پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دیروز  عصر نیکان و باباش خواب بودند  ،منهم داشتم بخور 20گل و گیاه رو به صورتم می دادم که گوشی بابای نیکان زنگ خورد و بعدش گفت مهنازاینا(خواهرش) حدود شیش به بعد اگه هستیم میان خونه ی ما

من بعد از بخور صورتم پاشدم کارهای خونه مثل آشپزی رو کردم ،لباس های نیکان رو مرتب کردم و برنج خیس کردم و کارهای اینجوری .

نیکان دوسه دقیقه به پنج خودش بیدار شد .یه اخلاقی داره که بلافاصله بعد از بیدار شدن باید چای شیرین بخوره اونم دوتا لیوان. چای رو که تازه آماده کرده بودم و گذاشته بودم یه کم سرد شده بود بهش دادم نوش جان کرد و گفتم عمه مهناز و مهسا و علیرضا کوچیکه دارن میان لطفا تکالیفتو قبل ازشیش انجام بده .

معلم مهربونشون توی روزنگار  دوصفحه ار پیک فارسی رو نوشته بود.یکی روخوانی و یکی نوشتاری.نیکان نوشتاری رو که نوشت حاضر نبود روخوانی رو بنویسه.اصلا از وقتی من رفتم بیمارستان برگشتم کلا اخلاق درسیش خیلی تغییر کرده و همش نق می زنه و به نوشتن و خوندن میگه این درس های کوفتی و  واقعا از انجام تکلیف هاش بدش میاد

به هرحال تکالیفش رو  با هر سختی بود انجام داد ،بعد دیدیم که از روز قبل هم یک صفحه مونده بوده و من متوجه نشده بودم که معلم مهربونشون نوشته بود جبران شود.بهش گفتم باید این صفحه رو هم انجام بدی.بگذریم که چقدر نق زد،چقدر عصبی شد و چقدر خودش رو به این ور و اون ور زد وآخرش هم از اون صفحه 70درصدش رو نوشت و منهم گفتم عیب نداره بقیه شو فردا انویس،فعلا کافیه و وسایل و کیفش رو جمع کردیم

بعدش  هم همش ناراحت و قهر بود که چرا عمه اینا نیومدن.اصلا نمی خوام بیام ،اینا چقدر دیر میان،اگه نمی خوان بیان چرا الکی میگن میان ،چرا قبلش زنگ می زنند و من هزار بار توضیح دادم دیر نشده و میان حتما

بالاخره عمه مهنازش و بچه هاش اومدن .حالا دوباره مشکل داشتیم روش نمی شد بیادپیش بچه ها(مهسا همسن نیکان هست و علیرضا کلاس سوم ابتدایی اگر اشتباه نکنم)

یخش رو هم باز کردیم  رفتند اتاق نیکان و حسابی بازی کردن. من و مهناز و بابای نیکان که بعدا از خرید برگشت هم نشستیم حرف زدیم چون مهناز گفت فعلا هیچی نیار پذیرایی چون ما فول خوردیم و ما زود شام می خوریم به خاطر بچه ها

و مهناز هم کلی من رو نصیحتم کرد کلی دعوام کرد کلی از اشک هایی که به خاطر من ریخته بودند گفت و همش می گفت تو رو خدا مواظب خودت باش،این مدت داداشم آب شد ،همش گریه می کرد و این حرفا

بعد نیکان از عصرش و یا چند روز پیشش هم  سفارش کباب تابه ای داده بود ،به مهناز گفتم و اجازه گرفتم رفتم آشپرخونه.هرچقدر مهناز گفت بذار من بپرم اجازه ندادم ولی اومد آشپرخونه رو صندلی نشست و با هم بودیم و درضمن حرف هم می زدیم.کبابم بوی خوبی گرفت.به جز زردچوبه و نمک چیزی هم نزدم که اگر خودم هم خوردم برام ضرر نداشته باشه.

وقتی آماده شد ،گوجه فرنگی های حلقه حلقه هم کباب کردیم ،مهناز برای بچه ها و خودش ساندویچ درست کرد و نوش جون کردند.

بعد همسر شون اومدن و هرکاری کردیم شام بخوره مهناز گفت نه ما خونه عدس پلو داریم و این سهم ناهار نیکان هست که مونده.البته جوجه کباب هم داشتیم از دیشبش ولی بار مهنار اجازه نداد بیارم و شوهرش هم گفت من فقط میوه می خورم و لاغیر

یک ساعت و نیم شوهر مهناز و بابای نیکان سر یه اختلاف دادگاهی کاری که برای شوهر مهناز پیش اومده باهم حرف زدند و بعد تلفن  شوهر مهناز زنگ خورد و مجبور شدند برن

بعد بازم من و بابای نیکان پذیرایی ها رو جمع کردیم و تازه شام خوردیم (برای ما دیر نبود ،کلا دیر شام می خوریم)،من که تصمیم گرفتم برنج دو سه  قاشق می خورم ولی کنارش جوجه داشتیم تیکه های جوجه بیشتر خوردم .نمی خوام وزنم اضافه بش(الان عالی هستم57/3 با قد بین 161 و 162) .می خوام قند خونم نرمال بشه .الان باید روزی سه تا گلوکوفاژ (متفورمین) بخورم .می خوام چشمهام دوباره مثل قبل بشه  .خلاصه می خوام سالم بشم و سالم زندگی کنم

دیگه قرصهام رو خوردم.دهانشویه هایی که دادن استفاده کردم و قطره نیستاتین و ...هرچی که تهران دادن

نیکان هم این وسط من رو صدا زده بوده برای قبل از خواب مثل اینکه من گفتم کار دارم،صبر کن  الان میام و ایشون ناراحت شدن و یه ساعتی خوب نمی شد و به شدت هم خوابش میومد و نمی خوبید و بی قرار بود.به هر زحمتی بود و ناز کشیدن و ....دوتایی با باباش دلش رو به دست آوردیم و من براش شیر خرما درست کردم و کامل و سیر خورد و بعدش هم خوابید.دیر شد ولی آؤوم و خوشحال خوابید

بعدش که کارهای خودم هم تموم شد منهم خوابیدم.

خدارو شکر آلپرازولام از قرص های من حذف شده .دکتر اعصابی که تو بخش تهران من رو ویزیت کرد برام حذف کرده و جانشین بهتری داده .البته از درد صورت و گونه ها و فک و لپ هام و لثه هام هر شب بی هوا بیدار میشم چند بار مثلا 12 می خوابم ساعت دو گاهی سه بیدار میشم و به خاطر درد مجبور میشم میرم دیفن هیدارمین غرغره می کنم قورت میدم بی حس میشه و دوباره می خوابم.گاهی این دردها چند بار شب از خواب بیدار می کنه.گاهی دیگه تا صبح خوابم نمی بره اما مهم اینه که نسبت به روزهایی که نمی دونم اسمشو چی بذارم خیلی خیلی عالیم.به جرات می تونم بگم 50 درصد خوب شدم.

امروز صبح هم تصمیم گرفتم صبحانه کم کالری بخورم.دیفن هیدرامین و بی حسی و بعدش نون و پنیر ساده البته چون روز اولم بود با کره خوردم

خدایا بابت همه چی شکر.بابت این بیماری هم شکر.



از صمیم جانم،از اعماق قلبم برای هر دوشون شادباش و درود می فرستم و میگم :ماشاءالله و لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

ملی جانم دیدن روی ماهت در رخت زیبای عروس و خنده های شیرینت ،موسیقی آواز مجلس و رقص دخترکان و بانوان حاضر در مجلس را تکمیل می کرد.

اسم قشنگ ملیحه روی لب های همه ی میهمانان می چرخید.اسمت که می آمد انگار کن غنچه های گُل می شکفتند.

ای ابر ِآرزوهای خوب ،بر دامان زندگی ملی و یار مهربانش ببارید.همیشه خوب ببارید.

امروز به سفر ِ ماه عسل می روند.خدایا نگاه ِ مهربان خودت پشت و پناه ِ شون باشه.

من به تماشا نشستم جشن ِ خاطره انگیز و ماندگارِ ازدواجشون رو و عشق رو از تصویر ِ پنجره ی چشمان ِ هر دوشون دیدم و امیدوارم و آرزو می کنم و دعا می کنم تا همیشه ی همیشه ،تا آخر،عشق ،شکوفه،لبخند و در نهایت درایت و مدیریت که زیر یک سقف رفتن به شدت بهش احتیاج داره ،در زندگیشون جاری و ساری باشه (دخترم ملی و پسرم حمزه)




پی نوشت:لحظاتی از جشن ،احساسم رو نتونستم کنترل کنم و چهار قطره اشک ریختم

اینا همشون بچه های من هستند تو اداره(با هر تفاوت سنی که سنشون کمتر از من باشه).با خوشحالیشون خوشحالم، با اشکهاشون اشک می ریزم با خنده هاشون می خندم.بعضی هاشون که خودشون هم میدونند کیا سوگلی های من هستند .رفقای جانم.عزیزای دلم.واژه کم دارم برای نوشتن ازشون



شنبه صبح  نیکان رو گذاشتیم مدرسه ،بابای نیکان رو اداره و بعدش ساعت زدم و مرخصی ساعتی گرفتم رفتم مرکز چشم پزشکی جوادالائمه .خب دوباره نزدییک رو خوب نمبینم و گوشی رو زوم بزرگ می کنم بعد میرم تلگرام یا واتساپ یا وبلاگ

دکتر نقیبی گفت معاینه های روتین انجام داد و گفت همین قطره قبلی رو استفاده کن و چهارشنبه حتما بیا پیش دکتر پارسا منش

برگشتم اداره رفتم  تدارکات نقلیه و بهشون گفتم من یکشنبه ماشین و راننده در اختیار لاز م دارم که  غیر از من رو کسی رو نبره تهران و طرح هم داشته باشد  .آقای محمدی(نسبتا تپلو) گفتن مشکلی نیست  برو اتاقت از اوماسیون درخواست بده.اومدم بالا درخواست دادم و چند دقیقه بعد حل بود.

یک شنیه طبق قرار مهدی (کچل و قد بلند و خیلی مهربون،همسن خودم) با پژوی سازمان دم خونه مون بود.البته من ساعت چهار صبح بیدار بودم  و صبحانه نصف خامه خوردم و کارهای دارویی که باید انجام میدادم رو دادم وخلاصه یه ربع به پنج پایین بودم و با مهدی رفتیم اتوبان

توی راه یه مقدار حرف زدیم .خداروشکر مهدی مثل همیشه فلاسکش همراهش بود ،چون من به دلیل داروهام دهانم همش خشکه و مایعات باید زیاد مصرف کنم.

رسیدیم رازی و طبق قرار دیشبمون مهدی داداش و همراهم هم بود.البته خودم رفتم پذیرش بستری کارامو انجام دادم  و بعدش از بایگانی پرونده گرفتم و اومدم بخش  و پرسنل تو تعویض شیفت بودن .لباس های یه بار مصرف دادن و .تخت هامون رو آماده کردن .ده تا دکتر اومدن چکاپ فشار و قلب و نبض و ...اوکی دادن و اتاق ما که همه مون پمفیگوس دهانی وولگاریس بودن هم آماده و خانم دکتر پروفسور مهربون دستور تزریق صادر کردن.مریض کناریم فشارش 10بود گفتند کمه با سرعت کمتری بهش تزریق رو شروع کردن  و یه مریض دیگه 13 و 14 بود که اونهم یه کم بررسیهای بیشتر کردن و بعد شروع کردن

منهم که باز به زحمت  رگ پیدا کردن و شروع شد.از ساعت نه .این بار کلا زمان کمتری برد. زنگ زدم به مهدی (بخش زنانه است کلا و خانم های مریض بیشتر بی لباسند و پراز زخم های ناجور و باید راحت بگردن) و از مهدی خواستم برام آب سیب طبیعی بگیره بیاره که یه وقت فشارم نیفته پایین نگه دارن اونجا به عروسی ملی و قولی که به نیکان داده بودم نرسم

ساعت دو بعد از ظهر بود که ریتوکسی مپ ِ من تموم شده بود اما هم ساعت ملاقات بود هم دکتر بخش که این بار یکی دیگه بود(آقا بود خیلی هم شُل کار می کرد واقعا)رفته بود اورژانس و همونجا پرونده ها رو تمکیل کرد

همینجوری ،الکی مریض های اتاق، زندگی هامون رو به هم تعریف کردیم من حدود نیم ساعتی هم خوابم برد (بهشون نگفتم نیم میل آلپرازولام داشتم) و استراحت خوبی بود.

بالاخره آفای دکتر اومد و پرستارها صدامون زدند و رفتیم کارهای ترخیص رو انجام دادیم و همه مون راحت شدیم.لباس های بیرونمون رو پوشیدیم و آنژیوکت هامون رو هم درآوردن برامون و زنگ زدم مهدی تو حیاط بود .کلمن داروی یخچال و کیفم و اینا رو گرفت گذاشت تو ماشین

از شما چه پنهون به دکتر بخش گفتم خیلی خسته هستم لطفا یه قرص آرام بخش بدید تا خود قم بخوابم که شرایط خستگی و چشمامو دید یه  لورازپام بهم داد و خورم دیگه گیج شدم نمی تونستم صاف راه برم .خدا روشکر ماشین مهدی تو حیاط بود.

چند دقیفه گذشت و تقریبا از تهران که خارج شدیم من هم عقب بودم سرم رو گذاشتم رو کاپشن خیلی گرم مهدی و خوابم برد و 45 دقیقه بعدش بیدار شدم .نزدیک قم بودیم و دوباره با مهدی یه ذره شوخی  یه ذره جدی حرف زدیم رسیدیم در خونه ی ما.حدود ساعت پنج و نیم یا شیش شاید.نمی دونم.نیکان سریع گفت مامان اون سرم شستشوی مو که مبین برام خریده رو بده و سشوار و ژل رو .(من بلد نیستم از پسرخاله اش یاد گرفته) خودش موهاشو درست کرد کت شلواری که عید براش خریده بودم پوشید پسر گلم و هی به باباش می گفت زود آماده شو

من هم یه کرم زدم و خط چشم نازک کشیدم و با مدادهای ضخیم لب ،رژ لبم رو زدم .بعد فکر کردم برم پنج دقیقه ای اگه آرایشگاه ِبغل ِ خونه باز بود موهای کوتاهم که الان مدلش به هم خورده رو سشوار بکشه برام(خودم بلد نیستم بازم)

بیست دقیقه ی بعد اومدم همه حاضر بودیم .آبجی صدی اینا هم از خونه ی خودشون دعوت بودن و راه افتاده بودن.

رسیدیم تالار .ملی رو درآغوش کشیدم .همه ی همکارای خوب و خوشگلم رو بغل کردم.قر ندادم اصلا پاهام جون نداشت.ایشالا وقتی رفتیم خونشون.

رفتم روی سن پیش ملی ساده و زیبا چند دقیقه ای باشم که خانوم معاونمون(سید مصطفی): مریم جون :اومدن .دیگه من هم نیکان پیش خاله اش و بچه های اداره بود خیالم راحت بود  و مریم جون این ور تنها بود بیست دقیقه ای پیش مریم جون بودم.هربار مریم جون رو دیده بودم متاسفانه تو مراسم خوبی نبود این بار با ملی به معاونمون گفته بودیم تو مراسم شاد بیارتش ما نمیذاریم احساس تنهایی کنه

و چقدر تو مراسم عروسی تیپ شیک استیل و ساده ی بالاشهری داشت.خودش می گغت آخرین لحظه تصمیم گرفته بیاد چون خجالت می کشیده.یه دست کت شلوار سرمه باقابل تن کرده بود که کتش بلند و بسیار موقر حرف می زد.پرستار بود و من می دونستم ولی بعد از ازدواج کار نکرد.از بیماریم پرسید.از هردری حرف زدیم. و من سعی کردم تنها نباشه.چند دقیقه ای هم رفتم پیش خانو م و دخترهای آقای نورالدین و ایشون هم چند دقیقه ای اومدن پیش ما  و البته برای خانوداده ی نوری پیش ما جا نبود.این طرف همه ی میزها  پُر  بود

حالا توی پست بعدی از ملی و قشنگی هاش می نویسم.

ایم وسط خانوم خواننده آورده بود و دف زن و اینا و مجلس شاد بود و دخترا دسته جمعی می رقصیدن ولی من ضعف پا دارم و قراره وقتی خوب شدم بریم خونه اش مهمونی ،فقط قرهای مونده در کمر رو بریزیم بیرون و خوش باشیم.البته لازم به ذکره من قر ندادم.بقیه دوستان همکار که قری بودند قبل از اومدن من همه با هم به خاطر ملی جونم قر داده بودند.خب من دیر رسیدم.

باور کنید حتی وقت نمی کردم رقص ببینم چون مشغول دیدار همکارا بودم  و بعدش هم فامیل های ملی که خب تو مهمونی ها دیدم و می شناسم و سلام احوالپرسی


روی هم رفته با اینکه خیلی ناتوان بودم دیدن روی ماه ملی تو لباس عروسی در حال خنده از آرزوهام بود که ایشالا خوشبختیش برای همیشه جاویدان باشه و خداوند به حرف اینا گوش نکنه و زودتر از اون زمانی که خودشون درنظر گرفته بهشون نی نی عطا کنه.این چیزیه که من دوست دارم









شنبه صبح رفتم کلینیک چشم پزشکی جوادالائمه ،چون دوباره نزدیک رو خیلی تار می بینم و گوشی رو باید درشتش کنم.البته از ظهر به بعد شدید تر میشه.رفتم پیش همون دکتر نقیبی که همیشه میرم.انواع معاینه رو خودش و اپتو متریست انجام داد و گفت دفعه ی قبل هم گفتم این بار برو پیش دکتر پارسا منش(فوق تخصص شبکیه) و البته تا اون موقع همین قطره ای رو که داری ادامه بده.همین چهارشنبه برو پیشش همینجا
برگشتنی. (با پرایدمون رفته بودم) رفتم سرراه خونه ی مامان و بعد از مدت ها نون بربری تازه و پنیر و کره هم خوردم.سخت بود ولی با مامان که آبجی صدی هم اونجا بود خوردیم
بعد یه خرید داشتم که رفتم انجام دادم و بالاخره رسیدم سازمان و بقیه هم روتین همیشگی .البته دوست خوشگل و محرم رازهای من و هم اتاقیم مرضی جون برام به دستبند کریستال زرشکی دولابه خیلی قشنگ درست کرد .آخه الان من چشمی که نزدیک ببینه ندارم ،باید صبر کنم تا دیابت که مجددا شروع شده با کورتون دوز بالا تحت کنترل در بیاد تا چشمم درست بشه و این مدت با همون قطره مواظب بالا نرفتن فشار چشم باشم
شب تصمیم گرفت املت بپزم و به بابای نیکان گفتم که برنج و ماکارونی بسه و قبول کرد، تا مقدمات رو بچینم موبابل بابای نیکان زنگ خورد که مادرشوهرم و سه تا از خواهرشوهرام زنونه دارن میان دیدنم.منهم املت پزی رو گذاشتم کنار
اومدن و اعطم برامون برنج و قرمه سبزی آماده کرده بود.بهشون گفتم به خدا خودم می پزم چرا خودتون رو اذیت می کنید ولی محلم ندادن.حالا یه عالمه مرغ و برنج هم زن داداشم آورده بود اضافه اومد تو یخچاله هنوز
امیر حسین پسر شکوفه باهاش اومده بود که به نیکانم خیلی خوش گذشت.
فردا صبح ساعت چهار و نیم هم مهدی همکار و راننده مون در خونه ی ماست که بریم تتران تزریق دوم انجام بشه ایشالا    
منم خوابم میومد ولی دوس داشتم بنویسم
راستی نتونستم از املت بخورم .اولین لقمه به خاطر گوجه فرنگی سوختم.نیکان هم از فرمه سبزی عمه اعظمش خورد و من هم همینطور 
خواهر شوهرام گفتند ایشالا دوباره زود جون بگیری .حتما گوشت سفید زیاد بخور.دست  و پاهات هم آب شده گفتم همش ۶ کیلو کم کردم که خوبه که ،گفتند خوب هست اما نه به قیمت از دست دادن سلامتی.چهره ات که بازم برمی گرده ،قبلا ها لاغر بودی و زیبا اما باید سالم بشی،خودت می دونی میزان علاقه و عشق داداش ما به ت
رو ،داداش ما خیلی تو رو دوس داره ،اول به خاطر خودت بعد به خاطر نیکان و داداش بر استرس هات مدیریت کن و  سر خود دارو هاتو کم و زیاد نکن.با کوروتون بازی نکن.به بیماریت احترام بذار تا اون هم به نو احترام بذاره




جمعه ظهر ساعت دوازده گوشیم زنگ خورد نشنیدم یعنی دیر متوجه شدم،معمولا روی سایلنتم.اومدم نگاه کردم دیدم شماره خانم داداش علیرضام افتاده و اس ام اس هم داده و نوشته ناهار می پزم با بچه ها میاییم خونه ی شما می خوریم و یا بیایید خونه ی ما دور هم بخوریم.
خب من با این خانم برادرم با اینکه خیلی راحتم ولی یه کم سختمه "نه"بگم.پیامکی بهش گفتم ما ناهار زیاد داریم شما بیایید بدون ناهار دور هم باشیم و ....خلاصه چانه زنی کردیم و درنهایت چون من احساس ضعف زیاد تو بدنم دارم قرار شد ایشون ناهار بپزن و بیارن و بیان
راستش همونجور که قبلا ها اشاره کردم هرچی من کدبانو نیستم بقیه ی خانوم های خانواده ی من کدبانو هستند من جمله ایشون(مامان عرفان و مبینا)
بعدش بابای نیکان بیرون بود(یادم نیست چرا) تلفنی بهش گفتم و اونم به من گفت به شرطی که اصلا از سر جات پانشی و اگه کاری بود ،من خودم انجام میدم
خلاصه داداش علیرضای بسیار مهربان که برعکس داداش محمدرضام می مونه از لحاط زبان و بیان احساسات (درونش  اقیانوس محبته) با خانوم بسیار موقر و متینش(باز هم غیر قابل مقایسه با جاری محترمشون از لحاظ زبان و برخورد و فرهنگ) ساعت دو اومدن البته بدون عرفان جونم،چون عرفان با مشاور تحصیلیش(کنکور داره امسال ایشالا) قرار ملاقات داشت    و سریع سفره رو چید و یه ناهار خیلی خوشمزه به ما داد بعدش هم طفلی خودش همه ی جمع و جورها رو کرد و منهم آروم آروم به سر صبر و حوصله ناهار خوردم.دست های مثل گلشون درد نکنه
خدا شاهده دیروز صبح اتفاقا خیلی بی حال بودم ولی وقتی داداش اینا اومدن بعدش کلی انرژی گرفتم با  حرف زدن با خانوم برادرم از دیدن روی ماه داداشم ،از قشنگی و نازی مبینا جونم
اتفاقا بعد از اینکه رفتند بابای نیکان هم گفت چقدر حالت عوض شد خانواده ات رو دیدی.بهش گفتم من که میگم من رو قرنطیته نکن.من ادم قرنطینه نیستم .
گفت خب خودت همش می خوری زمین تعادل نداری  ،لیوان از دستت میفته زمین می شکنه(اخریش دیروز قبل از اینکه داداشم اینا بیان داشتم ظرفها رو روی میز می چیدم به تعداد که آماده باشه)
بعد  زن  داداش آشپزخونه رو هم دسته ی گل کرد و رفت ،ایشالا عروسی بچه هاش و تولدهاشون جبران کنم،زن داداش من از وقتی مامانم نمی تونه خونه ی کسی بره از این کارها خونه ی مامانم می کنه و همه مون رو دور هم جمع می کنه.کاری که من که دختر مامانم هستم نمی کنم..دختر بسیار با محبتیه.
بعدش چون کاری نداشتم و رفتم لیلیوم و یه ذره بی حسی دیفن هیدرامین خوردم تا درد نداشته باشم و یه اپیلاسیون صورت انجام دادم برای اولین بار که صورتم یه کم از این مریضی در بیاد و انصافا تاثیر هم گذاشت ولی چشم های من هنوز مریضند.
راستی من تو خونه بخور هم میدم تا صورتم زودتر سرحال بشه ،با بابای نیکان  حرف زدنی میگم تا یک شنبه عروسی ملیحه می خوام صورتم از مریضی دربباد بابای نیکان نمی فهمم چرا ناراحت میشه،میگه باز هم افکار غلط ،تو رو خدا به خاطر خودت به خاطر ما به خاطر بچه هدفمند خوب بشو ،افکار تو هنوز درست نشده
بعد از اپیلاسیون هم نیکان خیلی وقت بود ساعت دیجیتالی دوس داشت با ماشبن رفتیم صفائیه مغازه ای که من ازش نقره می خرم و براش یه ساعت فسفری رنگ دیجیتالی  از پول های خودش خریدیم (گرون هم نبود)برگشتیم
شب هم یه ده دقیقه یه ربع  آبجی صدی و مبین اومدن پیش ما.آخه عروسی ملیحه اینا هم دعوتن.با هم چک کردیم چی بپوشیم


بچه ها یه اعتراف جالب

بابای نیکان خیلی خیلی واضح اجازه نمیده کسی بیاد دیدن من.  همه رو یه جوری دست به سر می کنه.به من همش میگه اینا باید شرایط تو رو درک کنند .حتی خواهرها و مامان خودش رو .
من اصلا سختم نیست ،البته خب بی رمق هستم در مجموع ولی خب دیدن آدم های زندگیم رو هم دوس دارم ولی بابای نیکان انگار تازه تی تی پیدا کرده ،انگار تازه طیبه رو گرفته، بدجور سفت چسبیده و  دوس نداره فعلا لحظات طیبه رو با کسی تقسیم کنه.
حتی رقیه دوستم که  دم ظهر زنگ زده بود (تهران بودم اتفاقی زنگ زد و متوجه شد بستری ام) امروز مجبور شدم راستش رو بگم.خیلی هم خجالت کشیدم و گفتم بذارید یه ذره بابای نیکان سیر بشه از دیدنم و خیالش راحت بشه خوب شدم بعد بیایید.
بابای نیکان که همیشه هوامو داشته ولی الان یه جور دیگه شده ،همش میگه که تازه فهمیدم چی داشتم و قدر نمی دونستم.بهش میگم اتفاقا منم همینطور،منم گاهی الکی اذیتت کردم درصورتی که تو بهترین همسر دنیایی ...خلاصه قراره از این به بعد بیشتر قدر باهم بودنمون رو بدونیم ولی اینکه راضی نیست کسی بیاد خونمون رو کجای دلم بذارم آخه؟؟؟؟
به من میگه هر لحظه دلت بخواد می برمت مامانت رو ببینی،خب البته می بینه من خیلی ضعیف شدم،اگه بشینم روی زمین نمی تونم به تنهایی پاشم.ناگهان سر گیجه می گیرم  ،تمام بدنم میره روی ویبره ولی خب بازم من خجالت می کشم بابای نیکان همه رو دست به سر می کنه.همه از روی محبت و دوست داشتن دلشون می خواد به من سر بزنند وگرنه بیکار که نیستند
امروز عصر هم ناگهان حالم خیلی بد شد و بابای نیکان برد سر جام گفت یه کم بخواب ،دهانم و لپام می سوخت حتی دندونام درد می کرد ،فکم درد می کرد،صورتم درد می مرد ،به نیکان گفتم شریت دیفن هیدرامینم رو آورد غرغره کردم چند دقیقه و بعد قورت دادم و بعد از چند دقیقه خوابم برد 
یه ساعت بعدش که بیدار شدم گفتم برم در خونه(لیلیوم) یه صفایی به چهره ام بدم  و هوایی هم بخورم،بسته بود،با خودم گفتم خب تا سر کوچه برم کفش بخرم آخه کفش مهمونی های تالارم پاشنه اش ده سانته و این روزها من نمی تونم خوب راه برم ،رفتم سر کوچه و از تنها مغازه ای که کفش داره یه جفت نیم بوت مجلسی ساده خریدم برای عروسی ملیحه ایشالا و برگشتم خونه.
اگه می تونستم راه برم خیلی خوب بود. 
اما از وقتی برگشتم نیکان کفش ها رو دید خیلی غصه خورد و بهانه گرفت .تقریبا دوساعت انواع بهانه ها رو گرفت بالاخره آروم شد  .خیلی ناراحت بود که برای اون چیزی نخریدم.بچه است دیگه...



خب امروز ما رفتیم پشت سیستم و کارتابل رئیس اداره آمار و فناوری اطلاعات نشستیم و گزارش هم تهیه کردیم ،نامه های بچه های آی تی رو هم بهشون ارجاع دادیم،بد نبود،ساده بود.نیکان هم پشت سیستم خودم تو اتاق من بود و فیلم می دید  .
فقط از صبح با همکارا خیلی شوخی می کردیم که حالا از شنبه طیبه چطوری برگرده سر جای خودش و پست ساده ی کارشناس مسئول آمار و برنامه ریزی خخخخخخخخ
روز خیلی خوبی بود.برای من که خیلی سال هست پنج شنبه سازمان نرفته بودم تنوع خیلی خوبی بود.
خدا رو شکر برای محیط کار خوبی که دارم و همچنین همکاران خوب تر 


امروز و دیروز رفتم اداره.خیلی هم خوب بود.من به علت بیماری صعب العلاجی که دارم ۸ ساعت تقلیل ساعت کاری در هفته دارم که طبق خواسته ی خودم تو سیستم برای پنج شنبه ها تعریف شده و می تونستم پنج شنبه ها برم و روزهای دیگه یک ساعت کمتر ساعت بزنم ولی چون نیکانم پنج شنبه ها تعطیله منهم پنج شنبه ها رو برای خودم درخواست تعطیل دادم.البته تا پایان ۶ سالگی نیکان از قانون فرزند زیر شش سال استفاده می کردم و پنج شنبه ها تعطیل بودم ولی وقتی نیکان ۶ سالش تموم شد رفتم سراغ این قانون و اوکی شد برام.
همیشه به آقای نوری و آقای سید مصطفی مدیران مستقیمم هم می گفتم هر پنج شنبه ای نیاز به حضور من بود هر ساعتی تماس بگیرید من سریعا مبام اداره ولی تا به حال لازم نشده بود
امروز آفای نورالدین(نوری) رئیس مستقیم خودم کلی معذرت خواهی کرد و مقدمه چید و گفت فردا پنج شنبه من نمیام مجید رستمی هم مرخصیه اگه حالت بد نیست و هیچ مشکلی نداری و تورو خدا راستش رو بگو  و اینا و فردا پنج شنبه اگه می تونی و مقدور هست بیا اتاق من جای من بنشین و کارتابل من دستت باشه و نامه هایی که به آی تی میاد رو به بچه های آی تی ارجاع بده و اگر نامه ای،گزارشی راحع به بخش امار بود خودت جواب بده.بهش گفتم حتما میام.واقعا هیچ مشکلی ندارم.گفت نیکان و باباش ناراحت نمیشند گفتم نه...تبلت نیکان رو میارم باهاش بازی می کنه یا میره اتاق خودم پای سیستم خودم فیلم می بینه.
بعد مهندس سید مصطفی(مافوق)  متوجه شد  و به من گفت نورالدین خودش باید یه فکری بکنه تو لازم نیست بیای که بهش گفتم سخت نگیرید من عاشق اداره هستم و خودم دوس دارم بیام که گفت پس هر طور صلاح می دونی ،از جانب سازمان مجبور نیستی
من حالم خوبه و فردا هم میرم سازمان خوبمون
امروز عصر به نیکان گفتم ماکارونی بپزم برات؟گفت نه گفتم پس بگو جی دوس داری برات بپزم گفت سالاد ماکارونی گفتم چشم راست میگی نبودم که برات درست کنم گفت اون موقع هم که بودی مریض بودی دلم نمی اومد بگم بپزی.الان سالاد ماکارونیش آماده هست.برای خودمون هم ماکارونی معمولی پختم.
راستش مصرف کورتون باعث شده چشمهام خوب نمی بینه و صفحه ی گوشی رو خیلی درشت کردم تا اشتباه تایپ نکنم،تهران بهم انسولین می زدن مشکلی نداشتم اما برای خونه گفتند روزی سه تا متفورمین که انگار جواب نمیده.از امشب باید خودم تست قند بزنم ببینم چه عددی نشون می ده
صورتم خیلی لاغر شده ولی گونه هام سر جاشه.من باید تا یک شنبه صورتم رو درست کنم.یک شنبه عروسی ملی هست و من باید صورتم درست شده باشه.درسته که اندامم خوب شده و دلخواه خودم هست اما صورتم بد شده ،قبلی بهتر بود،تازه هر کی می بینه با ترحم و دلسوزی نگاهم می کنه،به هر حال درد ازش می باره،طیبه نیستم تا یک شنبه درست نشده باشم،بی خیال تپلی
همش هم دارم بخور ۲۰ گیاه میدم به صورتم تا رنگ بیاد تو صورتم البته فقط تو خونه
خب نیکان حوصله اش سر رفت ،بعدا میام باز می نویسم
بعدا نوشت:
برای اینکه حوصله ی نیکانم سرجاش بیاد تقریبا  یه ساعت باهاش تنیس بازی  کردیم (بدون تور و میز) فقط با راکت و توپ و حسابی به بچه ام خوش گذشت.بعدش من دیفن هیدرامینم رو خوردم دهانم بی حس شد و تونستم ماکارونی معمولی بخورم.خداروشکر.به نیکان هم دارم سالاد ماکارونی میدم.همش داره تشکر می کنه و البته از شبکه ی آی فیلم سریال لیسانسه ها رو می بینه و خنده های ریز می کنه.قربونش بره مامان طیبه اش 


خب

الان وقت دارم که بنویسم

دیروز  بابای نیکان داشت مرخصی ساعتی می گرفت بیاد تهران سراغم که علی صادقی بهش گفته بود تو که حالت خوب نیست چرا از اداره ماشین نمی گیری بری تهران؟بابای نیکان گفته بود خب با ماشین خودم میرم که و در نهایت درخواست ماشین و راننده داده بود و سازمان سریعا ماشین و راننده در اختیارش قرار داده بود ولی این تمام ماجرا نبود.

همون موقع مجید (همکارمون)تهران بوده و متوجه موضوع میشه و به بابای نیکان زنگ می زنه میگه اصلا ماشین رو کنسل کن و بگو طیبه کجاست خودم میرم نیم ساعت دیگه سراغش

بعد تلفن من دائم اشغال بود.داشتم سر صبر و حوصله و بی خبر از همه جا با ملی صحبت می کردم .این چندروز ملی ملاحظه ام کرده بود و فقط تایپ کرده بود اما دیروز داشتیم گفت و گو می کردیم.بالاخره شماره ی بخش رو گرفتند و من رو پیدا کردن و گفتن منتظر باش محید داره میاد دنبالت.

سریعا رفتم کارهای ترخیص رو انجام دادم و برگه های بیمه تکمیلی رو گرفتم و ساختمون مدیریت هم رفتم زیر بارون و مهر کردم و خلاصه اومدم بخش و چیزهای وصل بهم رو کندن و خلاصه لباس هام رو عوض کردم و بعدش هم مجید اومد تا خود حیاط بیمارستان و پشت بخش  و وسایلم رو گذاشت تو ماشین  و  با هم برگشتیم قم.البته بارندگی شدید بود.حدود ساعت 3 از بیمارستان در اومدیم بیرون

البته مجید تنها نبود با یکی از خانوم مهندس ها بود که من تا حالا ندیده بودمش ولی دیروز آشنا شدیم.تو یه بخش دیگه از توابع سازمان ما مشغوله که برای جلسه با مجید رفته بود تهران

مجید خیلی دعوام کرد که چرا من خبر نداشتم.من که بیشتر روزها میومدم تهران حداقل میومدم بهت سر می زدم و محبت های اینجوری .

خلاصه من و مجید که 20 ساله همکاریم و رفت و آمد خانوادگی هم زیاد داشتیم و کلا طیبه جان صدام می زنه همیشه، نشستیم کلی خاطره بازی کردیم با هم و توی راه هم خیلی خوش گذشت و یخ اون خانم مهندس رو هم باز کردیم و به اون هم خوش گذشت.

بالاخره ساعت یه ربع به پنج من دم در خونه مون بودم و زنگ زدم به گوشی بابای نیکان که بیاد پایین عروس خانومش رو از مجید تحویل بگیره.بابای نیکان هم مجید رو برد چند تا کوچه جلوتر خونه ی علی اصغر (اون یکی همکارمون) که مجید باهاش کار داشت و بعدش برگشت خونه

رسیدم خونه نیکان دید هیچ کادویی دستم نیست خیلی ضایع شد و غصه خورد ،بهش گفتم به خاطر کبودی دستهام نتونستم کادوهات رو از تهران بخرم.دستم درد می کرد،ولی نیکان خیلی افسرده شده بود.باباش که چند دقیقه بعد  اومد خونه دوباره لباسم رو پوشیدم و لباس بیرونی به نیکان پوشوندیم و گفتم باید بریم خرید.هی باباش گفت نیکان با من تو تازه از راه رسیدی و مریضی گفتم نه و اصرار کردم و رفتیم پخش اسباب بازی و برای بچه ام یه دست لباس زورو خریدم به اضافه ی یه هواپیمای رباطی و بعدش رفتیم خونه ی مامانم.چون دل و روده ی بابای نیکان بدجور داغون بود و نیاز به wc داشت (به هرحال تومور روده داشته و خیلی وقت ها عوارض شیمی درمانی و پرتو درمانی و جراحی سالها قبلش خودش رو نشون میده)

یه ساعت خونه ی مادرم  موندیم تا بابای نیکان کمی اوضاعش مرتب شد و رنگ و روش باز شد.

آبجی صدی و فرناز هم اونجا بودند .نیکان هم لباس زوروی خودش رو امتحان می کرد و کیف می کرد با کلاه و  شمشیر زورویی

خاله صدی برای نیکان اولویه آماده خرید و بهش غذا داد و سیرش کرد و البته بادمجون  سرخ کرده داشتند که داد.منم حسابی از دیدن مامانم مشعوف شدم.

بعد برگشتیم که سر راه دارو هم بگیریم

بابای نیکان ما رو آورد گذاشت خونه و خودش رفت داروخونه.داروهامو گرفت و یه چیز دیگه که تو هرخونه ای لازمه ولی ما نداشتیم

قبل از اینکه بابای نیکان برسه من شامم رو از بیمارستان آورده بودم که خوردم (میکس) و سیب زمینی هم گذاشتم بپزه که پوره درست کنم.برنج خیس کردم و بساط قرمه سبزی هم بار گذاشتم.دلم برای آشپزی تو خونه ی خودم تنگ شده بود

به نیکان هم از میکس بیمارستان رازی دادم و خیلی خوشش اومد.کلا بچه ام از  چیزهایی که من می خوردم دوست داشت بچشه.

الی جونم از دسترنج خودش که من بهش میگم دستالاد، شیره ی انگور درست کرده بود و تو ملاقات برام آورده بود .برای نیکانم یه لیوان شربت درست کردم باهاش و دادم خورد و نیکان خیلی به به و چه چه کرد و گفت فردا زنگ بزنیم از خاله الی تشکر کنیم.بعدش هم رفت ادکلنی که خاله لیلی بهش داده بود رو برام آورد و پز داد و گفت ببین چه جعبه ی قشنگی داره و گفتم بزن از ادکلن گفت نه مامان می خوام اینو تو عروسی خاله ملیحه با کت شلوارم بزنم.دوس ندارم تموم بشه.

از آب میوه هایی که صنعتی هستند و اونجا بچه ها زحمت کشیده بودند آورده بودن هم از همشون یه کم خورد  و گفت خوش به حالت مامان چه دوست های خوبی داری که بهش گفتم همشون به خاطر تو با من دوست هستند. وگرنه من اینها رو اصلا نمی شناختم.تو باعث افتخار منی


بعد هی نیکان بازی کرد و هرکاری می کردم تکلیف امروزش رو نمی نوشت و می گفت فردا بیام باهات اداره.خیلی وقته نبودی و این چیزا ...من الکی اوکی می دادم ولی باباش گفت امکان نداره مسواک بزن بخواب.بچه ام تکالیفش رو نصفه انجام داد و خوابید.بعدش من رفتم دوش گرفتم بالاخره و تاپ پوشیدم.آخه قبلش نیکان دل دیدن کبودی دستهای منو نداشت.خب دستهای من همه جاش کبوده ولی درد نداره اما ظاهرشون کاملا خرابه بس که رگ نداشتم.

بعد اومدم قرص هام رو کامل کردم و یه کم قرمه سبزی کشیدم سرد بشه که بخورم که روی مبل خوابم برده بود و بابای نیکان اومد و بیدارم کرد و دستم رو گرفت و جابجام کرد روی تخت.

صبح هم  راس ساعت بیدارم کرد و من صبحانه فرنی خوردم و  خودش به نیکان یه مفدار صبحانه داد و من هم دیشب الویه که خاله صدی خریده بود برای نیکان ساندویچ کرده بودم گذاشتم کیفش.

ساعت حدود 10 صبح زنگ زدم به آموزگارش و گفتم که بچه تکلیفش رو درست ننوشته و خودم دیشب لوسش کردم  که آقای محمودی گفتند هیچ ایرادی نداره و همین که شما خودتون سالم برگشتین منزل کفایت می کنه.

الان نیکان هنوز مدرسه هست.امروز با سرویسش مثل قبلاها میاد اداره و خودم میرم در نگهبانی تحویل میگیرم.باباش گفت من میام که نیکان ناراحت شد و گفت فقط مامانم

از صبح هم همه ی همکارام میومدن اتاقم برای دیدنم و وقت نداشتم بنویسم.مجبور شده بودم کمی حرف بزنم فک و دهانم تا گوشم درد گرفت.تقریبا دارم از حال میرم.الان گیج گیجم ولی گفتم بنویسم چون احتمالا دوستان عزیز و بسیار مهربانم می خونند.به هرحال نوشتن هم سرگرمم کرد و خوب بود ضمن اینکه من دوست ندارم چیزی رو از  تک و تعریف ها جا بندازم

بازم چیزی یادم بیفته میام می نویسم








من  قم هستم 

بعدا میام می نویسم
خداروشکر
خداروشکر
خداروشکر


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic