پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دیشب به هر زحمتی بود بالاخره با درد فراوان در ناحیه نشیمنگاه که موقع خوردن به زمین ضربه دیده بود به اضافه ی ناحیه پس سر خوابم برد ،اما چه خوابی ،تا صبح هر نیم ساعت ،یک ساعت یه بار بیدار بودم و درد می کشیدم و اشک می ریختم
قبل از خواب ،بابای نیکان برام پماد رزماری هم زد ولی هیچ تاثیری نکرد
هرچه دیروز بابای نیکان از لحظه ی حادثه تا آخر شب اصرار کرد برای رفتن به بیمارستان ،فکر نمی کردم لازم باشه 
امروز طرفای ظهر باز با اصرارهای بابای نیکان و تجربه ی درد دیروز تا ظهر امروز قبول کردم بریم بیمارستان مخصوص شکستگی (نکوئی) و داشتیم نیکان رو هم می بردیم با خودمون که با دیدن هوای سرد بیرون پشیمون شدیم و بچه مون رو بردیم خونه ی مامان بزرگش و خودمون رفتیم نکوئی.اونجا دکتر فرستاد عکس و گفت باسن مبارک ترک یا مو برداشته و باید استراحت کنم و هیچ راهی نداره و البته یه چیزی شبیه پیراشکی اما بزرگتر و از جنسی شبیه بالش توصیه کرد به اسم "رینگ"و گفت از داروخانه بخرید و موقع نشستن روی این بنشین و صبور باش تا خوب بشی ....من اما صبور نبودم که جلوی دکتر فقط گریه می کردم یعنی امروز از وقتی بیدار شده بودم داشتم گریه می کردم که حق داشتم.احساس می کنم من خیلی اوراق شدم و مثل این ماشین هایی که می برنشون به اوراقی ،باید من رو هم ببرند اوراقی
می دونم بدتر از من زیادند،می دونم باید شکر کنم که لگنم نشکسته ،خیلی چیزا رو می دونم خودم اما خیلی ضعیفم خیلی کم طاقتم خیلی دپرس شدم هر چند قبل از ماجرای باسن مبارک و ترک و مو برداشتنش داشتم سعیم رو می کردم که ادای شادها رو در بیارم و بلد بودم  ،چون به هرحال عمری شاد و سرخوش زندگی کرده بودم اما دیگه نمی تونم  متاسفانه
خداروشکر می کنم برای داشتن خیلی نعمت ها از جمله مامانم،نیکانم،همسر بسیار صبور و مهربانم،خانواده های خودم و همسرم ،درآمد و کاری که داریم ،دوستان و دلسوزانی که مثل خانواده ام هستند.
باید خدارو شکر کنم که می تونم.می تونم ذکر بگم .اما نمی تونم ادای شادها رو دربیارم 
شادی واقعی باشه وقتی ایشالا .....


دیشب تا ساعت سه نیمه شب از بدحالی خوابم نبرد ،بالاخره خسته شدم و ناچاری یه آلپرازولام یک میل خوردم و به زحمت خوابم برد.بابای نیکان یکسره می گفت ببرمت درمونگاهی چیزی که گفتم خواهش می کنم نه دیگه از هرچی بیمارستانه متنفرم
صبح مثل همیشه با هم سه تایی رفتیم بیرون.من و نیکان رفتیم پردیسان خونه خواهرم که مادرم اونجاست و منتظرم هست پنج شنبه ها و باباش رفت اداره
یه ساعتی بیدار بودم و صحبت کردیم.چشمم به واکر افتاد تو اتاق ،پرسیدم گفتند همینجوری ،چیزی نگفتم ،بعدا آبجی صدی گفت دوشنبه که مامان رو بردم حمام داشت میوند بیرون یه لحظه پاش پیچ خورد و ...الان آتل داره.توروخدا عصبی نشو .زخم نشه دهانت.گفتم خب پیچ خورده دیگه یه هفته ده روز آتل داره خوب میشه تا شب عید آبجی گفت نه دکتر ارتوپد گفت باید دستکم دوهفته باظه و خداروشکر نشکسته و اون نیکان چون بچه بود آتل براش یک هفته کافی بود گفتم خب اتفاقه افتاده دیگه مامان رو بوسیدم و گفتم تحمل کن مامان جونم
ساعت نمی دونم چند بود که خوابم برد ،خب دیشب فقط دو یا سه ساعت خوابیده بودم ولی فهمیدم داداش علیرضا اومد و همه رفتند .مامان یکی از حساب هاش که مسدود بود و پول نسبتا خوبی داشت رو باید خودش می رفت بانک که داداش علیرضا اومد و بردنش.این در حالی بود که نیکان هم بیدار شده بود و خاله صدی صبحانه اش رو داده بود  و بعدش مبین پسرخاله هم بیدار بود و من با خیال راحت چشمم رو هم باز نکردم و بازم خوابیدم
بالاخره بیدار شدم و خونه رو نسبتا مرتب کردم و به آبگوشت روی گاز نگاه کردم و خوب بود 
مامان اینا آمدند و داداش هم یه ذره نشست و رفت .مبین رفته بود آرایشگاه که صبر کردیم اومد سبزی خوردن خرید آورد و ناهار خوردیم.البته برای مامان و فرناز منتظر سبزی نموندیم
بعد بابای نیکان که چندبار تز صبح تماس گرفته بود حالم رو بپرسه اومد و ناهار خورد و بهش گفتیم کمی بخوابه و من و ابجی و فرناز و نیکان رفتیم خانه بازی .من عکس گرفتم و بچه ها بازی کردن.
وقتی از خونه ی آبجی برمی گشتیم به طرف خونه من اومدم سوار ماشین بشم که محکم خوردم لب جدول و فقط گفتم حسین.اومد بلندم کرد و سوار ماشینم کرد دوباره به اندازه ی مرگ درد کشیدم و می کشم تا الان
بهش گفتم ولی منو ببر نزدیک قبرستون پیاده کن می خوام برم سرخاک بابام.گفت من هیچ جوره بهت اعتماد ندارم.جلوی خودم اینجوری می خوری زمین.دوباره هی اصرار که ببرمت درمونگاه و عکس و ....گفتم تو رو خدا هیچی نگو من هیچیم نشده وقتم رو هدر نده ببر سر خاک بابام ،
به هرحال برد دم در ارامگاه که خیلی خیلی به حرم بانو نزدیک هست و شلوع و گفتم بچه رو هم نمی برم برید خودم میام.قبول نکرد گفت میرم جای دورتر وایمیسم وقتی زنگ زدی میام دم در قبرستون.
رفتم و تا تونستم اشک ریختم.من معمولا سرخاک بابا اشک نمی ریزم هرچه قدر ناراحت باشم و درد و غصه داشته باشم اما سال ۹۷ اونقدر از هر لحاظ بهم فشار اومد و  ناراحتی ها از طیبه ی لوس و ننر بزرگتر بودند که این دومین بار بود که تو این ۱۴ سال سر خاک بابا اشک های تمام نشدنی می ریختم.من معمولا سرخاک بابا شیک میرم و و وقتی باهاش حرف می زنم اخبار خوب بهش میدم تا غصه نخوره اما امروز گمونم بابام فهمید که خیلی ناراحتم ای کاش گریه نمی کردم.بعد از روی گوشیم قران خوندم و بعد برگشتم 
دوباره سر راه به بابای نیکان دم آجیل فروشی معتبر و خوب گفتم برای عید نه اما تو خونه فقط بادوم داریم بریم کمی آجیل مصرفی خودمون بخریم و رفتیم و با قیمت های نجومی از بعضی چیزها کمی خریدیم.
موهام دوباره بعد از بستری شدن اخیر بدجور می ریزیه و من که می دونم تغذیه مناسب ندارم و از آب میوه ها هم که تکراری شده حالم به هم می خوره،این هم یه اعصاب خورد کنی دائم.
ما کچلی ارثی نداریم.ما خانوادگی و ارثی موهای لخت بسیار پرپشتی داریم .من که داشتم دیگه ندارم،اینجور پیش بره کچل میشم.بزرگترین افتخارم موهام بود









دیروز وقتی رفتیم خونه ،نیکانم گفت مامانی بشین پیشم تا من زود تکالیفم رو بنویسم که بعدش ساعت پنج برام ژله ی توت فرنگی درست کنی،آخه پریروز تی وی   ژلوسه تبلیغ می کرد و ازم خواست و گفتم داریم و ژله ی تمشک قرمز انتخاب کرد و با هم درست کردیم و قبل از خواب آماده شد و خورد بچه ام .

دیروز تکالیفش رو ساعت چهارو نیم تموم کرد و تقریبا ساعت 5 ژله رو هم گذاشتیم یخچال و من از باباش خواسته بودم بریم حرم بی بی معصومه(س) .آروم آروم آماده شدیم و رفتیم نزدیک ترین پارکینگ به حرم پارک کردیم و  اول رفتیم یه پاساژی اونور ها که کار داشتیم و یه سفارشی دادیم و بعدش نیکان دلش یه لودر بزرگ خواست(لنگه شو چندبار شکسته)  و بعد رفتیم حرم بانو .دل شکسته بودم و پر ازبغض.یه زیارت کوچولو کردم و اومدم کنار تا بقیه زوار هم بتونند زیارت کنند .با خانوم حرف زدم با خدا حرف زد و با روی سیاه خانوم رو شفیع قرار دادم و چون خیلی دل شکسته بودم گوشیم رو درآوردم و اسم همه ی دوستانم (اینترنتی و  غیراینترنتی)  رو آوردم و از خداوند خواستم  حوائج دلشون رو  به شفاعت بانو(س) برآورده کنه.

حال خوبی بود .من که روسیاه روزگار اما امیدوارم خداوند به خاطر وجود پربرکت بانوی مهربانی ها و پاکی ها هر آنچه که در دل دارید رو  برآورده به خیر کنه انشاءالله

بعد مسیر برگشت و اوووه چه بازارچه ای تو پارکینگ درست شده بود و دیدم نیکانمون دلش می خواد نگاه کنه(آخه ما نیکان رو زیاد مغازه ها و بازارچه ها نمی بریم و چیزی لازم داشته باشه پاساژهایی که می شناسیم و مغازه های خاص  می بریم) و نیکان اینجوری حال نکرده بود و رفتیم داخل بازارچه که دست کمی از بازارهای روز مثل پنج شنبه بازار و اینا نداشت و یه خورده خرت و پرت هم براش خریدیم و بعد دیگه سرد شده بود و برگشتیم به طرف ماشین و خونه .

و ما رفتیم خونه و بابای نیکان برای من از همسایه سوپ خرید و من هم براشون زرشک پلو با مرغ درست کردم.نیکان سر راه یه مقدار سوهان درجه یک خوشمزه که براش خریده بودیم خورده بود و خیالم راحت بود که می تونه تا غذا بپزه صبر کنه ولی دلش سوپ خواست و خورد .بعد از سریال هیات مدیره از شبکه آی فیلم هم زود خوابید .حسابی هم برای زیارت و گشت و گذار دیشب تشکر کرد و  مخصوصا برای ژله ای که بسته بود و وقتی رسیدیم خونه اول ژله اش رو خورد ،بعد سوپ.

امروز نیکان بچه ام تو مدرسه اش تو کلاس خودشون سفره هفت سین دارند و کیک و قراره یکی از خانم های فعال که مسئولیت قبول کرده ،زحمت بکشه و ازشون عکس هم بگیره .امیدوارم به پسرکم حسابی خوش بگذره و خاطره ی خوبی براش بشه

هفته ی دیگه احتمال داره خیلی از بچه هاشون نیان مدرسه،برای همین تصمیم براین شد که امروز جشن نوروز بگیرند.مبارک همه ی کوچولوهای کلاسشون باشه اولین تجربه ی هفت سین در مدرسه



سلام

دیروز  بعد از حدود یکماه یا شاید بیشتر به بابای نیکان گفتم سبزی خوردن بخره پاک کنم و از این آماده ها پاک شده ها هم نخره که دوس ندارم، دیر بود ولی رفت مغازه و خوشبختانه هنوز سبزی داشتند و نیم کیلو خرید و آورد و  پاک کردم و ریختم تو سینک و پر از آب کردم  ،پادشاه نیکان مشغول بازی بود ولی تا فهمید سبزی هست به شدت هیجان زده شد و اومد چندین بار هی پشت سر هم منو می بوسید و تشکر می کرد و می خواست سبزی برداره که گفتم هنوز دست نزن گِلی شِلی هست بذار خوب بشورم گفت مامانی چندتا بشور زود بده به من .اطاعت کردم و یه مقدار رو جداگانه زود تمیز شستم و بهش دادم و از لذت بردنش منهم لذت بردم 

بعد دوباره رفتم ادامه سبزی و شستمشون و ماکارونی هم تو این فاصله دم کشید و ته دیگ هم طلایی  شد .

شامش رو هم به همراه سبزی خوردن که خوشبختانه از شانس خوبش که تربچه زیاد دوس داره  و این سبزی خوردن هم تربچه زیاد داشت خورد.و یکسره نگاهش به آبکش بود که تربچه ها تموم نشن ، من هم همه ی تربچه ها رو جدا کردم براش و گفتم ما تربچه نمی خوریم خیالت راحه همه ی تربچه ها مال شماست.

وقتی برای ناهار امروزش هم یه ظرف سبزی گذاشتم که الان مشغول خوردن ناهارش هست(نوش جونش) خیلی بیشتر خوشحال شد و گفتم پسرم ببخشید من این یه ماه که مریض بودم اصلا یادم نبود سبزی خوردن بگیرم ،از این به بعد بیشتر برات می گیرم

خودم می دونم این وقت هایی که من درب و داغونم و از زندگی می افتم هر کاری کنم باز بچه ام اذیت میشه ،دیشب خوردن برام خیلی سخت بود واقعا مثل خوردن زهرمار بود اما به زحمت از ته دیگ و جاهای خشک ماکارونی همراه سبزی خوردم تا کمی انرژی بگیرم و انگیزه ام همون نیکان و ذوق نیکان بود.نیکان طفلی منو تشویق می کرد و راهکار ارائه می داد که بخور و بخور

خب کار پیش اومد بعدا میام باز می نویسم

ممنونم از محبت هاتون.بعد از تلفن یکی از عزیزترین های اینترنی که اسمش رو بعدا میگم تصمیم گرفتم بنویسم اما  منفی هارو نه.......دلخوشی هارو،

عزیزدلی که تلفنی باهم صحبت کردیم و دریای عشق و محبتش رو از پشت گوشی به وجودم سرازیر کرد و دنیادنیا خوشحالم کرد خورشید عزیزم بود واقعا گرما بخش و بسیاربسیار مهربان

اگر رافی جونم بدونه چه قدر نسبتا ساکت بودم تا خورشیدم صحبت کنه باور نمیکنه.رافی جونم هیچوقت

 باور نمی کنه من بتونم اینجور کم حرف باشم و شنونده

خدایا بابت مهربانانی که از سوی خودت برام می فرستی و میشن امید و محرکه و انگیزه ی زندگیم در برهه ها و موقعیت های مختلف زندگیم ازت ممنونم.این فرشته های مهربان رسولان تو هستند برای من که تک تکشون رو بی نهایت بار دوست دارم حتی اگر گاها بعضی هاشون دلشون بخواد طیبه رو فراموش کنند  


می ترسم بنویسم و انرژی منفی بدم


دوستان عزیزم،این مدت علاوه بر بروز عوارض بیماری اصلیم به شکل بسیار بد(ظاهری نیست) که هنوز باهاش درگیرم ناگهان سنگ کلیه اذیتم کرد و با تب و هذیان گویی با آمبولانس جمعه گمونم ۲۶ بهمن به یه بیمارستان خیلی مزخرف در قم منتقل شد و من خیلی چیزی یادم نمیاد جز سردردهای وحشتناک و دردهای پهلوی وحشتناک تر .
از اونجا که این بیمارستان تبلیغ زیادی داره و تازگی کنار یه بیمارستان قدیمی که مخصوص شکستگی و اینا بود افتتاح شده بنابراین هیچ امکاناتی هم جز چندتا اتاق و  پرستار و پرسنل نداره
دوروز بعد ۲۸ بهمن با آمبولانس بردن یه بیمارستان دیگه برای سنگ شکن با روش بیهوشی. وقتی بهوش اومدم فکر می کردم همه چی تموم شده اما زهی خیال باطل .دکتر ساری صلاحدیده بودن به روش دبل جی عمل کنند و من باز هم روز خوش نداشتم.برم گردوندند به همون بیمارستان مزخرف فرقانی .خب من یکی دوماهه نمی تونستم درست غذا بخورم به دلیل از دست دادن چشایی و بعدش هم تلخ شدن شدید دهانم و رگ از دستانم پیدا نمی شد و می تونم بگم بیشتر پرستارهاش هم یا حوصله نداشتند یا تازه کار  بودن .همش میومدن از روی خود دستم یا استخون مچ دستم رگ میگرفتند.رگها هم البته تو آنژیوکت زیاد دوام نمیآوردن.ولی وقتایی که رضا پسرخاله ی بابای نیکان که تو آی سی یو اونجا هم شیفت میده و نرس هست زنگ می زد سفارش می کرد سریعا یه پرستار خبره که در عرض یه دقیقه یه رگ خوب پیدا می کرد می فرستادند.
از طرفی چون با تب و سردرد شدید رفته بودم بیمارستان  متخصص مغز و اعصاب برام سی تی اسکن نوشت که سالم بود بعد جراح مغز و اعصاب و ستون فقرات که یه دختر شبک و قرطی خوشگل و جوون بود اومد فرستاد mri انگار یه نقطه پس کله ام دیده بود بعدش دیگه فرستاد MRI با تزریق ولی من اطمینان داشتم چیزیم نیست فقط میگرن دارم که سرم درد می کنه
از طرفی بابای نیکلن و دوتا خواهراش که نرس هستند مدارک سی تی اسکن و ام آر آی رو برداشته بود همراه با شوهر شکوفه(شوهر خواهرشوهرم که پسرخاله شه و نرس هست )راه افتاده بود در مطب همه متخصص ها و فوق تخصص های جراح  مغز و اعصاب ابراز نگرانی .
دکتر متخصص داخلی که باید من رو ترخیص می کرد هر روز میومد نگاه می کرد و می گفت بمونه هنوز.
به شدت از این بیمارستان متنفر بودم.هرچقدر بیمارستان رازی خوب بود بیمارستان فرقانی قم نفرت انگیز بود.
دکتر سنگ شکن گفته بود دوهفته بعد مراجعه کنم برای سنگ شکن(بیمارستان کامکار) دیروز صبح خواهرشوهرم اعظم که مسئول یکی از بخش های اونجاست کارهای بستریم و پذیرش رو انجام داد و نیکان رو گذاشتیم مدرسه و با خانوم برادرم مریم سه تایی رفتیم بیمارستان .و حدود ساعت ۱۰ رفتم اتاق عمل.آغا من فکر می کردم حالا که با روش دبل جی لوله گذاری کردن و پیرم رو درآوردن دیگه راحت میشم بعد از به هوش آمدن فهمیدم اون رو برداشتند و یه سنگ درشت دیگه بوده که باید اگه اشتباه نگفته باشن با روش کاتتر  دربیارن.آغا خجالت و حیا به کنار، یه شلنگ همراه سوند که من از همونم می ترسم اندلخته بودن داخل و به اندازه ۲۰ سانت از شلنگ بیرون بود.یعنی مردم.واقعا از دیروز مردم.شب هرچی قرص می دادن خوابم نمی برد بالاخره پرستار که قربون دستش با مسئولیت خودش یه آلپرازولام دیگه(که خیلی وقته نمی خوردم) بهم داد و حدود ساعت سه و نیم شب خوابم برد.
صبح هم دوتا سرم رفت اولی توش سفالکسین بود و دومی همون از دکتر متخصص گوش و حلق و بینی بهم داده .صبح مرخص شدم و کلی ترسیدم و پتو رو کشیدم رو چشمام تا اومدن لوله ها رو کشیدن و خواهرم که همراهم بود رفت کارهای ترخیص رو انجام داد  و بابای نیکان بچه رو از مدرسه برداشت اومد دنبالمون رفتیم خونه.
فعلا هم بدنم رو هرچی گرم می گنم سرده.جفت دستام خیلی درد می کنه ولی نامردی بود یه پست نذارم
ممنونم از همه تون که اینقدر مهربونید.
بچه ها و دوستان قمی هرکی اطلاع داشت هکه تماس می گرفتند و من خیلی سعی می کردم به زحمت نیفتن و نیان دیدنم ولی هم از اداره هم زحمت کشیدن هم دوستان قدیمم.گوشی من دائم روی سایلنت و سکوت مطلق بود آخه اعصابم هم خیلی ضعیف بود ولی دیدن تم تم دوستانم حال خوبی بهم داد.رقیه دوستم خیلی زنگ می زد ج نمی دادم زنگ می زد به همراهم آبجی صدی ..آخر سربه سرش گداشتم به آبجیم گفتم بگو آرایشگاه نرفته،سشواذ نکشیده،طفلی وقتی اومد کوچین قیچی ابرو آورده بود خبر نداشت من خودم قبلش حسابی ریدم به تاج ابروهام خخخخحخ
و شاید تبعیض باشه اما بهترین دیدارم دیدار با دوست اینترنتی همشهریم  بود  تو اداره .روز دوم که رفتم اداره‌.میزان خوشحالیم رو از دیدن گل روی زهرا خانوم مهتدس بسیار خونگرم و مهربانم واقعا نمی توصیف کنم
الیته هر کدوم از شما رو که حضوری دیدم کلی زیاد برای خودتون و خانواده هاتون دعا کردم.خانوم مهندس که جای خود داره .ققنوس جانم ،نرگس جانم امیدوارم خیلی زود در صحت کامل خودتون و خانوادتون ببینمتون


سلام

بچه ها شرمنده این مدت بسیار بسیار عصبی بودم و رنج چندنوع درد و بیماری همزمان از طیبه ی لوس یه طیبه ی بسیار بداخلاق ساخته بود،نه اینکه داد و بیداد کنه اما....خیلی بد بودم .خیلی


فقط فعلا اومدم بگم بهترم از بستری دراومدم و به زودی مفصل تر در خدمت  خواهم بود

امیدورارم تی تی رو عفو بفرمایید.کم م جون می گیرم .و بیشتر وقت می ذارم.الان هم اداره هست.

روی ماه همه تون رو می بوسم که احوال پرسم بودید.(خاموش ها و روشن ها)

امیدورام همه تون هم خودتون و هم خانوادتون سالم و تندرست باشید و رنج بیماری نبینید.بازهم معذرت.خیلی زیاد

  گل پروفایل تلگرامم هم  khatoon عزیز ،خانوم مهندس بادرایت و مهربونم که فعلا سال های زیادی خوشبختیم همشهری ما هستند  ،زحمت کشیدند و امروز سرزده تشریف آوردن محل کارم و خیلی خیلی خوشحال و سرافرازم کردند.

بعدا نوشت:

امروز سه شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۷ تولد بانو فاطمه زهرا(س) و روز مادر و بزرگداشت مقام زن رو به تمام دختران و زنان و مادران سرزمینم تبریک میگم.امیدوارم همیشه مثل گل بدرخشید




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات