پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم

شعر فریدون مشیری 
این پست به زودی تکمیل می شود.دیگر پاییز و رنگ هایش را دوست ندارم


شب تاسوعاست.من فقط عصرها میرم روضه طبقه سوم خونمون.اهل هیئت رفتن و مسجد و تکیه نیستم‌.بابای نیکان هم اوضاع جسمیش معمولا اونقدر مناسب نیست برای اینجور مجالس ولی هرسال فقط شبهای تاسوعا و عاشورا میره حسینیه مرتبط به قوم خودشون مقیم قم و نیکان رو هم می بره
امشب هم رفته و نیکان رو هم برد و البته یکی از اهدافش هم اینه که بپرسه ساعت چند ببعی نذری نیکان و قصاب رو برسونه دم خونه مادرشوهرم که به موقع برای ناهار حسینیه گوشتش آماده بشه.نذر نیکان تا هفت سالگیش بوده که انشالا خدا قبول کنه.
من هم نشستم بخش زیادی از آزشیو وبلاگ یکی از دوستانم رو خوندم.
راستی فراموش کرده بودم ثبت کنم یک شنبه ۲۵ شهریور مرخصی ساعتی گرفتم رفتم گل فروشی یه سبد گل مصنوعی که به نظر خودم قشنگ بود خریدم و حضورا رفتم اداره ای که خانوم حاج احمد شاغل هست (همکاری که تازه به همراه همسرش از حج واجب برگشته بود) و حدود یک ربع تا بیست دقیقه کنار خانومش نشستم و از آخرین باری که همدیگه رو دیده بودیم هردومون خیلی تغییر کرده بودیم.من تپل مپل شدم که به سختی منو شناخت و اون خیلی لاغر شده بود که منهم به زحمت باور کردم خودش باشه.اون هنوز سفید مفید هنوز قدبلند هنوز خوشگل ولی لاغر که قبلا ها هم تپل نبود (نرمال بود) و با وقار و متین و البته روابط اجتماعیش با همکاران (زن و مرد) عالی بود و  تو اتاق کارش با چادر .برعکس من که اصلا شیطونم و بهم پیداست.دیگه پشت میز و تو اتاق خودم که چادر نمی تونم سر کنم که...
بعد از چندروز امروز زنگ زدم به دونفر " معاون اداری و مالی سازمان "و "مدیر اموراداری و پشتیبانی" و ازشون جداگانه به جهت اردوی روز چهارشنبه ۲۱ شهریور و تدارکات و زحمات سازمان تشکر کردم و می دونم که هر دوشون خیلی از این تشکرهای تلفنی و کوچولو خوشحال میشن چون متوجه میشن ما خانم ها قدرشناس هستیم و این نیست که فقط نکات منفی عملکرد سازمان رو ببینیم و انتقاد کنیم.به هرحال سازمان علیرغم محدودیت هایی که داره و علیرغم سخت بودن هماهنگی چنین برنامه هایی هیچوقت با آوردن بچه هامون به اردوهای این چنینی مخالفت که نکرده هیچ بلکه سعی کرده شرایطی فراهم کنه که به بچه هامون بیشتر خوش بگذره و خب یه تشکر کوچیک به هرحال حتی اگه پاچه خواری محسوب بشه لازم بود  


۵ روز روضه دعوت بودم از طرف خانوم دکتر دوست و همکارم در علوم پزشکی  سالهای ۷۵ تا ۷۷

روز اول نتونستم برم روز دوم اردو بودم روز سوم و چهارم و پنجم توفیق حاصل شد و رفتم.
روز اولی که رفتم  با اینکه خیلی خوش گذشت ولی برای همه دعا کردم مخصوصا بعضی ها.خوش گذشت چون دوستانم رو بعد از مدتها می دیدم‌.مخصوصا یکی از دوستان رو که بعد از حدود بیست سال یعنی درست از وقتی از محل کار قبلی اومده بودم بیرون البته الان داره یادم میفته یکبار هم خونه ی زهرا دیدمش ولی یادم رفته بود
روز دومی که روضه رو رفتم دوستانم نبود و من به شدت تو حال و هوای روضه و حرفهای خانوم جلسه اش بودم ولی حواسم بود که حالا که دل شکسته تو مجلس امام حسین (ع)نشستم برای مریض ها و مریض دارها ،دل شکسته ها ،تنگدست ها،آرزومندها  و هرکس که توی ذهنم می آمد از بچه کوچیک تا پیرمرد و پیرزن دعا کنم تا نه به خاطر دعای من که نه .... به خاطر آبروی امام حسین (ع) و حرمت مجلس روضه اش انشالا دعاها و حاجات ختم به خیر و برآورده شود.
حتی گوشیم را در آوردم و لیست مخاطبانم رانگاه کردم و برای همه دعا کردم و بعد هم پیوندهای سمت راست  وبلاگم را 
امروز روز آخر روضه بود و از اداره مستقیم رفتیم نیکان را برداشتیم بردیم دندانپزشکی و بعدش رفتیم روضه و خوشبختانه گرچه به صحبت های خانم ه
جلسه(خجسته) نرسیدیم ولی به روضه زیبایش رسیدیم و باز هم دلمان شکست و دعا کردیم در حق دیگران به امید استجابت
اگر عمری باشه از فردا تو ساختمون خودمون طبقه سوم هم ۵ روز پشت سر هم روضه هست.
من به یاد همه خوانندگانم هستم و حتی موقع دعا یاد می کنم از خوانندگانی که می خونند  اینجا رو  ولی اثری از خودشون نمی ذارن.خواهش می کنم و تقاضا دارم برای مریض های مورد نظر من و گشوده  شدن گره های زندگی و کاری اونایی که دائم تو ذهن من میان و همچنین نیکان کوچولوی من مخصوصا و ویژه دعا بفرمایید.انشالا دعاهامون در حق همدیگه برآورده میشه به حق آبروی حسین(ع) و خانواده ی مظلوم و یاران باوفاش.آمین


مامانم،مامان خوب و قشنگم نه اینکه درکت نمی کنم ...نه اتفاقا خیلی رنج می برم چون درکت می کنم.همه ی دردهاتو،کمردرد ،پادردها،اینکه همش باید روی تخت باشی و نهایت تا wc رو با پاهای خودت راه میری .حتما دلت می گیره می دونم از صبح تا نیمه شب پای تی وی از این شبکه به اون شبکه و تو هم فقط برنامه ها و سریال های مذهبی  و تاریخی دوست داری.الهی طیبه ات برات بمیره مادر
تو رو هم درک می کنم که شبانه روز جای همه ی ما زحمت می کشی و هوای مادرمون روداری.از رفاه خودت می بری و می زنی تا مادرمون درآسایش باشه.قدر تو رو هم می دونم و همیشه و هرلحظه برای توی نازنین و بچه های گلت دعا میکنم.تو بهترین خواهر دنیایی ،هیچکس هم درکت نکنه من کاملا درکت می کنم که تو چقدر فداکاری عزیزترینم
تو آدم نیسنی؟تو هیچوقت مریض نمیشی..اما مثل ما اهل نک و نال نیستی .تو دردهات رو هوار نمی کشی تو فقط به بقیه فکر می کنی عزیزم.من می فهمم .همه رو می فهمم
و اما تو .....تو که سرشاری از انواع مشکلات و بیماریهای جسمی و روحی و بیچاره بچه هات ...هر روز یه چیزی میگی .امسال و پارسال نیست چیزی بیش از ۱۵ ساله و البته اوحش چیزی نزدیک به ۵ یا ۶ سال هست که زندگی رو بر خودت و بچه هات و خواهربرادرهات و ...هرکسی که دم دستت باشه حروم کردی.دروغه اگه بگم دلم برای تو بیشتر می سوزه ..نه ..دلم بیشتر برای بچه هات می سوزه.هیچکدوممون نمی تونیم چند دقیقه حالا بگو نیم ساعت اصلا یه ساعت بیشتر حالات نامتعادل تو رو که سرشار از حرفای ضد و نقیض هست رو تحمل کنیم وااای به حال بچه های معصومت.
ای کاش وقتی برای هزارمین بار تصمیم گرفتی به حرف دکتر گوش کنی و بری بستری بشی یکبار روی حرفت می ایستادی و هم خودت بعدش به آرامش و زندگی واقعی می رسیدی و هم بچه هات و هم خیال بقیه رو راحت می کردی.نمی دونی چقدر بد و تلخ و گزنده میشی وقتی داروهای سرخود می خوری و اضافه و کم می کنی....




همه جان و تنم فدای تو حسین

دلم پر زده تا کرب و بلا ی تو حسین

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

همه جان و تنم فدا ی تو حسین

دلم پر زده تا کرب و بلا ی تو حسین

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

می وزد نسیم محرم دوباره بین خانه ها

نام دلربا ی تو آقا به دل زده جوانه ها

کشتی دل من شکسته از غم تو

آسمان نشسته به پای ماتم تو

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

همه جان و تنم فدا ی تو حسین

دلم پر زده تا کرب و بلا ی تو حسین

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

پر کشیده جانم به سوی غروب سرخ کربلا

تا که سر گذارم به پایت میان دشت نینوا

باغی از گل سرخ کنار مرقد تو

رنگ خون گرفته طلای گنبد تو 

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

همه جان و تنم فدا ی تو حسین

دلم پر زده تا کرب و بلا ی تو حسین

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

شعله ها زبانه کشیده ز خیمه ها ی کودکان

دخترت رقیه در آتش ببین شده چه نیمه جان

غنچه ی سه ساله شده اسیر و تنها

مثل تو شده همدم تمام غمها

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

همه جان و تنم فدا ی تو حسین

دلم پر زده تا کرب و بلا ی تو حسین

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

روی خاک گرم بیابان فتاده پیکرت حسین

می رسد به گوش ملائک صدا ی خواهرت حسین

بر لبان خشکت نشسته صوت قرآن

بر لبان زینب نوای یا حسین جان

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif 

همه جان و تنم فدا ی تو حسین

دلم پر زده تا کرب و بلا ی تو حسین

http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif   http://blogfa.com/images/smileys/24.gif


دیروز له و لورده از اردو برگشتیم چون پاهام به اندازه ی همون روز اولی که زمین خورده بودم دوباره درد گرفت هرچند من تقریبا از همه کمتر راه رفتم ولی خب هنوز از قبل درد داشتم و زانوم هم هنوز زخمی بود و دردش زیاد بود.برای اینکه به پسرکم خوش بگذره تو مسیر رفت تو مینی بوس خوشگل اداره(دوتا مینی بوس رفته بودیم) شروع کردم به والیبال و کلی به بچه ها و در کنارشون به مامان ها خوش گذروندم.یعنی مینی بوس ما تمام راه از صدای جیغ و خنده منفجر شد.حتی توپ رو گاهی از ته مینی بوس بچه ها مینداختن زیرپای مهدی راننده ی اداره که اونقدر رجز می خوندیم براش که مجبور می شد درحال رانندگی اونهم توی پیچ خطرناک با پاش توپ رو بگیره و با دست بندازه عقب.کلی هیجان داشت.و برای بیماران قلبی اصلا مناسب نبود
تو دهکده هم که بودیم بیشترین هدف  من خوش گذشتن به نیکان بود و واسه همین همه جا باهاش پایه بودم.تاب سرسره الاکلنگ ...همه چی منهم رفتم تا بچه ام ذوق کنه.یکسره هم مشغول عکاسی و فیلمبرداری بودم با گوشیم.بعد از شاید ۱۸ سال تاب بازی کردم و سرسره بازی و اونقدر جیغ زدم که صدام گرفت.البته من صدام کلا بلنده ولی جنبه هم ندارم دوتا جیغ بزنم تارهای صوتیم حساسه فوری صدام خش دار میشه و مناسب روضه و مداحی و اهنگ های هایده و دوتا دیگه جیغ روش بزنم دیگه صدام از طیبه خانم تبدیل میشه به طیبه آقا.الان هم طیبه آقا ذاره تایپ می کنه.خخخخخخخخخ
از دیشب که ساعت دو نیمه شب خوابم برد  امروز ظهر ساعت دوازده و نیم بیدار شدم ولی کماکان لهیده هستم و پاها کوفته و اصن این تن و بدن لوس و ننرم به شدت دردمنده،عوضش هم به خودم هم به پسرکم بسیار بسیار خوش گذشت.
آقای معاون پشتیبانی سازمان هم با یه ماشین دیگه اومده بودن و مواظب بودن چیزی کم و کسر نباشه و جامون خوب باشه  و بعد از ناهار هم سیب زمینی آتیشی برامون درست کردن و ...البته که من نخوردم و جا نداشتم اما ایشون بچه محل مامانمه و بسیار بسیار مردم محترم و متشخصی هستند و گمونم دو سه سال از من بزرگ تر باشه ،آخه دبیرستانی که بود یادمه کتاباش که تو دستش بود و گاهی تو کوچه می دیدمش  می دونستم هم رشته ی خودم ،ریاضی فیزیک بود ولی گمونم دوسال بالاتر از من و میومد درخونه همسایه ی دیوار به دیوار مامانم اینا با داداش طیبه سادات (سیدحسبن) با هم برای کنکور درس می خوندن.الان هم پسر دومش(حسین) رفیق نیکان هست و نیکان عاشقشه و خیلی ازش الگوبرداری می کنه مخصوصا تو سخنوری ولی اون چندسال  از نیکان بزرگ تره اما با بچه های کوچیک تر از خودش خیلی مهربونه.البته گاهی که میومد اداره ،نیکان و محیا و احسان تو مهدکودک بودن و منتظر حسین بودن و همشون عاشقش بودن و اینجوری نیکانم عاشقش شد و از حسین پسر معاون پشتیبانی الگو برداری کرد
خلاصه الان خیلی دردمندم اما می ارزید و یه ساعت دیگه هم میرم روضه خونه خانم دکتر که از سال ۷۵ تا۷۷ همکار بودیم تو علوم پزشکی ،من از اونجا استفا کردم و اومدم اینجا ولی دوستیمون به قوت خودش باقیه بس که این خانوم دکتر مهربونم متین متشخص و باوقار هست.درسته من خودم صفات زیاد جالبی جز مهربونی و اندکی خوش اخلاقی ندارم اما اطرافیان و دوستانم همیشه نامبروان بودن و همین باعث شده قدمت بعضی ز دوستی هام بیش از ۲۰ یا بعضی بیش از ۳۰ سال هم باشه(با دوست خرمشهریم که قم زندگی می کنند از سال ۶۰ دوست هستیم  و هنوز بسیار صمیمی یعنی ۳۷سال).دوستان خوبم دوستتون دارم عمیقا و قلبا(هم قدیمی ها هم جدیدی ها،امیدوارم وستیمون با جدیدی ها اونقدر خوب و خواهرانه باشه که اگر عمری بافی بود یه روزی بیام و ازشون به عنوان دوستان با فدمت طولانی یاد کنم)
 امروز توی روضه یکی دو سه تا از دوستان قدیمی دیگه رو عم خواهم دید.خدایا ممنون.دلتنگشون هستم.


و چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷  قول هدیه روز مادر امسالمون که پیش سازمان مونده بود وفای به عهد شد و هدیه این بود یک روز اردوی خانم های شاغل سازمان (ستاد و شهرستان و مراکز خدمات) به همراه فرزندانشان به دهکده زیبای باغ فردوس در روستای وسف از توابع کهک استان قم.
البته امسال خیلی از خانم های شاغل به هر دلیلی  نتونسته بودن بیان و جمعا با بچه ها ۲۹ نفر بودیم
تی تی ،ملی،خدیجه کوچیکه،خدیجه بزرگه،انسی،اون یکی  طیبه،معصوم،افسانه،شکوه،معظم،فقیهه،اکرم،مریم و اون یکی منصوره از همکاران(همگی باحال و بامرام)

و نیکان،شیدا و شیوا، علی و محیا،یگانه،ریحانه،آلا و امین،امیر رضا،نیلوفر و بنیتا از بچه های همکارا
هوا بسیار عالی ،وسایل تاب و سرسره و الاکلنگ و ...فراهم در بیرون ازسوئیت تمیز و و شیک ،پذیرایی عالی ،جمع دوستانه خیلی عالی وتماما با خنده و چرت و پرت و ....
ناهار بردنمون لب استخر و بسیار مفرح بود و بعد از کمی بازی و شادی مثل ادابازی قرعه کشی انجام شد و ۵ نفر برنده شدن و آخرین نفر هم تی تی بود و قراره جایزه رو اداره کل تربیت بدنی بده چون کمی هم کوه نوردی کردیم و عکس هم با بنر مرتبط گرفتیم خخخخخخخخ و میگن جایزه کوله پشتی ورزشی هست و من همون جا گفته بودم نیکان اگه من اسمم دربیاد جایزه هرچی که باشه میدمش به شما و حالا امیدوارم کوله ای که قراره جایزه بگیره توش پر بشه از وسایل ورزشی  تا بچه ام بیشتر خوشحال بشه.
الحمدلله و خداروبسیار شکر که اگر شمال کنسل شد دستکم این اردوی یه روزه برگزار شد و بچه ام خوشحال شد و بسیار بهش خوش گذشت
بالاخره ساعت حدود شیش و نیم عصر رسیدیم سازمان و بابای نیکان آمد دنبال ما و اومدیم خونه و شب هم احمد همکار بودجه ای من که از مکه واجب برگشته ما رو دعوت کرده بود برای شام تالار نیاوران اما من به بابای نیکان گفته بودم خودت برو  و تو این گرونی از خانواده ما یه نفر کافیه و چون از خانمهای سازمان هم فقط من دعوت بودم ترجیح دادم که نرم و من و نیکان نرفتیم اما بچه های طبقه ی ما(آقایان) همه رفته بود .حاج احمد همونجا تو تالار از بابای نیکان پرسیده بود تی تی اومده یا نه که وقتی فهمیده بود نیومدم گفته بودم من همه آقایون همکار رو تکی دعوت کردم به جز شما و بابای نیکان گفته بود تی تی از اردو اومده بود خسته بود ،حاج احمد هم به پسرش علیرضا گفته بود برای تی تی اینا سرویس کامل غذا و مخلفات بذاره و داده بود بابای نیکان آورده بود خونه و البته من با همسر حاج احمد یه دوستی ای دارم و وظیفه دارم زیارت قبول بگم اما واقعا تو این شرایط دلم نمی خواست به عنوان شام برم که اینجوری شد که خدا قبول کنه ایشالا و دعا می کنم تن خودش و زن و بچه اش سالم باشه و مثل همیشه باز هم خندان و شاد ببینمش.
من اولین کسی که باهاش کار کردم در بدو استخدام در این سازمان سال۷۷(قبلش دبیر بودم و کارمند علوم پزشکی هم بودم) همین حاج احمد بود .دیگه میشه گفت چند روز دیگه ۲۰ ساله با هم کار می کنیم البته گاهی آمار باهم بودیم گاهی بودجه اما یکسال و نیم هست که من از بودجه اومدم بیرون و آمارم ولی حاج احمد هموز بودجه است که همه ما زیر مجموعه یک معاونت هستیم 
اهان:وقتی بابای نیکان رفته بود نیاوران ،شام حاجی رو بخوره و حاج احمد رو ببینه نیکان فرمود هوس و ویار بلال کوه خضر دارم بهش پیامک زدم گفت میام می برم.
حدود یازده اومد و رفتیم و دوتا خریدیم و خورد که نوش جون گل پسرم باشه.من که دیگه جا نداشتم .با اینکه تو اردو خیلی از پذیرایی ها رو برنمی داشتم و نمی خوردم اما اونقدر معده ام سنگینه که فکر نکنم تا دوسه روز گشنه بشم. 
کوه خضر همیشه منو یاد رافی جونم میندازه و قراری که باهاش دارم


سه شنبه هفته قبل که قرار بود همراه آبجی صدی اینا بریم شمال و به خاطر زانو و دردپاهای من کنسل شد ،اونها با آبجی سارا  و دخترهاش ثنا و ثمین خوشگلم رفتند تهران گردی و به سیرک برج میلاد هم رفته بودند.من سه شنبه و چهارشنبه نیکان رو آوردم سازمان پیش خوذم.

از اونجایی که آبجی صدی جونم و گل پسرش مبین  خیلی بیشتر از من و بابای نیکان به بچه مون محبت دارن و به فکرش هستن آبجی می گفت در تمام لحظاتی که تهران خیلی خوش می گذشت با خودم می گفتم ای کاش به زور اجازه ی نیکان رو می گرفتم با خودم می آوردم

بعد از اینکه برگشتند  به نیکان گفته بودند تو رو یک شب هرجایی که دوست داری می بریم و نیکان هم گفته بود بوستان بزرگ علوی و شهربازی و جوج بزنیم.دیشب خواهرم اینا طبق قرار اومدن و با هم رفتیم بوستان زیبای علوی.بابای نیکان کار داشت مثل همیشه اما بهش گفتم یه شب هزار شب نمیشه بیا و دل بچه رو نشکن و به خاطر بچه یه شب از کارهات عقب بمون و باهامون اومد و رفتیم بالای بوستان علوی کنار تالار آرین که کل بوستان دیگه زیرپامون بود و اونجا مبین زحمت کشید و تو باربیکیو های اونجا آتیش ذغالی راه انداخت و بعدش هم بابای نیکان رفت پیشش و با هم جوجه ها رو پزیدند و نیکانم  هم در حد توان خودش باد می زد

از اونجایی که ما معمولا از این کارها نمی کنیم وقتی بابای نیکان هم رفت پای باربیکیو و مشغول شد نیکان که اولین بارش بود این صحنه رو می دید اول از باباش سوال کرده بود که بابا شما مگه بلدی؟ پس چرا تو شمال که رفته بودیم درست نکردی؟چرا اصفهان درست نکردی؟چرا.......و باباش گفت چون می رفتیم راحت و بدون دردسر رستوران غذا می خوردیم ولی نیکان می گفت بابا این که دردسر خوبیه تازه خیلی هم خوش می گذره

با این حال نیکان که جوج درست کردن باباشو دید جوگیر شد و داد زد مامان مامان دیگه به بابام نگو حسین خالی بگو حسین کبابی و بعدش ما خیلی خندیدیم و کلا نمک جمع ما بود این بچه.

ضمنا نیکان دیشب با یه گربه هم دوست داشت و گمونم حسابی گربه رو سیرش کرد چون آخرش دیگه گربه لب نمی زد به هیچی و گذاشت رفت.وقتی برگشتیم خونه منهم روی بالونش  که به دیوار اتاقش زدم یه ستاره به  نشانه ی یه کار خوب(غذا دادن به حیوانات) اضافه کردم

دیشب زانوم خیلی درد گرفت و می سوخت چون مسیر بالای کوه بود هرچند ما با ماشین رفتیم تا دم تالار بالای کوه و بعدش از پله ها اومدیم چندتا پایین تا به مکان مورد نظر ِ مبین که اتفاقا خیلی دنج و آروم و راحت بود برسیم و دوباره این چندتا پله رو بالا رفتیم تا به ماشین برسیم و برگردیم خونه ولی من زانوم هنوز زخمیه و همینکه تو شلوار هست و لُخت نیست می سوزه و عامل دوم راه رفتن که بدترش می کنه .اینجوری که پشت سیستم نشستم و پاهام 90 درجه هست البته هیچ فشاری به پام و زانوم نمیاد و محل جراحت اذیتم نمی کنه.

امروز خیلی خیلی سردرد داشتم تا الان که ساعت دوازده هست خدا بقیه روز رو به خیر کنه


طبق قولی که به خودم دادم پنج شنبه  و جمعه ریز ریز و نم نم خونه زندگی رو مرتب کردم علی الخصوص که آشپزخانه خیلی کار داشت و به این نتیجه رسیدم که اصلا هم آپارتمان 90متری کوچیک نیست چون طی فنگ شویی و انداختن وسایل اضافی و آشغال پاشغال ها به بیرون کلی کابینت خالی شد  و در نتیجه وسایل باقیمانده مرتب تر چیده شد و دیشب امر فرمودیم خانه جارو کشیده شود و بعدش الان دیگه ما آماده ایم برای اینکه دوباره از اول هرچی رو دم دستمون بود هول هولکی بندازیم تو کشوهای کابینت ها و هرچیزی رو از دست نیکان بچه ام خواستم پنهان کنم بذارم تو کابینت های بالایی و دوباره آشپزخانه را به حداکثر بی نظمی برسونم

خب جز برنامه ها شستن دستشویی حمام و برق انداختنشون نبود چون اینها از کارهای روتین هر هفته و یا سه چهار روز یکبارم هست.یه چیز بنویسم یه کم بی تربیتیه ولی بخندید ،من معمولا وقتی با شوینده ها دستشویی و روشویی و کلا سرویس رو می شورم و برق میندازم بعدش یه صندلی میذارم جلوی دستشویی و میگم هیچکس حق رفتن به دستشویی نداره مگر اینکه اول پول بده و یا اینکه بره ولی بیرون نیاد تا پول بده درست مثل دستشویی های تو جاده ها .می دونید چرا؟؟بس که از این کار (شستن دستشویی)بدم میاد و متاسفانه هیچوقت نتونستم این کار رو بندازم گردن بابای نیکان.

لازم به ذکره که با گذاشتن صندلی دم دستشویی  نیکان و باباش فقط از خنده ریسه میرن و به روی مبارک هم نمیارن که باید حق الزحمه پرداخت کنند

وقت نشد برم 20 متری و باکس برای کمد لباس هام بخرم ولی رفتم فروشگاه سرکوچه مون که از اون مدلی که من می خواستم فقط سایزهای خیلی بزرگ داشت اما من سایزهای کوچیک چندتا می خواستم.درنتیجه فقط یه قوری پیرکس و دوتا رول سفره یک بار مصرف مجلسی خیلی قشنگ و دو دست نمکدون ارزون قیمت (نسبت به نمکدون های دیگه)ولی خیلی ناز خریدم .




 خونه دوباره شلخته شده بود تا حد ممکن و امروز پنج شنبه مرتب کردم به جز دراور نیکان و کمد لباس های خودم 
به آشپزخونه هم نرسیدم اما به خودم گفتم:
زن نیستم اگر امروز داخل کابینت ها رو نریزم بیرون و مرتب نکنم و یه فنگ شویی نکنم و دوباره نچینم.
تبصره:باید تا غروب تموم بشه اما اگه ناهار بچه رو که دوساعت طول می کشه دادم و وقت کم آوردم و یا خسته شدم و رفتم ۲۰ متری شهید بهشتی چون می خوام از اونجا برای کمدم جعبه یا همون باکس های مخصوص لباس بخرم و یه کم هم تو مغازه ها بچرخم احتمالا در اون صورت زن هستم و نشونه نامردیم نیست .می ذارم فردا انجام میدم.البته بنا رو بر این میذارم که امروز حتما کابینت ها رو تموم کنم.دیگه برق انداختن کاشی ها و کابینت ها به من ارتباطی نداره.مچ دست من نمی تونه.گل آقا (بابای نیکان)ایشالا خودش اعصابش از کثیفی خورد میشه و غیرتی میشه و میفته به جونشون.نیفتاد هم مهم نیست.تی تی جونم ریلکس باش.قربونت برم عزیزم تو اصلا خودت رو ناراحت نکن فدای تو بشم من.(ستاد روحیه دهی طیبه خانم  به تی تی جون جون جونم)


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات