پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دارم ریشه یابی می کنم
گفته بودم چارشنبه ها یه قرصی دارم که ۶ تا ازش باید  بخورم.این چهارشنبه حالم خیلی بد نبود اما احساس بدی داشتم مثل حالت تنوع و صلاح دیدم اون قرص رو بذارم فرداش بخورم.پنج شنبه هم در طول روز هربار خواستم بخورم دیدم نمی تونم تا اینکه آخر شب به هر ضرب و زوری بود خوردمشون البته دو ساعت بعد دوباره حالت تنوع باعث شد داخل معده ام و دستشویی با همدیگه خوب رفیق بشن که خداروشکر قرص هام کامل جذب بدن شده بود و نیازی به دوباره خوردمشون نبود. البته پنج شنبه عصر از مراسم بابای مرضی که برمی گشتیم ناهید(دوست و همکارخوبم که مجرده ) گفت بیایید بریم خونه ی ما که نزدیکه هیچکس خونمون نیست و همه رفتند تهران عروسی و من و منصوره هم تو فاصله ای که مرضی و فامیلانشون برن سرخاک و برگردن ،با ثنا دختر مرضی رفتیم خونه ی ناهید اینا  و ناهید هم تا می شد ازمون پذیرایی کرد.البته من عاشق خربزه هستم و فقط خربزه خوردم .خداروشکر شربت و چای و چرت و پرت های دیگه رو نخوردم اما از همونجا معده درد گرفتم.توی دلم هم خیلی ناراحت بودم که اولین باره تو این ۱۲ سالی که ناهید اومده سازمان ما و بارها به من محبت هم کرده ولی وضعیت جوری شد که سرراه رفتیم خونشون و دست خالی رفتیم و این منو اذیت می کرد.ضمن اینکه داداش و آبجیم سرراه که مامان رو می بردن بیمارستان (شب قبلش از بی قراری مامان  اصلا نخوابیده بود)منو بردن محل مراسم  و من اضطراب مامان رو هم داشتم.بعد از حدود یه ساعت از خونه ی ناهید برگشتیم خونه ی مامان مرضی و ثنا دخترش که پیش ما بود رو تحویلش دادیم و دوسه تا تیکه لباس ناقابل برای مرضی و شوهرش و دخترش تهیه کرده بودیم که بهشون هدیه دادیم تا مرضی جونم از عزا در بیاد.بعد از اینها بابای نیکان اومد دنبالم و حدود ساعت ۸ غروب  بود که رسیدیم خونه اما من دیگه دل درد ،سردرد ،سرگیجه داشتم .....شب هم خوابم نبرد (قرص های ۶تایی رو خوردم و دوساعت بعدش دادم بیرون)با وجود اینکه آلپرازولام هم خورده بودم ولی ساعت نزدیک چهار صبح پاشدم یه قرص دیگه خوردم و بالاخره نمی دونم چه ساعتی خوابم برد و جمعه ظهر حدود ساعت یک ظهر بیدار شدم .نیکان صبحانه شو با باباش خورده بود.
دیگه نشستم به زندگی معمولی و هنوز رنگ سلامتی رو ندیدم.این هم ریشه یابی بیماری این بارم.همش تقصیر ناهید بودخخخخخخخخخ
الان هم نیکان هوس زرشک پلو با مرغ کرده که فعلا برنج خیس کردم 
برای فردا ناهارش تو اداره هم دارم سالاد ماکارونی می پزم که گرم کردن نخواد چون وسایل گرمایشی و مهدکودک طبقه پنجم هست و من حوصله ندارم برم اونجا

پی نوشت: با وجود درد و مریضی و گیجی و اینا لازمه که بنویسم بیشتر روزا تو همین یه وجب هال خونه با نیکانم والیبال بازی می کنم و نیکانم خیلی خیلی ذوق می کنه و خوشحال میشه .از شادی و خوشحالی نیکان من هم بی اندازه ،واقعا بی اندازه خوشحال میشم .طیبه فدای این پادشاه ناز و دلربا 


امروز هم از صبح میزون نبودم ،نیکان تا یازده صبح خواب بود با هم اتاقی هام اول صبح الویه ای که من درست کرده بودم رو باهم میل کردیم.وقتی نیکان بیدار شد به اون هم صبحانه و ناهار رو  یکی کردم و  به زحمت الویه اش رو دادم.ساعت حدود  دوازده و نیم ناگهان خیلی خیلی حالم بدتر شد ،خیالم از نیکان راحت بود ولی یادم نیست چه کاری رو سپردم به مرضی انجام بده.برق ها رفته بود  و حدود ۴۵ دقیقه بعدش  اومده بود ولی من اصلا متوجه نشده بودم چون خیلی تو دنیا نبودم.
ظهر از سازمان مستقیم رفتیم بیمارستان دیدن مامانم ،ساعت ملاقات نبود ولی با آوردن یه اسم(خواهر مرضی که پرسنل همون بیمارستان هست) من و نیکان رفتیم بالا اما چون بخش داخلی زنان بود بابای نیکان رو راه ندادند.مامان خداروشکر عمومی انگار بهتر بود.البته به من خوب نمیگن چی به چیه ولی من هم حال درست حسابی نداشتم خیلی پیگیر نشدم فقط دیدم ظاهرا که خداروشکر خیلی بهتره.دست گل آبجی صدی هم درد نکنه و همچنین داداش محمدرضای گلم و داداش علیرضا نازنینم و آبجی سارای نازنینم.من خیلی بچه به درد نخوری هستم.خودم می دونم
اومدم خونه کمی ناهار بعدش دوباره آلپرازوبام و خواب تا ساعت هفت عصر و دوباره با همون حالتهای بد و گیجی و سردرد و حالت تنوع و این چیزا .....
بابای نیکان هم یکسره میگه پاشو ببرمت پیش دکتر و من همچنان سرتق و اعتقاد دارم خودم خوب میشم و لزومی نداره به پزشک مراجعه کنم و آزمایش بنویسه و ....اوووه کی  حال داره
چشم هام هنوز دارن از حدقه درمیان به همراه سردرد کشنده ولی می نویسم دیگه....
البته شام ماکارونی درست کردم.سالاد کاهو هم  درست کردم.قاشق به قاشق با حوصله  به بچه غذا دادم.الان هم چای آماده است.



پنج شنبه و جمعه ی تعطیل چندان خوبی نبود

مامان مریض

طیبه سردردی

مامان بستری

طیبه از زور سردرد رو آورد به حالت تنوع(تهوع)

طیبه نتونست جمعه به مامان سر بزنه

طیبه شرمنده ی مبینا

طیبه هنوز بدحال

طیبه بی حال همراه با سردرد و چشم درد

نیکان عزیزم میهمان دوباره طیبه

طیبه دعا برای مامانش و همه ی مامان های مهربون دیگه



هوا این روزا خیلی گرمه و شهر من که همیشه شولوغ و پر از هیاهو و پرجنب و جوش بود با قطعی های گاه و بیگاه برق تبدیل شده به یک شهر ساکت البته من زیاد بیرون نمی رم ولی بابای نیکان که بیشتر میره این رو میگه.من فقط صبح ها مسیر خونمون تا خونه مامان رو میرم که نیکان رو بذاریم اونجا و بعدش اداره و ظهرها هم همین رو معکوس برمی گردیم.
خوابم در طول روز خیلی زیاد شده حتی وقتی برق نیست و خونه گرم هست البته به نظر من زیاد گرم نیست خونمون ولی به نظر نیکان و  باباش که گرمایی هستند خب گرمه .یه روزهایی مثل امروز دو ساعتی تو اداره برق نبود و با لباسهای اداری از گرما سوختیم و عصر هم تو خونه برق نبود البته که من کم کم عادت کرده بودم محجوب تر لباس بپوشم تو خونه چون پسرم داره بزرگ میشه ماشالا ولی انگار نمایندگان خدا بر روی زمین راضی نیستند و خاموشی می زنند دائم ، چون وقتی برق نیست من هم دوباره تو خونه میر م سراغ لباسهای نامناسب
این چندروز همش می خواستم برم خرید کادو برای خواهرزاده ها و برادرزاده هام که دختر هستند و فرناز (نوه ی شیرین و ناز مشترک آبجی صدی و داداش محمدرضام)و همچنین همکارهای خیلی خیلی خوبم ملی و مرضی و منصوره و ریحانه و دخترخوش آب و رنگش یاسمین خانوم اما هر روز خوابیدم و نشد
دیروز اما رفتم اسباب بازی فروشی همسایه و یه اسباب بازی برای ثنا جونم دختر مرضی خریدم و کادو کردم امروز بردم اداره بهش دادم که مبارکش باشه.فقط همین...البته مغازه های لباس فروشی تو محله مون هست اما من نمی خواستم لباس بخرم به عنوان کادو  ،دوست داشتم چیزی بگیرم که حتی اگر چیزکوچیکی باشه ولی ماندگار باشه .
راستی دیروز برای نیکانم هم کادوی روز دختر یه چراغ قوه برای بار  n ام خریدم چون داشت غصه می خورد چرا روز دختر نداریم.هنوز که دل و روده ی چراغ قوه رو در نیاورده .عجیبه ...چون معمولا چیزی دست بچه من یکی دو ساعت بیشتر سالم نمی مونه 
حالا دیگه وقتی برق نداریم و می خواد برهwc با چراغ قوه اش میره و همش میگه ببینید  چه چیز خوبی انتخاب کردم(تو آپارتمان معمولاwcخیلی تاریک میشه)


نمی دونم چقدر دخترانگی و زنانگی تو وجودم دارم اما همیشه از اینکه یه زن ،مردانه رفتار کنه،خیلی مستقل باشه،همه خریدای خونه رو انجام بده،کارهای مردانه رو تو خونه انجام بده،زیاد زبر و زرنگ باشه و همه بگن این زن نیست مردی هست برای خودش بدم میومده
من نمی دونم خودم چقدر دختر و زن بودم اما اوایل زندگی خیلی جاها همسرم از  پیشنهاداتم برای نوع پس انداز و خرید و زندگی استقبال می کرد ولی من احساس کردم دارم تبدیل میشم به تکیه گاه ،دیگه سکوت کردم دیگه نظر ندادم حتی با اینکه توی دلم می دونستم به ضرر خانواده کوچیک دونفره مون تموم میشد ولی کشیدم کنار تا اون  به فکر من و زندگی باشه و اون مرد باشه نه من
من ترجیح میدم یه زن باشم اما نه یه زن ضعیف فقط دوست دارم از زنانگیم عبور نکنم و این که شغل بیرون هم دارم مولظب بودم  اجازه ندم موجب بشه جای من و همسرم عوض بشه یا نسبت مردانگی تو وجود من به  زنانگی بچربه.
حالا شاید دوستانی باشند با عقیده ی من مخالف باشند که با احترام به عقیده همه اونها به نظرم زن بودن و  دختر بودن تنها  به لاک زدن نیست به لوندی و عشوه های فلان در جمع های مختلط هم نیست حتی به رقصیدن هم نیست که خیلی از آقایون رو دیدم که بهتر و زیباتر از خانم ها می رقصند ،زن بودن و دختر بودن ضعیف بودن و گریه کردن هم نیست اما زن بودن از دست ندادن روحیه ی لطیف زنانگی هست ،زن بودن یعنی درست انجام دادن وظایف یه دختر برای پدر و مادرش،یه خانم برای همسرش،یه خواهر برای خواهر و برادرش و یه مادر برای فرزندش و دخالت نکردن در امور مردانه و اجازه بدیم تا مردها هم در چارچوب وظایف ذاتی خودشون رفتار کنند و حامی و تکیه گاه خانواده باشند.
روز دختر رو به همه ی دخترها و زن هایی که قدر لطافت و زنانگی خودشون رو می دونند تبریک میگم 



به طور کلی فکر می کنم  آروم تر شدم که دلیلش رو نمی دونم .شاید ناگهان سنم رفته بالا ،شاید افسرده شدم ،شاید هوا گرمه،شاید خوشی زده زیر دلم،شاید بهانه دارم ....نمی دونم شاید هم انرژیم ته کشیده ولی به هر حال احساس می کنم خیلی آروم تر از گذشته شدم
صدالبته همچنان بزرگترین دلخوشی و دلگرمی من تو زندگی پادشاه نیکان هست و اولین ذکر صبحگاه هر روزم ذکر والدین و بعد لیست ذکر و دعا و آرزوهای خوب برای دیگران و شکرگزاری و قدردانی قلبی از پروردگار مهربان به سبب بی نهایت مهربانی و لطف و عنایتی که به طیبه داشته و داره 


خب....به هرحال و به هر صورت دیروز طبق برنامه پیش نرفت و مهنازجون تماس گرفتند و فرمودن نیکانم تشریف نبرن منزلشون ....
بابای نیکان که طاقت دل شکستگی و ناراحتی نیکان رو نداشتند اول پیشنهاد پارک و دوچرخه سواری و تاب و ...به نیکان دادن که موافقت شد ولی بعدش به من گفت با خواهرت سارا تماس بگیر و برید اونجا ،من راستش اصلا حوصله نداشتم به دلایلی حالم هم خیلی خوب نبود اول مخالفت کردم ولی بعد دیگه اصرار بابای نیکان رو دیدم پاشدم کارهای خونه رو انجام دادم و زنگ زدم به سارا و گفت بیایید ما هم تو راه خونمون هستیم و داریم از کلاس تابستانی دخترها برمی گردیم و ساعت هشت عصر بود که ما اونجا بودیم و تا ساعت دوازده شب نیکان و دخترخاله ها بازی کردند.
امروز هم تا لنگ آفتاب که خواب بودیم و بعدش ناهار پزیدم و لقمه لقمه به پادشاه نیکان دادم و من و باباش هم خوردیم و رفتیم خانه ی عزیز.
مسعود عزیزم امروز سنگ شکن لیزیک داشت و از صبح با آبجی صدی رفته بود بیمارستان علی ابن ابیطالب 
مبین و داداش محمدرضا هم بعدا رفته بودند .آبجی سارا هم از صبح اومده بود پیش مامان با دخترهاش که وقتی من رسیدم خانه مامان اول آبجی و بچه ها رو رسوندیم خونشون و بعد برگشتم پیش مامان
ساعت چهار و نیم آبجی صدی و مسعود و مبین آمدند.مسعودعزیزم درد داشت ولی باید تحرک می داشت و مایعات می خورد اما مسعود دلش می خواست بخوابه فقط 
بعد حدود شیش از خانه ی مامان اومدیم بیرون و با نیکان رفتیم کمی خرید (حلقه ورزشی کمر برای نیکان و کلاشینکف و تفنگ رگباری برای نیکان  ،دم کنی و  سیخ جیگر و سیخ چنجه و دوتا سفره ی کوچیک برای خونه خریدیم و اومدیم خونمون و نیکان رو خودم بردم حمام و شستم و دادم بیرون به باباش و بعدش خودم هم دوش که دیگه داشتم دلتون نخواد  بوی عطر تعفن می دادم(تمام شیشه ادکلن هم خالی می کردم جواب نمیداد)
شام هم چلو مرغ پختم ولی نیکانم هوس چلوکباب کرد و با باباش رفت از تهیه غذای همسایه که خیلی خوشمزه هست غذا خریدن و غذای من موند.
ساعت یازده و نیم شب رو گذشته بود که صدای زنگ واحدمون رو شنیدیم و بابای نیکان در رو باز کرد همسایه روبرویی بود که با یه دیس پر و فشرده و mp4 عدس پلوی نذری امام جعفر صادق(ع) اومد که قبول باشه
هنوز بیداریم و من همه ی قرصام رو خوردم.منتظرم کار بابای نیکان تموم بشه بریم بخوابیم و البته نیکان داره با تفنگ رگباری که امروز خریدم حسابی بازی می کنه انگار نه انگار نصفه شب رو گذشته البته طبق معمول




بالاخره بعد از چند روز امروز حالم خوبه و بهتر شدم

نیکان دیشب خودش رو دعوت کرده خونه ی عمه مهنازش، البته صبح رفته خونه عزیز و عصر قراره بره خونه عمه اش,عمه جونش دیشب گفت که ما هم برای شام بریم خونشون که قبول نکردم و گفتم حال مناسبی ندارم ولی باباش می خواد نیکان رو بیاره که عمه مهناز گفت اتفاقا امیرحسین رو هم میگم بیاد که با بچه های من همه با هم خونه رو بترکونند و خوش باشند

نیکان هم خیلی خوشحال شب خوابید به امید امروز که بهش با بچه ها خوش بگذره.شب  هم کلی اسباب بازی با گذاشته بود کنار که امروز ببریم خونه عزیز براش که بردیم.الان هم اداره داره تعطیل میشه،کم کم برم که بریم سراغ نیکان جونم




چهارشنبه ها قرصی دارم که باید ازش ۶ تا بخورم و معمولا بعدش حالم به هم می خوره و اذیت میشم و برای اینکه کمتر اذیت بشم معمولا آخر شب قبل از خواب اون قرص ها رو می بلعم که بلافاصله بخوابم و فرصت بدحال شدن نداشته باشم.
این چهارشنبه شب که نناز جون(فرنازجون) اینا رفتند و خونه رو تمیز کردم ساعتی بعد از اینکه هر سه تا مون خوابمون برد ناگهان با حالتهای بدی بیدار شدم و بدو به طرف دستشویی و ....بعدش یک ساعتی بیدار بودم حالم هم بهتر شد و دوباره خوابیدم تا پنج شنبه یازده صبح که با نیکان بیدار شدیم و ناهارش رو دادم ولی خودم هیچی نمی تونستم بخورم بعد بابای نیکان اومد و ناهارش رو دادم و دوباره خودم اصلا رو به راه نبودم و رو ویبره و رعشه ی بدنی بودم و تا شب همش ولو بودم و می خوابیدم ،غروب بابای نیکان گفت پاشو بریم به مامانت سر بزنیم و رفتیم و اونجا هم همش خواب بودم و خوشبختانه خواهرم سارا و دخترهاش ثنا و ثمین هم اونجا بودند و به نیکانم کلی با بچه ها و مبین هم که بود خوش گذشت و بعدش برای شام رفتیم خونه ی مادر شوهر که اونجا هم گفتند چرا اینقدر امروز پف داری که عرض کردم چون از صبح همش خوابم و کمی شام خوردم تا داروهام رو بخورم بعد از شام یه تکونی به زحمت به خودم دادم و ظرفا رو شستم و عمه شکوفه ی نیکان هم با امیر حسین اومدن اونجا و بعد از اون دیگه به نیکانم واقعا خوش گذشت و من هم از تماشای بازیشون لذت می بردم.از همونجا این دوتا بچه قرار گذاشتند که جمعه نیکان بره خونه ی عمه اش و از اونجایی که بابای امیرحسین شیفت بود آخر شب اونها رو هم رسوندیم خونشون و قرار جمعه شون هم قطعی شد.
امروز هم دم ظهر بیدار شدیم و من بلافاصله ناهار رو آماده کردم و غذای بچه رو دادم ولی خودم بعد از غذا بدجور بی حال شدم و معده درد گرفتم .نیکان رو ساعت حدود دو و نیم باباش برد خونه ی عمه شکوفه و من همین جور در حال درد کشیدن تا الان .گشتم یه رانیتیدین هم پیدا نکردم ،بالاخره مجبور شدم به حرف بابای نیکان گوش کنم و برم درمونگاه  و یه رانیتیدین تزریق کنم که البته الان تقریبا نیم ساعت گذشته و یکی هم قرصش رو خوردم همزمان و یکی هم خانم دکتر گفت پنتوسک بخورم که خوردم ولی هنوز درد دارم.
مجبور شدم برم درمونگاه که تا نیکان بیاد خونه خوب شده باشم وگرنه من با اینجور دردها به پزشک مراجعه نمی کنم معمولا
دلم برای نیکان قشنگم تنگ شده
بعدا نوشت: ساعت هشت و نیم شب هست ،بابای نیکان زنگ زد عمه شکوفه که بره دنبال نیکان اما عمه اش گفت به نیکان قول دادم امشب خودم بهش شام بدم فعلا  نیا داداش...دلم براش تنگ شده آخه ،درسته خیلی حالم خرابه و هنوز یه ذره هم بهتر نشدم اما خونه بدون نیکان صفایی نداره.فقط به خاطر اینکه می دونم داره بهش خوش می گذره این چندساعت  دوری رو تحمل می کنم


دیروز صبح که شنیدم حال مامان مریم خوب نیست و  زنگ زدم بهش برادرزاده ام مهدی از اون طرف گفت عمه عصر خونه اید بیام خونتون و بعد گفت چه ساعتی
به نیکان نگفتم تا اگه یه وقت نیومد غصه نخوره اما غروب که از خواب بیدار شدم آیفون خونه زنگ خورد و مهدی دیده شد همراه فائزه و فرناز 
کلی به نیکان همراه با مهدی خوش گذشت و من هم مشغول بازی با فرناز و قربون صدقه اش رفتن.فرناز خودش رو نناز معرفی می کنه و فامیلیش رو میگه عبودی به جای عبدی و بسیار بسیار شیرین بقیه کلمات رو هم ادا می کنه .خیلی خوش اخلاقه و اصلا نق و نوق نداره.همش می خنده و می خندونه. یکسره خودش رو بین نیکان و مهدی جا می کنه و می شینه وسطشون و می خواد که با تبلت ادای اونا رو در بیاره.هر سه دقیقه یک بار کل اتاق نیکان کن فیکون می شد و من فقط ترسم این بود که نناز موقع بدو بدو کردن سر بخوره روی اسباب بازی ها و پاش درد بگیره
فائزه بدتر از عمه اش همش سرش تو گوشی بود
وقتی خواستم شام بچینم داداشم و مریم اومدن دنبالشون  که کشوندمشون بالا و شام دادم (البته مریم تو بیمارستان پیش مامانش شام خورده بود چون همراه مامانش بود) یه چای هم خوردیم و کمی بگو بخند و مریم خسته و حال ندار بود و رفتند.
ننازمون(فرنازجونی)۲۲ ماهه هست الان و ماشالا بسیار پر جنب و جوش و دوست داشتنی


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic