پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

سلام شرمنده دوستان بسیار بیمارم و نمی تونم صحبت کنم  .ایشالا به زودی می نویسم


دیروز عصر خیلی خوابم میومد و اتفاقا نیکان به شدت تمایل داشت تکالیفش رو انجام بده ،من اما روی راحتی دراز کشیده بودم و هی خوابم می برد و هی با صدای نیکان بیدار می شدم.تا اینکه بابای نیکان با موبایلش صحبت کرد و گفت طیبه مهمون داریم و الان ۶۰ کیلومتری قم هستند.سریع پا شدم و ظرفای توی سینک رو شستم و جابجا کردم و بابای نیکان هم پارچه های روی مبل  ها رو برداشت و میوه تو یخچال کم بود و رفت خرید کرد و اومد و بعد هم رفت میدون۷۲ تن و باهاشون اومد.
میهمان ها یه زن و شوهر بودن که بچه شون که یه پسر سوم دبیرستانی بود باهاشون نبود.
حمید(مدیرعامل یه شرکت صنعتی)تو اصفهان دوست و همکلاسی بابای نیکان از بچگی تا آخر دبیرستان در شهرسازی زرند کرمان بودند.بعد باباهای همه شون بازنشسته شده بودن و هر خانواده ای یه شهری رفته بودن.
مثلا بابای حمید رفته بودن سیرجان(سیرجانی بودن) و یا بابای سیامک رفته بودن شیراز(شیرازی بودن) 
و حمید خودش بعد از گرفتن ارشد یه مدت دانشگاه باهنر تدریس می کرده و هیئت علمی اونجا بوده ولی بعدا به عنوان نخبه جذب صنعت میشه و میره اصفهان و البته با خانم تهرانیش
دیروز حمید و خانمش رو من برای اولین بار دیدم .هردو بسیار گرم و خوب بودند.حمید و حسین خیلی می خواستند جلوی من و اعظم زیراب همدیگه رو بزنند ولی خاطره ی بامزه ای جز درس خوندن نداشتند.
با حضورشون تو خونه ی ما خیلی به ما خوش گذشت و قرار شد شب هم بمونند و حمید جلسه صبح پنج شنبه اش رو انداخت به عصر اما یک ساعت بعد دوباره تلفن پشت تلفن و جلسه ی کاریش افتاد به صبح اول وقت پنج شنبه و به ناچار اونها مجبور شدن شب برگردن  و کمی خونه خودشون بخوابند تا برای یه پنج شنبه ی کاری آماده بشن.
دیدارشون حقیقتا عالی بود.با اینکه بچه همراهشون نبود ولی خود حمید آقا بسیار طناز بودند و به نیکانم خیلی خیلی خوش گذشت.
همسرشون هم که نامبروان بودند و بهشون گفتم همینقدر که من با شما راحت بودم ، امیدوارم شما هم با ما راحت باشید تا ما بتونیم به قولمون عمل کنیم و بیاییم اصفهان به دیدنتون انشالا
بعد هم ما جلوتر رفتیم تا ابتدای اتوبان کاشان به طرف اصفهان و اونا هم به دنبال ما و اونجا سوهان سوغات که خریده بودیم رو بهشون دادیم و راهیشون کردیم به سلامتی به اصفهان برن.
بار قبل چند هفته ی پیش سیامک امده بود ولی بدون خانم و بچه هاش(ماموریت به تهران) و از قم گذر می کرد و من هم پردیسان بودم وقت نبود دیگه من هم با بابای نیکان برم دیدنش اما بابای نیکان سرراه یه جایی باهاش قرار گذاشت چون اون عجله داشت و فرصت موندن نداشت و بابای نیکان سیامک رو هم به اندازه ی نیم ساعت یا بیست دقیقه بعد از سالیان سال دیده بودن و از سوهان خوشمزه ی قم براشون برده بودن که ببره با خانم و بچه هاش میل کنند.
.خلاصه دیروز حمید و خانمش آمدند و عصر و شب خوبی برای ما ساختند.الهی حال خودشون و حال دلشون همیشه خوب باشه و همیشه برای هم بمونند عاشقونه


 


وقتی نزدیک به پنج سال پیش اومدیم به آپارتمان فعلی،خیلی خوش آب و رنگ بود و دوسال ساخت و صاحب خانه زوج جوانی بودند که بلافاصله بعد از عروسی هم دختردار شده بودند و به همین علت دوتا از دیوارهای اتاق بچه شون هم کاغذ دیواری صورتیه.
منهم اصولا وقتی جایی بریم خونه انتخاب کنیم خجالت می کشم خوب نگاه کنم.
آغا تا من تو نگاه اول به بابای نیکان گفتم این جا بد نیست ایشون دیگه به صاحبخونه قول داد اینجا رو بخره و خرید.
بعدها که اومدیم خرابکاری های خونه رو دیدیم،مثلا  نیمی از کابینت ها از بیرون خوب بودن ولی از داخل مشکلاتی داشتند و یا مثلا شیب کف سرامیک های حمام برعکسه و آب جمع میشه و حتما باید با طی (تی) آب رو به سمت چاه هدایت کنیم یا درب کمد دیواری ها بسته نمی شد و...
خب ما خیلی هاشو داده بودیم درست کرده بودن ولی این کابینت ها مونده بودن که تو این تعطیلات یکی از همسایه ها که کابینت سازی هم داره قبول زحمت کرد که خورده کاری خونه ی ما رو انجام بده و به ناچار ما توی کابینت ها رو خالی کردیم و دو روز بعد  که کار تموم شد مجبور بودیم همه چی رو برگردونیم سرجای قبلیش و این خودش خوب بود چون من و بابای نیکان  ناچار شدیم یک آشپزخانه تکانی اساسی کنیم و همه چی رو بشوریم و تمیز کنیم و مرتب تر و باسلیقه تر بچینیم و خلاصه مهم ترین بخش خونه که آشپزخونه بود تکانیده شد .البته درب های کابیت ها مونده که دستمال کشی بشه که کار من نیست و مچ من توان نداره و بابای نیکان گفته کاریت نباشه خودم به موقع انجام میدم.
به نظر من که فرش ها تمیزن ولی بابای نیکان می خواد بده بشورن که دستش درد نکنه.
خب می مونه تراس که باز اونم کار من نیست ،خودش یه روز رو به تراس اختصاص میده. 
اتاق ما که خداروشکر خیلی خلوت و تمیزه و اتاق نیکان هم فقط یه گردگیری ساده می خواد مثل همیشه،مثل هر یه هفته ده روز یه بار که انجام میدم.

خب اینهم از خونه که تکونده شد.آخیش یه نفس راحت بکشم.خسته شدم.خخخخخخخخخخخ


چه خوبه که امروز "بین التعطیلین کاری" هست .سازمان بسیار خلوته و من کاری رو که چند روز پیش استارت زده بودم  امروز خیلی راحت حداقل 60 درصدش رو جلو بردم.خیلی خوشحالم.آرامشی تو سازمان برقرار هست که نگو و نپرس.

البته خوشبختانه کار من هیچوقت با ارباب رجوع سر و کار نداشته و آرامش داشتم اما همین که می دونم هر لحظه در اتاقم اشتباها باز و بسته نمیشه بازم خوبه و آرامشم بیشتره و خودش به سرعت پیشرفت کار کمک می کنه.

خدایا ممنونم


دیروز علیرغم اینکه خیلی خجالت می کشیدم مرخصی بگیرم چون یه کار فورس ماژور چندروزه بهم محول شده بود اما بعد از کلی درگیری ذهنی و دلی با خودم بالاخره از اقای نوری مرخصی گرفتم و امروز ساعت پنج صبح تو پژوی سازمان  در معیت مهدی نشسته بودم و تو راه تهران بودیم.
خب کلینیک پمفیگوس مثل همیشه شولوغ و بیماران بی اعصاب و پرسنل بی اعصاب تر.به خاطر اشتباه بایگانی ۲۵ نفر دیرتر از نوبتم رفتم داخل ،سعی کردم صبوری کنم و هیچی نگم.پروفسور من رو دید و کاملا راضی بود ،بعد من مشکلم رو گفتم و راضی نبودم. از دست دادن چشاییم رو گفتم و بعد گفتم که یک ماه بعدترش زبان و همه ی دهانم تلخ شده و الان بیش از دوهفته هست که دنیا به کامم تلخ شده
نتیجه: پروفسور گفتند به کورتون ارتباطی نداره
بد نیست یه متخصص گوش و حلق و بینی بری
برو پیش پزشک اعصاب و روان خودمون
سریعا ویزیت رو گرفتم و رفتم پیش دکتر فکور (اعصاب و  روان)و شرح حال دادم و ایشون هم ضمن تعجب ویتامین B1۳۰۰  و ای سیتالوپرام نوشتند و آمی تریپتیلین۵۰ رو ۲۵ کردند و گفتند هرروز زینک بخور و فولیک اسید اما آهن نخور.آمپول d3بزن هر هفته و کوتریموکسازول رو قطع کن
بعد رفتم پیش دکتر تغذیه که خیلی مهربان هستند و ایشون توصیه های تغذیه ای خوبی داشتند و فقط تاکید موکد کردند که به هیچ عنوان سراغ طب سنتی و اسلامی نرم چون بیماری من  صعب العلاج و نادر هست و هنوز کاملا شناخته شده نیست که بشه حرفهای اونها رو به بیمار اعمال کرد.هر چیزی ممکنه به ضرر ما تموم بشه که راه برگشت نداشته باشه
توی راه برگشت به قم هم داداش محمدرضا تماس گرفت و خبر از فوت مادرخانمش داد و شب من و داداش علیرضا و خانمش با هم رفتیم .داداش رفت مسجد و ما رفتیم خونه ی مرحوم  و کمی مریم رو دلداری دادیم اما اونی که رفته با گریه و اینا برنمی گرده.
الهی خدا ماه مامان های گلتون رو در پناه خودش محافظت کنه.آمین


این پست مخصوص دلم هست.اگر سر در نیاوردید عفو بفرمائید.حال و حوصله ی توضیح ندارم.هم بیمار جسمی هستم هم به لحاظ روحی آسیب دیذم.کاش سر یا ته پیاز بودم ،اینجور دلم نمی سوخت
خسته هستم.خیلی خسته.دیگه دلم نمی خواد ثابت کنم  که چه کسی رو دوست دارم چه کسی رو کمتر دوست دارم چه کسی رو بیشتر.اصلا دوست داشتنی که نیاز به اثبات داشته باشه ارزش نداره.
خسته از این که این همه  آگاهانه یا ناآگاهانه دلم رو می شکنند . من صبوری می کنم  و در آخر خیلی راحت هر صفتی رو به من  نسبت میدن  و برای بار چندم دورو خطابم می کنند و جالب اینکه من همیشه باید بپذیرم قضاوت نادرست کردم اما بقیه پاک هستند و ابدا خطایی مرتکب نشدند.قضاوت نابجا هم  نداشتند،صفت نابجا نسبت ندادند و پسر پیغمبر هستند و اگر من حرفهاشون رو تایید نکنم بحث تمام نمی شود ،چون اونها منو واقعا دوست دارند ولی من اون آدم بده هستم،اون آدم دورو که بارها دوروییم ثابت شده و الکی حرف می زنم و دوستشون ندارم لابد و می خوام همه رو به نحوی داشته باشم آخه نون شبم دست اوناست،از گشنگی می میرم. واسه همین هی دروغ میگم و پشت بندش دوباره دروغ میگم
بعدا نوشت: یه زمانی که دور نیست با استانوس و پیام های دو نفره شون به من نسبت دورویی می دادند که بعدا فرمودند منظورمون تو نبودی!!!!!!!!!! حالا که به زبان اقرار شده چی؟؟؟قبول دارم.اصلا من بد ، من دورو ....‌کاش همه دو رو داشتند  بهتر از ....بود.اصلا روم نمیشه بنویسم چه برسه که بگم.به قول سهراب :کاش همه مردم شهر دانه های دلشان پیدا بود.

 


امروز هم مثل همه ی این روزها دردمند بودم.خیلی دردمند.تلخ بود دهانم و به همین میزان دنیا قاعدتا مثل هر روز بایستی برام تلخ بود اما نه ...امروزم روز بسیار شادی شد .
به مناسبت تولد یه عزیز دل و یه عروس خانوم بسیار مهربون بر و بچ تصمیم گرفته بودند که برن خونه اش و سورپرایزش کنند که البته به علت  حاشیه سازی های یک سری دیگه در روزهای آخر هفته ی قبل  از سورپرایز خارج شد. مثلا گفته بودن عه فلانی  ایام فاطمیه چرا مولودی گرفته ؟ درصورتی که خبر از ریشه و بن غلط بود.یا مثلا یکی دیگه گفته بود طیبه من رو دعوت کرده خونه ی فلانی که چیزی نمونده بود  من دو تا شاخ سبز بزرگ از سرم بزنه بیرون...آخه من چیکاره بیدم؟؟من خودم هم داشتم فلانی رو سورپرایز می کردم چه طوری می خواستم کسی رو که هیچ ربطی به فلانی نداره رو دعوت کنم به خونه اش؟؟اصلا به من چه ربطی داشت. 
خلاصه انگار خیلی ها درگیر مَلی و اونجور که من شنیدم درگیر منهم بودند .
به هرحال بر و بچ گفتند بی خیال حرف و حدیث باش و بیا کار خودمون رو بکنیم و این طوری شد که ما امروز با اطلاع قبلی و نه سورپرایز ،مهمان خانه ی دوست شدیم و انصافا دوست ،سنگ تمامش رو سنگ تمام تر گذاشته بود.از انواع ژله و کَسترد و پاناکوتا و شیرینی خانگی  و انواع غذای گرم و تنوع غذای سرد و ساندویچی و ....و همه با تزیینات ویژه و بسیار زیبا و آنقدر عالی که همه گفتیم نکنه  آشپز همراه دیزاینر آوردی آخه تو که تا دو ساعت پیش اداره پیش ما بودی عزیزم.
و اضافه کنید به اینها آپارتمان نقلی بسیار شیک که با وسایل با سلیقه و زیبا و بسیار سِت که در عین زیبایی بسیار شیک و ساده و اروپایی بود.ابدا اثری از قمی بازی نبود.اصطلاح قُمی بازی را فقط قمی ها متوجه میشن  ،یعنی فقط می خرن .برای جشم و هم چشمی فقط می خرند شاید برای یک آپارتمان ۱۰۰ متری صد میلیون یا دویست میلیون جهاز بخرند یا برای یک خانه ی اجاره ای حتی ۳۰۰ میلیون وسیله بخرند و شاید از هر چیزی حتی دوتا دوتا بخرن فقط برای اینکه زیاد و گرون خریده باشند.
آپارتمان دوستم نُقلی و بسیار آراسته  و متناسب بود و خلاصه اینکه خبری از قمی بازی نبود(دوستم اما قمی هست خودش)
برو بچ کمی زودتر رفتند اما من و خواهر و مادرم بیشتر موندیم.بعد کلیپ عروسی رو دیدیم و من به جبران شب عروسیش که از تزریق ریتوکسی مب برگشته بودم و اوضاع چندان مناسبی نداشتم حرکات موزون در کردم و بعد هم نیکان و بعدتر ....بعدتر خصوصی بمونه  بین من و خودشون (همه رفته بودن و کسی نبود که بگه ایام عزاداری هست خودت رو تکان نده ولی یه عزیزی یه چیز قشنگ گفتند خیلی  به دلم نشست ،گفتند تی تی هم خوب قری  بوده ها،هدر رفته)
خلاصه تلخی دهانم و تلخی دنیا مخصوصا دردهای شدید این روزهام امروز به طور کلی به شیرینی مبدل شد.
من همچنان چیزی نمی تونستم بخورم و حتی یکبار وقتی دوستان گفتند تو چرا خودت هیچی نمی خوری و خواستم توضیح بدم اشکم که این روزها دم مشکمه و قصدش فقط آبروریزی هست دراومد و بغضم ترکید ولی سریع جمعش کردم و گفتم دارم برمی دارم برای وعده ی بعدی نیکان و واقعا از همه چیز برداشتم.چون از ظاهر و بو مشخص بود همه چیز در بهترین طعم و مزه است
خدایا دوستم و  زندگیش  را در پناه " و ان یکاد" خودت حفظ کن و رشته ی دوستی دوستان دیگرم که در این جمع بودند را هم برای همیشه محکم نر از قبل بفرما.
خدایا هرکسی من و پسرم و مادرم و هرکدام از خانواده ام را خوشحال می کنه، هزار برابر او را خوشحال تر  و شادمان ترش بگردان.آمین آمین آمین
خدایا خودت می دونی من به سفره ی باز جایی نمیرم ،به روی باز میرم اما تو این اوضاع گرونی و وضعیت اقتصادی سرزمینم مخصوصا برای اقشار کم درآمدتر لطفا لطفا خودت چاره ای بساز که هیچ خانواده ای کمبود مالی نداشته باشن و همه حداقل در سطح خانواده های خودشون بتونن درآمدی داشته باشن که احساس ناخوشایند افسردگی ناشی از کمبود اعتبار مالی نداشته باشند.

خدایا زیاد دوستت دارم.زیاد حتی اگه مصلحت بر این باشه که باقی عمرم همیشه بیمار باشم و رنگ سلامتی کامل رو هرگز نبینم.خدایا من به هر چیزی که تو برای من در نظر گرفتی راضی هستم و دوستت دارم.همونطور که  من رو شایسته ی مامان ِ نیکان بودن دونستی و من در هر ثانیه از عمرم برای این لُعبت زیبا و دوست داشتنی هزاران بار شاکرم .مرسی خدا.ممنون

با تشکر ویژه از فرانک عزیز 



دیروز بدن درد شدیدی هم داشتم علاوه بر اینکه تلخی دهانم روی اعصابم بود.چندین بار تا آخر شب، بدون اجازه اشک هام سر خوردن و ریختن.غروب بابای نیکان داشت می رفت بیرون برای انجام کارهایی بهش گفتم فردا تولد ملی هست لطفا گل بخر من نمی تونم با این پادرد و بدن درد بیام بیرون و ضمنا من بیام بچه هم بیاد ،طفلی سرما می خوره،باباش گفت باشه می خرم ولی چی بخرم گفتم از اون هایی که موقعی که پای نیکان آتل بود خریده بودی بخری خوبه و یه کارت تولدت مبارک هم بگو بزنه روش.
امروز صبح  با تاخیر رسیدیم سازمان ،نزدیک اداره بودیم که ملی تماس گرفت و گفت مستقیم بیا اتاق من ،و منهم با گل رفتم اتاقش طبقه اول  ولی گل تو پاکت  زیر چادرم بود و ندید و گفت بچه های آی تی دعوت کردن اتاقشون،من و ملی با هم رفتیم اتاق شبکه و دیدیم محمدرضا و امید و نوری و مجید هم هستند  جالب اینکه اون اتاق دوربین داره از طرف حراست و این جقله ها روی دوربین رو پوشونده بودند.بعد دیگه من که کنار ملی بودم روم نشد تو جمع بهش گل بدم زیر میز پاکت رو گذاشتم و بهش گفتم این که می بینی قابلت رو نداره و تشکر کرد و گفتم من نخریدم بابای نیکان خریده خخخخخ
بعد خلاصه هی می گفتن نوری کیک رو ببره که بزرگتر از همه بود ولی اون گفت که کار خانم هاست و خلاصه همه قبول نکردن و من کیک رو بریدم .حتی ملیحه هم که تولدش بود کیک رو نبرید و گفت من دیشب تو خونه کبک بریدم .آخرش من هم کیک رو خیلی قشنگ به قسمت های نامساوی تقسیم کردم و تو بشقاب هاشون گذاشتم و همه با هم کیک خوردیم.بهش میومد خیلی خوشمزه باشه و همه می گفتند که خیلی خوشمزه هست و من هم یه کوچولو خوردم ولی خوشمزگیش رو متوجه نشدم اما همین که دور هم بودیم خیلی خوب بود  .باز هم   ای ول به بچه های آی تی 
بعد اومدم بالا اتاق خودم 
یه کار نیمه تمام داشتم که فقط یه صفحه اونهم چکاپش مونده بود سریع انجام  دادم و به نوری تحویل دادم 
ساعت ۹ صبح بنا به دلایلی فرناز دوسال و نیمه رو آوردند که من تو اداره نگهش دارم.تا ده و ربع تو اتاقم نگهش داشتم.هیچ اذیتی نداشت طفلی.بعد ملی زنگ زد بهم  یه کاری داشت رفتم اتاقش کمکش  و یک ربع به یازده هم با فرناز  از سازمان رفتیم بیرون به مقصد مدرسه ی نیکان که جلسه با مادرها داشتند.
تو مدرسه آقای محمودی کارنامه های ارزشیابی  توصیفی  نوبت اول بچه ها رو دادن به همراه پاره ای توضیحات.بهترین نمره ی توصیفی  در رتبه بندی مدرسه خیلی خوب بود .الحمدلله نیکان عزیزم تو همه ی درس ها خیلی خوب گرفته بود و همچنین تو انضباط و ادب و سایر 
خب من از دسته ی مادران خوشحال بودم و خیلی آروم نشسته بودم و فرناز هم روی میز بود جلوم.اما بعضی از مادرها اعتراض داشتند و البته مثلا اینکه بچه شون چرا فلان دزس خوب شده و خیلی خوب نشده و ...این جیزا وگرنه همه ی بچه ها خوب بودند
دیگه تا برگه هایی که آقای محمودی آموزگار مهربان کلاس به ما بدن و مادرها امضا کنند و بیاییم بیرون همون ۱۲/۳۰ همیشگی شد و با نیکان اومدیم سازمان.لحظه خروج از مدرسه به ملی زنگ زدم(خداروشکر من دوستان خوبی دارم تو اداره به خدا  ،همشون خوبند) و گفتم غذای نیکان رو گرم کنه حاضر باشه و گازش رو گرفتیم اومدیم سازمان و مستقیما اتاق ملی ،آخه  با دوتا بچه روم نمی شد برم اتاق خودم و نوری یا سید مصطفی  احیانا ببینه (البته چیزی که نمی گفت و معمولا به من کاری ندارند ولی خودم خجالت می کشیدم) 
تو اتاق ملی رفتم و ملی به نیکان غذا داد و منهم به فرناز و سرشون رو گرم کردیم تا ساعت دو که اومدن فرناز رو گرفتن بردن
بچه ام فرناز خیلی جیگره.اصلا اذیت نداشت و خیلی نازه و بهش میگیم اسمت چیه میگه نناز بهش میگم فامیلیت چیه؟میگه عدی یعنی فرناز عبدی
خب این هم چهارشنبه ی شولوغ.حالا پاشم کوکوی سیب زمینی درست کنم ببینم چقدر تلخه.


 


بچه ها اجازه می دید دوباره یه کم بنالم؟؟نیاز دارم آخه
این چند وقت هی داره دهانم تلخ تر و تلخ تر میشه و اعصاب من رو ضعیف و ضعیف تر می کنه.با اینکه جواب آزمایشاتم همه خوبند و نرمال ولی از تمام بدنم درد می چکه و این روان من رو به هم ریخته.هیچ خوردنی رو به خاطر تلخی دهانم نمی تونم بخورم.به اندازه ی از گشنگی نمردن و در حد دو یا سه قاشق غذا می خورم و صبح ها یه مرتبه و شب  ها هم یک مرتبه میوه (مثلا یه سیب یه پرتغال یه خیار که از همشون بدم میاد چون دهنم تلخه و اینها هم تو دهنم تلخ میشن)می خورم.صبحانه یک سوم از یه بیسکوییت ویفری کوچیک.
امروز نشد مثل اون سه شنبه برم پیش غدد و روماتولوژی .حالا چندشنبه دوباره هر دو شیفت درمونگاه باشند و من بتونم هر دوش رو باهم برم خدا می دونه
البته اونها کاری به دهانم ندارن ولی لااقل شاید برای این همه درد که می کشم انجام بدن.خیلی خسته هستم.از درد
خسته و عصبی
کارم شده ریزریز اشک هایی که بدون اراده ی من از چشم هام سر می خورند پایین
دیگه از رقص و قر موقع آشپزی و غیره خبری نیست.طیبه افسرده شده.حال و حوصله نداره
بابای نیکان هم دعواش می کنه که نمی خوری دوباره مثل اون وقت ها میشی و باید خ‌واهرت و خواهرام بیان هرشب برات سرم وصل کنند.این خوبه؟؟ بهش فقط یه جمله گفتم:تا با کفش کسی راه نرفتی راجع به راه رفتنش قضاوت نکن
امروز بهش گفتم عصر بره نون خامه ای بگیره ببینم اونم تلخه یا نه؟آب هم تلخه .گفتم به جاش یه مایعات دیگه بخره که تلخ نباشه.حتی چای شیرین هم نمی تونم بیشتر از یه فنجون کوچولو بخورم یا حتی کاپوچینو یا هات چاکلت که دوست دارم.ولی دکتر به من سفارش کرده روزی ۱۶ لیوان مایعات بخورم که...
امروز تولد مرضیه است.دوست و هم اتاقی و همکار خوبم.ایشالا  تولدش مبارک باشه.هرسال تولدش بهترین روز زندگیش باشه و کنار شوهرش و دخترش ثناخانومی که دلتنگش هستم رویایی ترین و زیباترین زندگی رو داشته باشه.
شب نوشت:
نون خامه ای هم خرید،خیلی تلخ بود ...یعنی تو دهان من تلخ بود ،نمی دونم زهر مار چه مزه ایه ولی گمونم همه چیز تو  دهان من تبدیل میشه به زهر مار احتمالا یکی نفرین کردنی و فحش دادنی  بهم گفته:زهر مار  و احتمالا دعاش گیرا بوده و حسابی گرفته،بابا دمش گرم


نمی دونم یادتونه یا نه که ساکنین جدید  واحد روبرویی ما اواخر آبان اسباب کشی کردن اینجا و یه دختر و یه پسر دارن که هر دو متاهل هستند و تهران زندگی می کنند.
دخترشون یه دختر داره به اسم نیایش و یه تو راهی داشت و خانم محمدی(واحد  روبرویی )که اسم نیکان رو از زبون من شنیده بود به من گفته بود دخترم می خواد اسم بچه اش رو بذاره محمدنیکان و من خیلی اوکی نیستم باهاش ،بهش گفتم اتفاقا نیکان ما هم تو شناسنامه اش محمدنیکان هست و ما نیکان صداش می زنیم و من مخصوصا محمدنیکان گذاشتم اسمش رو چو به نظرم اسم شیک و با معنا و با قابلی هست بعد خانوم محمدی گفت پس خیال دخترم رو راحت کنم که عیبی نداره.
خب  گمونم دو هفته پیش حدود بیستم دی نوه ی گلشون محمدنیکان در تهران به دنیا اومد و پریشب خانوم محمدی زنگ واحدمون رو زد و برای دیشب یعنی جمعه شب ساعت هفت و نیم دعوتمون کرد مولودی حضرت ابوالفضل(ع)
بعد من فکر کردم چی بپوشم و نمی دونستم ایام فاطمیه  تازه شروع شده یا تازه تموم شده؟یه سرچی کردم دیدم تازه شروع شده و گفتم عه اینها هم که اصالتا قمی هستند عجیبه که مولودی گرفتند
بعد  تصمیم گرفتم یه بلوزشلوار و روسری سبز خیلی خوشگل که دارم و دوستش دارم و از وقتی خریدم هنوز نپوشیدم رو تو مراسم جشن افتتاحش کنم که به قولی خوش یمن هم باشه برام و همیشه به شادی پوشیده بشه.
آغا صبر کردم و از سروصداها متوجه شدم که تعداد زیادی از مهمون ها اومدن بعدش یه رویه ی کوتاه سبز کمرنگ هم پوشیدم و نیکان رو هم حاضرکردم  و رفتیم.
راستی خونه که بودیم نیکان خیلی عجله داشت بره مولودی چون دوست داشت نوزادشون محمدنیکان رو ببینه و در واقع دنبال نوزادی خودش بود و فکر می کرد همه ی محمدنیکان ها در بدو تولد  یه شکل هستند و به همین علت یکسره در واحدمون رو باز می کرد و اتفاقا اونا هم در واحدشون باز بود همش (فکر کنم خونه شون گرم بود زیادی) چندبار با نیکان حرف زدم که در رو باز نکن خوب نیست .چند دقیقه ی دیگه خودمون میریم و تو نوزاد رو از نزدیک می بینی
بعدا در واحدشون رو بستند  و گمونم  یه رادیو ضبط کوچولو روی جاکفشی گذاشته بودن  که صداش زیاد بود و صدای یه خواننده میومد که خیلی قشنگ می خوند(نمی دونم چی می خوند، آهنگ قشنگی بود) با خودم گفتم اوه عجب خانواده ی لارجی داریوش گذاشتند.صدا شبیه صدای داریوش بود خب.اینجا معمولا تو روضه ها و مولودی ها اگه  خواننده ای که میارن تو خانوم ها ،زن باشه ،برای اینکه صداش بیرون از واحد نیاد و نامحرم نشنوه یه ضبط میذارن و صداش رو می برن بالا که صدای خانوم خواننده که معمولا بلندگو همراهشه رو به جز اهالی داخل واحد کسی نشنوه
بعد از دو دقیقه صدای داریوشی تمام شد و یه آقایی از تو رادیو ضبط کفت خب شنوندگان عزیز امیدوارم ....‌و تازه من فهمیدم که داریوش نبوده که خخخخ رادیو بوده و از این خواننده جدید ها که من نمی شناسم 
بعدش دیگه من و نیکان هم زنگ واحدشون رو زدیم و درشون باز شد و واحدشون کاملا تاریک بود و یه خانوم صداش میومد که داره دعای توسل می خونه و در بعضی بندها هم روضه می خونه متناسب با اون معصومی که به اسمش می رسه .خیلی تاریک بود و ما پشت در ورودی نشستیم که دیدم دوتا خانوم منو صدا زدن و با دست اشاره کردن بیا اینجا پیش ما مبل خالی هست و جا هست و من گفتم ممنونم و دوباره گفتند و ما رفتیم بالاتر نزدیک اونا ولی روی زمین نشستیم و تازه من از سففیدی بیش از حد خانوم معارفی همسایه و دوست  طبقه سوم مون متوجه شدم اون دوتا خانوم ایشون بودن و اون یکی هم منیرخانم محمدی  که طبقه چهارم هستند و گفتند منتظرت بودیم چرا دیر اومدی (البته خانوم معارفی به شدت داشتند گریه می کزدن و مابین گریه ها گفتند ،خواهر شهیدند و خیلی دل نازک ،برادرشون در ۱۶ سالگی شهید شدن و ایشون خیلی رقیق القلب شدن و بسیار مهربان هستند) گفتم اخه راه من از همه دورتر بود خخخخخ
بعد از دعای توسل هم کلی امن یجیب و کلی دعاهای دیگه و بعدش خانوم گفتند میگن نوزاد اومده تو خونه ماهم میریم به یاد نوزاد ۶ ماهه ی امام حسین(ع) و یه روضه ی حسابی(من البته نمیگم حسابی ،به نظر من جوری خوند که برای روضه ها دعوتش کنند.البته خدا عالمه ولی چون شما ندیدنش  و روضه اش نبودید بهتون میگم) و خلاصه بعدش جمع رو با روضه اش برد کاظمین و ....بالاخره تموم شد 
بعد میوه آوردن البته دوستانم خانوم معارفی و منیرخانم محمدی و مادرشوهر خ معارفی زود پاشدن رفتن که به اصرار صاحبخونه اقلا میوه هاشون رو بردن.اخه اونا بچه هاشون عروسی کردن و جمعه ها خونه ی اونا هستن .ولی من نشستم و قبلا هم همسایه گفته بود شام داریم.البته من شام سوپ خوردم و رفتم اونجا چون شنبه صبح آزمایش داشتم و ۱۲ ساعت ناشتایی لازم داشت
نشستم بعد از میوه سفره رو انداختند و به صاحبخونه هرچی گفتم کمک کنم؟قبول نکردن و گفتن هستند بر و بچ و من طیبه عزیزم که دوست جدیدمه رو خسته نمی کنم.
آخه این  مدت کم با هم بودیم ولی کیفیتش خوب بوده به نظرم.همدیگه رو بلدیم شاد کنیم و انرژی مثبت بدیم به هم
شام هم آبگوشت بود با گوشت و مخلفات فراوان.شاید گوسفند عقیقه کرده بودن.نمی دونم.نپرسیدم
ترشی و سبزی و نون سنگگ هم به راه بود.به نیکانم دادم خورد.آخرش دیگه رفتیم سراغ نینی تازه و نیکانم محمدنیکان جدید رو دید و ماشالا ناز بود.خدا الهی به پدر و مادرش ببخشه.الهی که دوست عزیزم دامادی نوه شو ببینه و نوه ی گلش زیر سایه ی اول آقا امام زمان(عج)  و بعد زیر پدر و مادرش بزرگ بشه.آمین
بعد که اومدیم خونه زهرا خانوم محمدی(واحد روبرویی) برامون ابگوشت آورد و گفت متوجه شدم نخوردی ،سهم شوهرت رو که کنار گذاشته بودم بهش اضافه کزدم 
و ما امروز ظهر که نه....ولی امشب آبگوشت خوردیم
فقط یه چیزی : خداروشکر دیشب من زرشکی یا قرمز نپوشیده بودم به هوای مولودی،باز سبز عب نداره.تازه سبز من سبز پر رنگی بود  و خوب بود.
بابا تکلیف آدم رو مشخص کنید مولودیه یا روضه؟؟
گمونم مولودی بوده به زهراخانوم محمدی تذکر دادن که یام فاطمیه هیت و اینجا هم قم و این چیزها خیلی مهم هست طفلی تبدیلش کرده به روضه
هرچی که بود خدا قبولش کنه انشالا و بچه شون و خوذشون در پناه خدا باشند.آمین.آمین.آمین
راستی یه کادوی ناقابل هم به مامان کوچولوی همنام پسرمون دادیم که مبارکش باشه


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic