پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

امروز نیکان جانم رو با خودمون آوردیم اداره و وقتی نیکان هنوز کنار میزم خواب بود یه کار که بهم ارجاع شده بود رو پیگیری کردم اونهم به طور حضوری یعنی باید یه گزارش می گرفتم از قسمتهای مختلف فنی سازمان که خودم مخصوصا به همه جا رفتم و مخصوصا هم از آسانسور  استفاده نکردم و از پله ها بالا پایین رفتم .من طبقه هشتم هستم و تا طبقه اول هم رفتم وقتی برگشتم نیکانم بیدار شده بود،صبحانه اش رو دادم بچه های دیگه (بعضی خانم ها)برای یه کاری اومده بودن اتاق ما ،دیداری تازه کردیم و خوب بود.نیکان نسبت به قبلاها آروم تر هم شده ، با تبلتش فیلم می بینه منهم به درخواستش گمونم ماشین های مک کوئین3 دانلود کردم ریختم تو تبلتش که الان هم داره می بینه

شب روی راحتی خوابیدم و تقریبا هشیار چون وقتی بیدار می شدم می دیدم که پاهام رو کامل افقی کردم بعد جمعش می کردم .بابای نیکان موقع خواب می گفت خیلی از این اوضاع ناراحته و اینجوری عادت نداره و یعنی چی که من این ور تو هال بخوابم و ...گفتم بابا جونم چندروزه دیگه عصبی میشه میگه به اینکه کنارم باشی عادت کردم میگم ما که پشت به هم می خوابیم با فاصله می گه به همین هم عادت دارم بیا سرجات اعصابم خورد میشه ،به هرحال من روی راحتی خوابیدم ولی ساعت چهارصبح بود که دوباره اومد منو بیدار کرد رفتم سرجام ولی سعی کردم زانو خمیده بخوابم یعنی همش بیدار بودم تقریبا که پاهام صاف نباشه و وقتی صبح بیدار شدم کمی پاهام درد می کرد البته خیلی خیلی از روزهای دیگه بهترم

بابای نیکان دیگه اجازه نمیده برم پیاده روی ولی من مطمئنم برم پیاده روی بهتر میشم.مطمئنم راه رفتن برام خوبه اما اون میگه میری بدتر میشی و اگه به حرفش گوش نکنم ناراحت میشه و منهم مجبورم عصرها همینجوری روی راحتی بشینم الکی.کتاب نمی تونم بخونم چون سردرد می گیرم و البته علاقه ی گذشته رو هم دیگه ندارم اصلا.هرکتابی برداشتم دستم جذبم نکرده.تی وی هم چیزی نداره که ببینم .سینمایی هایی رو هم که ملی داده ندیدم و انگار اشتیاقی هم نیست که ببینم.البته که اون ساعت که بابای نیکان و نیکان (عصرها) خوابند دوس ندارم که خونه سر و صدا باشه  و تی وی روشن کنم یا فلش وصل کنم،اصن فیلم دیدن تنهایی رو هم دوس ندارم.

دیشب هم حدود ساعت 10 بود که چندتا نخودچی کشمش خوردم بعدش ناگهان خیلی حالم بد شد اصن سرم گیج رفت و بی حال بی حال شدم داشتم الویه آماده می کردم برای ناهار امروز نیکان که دیگه نتونستم نیم ساعتی همینجوری پشت میز ناهارخوری چشمهامو بستم بعدش تصمیم گرفتم خوب بشم با خودم گفتم برم مسواک بزنم شاید بهتر بشم ،رفتم مسواک بزنم که دیدم ای بابا دهانم پر از خون شده ولی مسواک رو زدم اومدم بیرون و تازه فهمیدم چی شده بود ...نخودچی هایی که خوردم ضربه زده بود به پشت لپ هام که زخم بودن،زخم ها هنوز خوب نشدن و با کوچکترین ضربه ای باز میشن و البته درد هم دارند و این ضربه ها و درد باعث شده بود ناگهان حالم به شدت بد بشه دوباره نیم ساعت نشستم بعدش ادامه ی کورتون هام رو خوردم و داروهای میگرنم رو خوردم و بعد دیگه آلپرازولام و بعد صبر کردم تا حدود ساعت یک شب بود که دیگه خوب شده بودم و گمونم خوابم برد دیگه.....بقیه رو هم که بالاتر نوشتم

الان خوبم و می خوام برم به نیکان سالاد اولویه بدم ناهارش رو و از اینجا قراره مستقیم ببریمش دندونپزشکش.دندونش درد می کنه ،روکشش افتاده طفلکم


امروز صبح که بیدار شدم تست قند ناشتا زدم 87 بود که خوب بود.البته دیگه موقع ناهار دارم یه دونه متفورمین می خورم

نیکان رو دوباره بردیم خونه ی مامان بعد اومدیم سازمان و بعدش من با فیش و کپی شناسنامه ی خودم و بابای نیکان رفتم بانک مورد نظر  که  استعلام بشه و قرار شد چهارشنبه هم با بقیه مدارک با همدیگه بریم برای تشکیل پرونده و ایشالا اگه همه چی اوکی باشه حداکثر تا دوهفته ی بعد مبلغ وام میره به حساب بابای نیکان .خیر باشه

دیشب هم روی راحتی خوابیدم و خوابم برد البته درد بسیار بسیار شدیدی داشتم و با آلپرازولام خوابیدم بعدش حدود ساعت 5 صبح بود که بابای نیکان بیدارم کرد و گفت چرا اینجا خوابیدی چشمهام رو باز کردم و اولین چیزی که بهش فکر کردم پاهام بود.عجیب و خوب بود .اصلا به هیچ عنوان هیچ درد نداشتم.اصلا اصلا .به بابای نیکان گفتم دیگه درد ندارم ،گفت پاشو بیا سرجات بخواب اینجا کمرت خشک میشه گفتم نه پتوم رو بیار همینجا بخوابم چون اگه بیام روی تخت و پاهام رو دراز کنم حتما پاهام دوباره درد می گیره ولی اون اصرار کرد و ناراحت بود که منهم مجبور شدم رفتم سرجام و دوباره خوابم برد ،صبح که بیدارم کرد برای اداره اومدن ،این بار دوباره درد ریخته بود تو پام(پای راستم) البته نه به اندازه ای که نتونم راه برم و نه به اندازه ی دیشب ولی اگه بیشتر می خوابیدم قطعا بیشتر می شد دردش

قبلاها هم اینجور شده بودم.تجربه شو دارم هزارتا آزمایش دادم،اسکن هسته ای دادم،ام آر آی دادم ،سی تی اسکن دادم ولی اصلا آخرش معلوم نشد چی بود و با کم شدن کورتون هام کاملا خوب شدم.یادمه اون بار خیلی پیگیری کردم همه چی نرمال بود ،دردهام هم همین شکلی و به مراتب خیلی بدتر بود یعنی کاملا فلج شده بودم .خدارو شکر این بار راهش رو خودم می دونم چیه،باید پاهام رو افقی نکنم.نباید دراز بکشم و با کم کردن کورتون حتما خوب میشم.



خب امروز صبح رفتیم اداره  بابای نیکان پیاده شد و من ،پادشاه رو بردم خونه ی مامان که آبجی صدی و مبین جانم منتظرش بودند طبق قرار قبلی.نیکان خواب بود و خواهرم اومد از ماشین بغلش کرد و برد خونه 
آهان وقتی بیدار شدم با همون فلجی دیروزی بیدار شدم یعنی دردی که دیروز یواش یواش بهتر شده بودم دوباره کامل ریخته بود تو پاهام (وحشتناک) و راه رفتن خیلی برام سخت بود..خیلی..بابای نیکان عصبی بود یه کم دلداریش دادم و گفتم مثل دیروز باید راه برم تا خوب بشم چون تا وقتی دراز کش باشم بدترم(مطمئن بودم) 
به هرحال دم در اداره خودم نشستم پشت رل با درد شدید و البته خواب الودگی و چشمهایی که خدارو شکر می دید (فقط نوشته های گوشی رو خوب نمی دیدم که مهم نبود تو رانندگی) بعد گل پسر رو بردم خانه ی مامان
بعد رفتم کلینیک مخصوص و دکتر چشم خودم که قبلا تحت نظرش بودم اونجا بود و من مخصوصا امروز رفتم که خودش باشه و ایشون معاینه کرد و فشار چشمم رو هم اندازه زد که دوباره بالا بود۲۴ و ۲۳ بودند چشمهام و قطره ی مخصوص بهم داد و گفت که دوباره خوب میشم و عوارض مصرف دوباره کورتون با دوز بالاست و به موقع اومدم و نگران هم نباشم که البته من اصلا نگران نبودم و بعدش انواع تست ها مثل oct از دوچشم و ou از دو چشم (پکی متری)  تست میدان دید و اپتومتری برای نزدیک بینی یا دوربینی و خلاصه همه رو کامل انجام دادند و برگشتم پیش دکتر و دید و گفت با اینکه اپتومتریست عینک برای نزدیک تجویز کرده فعلا لازم نیست بگیری تا قند خون و فشار چشمت درست بشه،البته می دونه در حال کم کردن کورتون هستم و با توجه به اینکه کورتون کم بشه همه ی مسائلم حل میشه ایشالا  اینها رو گفت
خب پاهام هم کم کم بهتر شد.تا حدود ساعت دوازده و نیم که کارم تموم شد و رفتم بانک برای بابای نیکان میانگینش رو گرفتم که وام می خواد چون خودش فرصت نداره و امروز هم از اداره ساعتی گرفته بود و رفته بود دنبال بازدید یه پرونده که بهش ارجاع شده بود و فردا هم من خودم فیش و کپی کارت ملی جفتمون رو می برم که بانک استعلام کنه که بتونه وامش رو ایشالا سریع تر بگیره که ضامنش خودم خواهم بود
بعد رفتم خانه ی مامان و البته راه رفتنم مثل دیروز درست شده اما خیلی پاهام درد داره ولی قابل تحمله
خواهرم و پسرش لازانیا به افتخار نیکان درست کرده بودن و برای من با مواد مخصوص جور دیگه (پنیر پیتزا هم نباید بخورم ولی خوردم و شکمو هم خودتونید،خیلی گشنه بودم و خیلی هم خوشمزه بود)
بعد حدود ساعت سه یا سه و نیم هم دبگه برگشتیم خونه ی خودمون
یه چیز دیگه:کلینیک که بودم و منتظر نوبت برای تست میدان دید ،گشنه شده بودم رفتم طبقه ی همکف کافی شاپ و یه کیک و رانی خریدم نشستم پشت میز به خوردن که آقای فروشنده عذرخواهی کرد گفت اگه می خواهید بخورید اون ورتر بشینید پشت اون پرده های چوبی و منهم رفتم اونجا و خوردم و آخرش تازه یادم افتاد که عه...ماه رمضونه بعد دیگه از آقای فروشنده عذرخواهی کردم که یادم نبود و اومدم بیرون 


بذارید یه چیز خوب بنویسم

چندروز پیش با پول هایی که رفقای جانم ملی و منصوره و مرضی بهم کادو داده بودن رفتم یه ساعت نقره ی خیلی خیلی قشنگ (به نظر  خودم) خریدم ،البته اصلا دم دستی نیست و البته تر که من اصن اهل ساعت انداختن نیستم،این ساعت رو با عشق خریدم به عنوان یادگاری ،با بچه ها که مشورت کردم پرسیدم ازشون سفالم رو کامل کنم یا ساعت نقره بخرم خودشون گفتند ساعت نقره بخر و انگار حرف دل من رو زدند و مبارکم باشه ساعتم.
حالا اگه یه وقت سرویس سفید جمع و جورم رو بندازم(خیلی کم پیش میاد،تقریبا نمیندازم )این ساعت خیلی باهاش ست میشه
من معمولا یه نیم ست خیلی ریز بدل (استیل یا نقره یا ژوپینگ یا الکی تر) به خودم میندازم اگه بندازم
این هم خاله زنک نوشت که یعنی حالم خیلی بهتره.دارم میرم شام درست کنم،از صبح از روزه ها بدتر غذا که نخوردیم فقط مایعات خوردیم بیشتر


ناهار نیکان رو باباش بهش داد و طبق قولی که دیشب بهش داده بودیم بچه رو بردیم خونه ی مامان بزرگش که پسرعمه هاش اونجا هستند(علیرضا کوچیکه و امیرحسین) منهم که نمی تونستم راه برم فقط تا دم خونشون درد داشتم ،بچه رو تحویل دادیم .مامان شوشو اومدن دم ماشین احوالمو پرسیدن و گفت خیالت راحت من حواسم هست به بچه ها و برو درمونگاه
رفتیم و شرح حال رو گفتم و دکتر درمونگاه برام دوتا آمپول یکی  نوروبیون و یکی کترالاک نوشت و زدم و برگشتم
یه نکته ی جالب اینکه رسیدم دم درمونگاه از ماشین پیاده شدنی،پای چپم کلا دیگه خوب شده بود و تمام درد توی پای راستم ریخته بود که هنوز هست ولی می تونستم راه برم،حالا منتظرم امپول اثر کنه و این پام هم خوب بشه .
منهم ناهار که نداشتیم(نیکان از فسنجونی که دیشب مامان بزرگش داده بود خورد) اما من یه دونه تخم مرغ نیمرو  خوردم و به اضافه ی یه متفورمین و باباش هم الکی پلکی خورد  و الان که ساعت ۳ هست و دوساعت بعد از غذا تست قند تو خونه زدم جواب ۱۶۰ شده.
من سابقه ی دیابت بر اثر کوروتون بالا دارم باید بیشتر مراقب باشم و در اولین فرصت ازمایش کامل رو بدم  و درصورت لزوم دارو بگیرم.علی الحساب که فردا میرم کلینیک چشم پزشکی البته این پاها باید کامل خوب بشن که فکر کنم دارن خوب میشن ایشالا


دیروز که خوب بودم،خونه ی مامان رفتیم،به مامان شوشو هم سرزدیم ،اخرش هم رفتیم بوستان آرش نیکان بازی کرد و منهم اونجا ۴۰ دقیقه پیاده روی تند انجام دادم .همه رو خوب خوب بودم اما
خونه ی مامان که بودیم بابای نیکان به خواهرم اصرار کرد برای من تست قند بزنه و خواهرم هم تو رو درواسی مجبور شد بزنه(من دوس نداشتم) و جواب تست قندم ۲۵۰ شد و خواهرم همونجا بهم قرص متفورمین داد و بعدش خواهرم حلوایی که برای خیرات درست کرده بود و برای نیکان هم تو نون بستنی های کوچولو آماده کرده بود بهش داد و من هم سه چارتا خوردم و بعد هم خونه ی مامان شوشو شام که فسنجون بود نخوردم و کلا شام دیگه نخوردم و بعد از بوستان آرش و بازی نیکان که اومدیم خونه شام نیکان رو دادم و خودم فقط سبزی خوردن خالی خوردم بعدش کم کم حالم خراب شد ،رفتم دوش هم گرفتم بدتر هم شدم ..‌نمی نویسم چطور ولی تا ساعت سه و چهار شب بیدار بودم ،دیگه معده ام هیچی قبول نمی کرد به هر حال و به هر بدبختی خوابم برد و صبح که نیکان جونم بیدارم کرد دیگه پاهام راه نمیره..‌‌درد بسیار زیادی از بالای زانوم پیچیده تا نوک پاهام،دوتا کترالاک ۱۰ خوردم فعلا ،کیسه گرم برقی گذاشتم که فایده نداره و برداشتم،  ولی حال عمومی که دیشب خیلی بد بودم کاملا خوب شده فقط این پاهام مونده که فکر می کنم خوب میشه دیگه
فعلا ببینیم چی میشه
شاید پاهام تو خواب خشک شده یا سرما رفته تو پاهام ،نمی دونم...


ماه زیبای خدا مبارک باشه بر همه تون



امروز حدود ساعت سه که رفتیم سراغ نیکان مدرسه اش ،روز آخر مدرسه اش بود و  این هم جالب بود.
خداحافظی نیکان و محمدحسین نعمت اللهی همکلاسیش :
محمدحسین: خدافظ نیکان جیش
نیکان:خدافظ نعمت اللهی پی پی
محمدحسین:خدافظ نیکان گوزو
نیکان:خدافظ خودت گوزو پی پی
محمدحسین: برو دیگه شاشو
نیکان: خدافظ دسشویی
محمدحسین: خدافظ دسشویی جیش
نیکان:خدافظ اهو(با فتحه روی ا) یعنی کسی که اه می کنه،خدافظ شرتو( با ضمه روی ش)
چون با گوشی پست میذارم و فتحه کسره ضمه ندارم تو گوشی
نیکان( در حالیکه برمی گرده تا با مشت و کاغذ همدیگه رو دنبال کنند و غرق در خنده های کودکانه شون)  خدافظ تا جیش و گوز و پی پی بعدی
و همینطور چند دقیقه ای مشغول نثار کردن جملات فاخر این چنینی و من غرق در تماشا و لذت ( سر خوشم دیگه)  و اصلا به بچه نگفتم حرف بد نزن چون به اندازه ی کافی تو خونه ناچار هست جلوی ما مودب باشه،اجازه دادم این چند دقیقه ی آخر رو هر چی دوس دارن به هم نثار کنند و لذت ببرن و بچگی کنند.


امروز تنها هستم فعلا

ملی جونم امروز با شوهرش و خانواده ی شوهرش رفته مسافرت ِ شمال ،البته طفلی دیگه مرخصی اصلا نداره  و بدون حقوق رد کرده اما خب ناچار بود بره چون قطعا اگه نمی رفت خانواده ی شوهرش ناراحت می شدن.ملی جونم خیلی دختر خوبیه و باملاحظه  و امیدوارم بهش حسابی این چندروز خوش بگذره

مرضیه جونم قرار بود بعد از چندروز بیاد اداره که باز هم نیومده.کلافه است یه ماهه پدرش بستریه و درگیر بیمارستان و دیروز تازه منتقلش کردن به بیمارستان خاتم الانبیا تهران....این روزها خیلی غصه می خوره خیلی دلتنگ باباشه که حق داره ،درکش می کنم ولی امروز قرار بود بیاد  سازمان ،هنوز که نیومده ،من هم دیگه امروز هنوز بهش پیام ندادم می ترسم برم روی اعصابش ،فعلا صبر می کنم ببینم شاید هم بیاد.ایشالا باباجونش زودتر جراحی بشه ،سرپا بشه و بیاد تو خونه ی خودش مرضی هم اساب کشی کنه بره نزدیک خونه ی بابا آخر ماه و اعصابش آروم بشه و از کلافگی و تنهایی دربیاد.مرضی بچه ام خیلی گناه داره


منصوره جونم هم از دیروز روزه هست و خوشا به سعادتش و می خواد بچسبونه به ماه مبارک

ریحانه خانم  هم هنوز امروز ندیدمش،نمی دونم اومده یا نه ،زنگ زدم اتاقش برنداشت

بعد ازساعت اداری یکسره باید برم  دندونپزشکی ،تنبلی بسه و ضمن اینکه دیگه وقت ندارم باید برم

امشب یا فردا شب باید چشم پزشکی هم برم حتما،احساس می کنم شب ها گاهی گوشیم رو نمی تونم بخونم و این دقیقا از عوارض کوروتون به مقدار زیاد هست در طولانی مدت.قبل از اینکه دچار آب سیاه بشم باید برم و دکتر قطره ی مخصوص رو برام بنویسه ،فقط این مدت تنبلی کردم چون دکترم چکاپ کامل میده که یه صبح تا عصر علافم می کنه مثل تست میدان دید و ...ولی باید برم .باید مادر سالمی باشم برای نیکانم.قطعا نیکان مامان ِ مریض و بیمار و کور و وارفته دوس نداره،حق با بابای نیکان هست

اصن این پیاده روی ها رو هم به عشق سلامتی به خاطر نیکانم شروع کردم که دیابت نگیرم وگرنه من که همیشه دوسه ساعت عصرها می خوابیدم ولی الان که عصرها نمی خوابم و پیاده روی می کنم خیلی سرحال تر شدم.خداروشکر که توان راه رفتن دارم .خداروشکر که این کفش صندل های خیلی تینجری رو خریدم.آخه خودش مشکیه و لژ هم داره که قد رو بلند می کنه و اعتماد به نفس میده به آدم ولی لژش سفیده واصلا به سن من نمی خوره ولی امان از وقتی که تی تی دلش بخواد و اراده کنه .....همه موقع پیاده روی کتونی می پوشن تی تی صندل لژدار می پوشه مثل دیروز میره تا جمکران(خیلی نزدیک جمکران) بعد مجبور شدم برگردم چون بابای نیکان باز باید می رفت دندونپزشکی و من برگشتم خونه و البته حدود یکساعت پیاده روی هم کافی بود فعلا

چقدر خوبه که وقتی حسابت داره ته می کشه خدا برات دوباره پر می کنه حالا نه اونقدر پر و زیاد پر  ...اندازه ی توقع ما،خب من همین قدر بس هست برام و قانع هستم بهتره خداوند بقیه ی منابع رو تقسیم کنه بین بقیه، شاید اونا دلشون زیادتر بخواد و غصه بخورن 








امروز از صبح که با ملی جونم بودیم و بعدش وام ازدواجش هم رفت به حسابش خداروشکر و ایشالا با این پول باقی مونده ی جهازش رو به خوبی و خوشی و سلامتی بخره و ببره خونه ای که با گل پسرمون حمزه جان قراره زندگی عاشقانه شون رو ادامه بدن...ایشالا با دل شاد و خوش هم ملی جونم هم بقیه دخترای سرزمینم هم هر دختر پسر جوون متعلق به هر دین و آیین و کشوری همه بتونند در رفاه و آسایش و ارامش زندگی کنند و روزی بچه های خودمون بشه ازدواج
امروز با ملی جونم که حرف می زدیم یادم انداخت که برای پیاده روی حرم هم می تونم برم و دیگه قسمت شد و عصری تا حرم(باید برمی گشتم چون بابای نیکان نوبت دکتر دندون داشت) رفتم و پباده هم برگشتم ولی یه حایی خیلی نزدیک به حرم بی بی ایستادم و برای خیلی ها و برای بعضی ها خاص تر دعا و آرزو کردم و امروز در راس دعاهام بابای دوستم ضی ضی بود که ایشالا راحت و به سلامتی جراحی بشه و بیاد خونه اش و ضی ضی بغلش کنه و ببوستش.امین و برای خانواده ام و دوستانم خاص و برای لیست دوستان اینترنتیم خاص تر و بعضی هاشون که کلا انگار در درون من زندگی می کنند که تصمیم دارم ببرمشون کوه خضر نبی و بدونمشون....مگر نه اینکه چارسال پیش من خودم هم فلج شده بودم هم نابینا و ....اصلا نمی تونستم یه ذره برنج برای بچه ام دم کنم و سه  سال پیش که ملیحه جون با من  هم اتاق شد دید که چه روزهای ناخوش احوالی داشتم ولی از اونجایی که همه چیز تحت امر و مشیت الهی هست خداوند خواست که من دوباره ببینم و دوباره راه برم و دوباره مثل این روزها پیاده روی هم بکنم.همون خدایی که بابای نیکان رو از تومور نحات داد .همون خدایی که مامانم رو از دل اون جراحی سنگین و خطرناک خداروشکر به هوش آورد و .....
و من هنوز به همون خدای مهربان اعتقاد دارم که دوباره خداوند خودش حواسش به همه چی هست و قطعا هر تصمیمی که بگیره بهترین تقدیر و مشیت هست
و بزگشتنی از حرم بارون زد دوباره و رگبار زد و ساکت شد و دوباره زد  و من هم خیس در نعمت الهی شدم و گامهام رو سریع تر برداشتم درحالی که شاد بودم و احساس می کردم شرشر بارون صدای بانو معصومه (س) هست که داره به خداوند میگه خدایا دعاهاش در حق دیگران رو آمین بگردان
و دقیقا به همین دلیل حال خیلی خوبی دارم 
یادم افتاد نیکانم قیمه خیلی دوس داره و بساط قیمه رو گذاشتم.چه مامان بدی....خیلی وقته قیمه برای بچه ام نپخته بودم


دوشنبه نوشت:
دیروز رفتیم بانک پیش همون بختیار و خیلی هم خوب و معمولی و انگار نه انگار و خداروشکر روابطمون مثل گذشته همونجور ساده و همکاری مانند و بدون سوء تفاهم


  • کل صفحات:4  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات