونه زخم زبون اذیتم می کنه و اعصابم رو خورد کرده به شدت.اونجا روز آخر بستری من ؛بیماری آوردند که بسیار جوان،بسیار زیبا (واقعا زیبا)اما بسیار طفلکی چون پمفیگوسش هم دهانش رو به شدت و کامل درگیر کرده بود  که شامل زبانش هم می شد و روی سرش هم خودش می گفت که پُر هست از زخم و روی دستش که خب می دیدم و هم چنین روی پاهاش که من اولش که اومد ،دیدم با ویلچر آوردنش ولی نمی دونستم چرا ؟فکر کردم طفلکی حتما یا تصادفی چیزی داشته یا به هرحال معلولیت داره ولی بعدا خودش پاهاشو (از مچ به پایین) نشون داد که کلا پر بود از انواع زخم های دردناک و  دختر زیبای طفلکی ،تا کف پاش حنی نوک انگشتانش هم زخم بود که اون زخم ها معلوم نبود چیه و چندبار نمونه برداری کرده بوند و تشخیص نداده بودند چیه ولی غیر از پفیگوس دهانی و بدنی و اون زخم های نامعلوم ،پسوزیاریس هم داشت و برای همه ی اینها کورتون به اضافه ی خیلی چیزهای دیگه باید مصرف می کرد.

حالا برای همین میگم ننوشتم که ناراحت بشید.می نویسم که اگه دردها و مشکلات کوچیکی تو زندگی هاتون دارید فقط خدارو شکر کنید.البته خودم هم باید همین کار رو بکنم.اول به خودم میگم.یادم بمونه که من مریض سرطانی بدخیم  هم تو خونه داشتم و از نزدیک با مشکلات و نارحتی هاش آشنام و رنج کشیدنش هاش رو دیدم و با رنج و درد مریضم لحظه به لحظه رنج کشیدم کشیدم و آب شدم و هنوز هم عوارض پرتو درمانی و شیمی درمانی اذیتش می کنه اما بیشتر بیماران اون بخش خیلی بدتر بود اوضاعشون .

خدایا بارالها ببخش منو اگه لحظاتی بی صبر میشم ،شکر به درگاه باشکوهت رو فراموش می کنم،بغض می کنم ،بداخلاق میشم و یادم میره که چه خوب که سیب هست و می تونم با خیال راحت بدون درد بخورم  که کاهو هست که می تونم با سمت چپ دهانم بخورم که آب هست که راحت از گلوم پایین میره که این همه خوراکی هایی هست که من مجازم بخورم در کنار اون هایی که مجاز نیستم،در کنار اون خوراکی هایی که هست و مجاز هم هستم ولی نمی تونم  با این دهان و زبان.

پریشب نمی دونم چه حرفی پیش اومد که نیکان گفت می دونید اینجا غروب و اول شب باشه امریکا صبح هست؟ و برعکس و من گفتم آره شما از کجا می دونی .دید ذوق کردم گردش زمین به دور خودش و دور خورشید رو توضیح داد و به وجود اومدن روز و شب و فصل ها رو .بعد دید من و باباش خیلی ذوق کردیم رفت سر مبحث جاذبه ی زمین و اون رو هم کامل توضیح داد که دیگه آخرش بهش گفتم پس نیکان تو الان خیلی اطلاعاتت زیاد به من بگو جاذبه زمین که ازین بعد صداش می زنیم جی g عددش چنده و بچه گفت نمی دونم و گفتم نه و هشت دهم که ما راحتش می کنیم میگیم ده لطفا از این بعد فرمول ها رو یاد بگیر ،نیکان خندید و گفت مامان من کلاس اولم گفتم ببین زیاد قشنگ توضیح دادی انتظارم ازت بالا رفت و نیکان می دونست که خیلی خوشم اومده اذیش می کنم.دیروز هم که ناهارش رو  می دادم فرمول کار  f=m.a و سرعت v=d/t  رو براش گفتم ولی  فهمید سربه سرش میذارم و دوست دارم با هم بخندیم  و گفت من مدرسه رفتن و چیزهای جدید یادگرفتن رو خیلی دوست دارم.

راستی پاهام بهترن.البته هنوز وقتی روی زمین بنشینم باید از چیزی به عنوان تکیه گاه استفاده کنم تا بنونم پاشم  اما کلا خیلی بهترم.درد های پاهام  از نوع بی  قراریه و ضعف . داداش محمدرضام که زنگ زده بود احوالم رو بپرسه گفتم میگن پای مرغ برام خوبه ولی این پاک شده هاش هم ناخن دارند و من نمی تونم بکنم.داداش فرداش برام گرفته بود و کاملا تمیز کرده و پخته بود آورده خونمون.حالا دیشب من فقط پای مرغ خوردم البته یه بسته درست کرده که من هم تبدیل کردم به چند وعده اما قبلش زردچوبه و یه ذره نمک و زعفرون و آبغوره بهش اضافه می کنم تو وعده ها و آبی که باهاش پخته شده رو هم جداگانه دارم و با پای مرغ هربار با اون افزودنی های مجاز به اندازه ی لازم ترکیب می کنم.خوشمزه است امیدوارم زودتر اثر کنند.

چشمهام هنوز همونجوره.مشکلی ندارم.صفحه گوشی رو زوم می کنم.احتمالا هنوز قندخونم تبیت نشده.








دیشب دوباره خوابم نمیومد.نمی دونم شاید به خاطر اینکه یکی از قرص هایی که تهران دکتر اعصاب برای مشاوره اومد و برام نسخه کرده بود تموم شده بود یا هر دلیل دیگه ای..به هرحال کمی هم انگار معده یا شاید روده ام اذیت می کرد(اخه من درست  نمی فهمم و متوجه نمیشم کدوم درد روده است و به کدوم درد میگن معده.) 
بالاخره حدود سه صبح خوابم برد با یه نیم آلپرازولام.صبح طبق معمول رفتیم اداره
دوسه روز پیش مرضیه دوست و هم اتاقی عزیزم میزش رو و اتاق رو  تغییراتی داده بود که خوشم اومده بود و من هم تصمیم هم داشتم یه کارایی بکنم.من جیزهای اضافه زیاد تو اتاقم داشتم که از خونه کم کم برده بودم و دوتا پلاستیک بزرگ برده بودم که اونا رو برگردونم. کشوها و کمد میزم رو بررسی کردم و تمیز کردم و اضافه ها رو گذاشتم تو پلاستیک ها .یه دست رختخواب کوچیک  هم برای نیکان تو اداره دارم که اونهم بالشتش رو برداشتم و گذاشتم تو پلاستیک و به جاش به کوسن کوچیک براش گذاشتم،چون نیکان دیگه اداره که نمی خوابه و اینا جهت احتیاطه.نیکان از مدرسه میاد و ناهار می خوره و باهم برمی گردیم خونه
بعد همه ی میز رو دستمال کشیدم و قرار شد میز ساده ی  وسطی که مال پریسا (همکار سابقم و دوست همیشگیم که الان چندساله نمیاد ولی میزش هست)  بود رو بدیم بره از اتاق بیرون تا خلوت تر بشه .
بعدش صبحانه خوردیم.الیته مرضیه و منصوره و ناهید باهم ارده و شیره ی انگور خوردن و من ممنوعم اما  از نون سنگگشون قبول کردم و با پنیر و کره خوردم.دهانم هنوز کمی درد داره خب وگرنه کره نمیخوردم ولی کره باعث میشه بتونم نون و پنیر بخورم.
صبح اول وقت رفته  بودم پیش رییسم نورالدین و ازش سوال کرده بودم نمونه ی گزارشی که دیروز تهیه کردم رو  نگاه و تایید کرده که ادامه بدم که گفت خیر (البته مجید همکار آماری مون یادش رفته بوده یاد رئیس بندازه )و نورالدین گفت  میره جلسه و میاد بعدش نگاه می کنه و صدام می زنه.
بعد از تموم شدن کارهای اتاقم و صبحانه رفتم اتاق رئیس و ایشون نمونه گزارش رو تایید کرد و گفت اگه میشه زودتر گزارش اولیه رو آماده کنیم تا  ایشالا به موقع بعدی ها رو هم ناقصی هاش رو رفع کنیم.
اومدم اتاقم و مشغول شدم ،دوساعتی مشغول بودم .
اواخرش کم کم حالم بد شد.دستهام و تمام بدنم رفت روی ویبره مثل روز جمعه که از صبح تا شب همینطور بودم.مثل دیشب که از هفت شب تا آخر شب حدود یازده و نیم دوازده شب روی ویبره بود بدنم .یعنی مرتعش بودم.
امروز هم حدود ده و نیم صبح شروع شد اول محلش ندادم ولی ساعت نزدیک دوازده واقعا حالم بد بود. دیگه رنگم پریده بود و ناهید و منصوره که مجددا اومده بودن پیش مرضیه هم متوجه شدن و وقتی می خواستم برم پائین نیکان رو از سرویس تحویل بگیرم ناهید گفت با این حالت ؟که گفتم می تونم و فکر کردم یه هوایی شاید به سرم بخوره بهتر بشم.
ملی هم که زنگ زد فقط گفتم حالم بده و دلم می خواست سر راه که میرم نیکان رو بیارم برم اتاقش ببینمش ولی حال بدم نذاشت.
با نیکان که رفتیم طبقه پنجم غذاشو که مربی های مهربون مهد گرم کرده بودن بگیریم ،برگشتنی ،هرسه تا آسانسور سازمان از کار افتاده بودن و نمی دونم تو اون دو دقیقه ای که ما رفتیم مهد و برگشتیم کسی هم تو آسانسور گیر کرده بود یا نه؟
نشستم روی صندلی های ارباب رجوع و منتظر تا آسانسورها درست بشن ...ده دقیقه  شاید هم  یک ربع نشستیم اما خبری نشد.من توان پله رفتن نداشتم و نیکان اصرار که از پله ها بریم.ناچار گفتم بریم پسرم و سه طبقه ی بعدی رو با حال نزار و پاهایی که به زحمت پله ها رو بالا میرن ،رفتیم بالا(فقط بالا رفتن رو مشکل دارن وگرنه پاهام درد نمی کنه) 
رسیدیم اتاق و بعد به هرحال و به هر صورت سفره ی نیکان رو روی میزم باز کردم و عدس پلو با کشمش و زرشک رو که عاشقشه رو بهش دادم خورد  البته همراه با تماشای فیلم سینمایی روز سوم برای دوهزارمین بار 
بقیه ی کار رو هم که واگذار کردم به فردا،یعنی حتی نیکان هم نمی اومد اداره توان انجامش رو نداشتم‌،البته حالم خوب باشه ایشالا ضربتی انجام میدم و تمومش می کنم به امید خدا.تا به حال که پیش رئیس آبروم حفظ شده همیشه و رئیس هم که بسیار بزرگواره  و شرابط من رو می دونه اما من خودم دلواپس هستم و از موندن کار تو دست من بدم میاد.
از قضا ،امروز بابای نیکان که قرار بود زودتر بیاد اتاق من تا کمک کنه وسایل اضافی صبح رو که  فنگ شویی کرده بودم از اتاقم ببریم تا ماشین ،ساعت دو و بیست دقیقه که نیومد هیچ ،دو و نیم زنگ زد که صبر کنید من کار دارم دیر تر میام و گوشی رو بده به مامان،که نیکان بهش گفت مامان حالش بده نمی تونه صحبت کنه و من واقعا بدحال بودم و مقنعه ام رو داده بودم عقب و تقریبا روی صندلی ولو بودم و به شدت حالت تنوع هم داشتم و نمی دونم چرا و ویبره هم که سرجاش بود.
حدود نیم ساعتی به همین وضعیت بودم تا بابای نیکان اومد و وضعیت آشفته ی من رو هم دید و خب کاری ازش برنمیومد  که فقط بهش گفتم وسایل  رو بردار  تا من برم ببینم این حالت تنوع چیه؟  رفتم و خب ...راحت شدم.ببخشید و پوزش،پرتغالی که داده بودم به معده خانوم تحویل داد بیرون.آخیش راحت شدم
اومدیم خونه .توی راه نیکانم خوابش برد البته اداره هم خوابش میومد، به زحمت بیدار نگهش داشتم و ناهار دادم آخه امروز ورزش داشتند و خسته شده بود از بدو بدو کردن.ما هم ناهار خوردیم و باباش رفت استراحت  و من هم که بهتر شده بودم ،
داروهامو خوردم و ظرفا رو شستم و میز تی وی خاک داشت و میز کوچیک تلفن و خود تلفن ثابت و دسته های چوبی راحتی ها که لک داشتند و جای انگشت و لیوان که همه رو پاک کردم و مرغ گذاشتم بپزه و بخور ۲۰ گل به صورتم  دادم و هرچی کار  ریز نکرده بود تو خونه انجام دادم و چای دم کردم که بابای نیکان بیدار شد و بعدش هم خودم نیکان رو بیدار کردم که نشد ولی باباش بغلش کرد بردش  wc که مجبور شد بیدار بشه و سهم دوتا چای شیرین کمرنگ عصرش رو بخوره .بعدش تکالیفش که یه برگه ی پشت و رو بود آورد همینجا پشت میز ناهارخوری دونفره تو آشپزخونه کنار من و نوشت و البته برای هر کلمه یه اوکی باید از من بگیره که من زیر بار نمیرم و همین باعث می شد به اختلاف بربخوریم و درطول انجام تکالیفش چندبار نق بزنه ،لوس کنه خودش رو،بهانه بگیره ولی من پای حرف خودم ایستادم با یه کوچولو انعطاف فقط یا به قول نیکانم یه گوگولو نیکان دوستی
و این پست تا الان که ساعت هشت شب هست نوشتنش طول کشید.الان هم برم برنج دم کنم که همه تا ساعت ۹ باید گرسنه بشن.
الان هم ویبره و ارتعاشم کمتره.والا نمی دونم این دیگه چیه.البته می دونم ،وقتی کورتون دوز بالا رو طولانی می خورم اینجوری میشم و کم کم که کورتون رو دکتر میاره پایین همه چی برمی گرده به حالت قبل.




خب چهارشنبه شب می دونستم که پنج شنبه شب عروسی هستیم و دیگه خونه مامان نمیشه بریم،بنابراین به بابای نیکان گفتم این هفته مثل قبلاها مارو صبح پنج شنبه ببر خونه ی مامان بعد برو اداره.
پنج شنبه ما خونه ی مامان بودیم.چهارشنبه شب کلا دوساعت از چهار تا ۶ صبح خوابم برده بود .درد نداشتم اما بی خواب بودم و ترجیح دادم به جای اینکه قرص بخورم بخوابم ،برم وبلاگ دوستان  که این مدت وقت نکرده بودم .شب خوبی بود.راضی بودم.
اما پنج شنبه صبح هم خیلی خوب بود پیراهن مامان رو هم بهش دادم و خیلی دعوام کرد که پولم رو همش هدر میدم و منهم گفتم هدر نمیدم صرف عشقم می کنم .بعد گفتم اصلا وقتی کامل خوب شدم و پاهام هم بهتر شد تصمیم دارم با حضور خانواده خودم و شوهرم یه جشن تولد برای نیکانم بگیرم ایشالا ،که بچه ام سفارش داده ،این لباس رو اون موقع بپوش و گفت باشه.ولی لباس که زیاد دارم گفتم خب کت دامن هاتو که دیگه نمی پوشی پیراهن های قشنگت رو نمی پوشی تو این سبک ها هم می دونم داری ولی این رو بپوش که نو باشه.قبول کرد
به مبین خواهرزاده ام که دیر بیدار شد گفتم می تونی موهای من رو حدود سه سشوار کرده باشی مثل این عکس،مبین دوره اول آرایشگزی مردانه رو امسال تابستون گذرونده ،گفت خاله من تا به حال که موی زن درست نکردم ولی چشم.گفتم من خودم از آرایشکر پرسیدم و به کارش نگاه کردم راهنماییت می کنم.
بعد از ناهار کارش رو شروع کرد و ساعت سه موهام آماده بود.خیلی خوب شده بود وافعا.پسر مستعدی هست.خوشم اومد بهش گفتم به موهای من هیچی نزنه نه چسب نه ژل  نه تافت...فقط سشوار و تو آرایشگاه مشکات که رفته بودم موهامو مدل مرتب کرده بود و سشوار  زده بود  فهمیدم اسمش سشوار دوبل هست..بعدش موهای نیکان رو  درست کرد با اینکه اون هم تازه موهاشو خیلی کوتاه کرده بود.البته مبین درباره ی پسرها که سالهاست به صورت تخصصی بلده مو درست کنه
بعد بابای نیکان هم رفته بود خونه مامانش(طبق قرار قبلیمون) و زنگ زد و گفت اگه عروس خانوم آماده شدن بیام بریم خونه و بعدا اومد سراغمون که گمونم چهار و یا شاید چهار و نیم رسیدیم خونه و بابای نیکان استراحت کرد.من کارهای خونه رو انجام دادم و بعدش بخور صورت و بعدش هرچی بلد بودم به صورت لایت روی صورتم اعمال کردم .(کرم مکس فاکتور و رژلب که همیشه تیره بود ولی این بار رنگی بین زرشکی و قرمز"چندتا رژلب رو روی هم روی هم زدم و بالاخره خوشم اومد"یه خط چشم خیلی نازک بالای چشمم بدون اینکه یه ذره از چشمم بیرون بزنه)
بعد هم چای دم کردم و به خودم و خانواده دادم.بعد کت تک آبی نیکان و شلوار و پیراهن ست متناسبش رو آوردمش پوشید و اماده شدیم و رفتیم.البته بابای نیکان نیامد تالار و خیلی کار داشت و  رفت سر قرار کاری   به خاطر یه پرونده ی کارشناسی و کلا تصمیم  داشت از نبود ما حسن استفاده رو ببره.
رفتم و از دیدن دختران مامان مهین خدابیامرز خیلی لذت بردم ولی خدا شاهده هر گوشه ای رو می گشتم تا مامان مهینم رو ببینم و  عجیب این که گاهی با لبخندش می دیدش که میاد و میگه طیبه خوبی الان ؟درد که نداری؟چیزی کم و کسر نداری؟پات درد نمی کنه؟زود از خودت و پسرت پذیرایی کن که مسود اینا اومدن بیای وسط .
اول تنها بودم تالار هم خلوت بود رفتم بهترین جای تالار به نظر خودم ولی بعدا دیدم اون یکی میز به محل حرکات موزون نزدیک تر بوده 
بعدا بهی و دخترناز و اروپائیش فرناز  اومد(بهی همکار بسیار عزیزم که تقریبا با مامان مهینم بازنشسته شدند)  و دوست گرمابه و گلستان هم بودند.هردوشون از اونایی بودن که در زمان پهلوی جذب سازمان شده بودن و عکس های کارمندی قبل از پنجاه و هفتیشون خیلی قشنگه و دیدنی مخصوصا بهی .الحمدلله بهی سرحاله و فقط کمی پاهاش درد می کنه و جدبدا پرانتزی شده اونهم چون این چندسال اخیر پرستاری مادرشون رو می کردند که آلزایمر هم گرفته بودند و ۱۳ یا ۱۴ اردیبهشت همین امسال به رحمت خدا رفتند ولی بهی کار به بچه های دیگه ی مامانش نداشت که کدومشون تهرانه و کدومش هند رفته نمیاد و کدوم امریکاست و اونها هم وظایفی دارند ،بهی عاشقانه از مادرش پرستاری کرد.روح مامان مهینم که خیلی زود ،خیلی زود پر کشید و مادر بزرگوار بهی شاد
بعد هی اهنگ هایی میومد که من زیاد باهاشون حال نمی کردم اما دستهای من و فرناز و نیکان خودشون تکون می خوردن، همزمان که اون طرف عروس و داماد رقص های مخصوص فیلمبرداریشون رو ضبط می کردند
فندوقی نازنازی اون روز تو جوادالائمه یه عکس از قدیم ها برات فرستادم که من و فرناز و بهی و یه پسر بچه و اون یکی همکارم افسانه که درباره اش باهات نزدم تو اون عکس بودند
بالاخره داماد رو با کف و سوت و جیغ و هورا راهی کردند و یه جایی اهنگ شما خونتون مورچه دارده پخش شد و نیکان مست شد و رفت روی صندلی ایستاد و چنان رقصی کرد که بهی و فرناز و اطرافیان کلهم کله شون رو از اونور که جمعیتی در حال رقص بود تغییر زاویه دادند و فقط میخکوب نیکان شدند .کلی از مهمون ها ازش دعوت کردن بره وسط که گفت با مامانم و گفتند مامانش بیارش،  من چون با اون آهنگ حال نمی کنم گفتم چشم چند دقیقه ی دیگه.اونها فکر کرده بودند منهم مثل نیکان خیلی حرفه ای هستم خخخخخخ زهی خیال باطل
بعد رسید به آهنگ هایی که یادم نیست چی بود ولی نه آروم بود که خوابم ببره و نه اونقدر دی جی و تند بود که دست و پامو گم کنم و من هم با فرناز و تیکان رفتیم لای دخترکان و بانوان زیباپوش و خوش استیل رقصنده و عجیب بود برای خودم.چون فکر نمی کردم با پاهایی که نمی تونم وقتی روی زمین می شینم بدون کمک گرفتن از دو تا ستون یا تکیه گاه و یا اینکه هر دو تا دستم رو باید روی زمین  محکم فشار بدوپا پا بشم ،بتونم اصلا پاهامو درست تکون بدم اما خداروشکر می تونستم به اندازه ای که قبلا الکی پلکی خودم رو تو رویاهام سیندرلا تصور می کردم و می رقصیدم بازهم در ۴۴ سالگی با این پاهای ناتوان همون حس رو داشته باشم و با اعتماد به نفس با فرناز جوان ،با دختران دریایی مامان مهین(مرجان،مروارید و صدف) وفیروزه و سپیده و شیما و شمیم و منیرخانم ،خواهر مامان مهینم و همه ی اونهایی که اونجا می شناختم دستکم هر کدوم دوسه دقیقه وسط باشم و مهم تر از همه با نیکانم ادای عروس و داماد و رقص دونفره شون رو دربیاریم.
طاهره عزیزم(همکار و دوست بسیار مهربانم ،رئیس اداره ی بازنشستگی و معاون مدیر امور اداری) رفته بود برای ختم یکی از بستگانشون و فقط موقع شام رسید که البته خب من دوست داشتم بیشتر کنار هم باشیم چون توی اذاره طاهره جان از اونایی هست که خیلی کار داره و اتاقش هم شولوغه و من خودم پرهیز می کنم و معمولا نمیرم سراغش.یعنی من کلا تنبل شدم سالهاست از اتاقم جز به ضرورت کاری و نیکانی خارج نمیشم.
موقع شام هم وقت مناسبی بود .خیلی با هم گپ زدیم و چقدر باز هم مثل قبل از شام که من و بهی خاطرات دوران کاری مشترکمون رو مرور کرده بودیم ،باز هم رفتیم سراغ خاطره بازی و مروارید هم موقع شام با ما بود و خیلی خوش گذشت.
از مروارید خیلی تشکر کردم که من رو هم دعوت کرده بود.مروارید می گفت شما مهمانهای ویژه ی مادرم هستید.رابطه ی من و مامان مهین رابطه ی خاصی بود،اصلا مامان اداری  نبود،فراتر بود.اون برای من مامان اداری بود ولی محبت مامان مهین نسبت به من مثل مادری بود که خودش طیبه رو زاییده بود ،تر و خشکش کرده بود و شوهرش داده بود و منتظر بچه شون بود و وقتی شنید من بچه دار شدم(بازنشسته شده بودن)به سرعت تمام همراه با همسرشون که ایشون هم بازنشسته سازمان خودمون بودند خودشون رو به خونه ی من رسوندن  با کلی هدایای متنوع  غیر از وجه نقدی که  بود  انگار برای بچه ام سیسمونی کامل آورده بودن و می گفت دخترم بچه دار شده بعد از سالها.ذوق دارم.شوق دارم.و بچه ام رو درآغوش می کشید ،می بویید و می بوسید.
وقتی ۴ سال پیش در اثر عوارض همین بیماری پمفیگوس، دیابت گرفتم و ناگهان متوجه شدم عدد قند خونم ۵۰۰ شده و بستری شدم در یکی از همین بیمارستانهای قم و طاهره بهش گفته بود ،فورا زنگ زد به گوشی من و اول تا اخر گریه کرد و هر چی بهش می گفتم به خدا چیزی نیست ،درد ندارم،کمی قندم بالاست ولی ایشون می گفتند اصلا تو چرا باید مریض بشی و .....
روحت شلد مامان مهینم.می دونم می بینی و می دونی  که بعد از تو هنوز توی خونه مون بدون اون چادر نمازی که تو بهم سوغات آورده بودی ،نماز نخوندم.روحت شاد عزیزم.روحت شاد مامانم مهینم.
الهی که همه ی بچه هات همیشه ی همیشه سالم و خوشبخت باشند و تو خیالت از همه چیز و همه کس راحت راحت باشه مامان مهین بهشتی من.

رهاجان(مرا دگر رها مکن) چرا نمیشه کامنت برات بذاریم؟؟






سه شنبه ساعت ۸شب باید زنگ می زدم مرکز تخصصی چشم پزشکی جوادالائمه و نوبت دکتر پارسامنش فوق تخصص گلوکوم یا همون آب سیاه  رو می گرفتم (طبق آخرین توصیه دکتر نقیبی چشم پزشک).
خب هرچی تماس گرفتم مشغول بود و بعدش هم هشت و بیست دقیقه تلفن گویاش گفت نوبت پزشک مورد نظر شما تمام شده
فردا صبحش نیکان رفت مدرسه ،بابای نیکان اداره و بعدش منهم رفتم جوادالائمه‌ و مجبور شدم از همون پلیتیک همیشگی استفاده کنم.
رفتم ویزیت بگیرم که بدون تلفن دیشبش نمیدن و تو نوبت ایستادم و بعد به آقای قاضاتی گفتم من ،مادرتون(یه اسم رمز خاص هست) و ایشون سریعا به من یه ویزیت دادند ولی گفتند پزشک شما خیلی امروز شلوغند و خیلی مریض دارند شاید به شما نوبت نرسه گفتم عیب نداره اگه ممکنه شما زحمت بکشید اگه نشد برمی گردم و  رفتم داخل .در مرحله اول منشی کل ،فرستادنم زیر زمین برای بینایی سنحی و عکس چشم و ...
هنوز پرسنلش نیامده بودند ولی اونجا هم من نوبتم خیلی آخرها بود .بعدا که پرسنل امدند خیلی تعجبی دیدم جزو ۵ نفر اول که باهم صدا می زدند من رو هم صدا زدند درحالی که  نفر ۶۳ بودم.رفتم داخل که دو تا اپتومتریست بودن .اپتو متریست اول رو دفعه قبلی پیشش اومده بودم و به همین  دلیل تا نگاهم بهش افتاد بلند شدم و سلام کردم و نشستم تا اینکه نفر سوم صدا می زد اون خانوم ..‌نه نه شما ...ایشون که من سرم رو از گوشی برداشتم متوجه شدم من رو میگه و رفتم پشت دستگاهش و پسرک با لبخند ازم پرسید باز هم اداره نرفتی؟گفتم نه دیگه،اگه برم واقعا با این بعد مسافت نمی تونم بیام .بابای بچه رو رسوندم ولی داخل نرفتم که گیر نیفتم  چون اتفاقا امروز یه گزارش مهم باید ارائه می دادم.گفت خیلی کار خوبی کردی و بعد کارم رو انجام دادم و گفت بفرمایید اون صندلی (پسرک خیلی باهوش بود که از یه ماه پیش که رفته بودم و دوسه جمله در همین حد باهم حرف زده بودیم همه چیز یادش بود و خیلی مهربان و با معرفت که  امروز خودش بدون اینکه من متوجه بشم نوبتم رو اورده بود خیلی جلو)
بعد که نوبت بینایی سنحی شد و تعیین عینک یا عدم عینک تا نشستم صدای اون یکی اپتومتریست گفت عه..چی شدی؟که نگاهش کردم . صمیمانه سلام کردم . گفتم سلام آقای محترم  (فامیلیشه) همون کورتون ها،همون بیماری و بعد دیگه کارش رو انجام داد و فقط احوال نیکانم و  پدرش  رو پرسید .آقای محترم هم نیکان رو یکسره می بریم پیشش برای چکاپ شماره ی عینکش.
بعد بت جواب این ها و جواب کارهای  یک ماه پیش و تست میدان دید و ....امدم بالا و منتظر نوبت متخصص گلوکوم و در  این فاصله گوشی بازی و صحبت تلفنی  با ملی و تلگرامی با دوستان اینترنتی مثل دوست خیلی خیلی خوبم فندوقی نازنازی و ...
دو بار هم رفتم پیش منشی کل و گفت دکتر دارن مریض های جراحی شده رو اول می بینند ولی چشم میذارمت بین بیمارها که به اداره تون برسی
دیگه داشت خیلی دیر می شد که دوباره رفتم و دوباره با اون لبهای غنچه شده ی  دلبرش(آقا بود)گفت آخه من چیکارت کنم؟ خیلی جواب ها به نظرم رسید که خنده دار می شد ولی نگفتم ،اینجا هم نمیگم ولی گفتم هرکاری صلاح می دونید و گفت بدو برو تو .رفتم و دو سه نفری بودند بعد از اونها فوق تخصص گلوکوم  خیلی سفید و لهجه تهرانی ناز قرطی و شیک پوش بعد از گرفتن شرح حال،  من رو خیلی دقیق معاینه کردند و گفتند خوشبختانه کار آقای دکتر نقیبی خوب بوده و عصب چشمتون آسیب ندیده دوباره به همون قطره های چشمی  ادامه بدید به همون  روش . سه ماه یک بار مراجعه کنید . 
بعدش برگشتم و ازقبل تصمیم داشتم موقع برگشت به مادرم سر راه سر بزنم اما دیر بود و فکر کردم شب هم میشه برم پیش مامان ،الان بچه از مدرسه می رسه اداره  و فرمون ماشین رو کج کردم به طرف سازمان و اتفاقا خیلی به موقع رسیدم و کلا اون روز ساعت نزدم ،نه صبح و نه ظهر موفع برگشت.غذای نیکان رو دادم و رئیسم هم حالم رو پرسید و عذرخواهی کردم بابت گزارشی که ندادم (البته صبح خیلی زود بهشون پیامک داده بودم) و ایشون هم با بزرگواری برخورد کردند
این از چهارشنبه.البته از سر راه اداره نیکانم نوبت دندون داشت که رفتیم و انجام دادیم و خداروشکر .غروبش هم نیکان خواب بود من رفتم مغازه ی خانم  همسایه و یه مانتو جلو بسته ی طرح سنتی دار سبز بسیار قشنگ خوشم اومد و هم جنسش عالی بود و هم قیمتش خوب بود بزای مامانم خریدم که ایشالا مبارکش باشه

بعدا نوشت:
خب چشم های من از صبح تا شب به خاطر تغییر عدد چشمم شماره اش تغییر می کنه و نمی تونم عینک بزنم  و باید باهاش بسلزم تا کورتونم کم بشه و دیابتم هم تثبیت بشه.البته فقط درباره ی نزدیک .دید دورم عالیه.



سلام عزیزای دلم

دیروز دوشنبه تزریق چهارم و آخر رو داشتم

اما قبل ازین چند تا پست باید می نوشتم که واقعا فرصت نکردم بنویسم از جمله یه پست ِ مهم  راجع به دوست و همکار و هم اتاقی عزیزم مرضیه و سوء تفاهم و بی خیال و شنود و این چرت و پرت ها  که حالا میذارم در اولویت بعدی

اونقدر این دوسه روزه وقتم کم بود که حتی  منی که همیشه تو وبلاگ رفقا پلاس بودم و کامنت های دوستانشون رو هم می خوندم وقت نداشتم حتی یه پستشون رو هم کامل بخونم چه برسونه به کامنت هاشون ولی دلم پیش شماها بود خدا می دونه

خب من دیروز تزریق داشتم.مهدی همکار و راننده اداره مون که همیشه باهاش میومدم تهران ماموریت بیرجند بود و دیروز صبح  آقامجید گل و گلاب(بابای دوقلوهای دختر و پسری که حاصل میکرو در انستیتو ناباروری نوید در تهران،همون دکتر صاحب کشاف) هستند پنج و نیم صبح دم خونه ی ما بود و رفتیم و  تمام راه رو باهم صحبت کردیم و میوه خوردیم و رسیدیم به رازی و همون کارهای تشکیل پرونده ی بسیتری عین همیشه و بعد تزریق یه آمپول عضلانی ضدحساسیت کولوفلرآمین و دوتا استامینوفن خوراکی و شروع سرم حاوی ریتوکسی مپ و طبق معمول رسیدگی و مراقبت ویژه از بیماران تزریقی

تا ساعت دو طول کشید.پروفسور قبل از شروع آمد و ازش خواستم با هم با و بچه های بخش عکس گرفتیم و ایشالا الان عکس ها  رو میذارم.بعدا میام توضیح میدم.چون می ترسم وقت کم بیارم.چون کم کم نیکان می رسه.


اون عکس دوتایی من هستم و پروفسور خانم دکتر دانش پژوه






پریشب که شب جمعه بود برای ما "نخود نخود هرکه رود خانه ی خود بود"

شام ماکارونی پختم و خوردیم و بعدش رفتیم.بابای نیکان ما رو برد خونه ی مامانم و خودش هم رفت به مامان بابای خودش سر زد .من خیلی خوابالو بودم و خانه ی مامان همش دراز کشیده بودم کنار تخت مامان  و فقط چند دقیقه یه بار پا می شدم و می بوسیدمش. کمی هم با آبجی صدی حرف زدم اما گیج خواب بودم و البته با فرنازی هم بازی بازی کردم اما بیشترش رو خوابالو بودم.

جمعه هم روز خوبی بود.درد نداشتم.تقریبا دیگه دردی ندارم.خدارو شکر که همه چی به خوبی تمام میشه و فقط خشکی دهان هست که اونهم عوارض داروئی هست که طبیعیه و به خاطر کوروتون هاست و به زودی رفع میشه.

ناهار قیمه ی خوشرنگ و خوشمزه ای با عشق پزیدم و عکسش رو هم با ونوس جانم به اشتراک گذاشتم مثل ماکارونی دیشب .بعدا دیدم ونوس جانم هم قیمه داشته  و رفته تو دل صحرا و عشق و حال با خانواده ی مامانش اینا.ایشالا همیشه خوش باشند و سالم

عصری هم تصمیم گرفتم دیگه برم پیاده روی از این به بعد تا پاهام زودتر برگرده به همون حالت قبلی.پاهام تنبل شدن.

از بابای نیکان اجازه گرفتم با ترس و لرز ،گفت برو .می ترسیدم بگه هنوز زوده ،می خوری زمین،ضعیفی ،می ترسم ،جون نداری  و ......اما نگفت ،فقط گفت تورو خدا مواظب باش و جای دور نرو .گرم بپوش تا سرما نخوری،بدنت ضعیف تر شده و ایمنیت پائینه طیبه جان،همین کوچه های خودمون باش.یه وقت نری تا حرم ،یه وقت نری تا جمکران.جو گیر نشی

گفتم چادر سر نمی کنم با همین پالتو جدیدم میرم و روسریم هم جنسش گرمه .چادر دست و پامو می گیره گفت باشه برو تا سر کوچه و مغازه ها رو نگاه کن بهتره که.هوس نکنی بری ته خیابونمون که به شهرک ولایت برسی که ریحانه جونت می خوان بیان اونجا زندگی کنند.گفتم باشه اونجا نمیرم

بعد رفتم و دقیقا رفتم ته کوچه مون و خیابونمون و پیچیدم به سمت شهرک ولایت خخخخخخخخخخ و یه مغازه اونجا هست که هیچوقت نرفتم و دیشب رفتم و کلی با فروشنده که خانوم هست دوست شدیم و عضو کانالش شدم ولی فقط سه تا ش و ر ت ترکیه ای ازش خریدم تا خرید کرده باشم چون به شدت اعتقاد دارم دستم برای مغازه دار ها خوبه و برکت داره.خانم فروشنده هم زندگیش داستان داشت و مغازه هم برای سود نبود برای سرگرمی و رفع غم بزرگش بود.با هاش همدردی کردم و کلی انرژی مثبت دادم 

بعد دیگه مسیر رو برگشتم و اومدم خونه و به بابای نیکان هم نگفتم تا کجا رفتم ولی اون گفت خدارو شکر که می تونی بری و بیای و مواظب خودت باشی.منهم خوشحالم که داری خوب تر میشی.قول بده دیگه مریض نشی و بیشتر از همیشه مواظب خودت باشی . خونه مون با خنده های تو رنگ داره.

بعدتر  فکر کردم چی بپزم برای شام  و املت به نظرم اومد .دفعه قبل نتونسته بودم بخورم 

به صورتم بخور گل و گیاه دادم .کاهو و گوجه و میوه هایی که بابای نیکان خرید رو شستم .کارهای روتین خونه رو انجام دادم.wc رو برق انداختم . یه قسمت ار سرامیک های دیوار آشپزخونه رو که تابلو بود کثیفن تمیز کردم ،البته دستهام هنوز خوب گیر ندارن ولی باید کم کم کار بکشم تا زودتر برگردن به حالت اولش.

بعد کلا تغییر دکور دادم خودم رو (دوش و تعویض لباس) و بعد املت رو پختم ولی برای بچه عدس پلو با کشمش دوست داره که یه مقدار اندازه اون آماده کردم،خدارو شکر بدون بی حسی و دیفن هیدرامین ،تونستم املت هم میل کتم و اصلا دهانم نسوخت.یعنی خیلی خیلی بهترم.البته هنوز بعضی زخم ها هست ولی اذیتم نمی کنند.

بعدش دوباره مثل همیشه در طولانی مدت غذای نیکان رو با نوازش و  گاهی تهدید بهش خوروندم. و دوباره بخور صورت دادم

بعدا که نیکان بعد از لیسانسه ها  و اینا رفت خوابید و منهم ساندویچ صبخحانه امروز و غذای امروزی ناهارش رو آماده کردم گذاشتم یخچال  ،رفتم سراغ اتاق نیکان.

اسباب بازی هایی که اضافه بود و باهاش بازی نمی کنه ولی یه بار مثلا آورده دم دست دیگه بازی نکرده رو گذاشتم تو جعبه هاشون و یه پلاستیک شد و گذاشتم توی تراسمون که واقعا لبریزه و بابای نیکان باید دوباره بره مرتب کنه .ما متاسفانه انباری نداریم.حالا شاید امروز بیارمشون بذارم بالای کمد دیواری.

دراور من که کوچیک هم هست و  الان مال نیکان شده رو تمام کشوهاشو طبقه بندی و منظم کردم ولی مطمئنم دوروز بیشتر منظم نمی مونه.کمدش رو کلا گرد گیری و مرتب کردم.کشوی میز تحریر بن تن ِ نیکان همه چی درهم بود ،همه رو دوباره نظم دادم و طبق قاعده چیدم و اضافه ها رو بردم جای دیگه تو کمدش و قابل دسترس و مرتب کردم.

از ساعت 12 که شروع کردم تا ساعت دو و ربع نصفه شب طول کشید و خوشبختانه بابای نیکان هم مشغول بررسی یه پرونده بود که از دادگاه بهش ارجاع شده بود(قاضی نیست،کارشناس رسمی رشته ی خودش هست) ولی باز کار اون 2 تموم شد و گفت بقیه اش فردا .البته که اون روزها و شب هاست مشغول پرونده هاست  ،نمی دونم از ساعت چند شروع کرده بود که دو دیگه دست برداشت .

بعد اتاق نیکان جارو برقی لازم شد ولی هم وقتش نبود چون همسایه ها خواب بودند و هم من توان ندارم.رفتم نپتون دستی رو آوردم و کلش رو کشیدم ،ظاهرش تمیز شد الکی مثلا.امروز به بابای نیکان میگم جارو برقی می کشه.

بعد به اتاق نیکان نگاه کردم و لذت بردم و رفتم کارهای قبل از خواب مثل دهانشویه مجدد و مسواک مجدد و بخور مجدد و ....انجام دادم و لالا.

خدایا برای همه ی اتفاقات خوب زندگیم و حتی اونهایی که من فکر می کنم بد هست ولی تو بهتر می دونی که به صلاح من هست و بد نیست و لازمه که اتفاق بیفته تو رو شکر می کنم و ازت سپاسگزارم.خدایا چه خوب که هستی چه خوب که به بودنت معتقدم.چه خوب که دلم در درجه ی اول به خودت گرمه.

خدایا مواظب عزیزانم باش.همه ی عزیزانم.خدایا همه جوره هوای عزیزانم رو داشته باش. از تو می خوام چون درخواست از تو برای من افتخاره


سُک سُک:

امروز هم اداره خیلی خیلی کار دارم،اما کارم شیرینه و با عشق انجام میدم.ناهار بچه رو هم خودم ندادم،ملی جونم بهش داد چون من ذیق وقت دارم و دارم گزارش آماده می کنم.




این خیلی خوبه که بقیه آدم رو دوست داشته باشند .خداروشکر ولی امروز اصلا وقت نکردم درست حسابی چیزایی رو که تهران گفته بود رعایت کنم چون همه اش داشتم تلفن جواب می دادم و البته و البته و البته هزاران بار خدای مهربان رو سپاس.
رئیس سازمان شخصا به گوشی همراهم تماس گرفت و جویای احوالم شد و گفت مرتب از بچه های دیگه و معاون مرتبط خودمون سید مصطفی سراغم رو  می گرفته و از اینکه اینقدر دیر تماس گرفته عذرخواهی هم کرد،من واقعا هنگ بودم و قدری هم هیجان زده،
خانم نماینده ی بیمه تکمیلی مجددا تماس گرفت و احوالپرسی و اصرار که باید می امدم تهران ملاقاتت ولی دیر نشده و می گفت همسرت خیلی دوستت داره  و باز می گفت خیلی دوست دارم باهم ارتباط خارج از بیمه و اینا داشته باشیم و نیکان هم همبازی سه تا بچه ی پشت سر همی من باشه و اصرار که حتما برای شام تشریف بیارید منزل ما که من تشکر کردم و گفتم ما معمولا شرایط نداریم که دوباره اصرار کرد برای عصرونه و دورهمی هاشون حتما هروقت که تونستم برم.
اونقدر از محبت سرشارم می کنند که ظهر نشستم فقط دو تا نماز شکر خوندم که چنین آدمهای مهربانی سر راه زندگیم قرار گرفتند
مریم زنگ زد و شروع به عذرخواهی که اجازه ندادم ادامه بده و گفتم بین ما همه چیز مثل سابق هست و مریم گفت بخشی از علت عود بیماری تو بودم که گفتم نه منهم روزهای اول همینطور فکر می کردم که اشتباه بود .من درمقام قضاوت نیستم 
مادرشوهرم هرشب تماس می گیره و حالم رو می پرسه و هرشب به پسرش توصیه لازم رو درباره ی من می کنه .امروز اما صبح تماس گرفت و گفت خوشحالم بهتری ،خوشحالم که خوب میشی زود ،حسبن جونش و نفسش به طیبه بند هست تو رو خدا بیشتر  مواظب خودت باش،گفتم مادرجون منهم  خیلی دوستش دارم و ازش راضی هستم .ازشما هم ممنونم که پسرتون رو  اینقدر خوب تربیت کردید و تحویل من دادید.
مجازی ها و اینترنتی ها رو نمی نویسم که امروز چفدر عالی بود.و البته این رو می نویسم "گل آبی نازنینم ،عشقم،نفسم،من سر قولم هستم عزیزم" گل نیلوفر آبی من بی صبرانه منتظر روز قرار هستم و همه ی محبت های صادقانه و از ته دل تو رو حس می کنم.نشون به همون نشون حرفهای دیشبمون.
خدایا ،بارالها حس می کنم در آغوشت هستم بیش از همیشه و چقدر لذت بخشه آغوش گرم تو .خدایا تنها تو را می پرستم و تنها از تو باری می جویم.
خدایا ممنونم که با من هستی.هر افتادنی که از سوی تو باشد برخاستنش حتمی است.خدایا ممنونم که اندکی بیمار شدم و اندکی درد کشیدم و بسیار مرا در آغوش گرفتی.به خودت و بزرگیت قسم می ارزید .خوشحالم حال و روز بیماران بدتر از خودم را درک کردم.خوشحالم درد کشیدم و با درد کشیده های صعب العلاج همراه شدم.

بارالها برای همه چیز سپاسگزارم
دوستان عزیزم.راستی دیشب خواب بسیار راحتی داشتم.هیچ دردی نداشتم.نوشتم چون دوست ندارم فقط ناراحتی و دردهای من رو بخونید.لطفا مواظب خودتون باشید 

بعدا نوشت:راستی چون کورتون می خورم دوباره با دوز بالا و اشتها آوره لامصب ،البته من خیلی رعایت می کنم و چاق کننده ها و برنج و چربی و ....نمی خورم ولی به هرحال خود کورتون چاق می کنه دوباره شکمم بزرگ شده و داره میشه.البته صورتم هم مثل قبل شده که خب خوبه.از مریضی دراومده.اما کورتون خاصیتش این هست که آب زیر پوست جمع می کنه و مخصوصا در ناحیه شکم چاقی میاره.من مواظب هستم.هنوز وزنم همون ۵۷/۳ هست خداروشکر.بابد مایعات زیاد بخورم که امروز کمتر خوردم جون وقتم همش به تلفن ها پر بود. چندتا از تلفن های پر محبت رو ننوشتم تازه...خوب باشید و سالم و شاد




  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic