پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

این چند روز گذشته  عملکرد بسیار ضعیفی داشتم و اوجش دیروز بود که بابت رفتارهام و های های گریه هام خیلی خیلی خجالت می کشم.یه بیست روزی هست که غم عمیق درونی دارم و این چند روز گذشته که پسرکم بیمار و تبدار بود و هنوز هم هست اما کمی بهتر شده دیگه خیلی داغون شدم و دوباره بیماریم عود کرد و متاسفانه دهانم و پشت لپام پر شد از زخم ها و شروع کردم به اضافه کردن دوز داروهام

از دیشب اندکی خیالم راحت شده از همه نظر.

می دونم که موعظه گر خوبی هستم ولی در شرایط حاد و اوقاتی که فشار روحی روی نقطه ضعف هام هست ،ایمانم بسیار ضعیف میشه.خیلی دلم می خواد فقط به خدا توکل کنم اما در اوج اضطراب و غم ،فقط اشک ِ چشم هست که بی اجازه از من می باره و می باره و می باره

خدایا بابت همه ی بی قراری هایی که باید به تو رجوع می کردم و نکردم من رو ببخش

دلم آشفته و دیوانه ی اوست

وجودم مست از پیمانه ی اوست

دلارامی که دائم در نماز است

یقینا مست از مستانه ی اوست

طیبه الیاسی







ای پروردگار یکتای عالمیان

می خواهم خلوت لحظه هایم را با یاد تو پر  کنم و امیدوارم به الطاف خداوندی ات ...اما غصه هایم امانم نمی دهد

خدایا از  تو می خواهم  که گره از بغض های حنجره ام بگشایی و در دشتهای وسیع معرفت جاری ام کنی و خودت یار و نگهدار عزیزنرین کسانم باشی .

از تو می خواهم که گرفتاری های خانواده ام را با روشن ترین ثانیه ها رقم بزنی و دلم می خواهد امیدوار باشم اما نمی توانم

ای کاش  پنجره های آگاهی را بر چشمهای شب گرفته ام باز  کنی،ای کاش کور سوی امیدی نشانم بدهی که جز به خودت به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارم

ای خوب زوال ناپذیر: 

آمده ام تا در فرم آسمانی لبخندت بسوزا نی ام،ای کاش مرا در هر آتشی و دوزخی که برافروخته ای و گدازنده تر است بسوزانی اما به خانواده ام آسیبی نرسد .طاقت سوختن در آتش تو را دارم تحمل دیدن ناراحتی عزیزانم را نه..

آمده ام تا قبولم کنی...

من به گشودن درهای رحمتت امید دارم..


به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

دلبرک زیبایم از دیروز تب دار است و بیمار.در بیمارستان کودکان هستیم و منتظر نوبت متخصص کودکان 


مدرسه ی نیکان قشنگم پریروز یه برگه بهشون داده بودن که هر کی تمایل داره برای روز دوشنبه شهادت حضرت رقیه(ع)  که مدرسه ،سوگواره غذای نذری داره برای آشنایی بچه ها با سنت نذری دادن می تونه یه نمونه نذری بیاره مدرسه

نیکان خیلی دوست داشت من حلوا بپزم(خودش خیلی حلوا دوست داره) من بهش گفتم نمیشه شله زرد بپزم گفت حلوا بهتره گفتم نمیشه آماده بخریم گفت خودت بپزی بیشتر دوست دارم گفتم با نون تُست نون پنیر خرما سبزی درست کنم گفت نه حلوا بهتره ...بعد آخرش دید خیلی چونه می زنم گفت اصلا هیچی درست نکن بذار من آبروم بره گفتم عزیزم آبروت نمیره ولی یه چیزی درست می کنم.آخه بابایی از بوی آرد سرخ کرده تو آپارتمان اذیت میشه خوشش نمیاد ولی یه کاریش می کنم برات.

دیروز ظهر به باباش گفتم حالا بیا و یه بار به خاطر دل بچه بوی آرد سرخ کرده رو تحمل کن گفت تو هم لطفا در تراس و پنجره رو باز بذار و هود رو روشن بذار نگو صدا داره نگو در تراس باز باشه سرما می خورم،گفتم به چشم.عصر من رو بیدار کرد و رفت ویزیت چکاپ آنکولوژی .من هم شروع کردم و نیکان رو هم بیدار کردم و می دونستم دوست داره مثل همیشه هم مشارکت کنه هم ببینه  و دوسه ساعتی تو آشپزخونه بودیم .پیامک زدم به باباش نون تارت یا بستنی بخره .اومد و همراه باخرید های خونه نون تارت هم خریده بود .آماده کردم و تو دیس های یه بار مصرف چیدم و سلفون کشیدم و گذاشتم تو یخچال.برنج دم کردم و شام بابای نیکان رو دادم .نیکان شام حلوا خورد با اشتهای فراوان.

حلوا زیاد پخته بودم .هفت تا کاسه کوچولوی یه بار مصرف برای هفت اتاق معاونت خودمون هم آماده کردم سلفون کردم گذاشتم یخچال.

همسایه بغلیمون تو ساختمونمون واحدشون رو فروختند و رفتند و افراد جدید دارن میان،دیشب نیکان گفت آقامون گفته جدول سودوکو بیارید .بابای نیکان دوباره بدحال بود ساعت ده و نیم شب چادر انداختم رفتم سرکوچه لواز التحریر بزرگه بسته بود و کوچیکه گفت تموم کردیم .برگشتنی دیدم از خونه همسایه صدای افراد جدید داره میاد اومدم یه دیس یه بار مصرف کوچیک حلوا با قاشق یه بار مصرف گذاشتم بردم براشون و گفتم من اولین مهمونی که زنگتون رو زدم.

یه دیس کوچولو هم مخصوص نیکان سلفون پیچ کنار گذاشتم سفارشی که روزی هزاربار میگه مامانی دوستت دارم و من توی دلم می می میرم براش

میون این کارها نیکان تکالیفش رو نشونم داد و درست نوشته بود.قربون هوش و زرنگیش برم که اصلا نیاز به راهنمایی نداره.درسته زیاد خوش خط نیست ولی خوبه.مستقله.فقط به من نشون میده و تایییدیه می گیره. من از هوش بچه ام مطمئنم که نوشتمش مدرسه ی دولتی با دانش آموز زیاد در هر کلاس.بچه ی من خیلی خصوصی بزرگ شده تا الان .وقتش بود بره دنیای بزرگتر رو ببینه تا بتونه و یاد بگیره گلیمش رو از آب بیرون بکشه

غذای ظهرش و سالاد  رو آماده کردم گذاشتم یخچال. رفتم دیدم داره می خوابه .می دونستم دوست داره مثل هرشب چند دقیقه ای کنارش باشم (من یا باباش) رفتم کنارش و از شیرین زبونیش و دعاهای آخر شبی بچه ام لذت بردم.بهش گفتم عکس دوتاییمون رو گذاستم تو وبلاگت بعضی دوستام گفتن جای اونا همدیگه رو گاز بگیریم خیلی خوشحال شد لپش رو آورد سفت بوسیدم و لپم رو بردم راس راستی گاز گرفت و جیغ زدم حالش رو برد.فدای چشماش بشم

بعدش هم با آرامش تمام خوابید.خدایا نگهدار و پشت و پناه همه ی بچه ها که فرشته های کوچولو هستند باش.نیکان ِمن هم بین اون بچه ها

بعد اومدم آشپزخونه رو دوباره مرتب کردم و اتاقش رو .بعد از خستگی نمی تونستم صاف راه برم رفتم یه دوش گرفتم و تا بخوابم شد ساعت یک و نیم دوباره.

خدایا شکرت برای بزرگترین ثروت ( بعد از والدینم )که بعدها بهم دادی .خدایا شکرت برای این پسرک شیطون و شیرین که وقتی داره سپاسگزاری می کنه دقیقا مدل آنشرلی میشه و من همش صداش می زنم مگه تو نی شرلی هستی و اون دلبرانه برام می خنده و میگه مامان با احساس بودن که فقط مال دخترا نیست ،اصن من بزرگ شدم نمی خوام بابا بشم می خوام مامان بشم که راحت با احساس باشم و شعر بگم.آخه این بچه حقش نیست از صبح تا شب قربون صدقه اش نرم؟



ویلای باغ فردوس وسف ،اردوی اداره

لب استخر ماهیان پرورشی ،وسف



نیکان،روز اول کلاس اول دبستان


نیکان شب تاسوعا

نیکان جلوی محوطه اداره بالای پله ها ،هفته دفاع مقدس

نیکان کریدور طبقه همکف که درهفته دفاع مقدس تبدیل به نمایشگاه شده بود و نیکان عاشق این چیزا

هرکاری کردم از جنگ و خشونت متنفر بشه نشد.جنگ براش خیلی مقدسه.یکسره چفیه ها و تفنگ ها و پلاک ها و نارنجک ها رو می بوسید

از راست به چپ"شیوا،نیکان،محیا و امیررضا روز اردوی وسف لب استخر


مامان محمد امین جان سلام .قول داده بودم عکس بچه رو از روز اول دبستان بذارم.الوعده وفاء



امروز پنج شنبه مثل هفته های قبل همراه با بابای نیکان بیدار شدیم و ما رو برد خونه ی عزیز و تا غروب هم اونجا بودیم.مامان خب دوباره ریه هاش اذیتش می کنند که باید دوباره بره متخصص ریه که گمونم برای هفته ی بعد نوبت گرفتن براش.داداش علیرضام و خانم و بچه هاش و داداش محمدرضا رو هم اونجا دیدمشون.برای فرنازی دستبند و گردنبند آبی فیروزی ای با پلاک کیتی kittyدرست کرده بودم که خیلی خوشش اومد ولی اونقدر باهاش ور رفت که گردنبندش رو پاره کرد و وقتی پوشکش رو عوض می کردن مهره های فیروزه ای بود که از شرتش می ریخت پایین.خخخخح

برای مبینا دختر داداش علیرضا هم دستبند مروارید سفید درست کرده بودم با پلاک ماهی طلایی که واقعا ناز بود و خوشش اومد.برای بقیه ی دخترها هم درست کردم ولی ندیدمشون که بهشون بدم.
آبجی طاهره ام هم یه هفته بود به خاطر ریه اش بیمارستان بستری بود که هیچ فرقی نکرد و آخرش دیروز با رضایت خودش اومد بیرون. اصلا نتونسته بودم بهش سربزنم و امروز هم نرفتم چون من با نیکان اگه برم طفلی نیکان ازش می گیره
فردا صبح که بابای نیکان نیست و قرار کاری داره ولی اگه عصر خونه بود نیکان رو بذارم پیشش و یه سر برم پیش آبجیم.البته یه خانم که کارهای آبجیم رو انجام میده(خواهرم بیشتر اوقات بیماره) اکثرا شبانه روزی اونجا پیشش هست و منهم دورادور کارهایی که میشه تلفنی براش انجام بدم رو اوکی می کنم براش.
نیکان نوشت:
امشب نیکان از باباش پرسید "بابا چرا بچه ها اینقدر باباشون رو دوس دارن"باباش گفت آخه باباها هم بچه ها رو دوس دارن و بعدش گفت مامان ها هم بچه ها رو دوست دارن و بچه ها مامان ها رو هم دوست دارن و بعدش نیکان گفت مامان ها که هیچ ...یعنی منظورم اینه که همه ی بچه ها دوساله ها و ده ساله ها و ..همه مامان ها رو دوس دارن  و بچه ها هم اونا رو دوس دارن ولی تعجب می کنم چرا بچه ها باباها رو دوس دارن ؟دلیلش چیه؟ که من گفتم مامانی خب چرا بچه ها مامان ها رو دوس دارن ؟گفت آخه مامان ها نازن،مامان ها خوشگلن،مامان ها هم بچه های کوچیک هم بچه های بزرگ رو دوست دارن،مامان ها با احساسن،مامان ها مثل گل هستن،مامان ها عاشقن،........ بهش گفتم خب باباها هم همینطور گفت مامان نه ..باباها خوبن ولی به اندازه مامان که احساس ندارن اما نمی دونم چرا من اینقدر بابامو دوس دارم همش دلم می خواد ببوسمش شوخی کنم با مشت بزنم تو دلش و بپرم بغلش 
یعنی به روی خودم نیاوردم ولی دلم می خواست بچه رو درسته قورتبدم.به خدا بچه نیست.معجزه ی الهی هست ،روشنایی زندگیه،خدایا بابت این بچه و دقیقا و صرفا همین بچه ازت بی نهایت سپاسگزارم و روی ماهت رو می بوسم.


سرویسی که نیکان رو ظهرها میاره به جز نیکان علی هم هست که پسر خود خانم امامی راننده سرویس هست و یه پسر همسن علی که اسمش مسیحا هست و باباش سازمان برنامه کار می کنه و خونشون هم کوچه پشتی خونه ی علی اینا هست
امروز که خانم امامی بچه ام رو آورد(اول بچه منو میاره) گفت بابت دیروز ببخشید دیروز مسیحا رفته بوده دفتر مدرسه گفته بوده سرویس امروز نمیاد چون علی پسرم سرماخورده حال نداره دیروز هم نیومده بود و امروز هم نبوده ولی من سرویس هستم نبودن پسرم دلیل نمیشه بچه های دیگه رو فراموش کنم و چون خودم نبودم همسرم رو فرستادم اما مسیحا تو کلاس هم کنار علی میشینه و چون علی نیومده مدرسه رفته دفتر مدرسه و گفته به مامان من و نیکان اطلاع بدید ما سرویس نداریم.و به نیکان هم مسیحا گفته بوده که سرویس نداریم.
گفتم اشکالی نداره بچه ی من اصلا یه مدته یه مقدار خالی بندی هم می کنم من از دست بچه ی خودم ناراحتم گفت تی تی خانم اصلا فکر نکن طبیعیه من علی بچه دومم هست و اولی دانشجوئه.سخت نگیر .اینها طبیعیه.با حرف زدن خودتون باهاش تو خونه درست میشه.به هرحال دیروز بچه ی شما تقصیر نداشته


اول وقت اداری که خیلی خوابالو بودم هیچی ...بعد از یه ساعت کارم رو شروع کردم به یه جایی که رسوندم با لیلی جونم چند دقیقه  تلفنی حرف زدم بعد دوباره مشغول کارم شدم

ساعت ۱۲ رو بیست دقیقه گذشته بود که از مدرسه نیکان تماس گرفتند و گفتند نیکان میگه  سرویس گفته امروز نمیام به مامانم زنگ بزنید.گوشی رو گذاشتم خیلی هول هولکی بدون گرفتن مرخصی ساعتی پریدم تو ماشین و رفتم .با اضطراب فراوان البته مدیر مدرسه تلفنی گفته بود که نگران نباش من هستم تا شما برسید ولی من خیلی وحشیانه رانندگی کردم و  رفتم،بابای نیکان هم اصلا سازمان نبود و  رفته بود بازدید و چاره ای نداشتم که خودم برم
قبل از رسیدن به مدرسه زیر تقاطع سه سطحه مدافعان حرم به اندازه دو دقیقه ترافیک  روان بود که برای من دوساعت گذشت و تو همون ترافیک گوشیم رو برداشتم دیدم خانم امامی(راننده سرویس نیکان) به من زنگ زده و من نشنیدم بعدش من خیلی زنگ زدم بهش ولی دائم اشغال بود تا رسیدم به مدرسه .گوشی رو آزاد گذاشتم تا ببینم چی میشه.خانم امامی خیلی زود زنگ زد و گفت کی به شما گفته نیکان امروز سرویس نداره،؟گفتم نیکان به مدیر گفته که گفت خانوم اگر من روزی نیام به شما میگم نه به بچه.گفتم حالا نیکان کجاست قطع کرد گفت زنگ می زنم بهتون و بعدش دوباره زنگ زد گفت ماشین من خرابه و من چندروزه با ماشین همسرم همراه همسرم میومدیم دنبال بچه هامون .امروز من کار داشتم همسرم خودش رفته نیکان هم الان اداره است.همون موقع بابای نیکان زنگ زد گفت کجایی گفتم مدرسه گفت دنبال نیکان نگرد نیکان پیش آقای شجاعی هست تو اداره.
.مدیر مدرسه گفته بود به من هم خبر بده وقتی نیکان پیدا شد رفتم دفتر مدرسه با همون رنگ پریده و هنوز لرزان و به آقای عسگری گفتم چی شده و آقای عسگری گفت خنوم چرا اینقدر مضطربید من که به شما اطمینان دادم تا آخرین بچه رو تحویل خونواده اش ندیم من یا معاونم  از مدرسه بیرون نمیریم و ما خودمون احساس مسئولیت داریم.خیالتون راحت.گفتم اصن این بچه ی من از وقتی سال تحصیلی شروع شده به شدت خالی بند شده و من هم مادر ..نگران میشم خب،آقای مدیر هم گفت به این بچه توجه نمیشه  و من دیگه نگفتم که خب این بچه همیشه مامانش شاغل بوده ولی هیچوقت خالی بند نبوده و توی دلم گفتم خب این بنده خدا چه می دونه چرا وقتی ما که والدین هستیم نمی دونیم چرا؟؟
بعدش خداحافظی کردم و ماشین رو انداختم از کف رودخونه خروشان و پرآب شهر اومدم به طرف سازمان و تمام راه رو گریه کردم به حدی که به سختی جلوی چشمم رو می دیدم
به هرحال و به هرصورت رسیدم اداره و رفتم طبقه هفتم و بچه رو تحویل گرفتم و الکی پلکی ناهارش رو دادم(خیلی داغون بودم)
بعد هم دیگه ساعت کاری تموم شد و اومدیم خونه و الان هم باباش رسید  و من هنوز اعصاب و روانم به شدت به هم ریخته است.


بچه ها و دوستان عزیز

پست "پائیز را دوست ندارم" توش مطالب نوشته بودم .الان نیست،پریده ،من دلم متنی که دیروز شنبه نوشته بودم رو می خواد.چرا پریده؟کسی می دونه؟ 


پاییز الزاما پیام آور غروب و عریانی غم ها نیست

پاییز الزاما فصل عاشقانه ها هم نیست

می شود به مِهر پاییز دل داد و مِهربان تر خواند

می شود با آفتابِ مهرگان همراه شد و تابید

 

می شود از لابه لای بادهای پاییزی گریخت

 و آسوده بود  

و آسوده بارید

و خانه ای نزدیک آخرین کوچه ی زندگی ساخت

و زیستن در انتظاری شیرین را آغاز کرد

اگر بادی وزیدن گرفت

و ابرها به هم ساییدند

و آسمان ابری شد

چه عیب دارد

بگذار ببارد

و گونه های زمین و زمینیان  را بیاراید


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic