پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

من معمولا خواب های درست حسابی نمی بینم و فقط لحظه ای که بیدار میشم خوابم یادمه که اگه برای کسی تعریف کنم که کردم وگرنه کلا یادم میره چه چرت و پرتی خواب دیدم

شنبه که بابای نیکان بعد از ظهر ماموریت بود و من عصرش طبق معمول یه کم خوابیدم . معمولا نیکان امسال عصرها نمی خوابه و تی وی شبکه پویا می بینه بعدش حوصله اش سر میره هرروز که بابای نیکان خونه باشه میاد باباشو بیدار می کنه یا اونقدر بهش ور میره که اعصابش رو به هم می ریزه و بیدارش می کنه و به من هم هیچ کاری نداره

اما شنبه که بابای نیکان ماموریت بود وقتی من خوابم برد نیکان ده دقیقه یه بار میومد سراغم می گفت مامان بیدار شو ....مامان حوصله ام سر رفته....مامان دلم شکوندی بیدار شو.....مامانم قلبم شکست بیدار نشدی.....مامان من چرا داداش ندارم تنهام بیدار شو.....آخرش گفت مامان دارم می میرم بیدار شو که از رو رفتم و پا شدم و در خدمتش بودم دیگه بعد از اون

اما تو همین ده دقیقه ها که خوابم می برد چندتا خواب دیدم

مثلا خواب دیدم  تو حیاط یه مدرسه اسکان داریم برای مسافرت (نمی دونم کدوم شهر) و با نیکان داشتم تنیس بازی می کردم و نیکان نقش ریوما ایتیزه (انیمیشن قهرمانان تنیس)رو داشت مثل همیشه که بیداره و منهم نقش حریفش رو تو تیم مقابل  بعد ناگهان ندا رو دیدم که حسابی رو گرفته بود و با چادر بود و دنبال آرمین بود تو حیاط مدرسه با خودم گفتم عه مدرسه گه در اختیار ما بود اینا اینجا چه کار می کنند بعدش رضا رو دیدم بابای آرمین و ناگهان خیلی خجالت کشیدم دیگه نمی دونستم چه کار کنم دنبال راه فرار بودم چون من  یه پیراهن کوتاه قرمز تنم بود فقط بقیه اش لخت و تو آفتاب هم برق می زد بدنم و همش دنبال این بودم که رضا و ندا بابا و مامان ِ آرمین دارن میان طرفم سلام علیک چه خاکی تو سرم بریزم(آرمین اینا همسایه طبقه پنجم آپارتمان قبلیمون بودن ،مامان آرمین به شدت مذهبی و خادم حرم حضرت معصومه(س) و باباش هم از این هیئتی ها اما نه به خشکی ندا ...در همین حال که تو بدبختی خودم غرق تفکر بودم همکارم آقای الف رو دیدم که الان اتفاقا تو سفر حج واجب هست و اصلا ایران نیست و الف به طنز مثل همیشه بهم گفت ها چیه؟چی شده ؟نگرانی؟ بهش ماجرا رو گفتم و ازش پرسیدم نمی دونی دستشویی کجاست؟مانتو و اینا دارم برم اونجا بپوشم تا رضا و ندا نیومدن الف دستشویی رو نشونم داد ،به الف گفتم راستی مگه شما مکه نبودی اینجا چه کار می کنی ،تازه شما مدینه اول بودی زوده بیای اگرهم بخوای زود بیای باید بعد از عید قربان بیای هنوز که عید نشده الف  با لبخندهای همیشگییش گفت عیب نداره من دیروز صبح اومدم و حج من  تموم شد ....رفتم دیدم دستشویی دوتا در داره من از این در وارد شدم و بستمش ولی از در پشتی هی بچه های 13-12 ساله میان و میرن گفتم بچه چند دقیقه نیایید تو من لباسم رو بپوشم  بعد نگاه کردم دیدم به جای مانتو شلوار مشکیم دوتا مانتو بلند دستمه اعصابم خورد شد ولی یکیش که گشادتر بود رو پوشیدم و در همین حین نیکان عزیزم که الهی من فداش بشم گفت مامان من دارم می میرم بیدار شو ....و من بالاخره کامل بیدار شدم و خلاص شدم از اون همه استرس و خداروشکر کردم که همش خواب بوده و باز هم خداروشکر کردم که نمی دونم زیاد خواب می بینم یا نه چون یادم میره خواب دیدم یا نه.اصلا خیلی چیزای واقعی رو هم یادم میره خداروشکر


خب ملی از اتاق ما که رفته و البته الان مشهد تشریف داره با شوهرش و خانواده شوهرش.بقیه مون هستیم جای خودمون.می گذره دیگه

پنج شنبه گذشته وقتی از خونه مامان برمی گشتیم و رفتیم سرخاک بابای خدابیامرزم داشتیم از ماشین پیاده می شدیم نیکان با یه حالتی به باباش میگه بابا شما نمیای سرخاک؟ باباش گفت باید جای پارک ببینم چه جوریه؟ (آخه سرخاک بابام خیلی نزدیک هست به حرم و وسط شهره و واقعا جای پارک پیدا نمیشه و پلیس منتظره تا بماشین رو ببره پارکینگ) که نیکان برگشت بهش گفت واقعا که ؟! پدرزنته ..باید بیای سرخاک وظیفته . یادت نیست چقدر تورو دوست داشت؟ گفتم بهش مامانی بابا هم حالش از صبح خوب نبوده هم همینکه ما رو آورده منتظرمون بمونه کافیه بچه برگشته درگوش من میگه به نظرت خوبه من با بابام همچین رفتاری بکنم؟نه خوب نیست که....هر کی باید بره به باباش و پدرزنش که مثل باباش هست سربزنه

جمعه شب داداش محمدرضام زنگ زد که بریم بیرون پارک شام بخوریم و من داشتم تلفنی هی می گفتم نه بابا سخته می گفت نه مریم همه چی رو آماده کرده و شما فقط بیایید و منهم می گفتم زحمته و این حرفا که از اون طرف نیکانم داشت محکم می زد به پاهای من و هی گفت مامان قبول کن داداشته.داداش بزرگترته حرفشو گوش کن .بریم .بعد اصلا نمیذاشت درست با داداشم صحبت کنم و می گفت بابا بابا مگه دایی ممد از مامان بزرگتر نیست بهش بگو احترامش واجبه و قبول کنه و من ضمن اینکه خنده ام میومد قبول کردم و رفتیم محل قرار یعنی بوستان مهدی و به بچه ام نیکان همراه پسرداییش مهدی خیلی خیلی خوش گذشت و همچنین به فرناز نوه داداشم (دختر فائزه) که یکی از این ماشین پلاستیکی دم دستی هاشو آورده بود و همش با اون پارک رو دور می زد و چند نفر رو لازم داشت که مراقبش باشند .البته فرناز بچه ام که چندروزدیگه دوسالش تموم میشه خودش هم خیلی بلا و فرزه دوسه متر که دور می شد برمی گشت عقب ببینه که کسی از ماها نگاهش می کنیم و حواسمون بهش هست یا نه بعد اگه خیالش راحت می شد دیگه می رفت

یه چیز بامزه اینکه اون شب کنار حصیر و زیرانداز ما دوتا خانواده (که با هم قرار گذاشته بودن و باهم اومده بودن)هم اومدن نشستن که از قضا آشنا دراومدن که خیلی جالب بود.یکیشون خواستگار پروپاقرص سابق خواهرشوهرم معصوم بود و اون یکی خواستگار پرو پاقرص سابق خواهرشوهرم مهناز بود.البته اینها هم ازدواج کرده بودند و الحمدلله همه الان خوب و خوشند خدارو شکر.ولی خیلی جالب بود بابای نیکان باهاشون سلام علیک کرد و رفتن چند دقیقه کنار حرف زدند به خانوم برادرم می گفتم بابای نیکان الان بین خواستگارهای سابق آبجی هاش گیر کرده(همشهری هاشون بودن) و بعدش متوجه شدیم خانوم یکیشون دختر دوست مریم ،خانوم ِ برادر من هست و اینها هم کلی باهم سلام علیک کردن و آشنا دراومدن.جالب بود

شنبه بابای نیکان عصر باید می رفت بازدید اطراف قم،حدود ساعت سه رفت البته با یه مهندس دیگه از یه رشته دیگه .(پرونده مورد بازدید سنگینه) و خیلی خیلی دیرتر از همیشه اومد .از ساعت هفت غروب نیکان بی قرار بود و بی تابی می کرد و همش می گفت بابام تو جاده تصادف کرده و گریه می کرد و می گفت زنگ بزن و من که می دونستم هنوز دیر نشده زنگ نمی زدم که مزاحم کارش نباشم امای دیگه ساعت هشت و نیم شب بود که منهم نگران شده بودم و زنگ زدم  ولی آنتن نمی داد و نگرانی خودم هم بیشتر شد اما سعی کردم با بازی کردن با بچه موضوع رو از یاد بچه ببرم.تا اینکه ساعت نه جواب داد و گفت الان می خواهیم برگردیم و حدود ده و نیم خونه ایم و خدارو شکر رسید و بچه ام دوباره کلی بغلش ناز کرد و اشک ریخت و ابراز دلتنگی و ابراز ترس و چرا دیر اومدی و ....

دیروز رفتیم و با حواله ای که مدرسه داده بود لباس های فرم کلاس اول دبستان نیکان رو گرفتیم و یه کیف کوله پشتی لی هم  رنگ  لباس هاش براش خریدیم.البته نیکان کوله پشتی لی با ترکیب پارچه ای که نقش و نگار جنگی و ارتشی باشه می خواست ولی من قانعش کردم بزرگ شده و باید مودب تر باشه و جنگی بازی فقط با بچه های عمه هاش باز ی کنه خوبه نه تو مدرسه.کیفش ساده باشه بچه ی مودب تر و با کلاس تری هست.

بعد رفت دفتر نو که عمو فرهادینا بهش داده بود رو گذاشت تو کیفش و جامدادی نو که اونهم عموفرهادینا هدیه دادن و  اتفاقا همرنگ کیفش هست یه ذره کمرنگ ترش و اون رو هم گذاشت تو کیف و تبلت رو هم و ساعت مشکی که قبلا مبین بهش هدیه داده  و  دستبند چرم مشکی و انگشتر نگین مربع مشکی که تازگی براش خریدم رو هم گذاشت تو جامدادی و شب هم با پیراهن آستین کوتاه لی کمرنگش و شلوار لی خوابید تا صبح با اون تیپ و کوله پشتی بره خونه عزیزش.

و جالب و قشنگ و بامزه اش اینکه کیف رو گذاشت کنارش تو رختخواب و براش لالایی خوند که بخوابه و چند ثانیه بعد اومد وسط ما خوابید و به کیفش گفت خب تو دیگه بزرگ شدی تنها بخواب ترس نداره که ...بزرگ شدی از این به بعد باید با من بیای کلاس اول و برگردی

یعنی جمله آخرش منو از خنده منفجر کرد.دقیقا حرفایی که ما به اون می زنیم رو به بچه اش که دیشب کیفش بود زد.من عاشق دنیای بچه ها هستم.

خدایا ازت ممنونم که به من لیاقت دادی مامان نیکان باشم و اونقدر عمر دادی که این مرحله از رشد نیکان رو هم ببینم.الان برای  زنده بودنم واقعا انگیزه دارم.






ملی هم  رفت

یعنی بردنش 
یعنی شرایط کارش طوری شد که از اتاق ما و از طبقه ما رفت به چند طبقه پایین تر و  بردنش که به  بچه های شبکه نزدیک تر باشه و البته ایشالا به نفع ملی هست و به رشد علمی و عملی  ملیحه در زمینه شبکه بیشتر کمک می کنه.حالا من و مرضی تو اتاق تنها می مونیم.البته این دو روز مرضی هم نبود .ثناخانومی سرما خورده بود و بعد به مامانش مرضی منتقل کرده و خونه نشینش کرده 
منصوره هم که از مشهد برگشته اما بیشتر تو اتاق خودشه گاهی میاد پیش ما،البته ملی هم گاهی میاد پیشم 
امروز بالاخره پذیرفتم که ملی رفته و از نیروهای خدمات خواستم میزهای اتاق رو جابجا کنند و شکل اتاق رو متناسب کنند.
امروز آبجی سارا اینا هم از مسافرت برگشتن خونه مامانم و برای نیکانم سوغاتی هلی کوپتر داده بودن
آهان یه خبر دیگه دیروز شنیدم یکی از دخترهای خوب یکی از بخش های پرکار سازمانمون با یکی از سربازای همون مجموعه خودشون ازدواج کردن.البته من آقای مهندس سرباز رو نمی شناسم و قراره بچه ها بهم نشونش بدن اما دخترمون بسیار دختر مهربون و ساده و گرمی هست و تازه یک یا دوساله استخدام شده و گمونم ۲۵ یا ۲۶ سالش باشه.مبارک باشه ایشالا عقد زینب جون و سجاد



عرض کنم که چهارسال پیش که ما اومدیم این آپارتمان همکارمون عموفرهاد هم قبلش اومده بودن اون آپارتمان که اونا بر خیابون اصلی بودن و ما روبروشون  سرکوچه و این سالها همیشه قرار بود ما باهم رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم مثلا...
همیشه عموفرهاد که همکار مستقیم بابای نیکان هست و گمونم یکی دوسال کوچیک تر از بابای نیکان اصرار می کرد یه روز باید تشریف بیارید ولی ما زیاد به اونها اصرار نمی کردیم چون من می دونم بابای نیکان خیلی اهل رفت و آمد نیست‌.و نه اینکه نخواد اصلا ولی خب تنبل هست
تا اینکه چندماه پیش همسر عموفرهاد که دبیر هست وسط روز برای کاری اومده بود سازمان پیش عموفرهاد و عموفرهاد آوردش اتاق من و با من آشناش کرد و من همون لحظه عاشق دخترکوچولوی  دوسه ماهه شون که بغلش بود شدم.دوباره بعد از اون روز دعوت ها بیشتر شد و هی میسر نمی شد که بریم خونشون تا اینکه خونشون رو عوض کردند و خوشبختانه زیاد جای دوری هم نرفتند باز هم محل خودمون هستند ولی آپارتمان زیبایی با مساحت دوبرابر قبلی که مبارکشون باشه ایشالا  و اون هفته عموفرهاد به بابای نیکان گفته بود اصلا اشتباه از من هست که با خودت هماهنگ می کنم من بایستی از اول با خ الیاسی هماهنگ می کردم و بعد گوشی رو داد به خانمش سارا و بابای نیکان هم گوشی رو داد به من و ما خانم ها باهم صحبت کردیم و من به طور جدی  اما محترمانه دعوت شام رو رد کردم و گفتم من خیلی یه دنده هستم عزیزم اصرار نکنید این بابای نیکان رو که دیدی سرطان گرفت چندسال پیش الکی نبود که ...از دست من و یه دنده گی های من بود و همسر فرهاد راضی شد و قرار رو قطعی کردیم
دیشب با یه جعبه شکلات و نه چیز بیشتری رفتیم خونشون شب نشینی و همون طور که از اولین دیدار با همسرش تو اداره متوجه شده بودم بسیار خانم موجه و باوقاری بودند (برعکس من که خیلی شیطون به نظر میام) و خیلی خیلی به ما که خوش گذشت اونا رو نمی دونم...بچه بزرگترشون علیرضا  امسال میره نهم و بسیار کم حرف و محجوب و در عوض دخترکشون که الان یک سال و چهارماهه هست تقریبا ماشالا بسیار پرجنب و جوش و فرز و آتیش پاره و تو دل برو 
ساعت نیمه شب رو گذشته بود که برگشتیم ولی خونشون دقیقا چندتا خونه با بوستان آرش فاصله داره و بابای نیکان بهش قول داده بود ببره بوستان آرش و مجبور شدیم و رفتیم یه ساعتی بوستان آرش که بچه اونجا هم بازی کنه و تا بیاییم خونه و من داروهام رو بخورم و بخوابیم شد ساعت دو و نیم 
دیروز صبح هم خونه مامان بودیم با نیکان و اونجا تو راهروی باریک و دراز مامان اینا فوتبال و والیبال بازی کردیم .همون جایی که در زمان کودکی های خودم با خواهر برادرهام وسطی و فوتبال و والیبال بازی می کردیم .
عصر پنج شنبه هم بچه به باباش دوباره گیر داده بود که منو ببر پارک حوصله ام سر رفته بعد از پارک بریم خونه عموفرهاد ولی بابای نیکان سردرد داشت و بدحال بود که من با یه خانم که پسر همسن و سال نیکان داره چند روز پیش تو بوستان آرش دوست شدم که بعدش فهمیدم خونشون خیلی خیلی به خونه ما نزدیک هست و با هم شماره مبادله کردیم و دیروز عصر باهم قرار گذاشتیم با بچه هامون بیاییم فضای سبز سر کوچه مون جلوی مسجد که اتفاقا نیکان و پسرش امیر مهدی خیلی خوب باهم بازی کردن
می خوام بگم با اینکه نیکان دیروز از صبح تا شب همه رو بازی کرده بود اونهم متنوع باز هم آخر شب ساعت یک و نیم نصفه شب به سختی دل از بوستان آرش کند و اومدیم خونه.ماشالا به این همه انرژی
اهان یه چیز دیگه :این همه سال باهم همکار هستیم (بیشتر از ۱۵ سال) و من تازه دیشب تو خونه ی خودشون متوجه شدم عموفرهاد چشم رنگی هستند.البته می دونستم بوره و خیلی سفیده و حتی دندون خرگوشی تا حدی اما بارها و بارها (خیلی زیاد)هم به خاطر مسائل کاری هم تو جمع همکاران که معمولا اگه با  بابای نیکان بهم باشیم معمولا آقایون با من شوخی می کنند مستقیم با عموفرهاد صحبت کردم و از اونایی نیستم که سرم بندازم پایین حرف بزنم که نکنه به گناه بیفتم و یا اسلام رو به خطر بندازم با اینحال متوجه نشده بودم عموفرهاد که اتفاقا چشم درشت هم هست چشاش رنگیه اما طی سالیان متوجه بودم داره کچل میشه.خخخخخخ الان دیگه فقط پشت سرش مو داره.حتی یه مدت خیلی چاق شده بود رو هم متوجه شده بودم اما رنگ چشماشو نه!!!
همسرش سارا هم اصلا بهش نمیومد ۴۰ ساله باشه.نهایتش ۳۰ یا ۳۲ میومد.و هیچ آرایشی نداشت .گمونم یه کرم هم نزده بود.چادرش رو هم از سرش در نیاورد.و این یعنی اونا اومدن خونه ی ما  ،منهم باید چادرم سرم باشه هرچند عموفرهاد خودش چندبار تو کوچه خیابون خودمون من رو بدون چادر دیده ولی انگار خانمش خیلی مفیده.
البته منهم که همیشه کرم و رژلب رو می زنم برای مهمونی دیشب وقت نکردم و طبیعی رفتم خونشون ولی بابای نیکان گفت با چادر بیا تا جایی که من می دونم همسرش مقید هست.
حدس می زنم اگه اونا بخوان ما رو تحلیل کنند بگن اوووه بیچاره بابای نیکان ..خانومش اصلا مهلت نمی داد حرف بزنه .خانومش از اونایی بود که شوهرش رو درسته قورت میده خخخخخخ خبر ندارن که من تو خونمون سوسکم.خیلی هم از بابای نیکان می ترسم و برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاد اکثرا یا با نیکانم یا با گوشیم اونهم وقتی با گوشی هستم در سکوت یا تو کانال های متفرقه دارم چرت و پرت می خونم یا تعداد محدودی وبلاگ .
بعدا نوشت: یادم رفته بود بنویسم سارا همسر عموفرهاد برای نیکانم زحمت کشیده بود و هدیه متناسب با کلاس اول نوشت افزار  و یه سازه فلزی ۲۷ قطعه  تهیه کرده بود و کادو پیچ و چون نیکان انتظار نداشت خیلی خوشحال شد.


وقتی مثل الان باید قرص  ۶ تایی ها رو بخورم ولی هربار برمی دارم دستم حالت تنوع می گیرم و از خوردمشون منصرف میشم و به جاش نیم قاچ طالبی می خورم که بعدش شاید بتونم دوباره اون ۶ تایی ها رو امتحان کنم واقعا حال و روز مریض های سرطانی رو درک می کنم  و همچنین مریض های دیگه ای که معلوم نیست بیماریشون چیه و از بس سالیان دراز  دارو خوردن  و نالیدن از زندگی معمولی افتادن و  زندگیشون  آشفته و رو  هواست درک می کنم (نمونه هاش رو به چشم دیدم)
خب کورتون هام دیگه خیلی وقته کم شده و خداروشکر غذام هم خیلی خیلی کم و باز هم خداروشکر که تابستونه و علیرغم گرونی اما به هرحال فصل فراوونی و تنوع میوه هاست و من هم که ناگهان دوباره خیلی وزن گرفته بودم و تن به ورزش هم نمیدم خیلی خوبه که خیلی خیلی کم غذا شدم.دوماه بیشتره که جمعا روزی نیم وعده هم غذا نمی خورم ولی میوه رو خوب می خورم به خاطر اینکه بتونم سختی بلعیدن داروها رو آسون کنم،اما هنوز وزنم کم نشده و خودم می دونم چون ورزش و تحرک کافی ندارم و عصرها هم خیلی زیاد می خوابم
دلم می خواد یه پیراهن مشکی  بلند محجوب مجلسی شیک و ساده بخرم .ملی گفته برای عروسیش حق ندارم کت شلوار بپوشم یا اسپرت 
 یه پیراهن بلند ساده  رو از یه کانالی پسندیدم و عکسش رو به ملی نشون دادم میگه برای عروسی من؟؟؟این شبیه مانتوئه ...نه .خلاصه منهم دوس دارم لباسم رو ملی هم دوس داشته باشه .ملی متولد دهه ۷۰ و من متولد  دهه ۵۰ ولی رفیق فابریک ولی نمی تونم بگم مثل خواهر چون ملی دخترمه ،تازه منصوره و مرضیه و ریحانه هم که متولد دهه ۶۰ هستند دخترام هستند ملی که دیگه دهه ۷۰ هست
با اینکه هنوز وقت زیاده ولی من از الان به فکرم که لباسی که گفتم رو پیدا کنم بخرم چون دیگه مطمئن هستم هم لاغر نمیشم هم اگه پاییز بشه قطعا من اصلا بیرون نمیرم چون از سرما متنفرم هرچند همین الان هم اصلا بیرون نمیرم چون از گرما متنفرم 
امیدوارم  مثل چند پست قبل تر که مانتوی دلخواهم خودش اینجا رو خوند و من رو پیدا کرد و خریدمش این بار ماکسی مورد نظر و دلخواهم خودش اینجا رو بخونه و بیاد پیشم بخرمش مگه نه اینکه از قدیم گفتند خدا واسه تنبلا می سازه


آبجی سارا که مشهده با شوهرش و بچه هاش ،از قضا منصوره هم با شوهرش و خانواده ی مامانش اینا مشهد هستند و جاش تو اداره خالی هست


دیروز غروب هم بابای نیکان من و بچه رو برد بوستان نزدیک خونمون (آرش)تا نیکان بازی کنه و خودش رفت پاساژ قدس دنبال خرید کتاب ،نیکان اولش تاب بازی کرد اما بعدتر دوست داشت بره پیش بچه های همقدش که فوتبال می زدن اما روش نمی شد و یه کناری ایستاده بود و تماشا می کرد و اجازه هم نمی داد من ببرمش داخل بچه ها و باهاشون دوستشون کنم ولی بعد کلی توقف بالاخره خودم رفتم پیش کوچولوها و گفتم بچه ها اگه یار و بازیکن می خواهید این پسر که اسمش نیکان هست دوست داره با شما بازی کنه که بچه ها سریع دستش رو گرفتند و بردن داخل و دیگه نیکان هم حسابی بازی کرد با بچه ها ...تا اینکه یه ساعت بعد باباش اومد و باز هم کمی وایساد تا بچه حسابی سیر بشه از بازی و برگشتیم خونه

خدایا  شکرت. 


پریروز ظهر شنبه که رفتیم سراغ نیکان خونه مامانم،آناهیتا اونجا بود و با اجازه بزرگترهاش با خودمون آوردیم خونمون و یک شنبه صبح هم با ما اومد اداره (بگذریم از اینکه تلفن های پی در پی مامانش اجازه نداد به بچه ام طفلی اصلا خوش بگذره) و در نهایت دیروز ظهر بردیم خونه مامان تحویل داداشش دادیم

دیشب داشتم شام نیکان رو می دادم که پسرعمه اش امیرحسین که همسن و سال نیکان هست(چندماه کوچیک تره) و اون هم امسال میره کلاس اول زنگ زد خونمون و داییش گوشی رو برداشت و گفت که اگه خونه اید من میام اونجا ولی مامانم اینا میرن جایی

بعد یه نیم ساعت بعد حدودا ساعت یه ربع به ده امیرحسین و مامانش شکوفه اومدن و شکوفه گفت این بچه پدرم رو درآورده و ببخشید و ...که گفتم برو بابا من باید از این بچه تشکر کنم چون از لحظه ای که زنگ زده نیکان داره هلی کوپتری می زنه از خوشحالی .شکوفه می گفت آخه شما باید زود بخوابید که زود برید اداره صبح ...خخخخخخخخخخخخ گفتم بابا بی خیال گفت ما داریم می ریم جایی گفتم باشه برید و راحت باشید و هر وقت دوست داشتید برگردید یا اصلا بچه تون رو بدید مال ما بشه...والا(بچه به اون نازی و خوش تیپی)

دیگه خیلی به بچه ها خوش گذشت .اول فوتبال زدن.بعد کارت بازی بعد پای تبلت بعد با حیوانات بازی کردن و من هم از بازی بچه ها خیلی خیلی لذت بردم.چندبار هم قهر کردن دوباره خودشون با هم آشتی کردن و دوباره بازی و ....بالاخره عمه شکوفه اومد سراغ امیرحسین و رفتند.



امروز اداره بودم دم ظهر آبجی سارا زنگ زد و گفت ما شنبه عازم مسافرت هستیم شما هم مرخصی بگیرید و بیایید...
بهش گفتم شما برید به سلامتی و برگردید ولی ما نه به چند دلیل که یکیش این که شما خیلی پر جنب و جوش و زبر و زرنگ هستید و ما خیلی آروم و تنبل  و سفرهای مشترک گذشته نشون داده که به شما درکنار ما اصلا خوش نمی گذره و دوم این که ده روز مسافرت اصلا در مخیله ی ما نمی گنجه،به من مرخصی میدن اما خودم طاقت دوری از خونه و زندگیم رو ندارم و به بابای نیکان هم که اصلا مرخصی این همه طولانی نمیدن.و مهم ترین دلیل اینکه من تا وقتی مامان سر پا نشه و به این سفر(مشهد) مشرف نشه به هیچ عنوان دوست ندارم برم به این سفر که خواهرم گفت دلیل اولت که خیلی بیخوده  با شما به ما خیلی هم خوش می گذره(از راه شمال) و دلیل دومت هم خیلی بیخوده چون با جون مردم که سر و کار ندارید که...راحت اداره رو بی خیال بشید و بیایید و دلیل آخریت  هم بیخوده چون مامان راضی نیست تو اینجور خودت رو اذیت کنی.خداروشکر مامان تا به حال بیش از پنجاه بار به این سفر مشرف شده و حسرت به دل نیست ،خدارو شکر وقتی کاملا سالم بود بارها عتبات مشرف شده و سفر حج هم رفته و تو خیلی بیخود ناراحتی و بیتابی می کنی و خودت رو از زیارت امام هشتم محروم می کنی،من اما مرغ احساسم یک پا بیشتر نداره
وقتی ساعت کاری تموم شد و داشتیم می رفتیم خونه ،توی راه قضیه ی سارا رو به بابای نیکان گفتم ...و بعد همینطور اشک بود که جاری بود از چشمهام مثل دیشب که با رافی جونم تو واتساپ حرف می زدیم و من اشکهام سرازیر بود...بابای نیکان خیلی سعی کرد چیزی بگه که من خوشحال بشم ولی غم عمیق درونی من با این چیزا مرتفع نمیشه.
خدایا من ناسپاس نیستم باز هم ازت ممنونم که مامان رو داریم ولی دلم می خواست مامان مثل پارسال این موقع بود حداقل
جواب کنکور آمده .خداروشکر عرفان هم رتبه اش بد  نیست هرچند صبح که زنگ زدم  با خودش  حرف زدم خیلی راضی نبود و می گفت اون چیزی که دوست دارم رو نمیارم،قربونش برم من امسال خیلی زحمت کشید .عمه طیبه فداش بشه .ایشالا یه انتخاب رشته درست و خوب داشته باشه و اون چیزی که خودش دوست داره رو قبول بشه.




یک شنبه صبح به مسئول رفاهی سازمان گفتم و یه نامه برای مهمانسرای اصفهان گرفتم و عصرش رفتیم .من و نیکان و باباش و آبجی صدی و مبین پسرش.صبحش نیکانم خونه ی مامان بود گفتم بمونه همونجا تا ما بریم خونه وسیله برداریم و بیاییم .نیکان خیلی خوشحال شده بود که با خاله و پسرخاله میریم.

ساعت سه و نیم عصر خونه ی مامان بودیم و دیگه نیم ساعت بعدش حرکت کردیم گمونم.مبین گفت از اتوبان بریم و ما برخلاف همیشه که از جاده قدیم می رفتیم از اتوبان رفتیم.و حدود هشت رسیدیم به اصفهان و تا برسیم به مهمانسرا شد ساعت 9 و تا یه چیزی بخوریم شد ده شب .بعدش رفتیم دور سی و سه پل که از وقتی رودخونه آب نداره آدم فقط غصه می خوره .

ما تقریبا هرسال میریم اصفهان(به همین دلیلی که امسال رفتیم)

اما  چندسال پیش که بچه نداشتم و هنوز این دلیل وجود نداشت و یه بار همین گروه بودیم بدون نیکان و البته همراه مامانم (مامانم کاملا سالم بود ...حسرت به دل اون روزهام)چه عکسای خوبی کنار زاینده رود گرفته بودیم.یادش به خیر

یه شهر بازی ِبادی نزدیک سی و سه پل به نام جزیره بادی هست که از شانس نیکانم اونهم بسته بود که یه بوستان کوچولو دیدیم که تاب و سرسره و ...اینا داشت و نشستیم تا نیکان کمی بازی کرد و بعدش برگشتیم مهمانسرا یا به قول نیکان هتل

خداروشکر اصلا سردرد نشدم ولی سوئیت ما رو به چهارراه بود و صدای تردد ماشین ها زیاد بود و من دوتا آلپرازولام انداختم بالا تا راحت بخوابم

فردا صبحش رفتیم دنبال کارمون و تا یازده طول کشید.خیلی هم عالی انجام شد و نتیجه رضایت بخش بود و  بعدش رفتیم بوستان ناژوان و هرچی من گفتم تکراریه گفتند نه همینجا خوبه و هرچی گفتم من داخل باغ خزندگان نمیام و دوست ندارم بابای نیکان گفت به خاطر بچه بیا و رفتیم و منهم چندتا عکس از خواهرم و پسرش و نیکان و باباش انداختم  و بعدش هم دیگه کم کم برگشتیم مثل مسیر رفت که مبین از روی گوشیش نقشه خوانی می کرد (همراه با نیکان) دوباره با نقشه خوانی اونها برگشتیم و فقط یه جا توقف کردیم که خواهرم برای نوه اش فرناز و نیکان هم برای خودش گز خریدن و غذای نیکان رو هم حتی تو ماشین بهش توی راه دادم.

رستورانی که ازش غذا گرفتیم برق نداشت

اصفهانی ها می گفتند اینجا هم برق ندارند هم آب جیره بندی شده که گفتیم ما هم تقریبا هرروز یا یه روز در میان دوساعت برق نداریم.ولی فعلا آب قطع نشده.

نیکان نیمه های مسیر که از جاده قدیم برمی گشتیم خوابید و من هم همینطور

برگشتیم خونه بابای نیکان بعد از دوش رفت که به جلسه عصرش برسه و من هم دوباره خوابیدم و شب حدود ساعت نزدیک یازده بود که نیکان رو بردم حمام شستمش  و الان هم خونه مامانم هست


دلیل رفتن به اصفهان:

نیکان پسر گلم وقتی به دنیا اومد شکاف کام داشت که در یکسالگی  توسط یه پزشک خیلی مهربون و دلسوز جراحی شد و ماشالا الان هیچ مشکلی نداره اما طبق تحقیقات ما در اون زمان بهترین مرکز و راهنما برای بچه های شکاف کامی کلینیک شکاف کام اصفهان بود و ما دیگه مرتب بچه رو می بردیم اصفهان و اونجا تحت نظر یه تیم قوی بوده.البته الان دیگه چندساله که سالی یه بار بهمون میگن بیایید  واین بار که رفتیم و بچه رو ارزیابی کردند مثل پارسال دوباره کاملا تاییدش کردند و گفتند دفعه بعدی دوسال دیگه مراجعه کنید.خدارو شکر پسرگلم از هر لحاظ نرمال هست.الهی برای این همه مهربانیت و لطفت سپاسگزارم





من نمی دونم دوباره چرا حالت تنوع در من تموم نمیشه؟؟

اون از صبح بعد از برگشتن از چشم پزشکی ،وقتی هم بعداز ساعت اداری رفتیم سراغ نیکان عزیزم ،آبجی صدی از حالت و رنگ و روی پریده ی من خیلی ترسید و فکر کرده بود احیانا دکتر چیز بدی درباره ی چشمام بهم گفته که این شکلی شدم؟!! و اون از عصر که تو خواب هم بدحال بودم و هنوز هم که ...
البته که  حالا خوبه که الحمدلله وگرنه بازم خداروشکر ،چون باز هم تونستم همراه با نیکانم یه کم توپ  بازی و والیبال  کنم مثلا ، یه کم برقصم مثلا ...باز هم خدا و هزاران مرتبه شکر و سپاس 


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات