پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

سه شنبه خوب بودم نه سردرد و نه هیچی.مثل یه کارمند خوب  و وظیفه شناس نشستم پای کار و چون توی کار خودم خیلی فرزم ،اتفاقا مقدار زیادی از کار رو جلو بردم
اما چهارشنبه صبح به اندازه ی نمی دونم چقدر (خیلی زیاد) سردرد کشیدم ولی وسط روز رفتم اتاق دوست عزیز و همکارنازنینم طاهره و یه ساعتی اونجا بودم و خلاصه وقتم رو یه جورایی گذروندم و اتفاقا کار هم بهم محول شده بود ولی نتونستم انجام بدم چون اصلا نمی تونستم به سیستم نگاه کنم.بالاخره آخر وقت اداری تقریبا خوب شدم ولی گیج و ویج .پنج شنبه امروز هم صبح زود بیدار شدیم و رفتیم خونه ی آبجی صدی که می دونم مامان منتظرمونه ،اونجا دیگه خوابم نبرد چون با بیدارشدن من،سردرد هم بیدار شده بود.تحملش کردم تا بابای نیکان اومد و اون هم قرمه سبزی آبجیم رو خورد و باهم برگشتیم خونه.
هنوز که هنوزه سردردم بدتر و بدتر شده و نمی دونم چطوری تحملش می کنم.یه دوش گرفتم که سردرد باهاش بره ولی نرفت.این گوشی هم نگاه می کنم اذیتم می کنه .نیکان داره تی وی دایناسورها می بینه و باباش رفته خونه ی پسرخاله ام مراسم ختم قران مردونه ،شوهرخاله ام ۱۹ روز پیش به رحمت خدا رفت.
فعلا


امروز اداره خیلی کار دارم ولی الان برای استراحت دادن به خودم اومدم اینجا

کتونی که دوماه پیش  از فاضل برای نیکان خریده بودیم صد تومن سوراخ شده بود دو سه  روز  پیش  و این چند روز با اون یکی کتونی که من مخالف خریدش بودم چون به نظر نمی اومد جنسش خوب باشه ولی چون پادشاه دوستش داشت خریده بودم و سی و پنج تومن بود می رفت مدرسه.

تا اینکه دیشب بابای نیکان فرصت کرد و رفتیم خیابون بوعلی و مجددا از فاضل کفش خریدیم والبته این بار نیکان بعد از یک ساعت امتحان کردن انواع کتونی ها و کیکرزها بالاخره یه نیم چکمه ی گرم مشکی پسندید و باباش براش خرید .

دیشب دوباره توی خواب دچار همون فلجی اندام پا شدم و از درد شدید بیدار شدم اما چون آرامبخش هام بسیار قوی هستند دوباره خوابم برد و صبح با درد وحشتناک اومدم سازمان و فکر می کردم تو کشوی میزم باید مفنامیک اسید یا بروفن داشته باشم (هرچند اینها هیچ تاثیری روی این نوع فلجی اندام ندارند)

کشوهام رو دیدم نداشتم از مرضیه پرسیدم (دیرتر اومد) نداشت ولی گفت نوافن دارم که نگرفتم زنگ زدم به منصوره اونهم نداشت و گفت من اصلا هیچ قرصی ندارم بعد زنگ زدم ملی اصلا تو اتاق نبود ولی فکر نمی کنم که داشته باشه بعد  در همین زمان گریه هم می کردم و همزمان جداول گزارش اکسل رو هم مرتب می کردم.اصلا مرضیه  صبح وقتی وارد اتاق شد و دید من گریه می کنم ترسید و فکر کرد چی شده خدای نکرده

بعد کمی گذشت و زنگ زدم به طاهره گفت دارم و بهش گفتم اگه زحمت نیست بیار برام و اومد و آورد ولی اشتباه آورده بود (نوافن آورده بود) بعد دیگه گفت چرا اومدی اداره و این حرفا که گفتم آخه تو خونه تنهایی باید درد می کشیدم

خودم می دونم این دردها وقتی شروع میشن باید راه برم و کم کم درد از بدنم تا غروب خارج میشه.طاهره جون (همکارم،دوستم  و رئیس اداره بازنشستگی و معاون مدیر اموراداری) برام چندتا ذکر خوند و تو صورتم فوت کرد همونجور که داشتم اشک می ریختم و گفت حالا می خوای دوتا نوافن هم بخور که گرفتم خوردم .بعدش  گفت تو که می دونی راه بری بهتر میشی تنبلی نکن و پاشو راه برو

منهم باید می رفتم بانک شعبه اداره مون و رفتم طبقه همکف و کارم رو انجام دادم اومدم بالا و سعی کردم چند بار با بهانه برم آبدارخونه و یا wc   و اینا و خلاصه بالاخره یه مقدار بهتر شدم و الان هم کلا روندم رو به بهبوده و گریه هم نمی کنم .البته مخصوصا گریه نمی کردم  که ، اشک خودش می اومد. 

این بار کمرم هم داغون بود شدید و اول کمرم خوب شد و بعد داره پاهام بهتر میشه خداروشکر .

الان ولی چون گریه کردم چشمام و سرم درد گرفته و البته جداول اکسل هم مزید بر علت اما فلجی و درد اندام ِ پا خیلی بدتر از سردرد بود.

باز هم خدارو شکر پاهام قبل از اینکه نیکان برسه سازمان خیلی بهتر شد.الهی شکر


ساعت یک ظهر،الان امروز با این حجم سردرد و چشم درد بعد از خوب شدن پاهام ،دلم برای خودم خیلی سوخت.

راستی از همینجا تولد دوست بسیار باحال و باسواد و شیطونم میتراجونم رو هم تبریک میگم.الهی خودش و خانواده اش سالم باشند همیشه و به زودی قم زیارتشون کنم و از آش همسایه مون براش بگیرم و البته بقیه غذاهاس خوشمزه شون.باهم بریم حرم بی بی سلام الله و دل سیر زیارت کنیم.

عزیزم میترا جان تولدت مبارک الهی صدساله شی نه صد و بیست ساله شی نه صد و بیست سالرکمه همیشه زنده باشی






دیروز صبح که رفتیم اداره متوجه شدیم بابای حاج احمد همکار خوبم در بودجه که قبلا همکار خوبم در آمار بود و سالیان سال با هم کار کردیم به رحمت خدا رفته و جمعه هم تشییع و به خاک سپرده شده و مراسم شب اول تمدم شده .
امروز مراسم سوم زنانه داشتند از طرفی من به دلایلی باید می رفتم بیمارستان شهید بهشتی که مسعود برام هماهنگ کرده بود .به رئیسم گفتم و گفت هر دوش رو برو و ایراد نداره .مرضیه گفت منهم مراسم بعدی که چهارشنبه هست (زنانه و مردانه) احتمال زیاد نمی تونم بیام ،بهتره باهم بریم و اینطوری شد که یه اسنپ گرفتیم و با هم رفتیم مراسم و بعدش شهید بهشتی که فقط برام کلی آزمایش نوشت و دارو فعلا هیچی...البته من معتقدم دکترها هیچکدوم معمولا نمی دونند علت مشکل یا مشکلات من چیه ولی خودم به طور تجربی فهمیدم که با  کم شدن کوروتون و بهتر بگم با قطع کورتون مشکلم بعد از یکی دوماه کلا مرتفع میشه
بعد چون مسعود شهیدبهشتی هست  ما اونجا بدون معطلی سریع کارمون انجام شد و برکشتیم باز هم با اسنپ به سازمان ولی خسته شدم و خوابم میومد و میاد
امروز بابای نیکان مرخصی بود و ماشین هم دستش بود ولی خب اسنپ خیلی بهتر از این بود که ماشین داشته باشم.
نیکان هم که از مدرسه اومد خیلی خوشحال بود و من رو خوشحال کرد. آقای محمودی آموزگارشون تو کلاس فقط به سه چهار نفر چک امتیاز تشویقی داده بود(مربوط به تاریخ اول مهر تا بیست دی ماه ۹۷) و پادشاه نیکان ۲۳۰ امتیاز گرفته بود  و جزو اون چند نفربود این چک تشویقی ها اگه هر چقدر امتیازش بیشتر بشه اخر سال بچه ها می تونند از تابلوی جوایز مدرسه به اختیار خودشون جایزه ی دلخواهشون رو بردارند.
فعلا....خیلی خوابم میاد


نیکانم که طیبه قربونش بره طفلی هنوز داره انتی بیوتیک مصرف می کنه ،از فردای روز جشن تولدش یعنی از ۷ دی تا به حال به عبارتی ۱۵ روزه و بالاخره کمی بهتر شده ولی هنوز جوری  سرفه می کنه انگار روز اول هست که سرماخورده ولی خوشبختانه تب نمی کنه و بی حال نیست ، باید این شیشه آنتی بیوتیک رو هم تا آخر مصرف کنه تا بیماری کلا از وجودش بره.ایشالا دکترش گفت بار اول گفته بوده زیترومکس۳۰۰ امریکایی بخوره ولی ما زیترومکس۲۰۰ آمریکایی   دادیم و درمانش ناقص بوده.
دیگه اینکه  از وقتی مامان رو آبجی صدی برده خونه ی خودش  به  سازمان ما خیلی نزدیک شده و من هم گاهی ساعت اداری مرخصی هم می گیرم بهش سر می رنم.
پنج شنبه های تعطیل رو هم  با نیکان میریم خونه ی آبجی صدی.اولین وجه مشترک مامان و آبجی صدی چشم های خوشرنگ و سبز زیبا و موهای بور و خوش حالتشون  هست.
پنج شنبه ی قبلی برف بارید و البته اون ور محله اونها برف رو زمین هم  نشست  و مبین و مسعود خواهرزاده های عزیزم ،فرناز و نیکان رو بردن به اندازه پنج دقیقه تو برف و ازشون عکس گرفتد.فرناز دخنر مسعود و نوه ی ابجی صدی هست.
این هقته سه شنبه و چهارشنبه با نمد صورتی کمرنگ و پررنگ و سفید حروف اسم فرناز رو به انگلیسی درآوردم و با نمد براش اسمش رو درست کردم برای دیوار اتاقش و خدارو شکر خیلی خوب شد.چندتا هم گل رز نمدی کوچولو روش گذاشتم مثلا روی حروف سفید گل صورتی و روی حروف صورتی گل سفید(به تعداد کم) 
و الکی زدیم به دیوار و با فرناز که بازی می کرد و می خندید جوری که اسمش پیدا باشه عکس گرفتیم اما قرار نیست همینجوری ریسه بمونه اسمش.قراره  یه تغییرات بهتر برای چسبوندنش به اتاقش بدم.اخه فرناز دوتا اتاق داره .یکی تو خونه ی آبجی و یکی تو حونه ی خودشون.من قراره اتاقش تو خونه ی آبجی رو تزئین کنم کم کم.
دیروز خیلی خوابیدم.اصن تازگی ها روزا همش خوابم میاد.دیروز هم خونه ابجی رسیدم  یه ساعت خوابیدم دوباره ساعت دو ظهر هم خوابیدم یه ساعت ،من اینجوری نبودم.البته که دلیلش رو می دونم.شبها خیلی دیر می خوابم.شب قبلش با نمد ور می رفتم.دیر شد و سرم درد گرفت من هم دوز یکی از داروهای  خواب آور اعصابم کلونازپام رو دوبرابر کردم خوردم و به همین علت پنج شنبه همش خواب بودم.البته وقتی بیدار بودم  کاملا هشیار بودم نه اینکه کیج باشم
حالا هم تصمیم دارم الگوی ماشین و کامیون یا ببینم پسرونه کدوم راحت تر و قشنگ تره پرینت بگیرم با نمد برای اتاق نیکان درست کنم تا حسادت نکنه به فرناز و بعدش یه چیز خیلی قشنگ تو نت دیدم که اتفاقا راحته و ساده اما خیلی خیلی قشنگه درستش کنم برای اتاق فرناز.بچه ام فرناز که خیلی متوجه این چیزا نیست اما خواهرم دوس داره و خودم هم به این کارها علاقه دارم  و خسته هم نمیشم .دوس دارم برای کسانی که امید من هستند توروزهای درد و حتی تو روزهای خوشی که تنهام نمیذارن کاری کرده باشم که خوشحال بشن .آبجی صدی من یه فرشته ی واقعی هست و اصلا قابل مقایسه با اون یکی ها نیست خدائیش.
الان هم صاحبخونه ی جدید  خونه ی بغلی ساختمون ما که یه خونه ی بزرگ بود(نمی دونم چندمتر بود)  از پریروز گمونم شروع کرده به کوبیدن و ما امروز برق نداریم،چون میگن یه تیر چراغ برق تو کوچه هست که مزاحم همسایه روبرویی هست و دارن برش می دارن و میگن همسایه بغلی می خواد یه آپارتمان چهار طبقه بسازه.مبارکشون باشه ایشالا.کوچه ما ۱۲ متری هست .از این به بعد طرف ما میشه دوتا ساختمون آپارتمانی و طرف مقابل میشه سه تا خونه حسابی و بزرگ و اعیونی.البته من با خانم و خواهر خانم یکی از همسایه های طرف  مقابل دوستم ولی هیچوقت خونشون نرفتم اما می دونم که خونشون باید قشنگ باشه.
چهارشنبه گذشته هم معلم  نیکان برای مامان ها جلسه گذاشته بود و درباره حروف و نحوه ی خوندن و نوشتنشون که الان مثل قبل نیست و به بچه هاتون اشتباه یاد ندید صحبت کردند
اخر کلاس بعضی مامان ها از آقای محمودی آموزگار راجع به درس و اخلاق و شیطونی بچه هاشون سوال می کردند که منهم سوال کردم که ایشون گفتن نیکان خیلی خوبه و من گفتم از چه نظر گفت همه چی.هم درس هم اخلاق هم نظم و فقط گاهی بدخط هست که مشخصه با عجله نوشته ولی داره بهتر میشه و من خودم از تعریف آموزگارش متعجب شدم و البته تو اون جمع از هیچکس به اندازه ی نیکان تعریف و تمجید نکرد .خداروشکر .البته توی خونه برای نوشتن تکالیفش واقعا  من رو اذیت می کنه و تمایلی نداره و روخوانی هم که خیلی به زور ...





 


نیکان که یکسره پاش به مطب و بیمارستان هست دیگه چه حرفی می مونه برای گفتن.چقدر انتی بیونیک،چقدر شربت ،چقدر سفتریاکسون ....والا من به جای بچه خسته شدم.
اما امشب که باز مطب بودیم دوست عزیزم خاتون تو تلگرام برام فرسناد که در تقویم هخامنشی امروز ،روز پسر نام داره و من هم این رو به پادشاهم نیکان گفتم و ایشون هم تقاضای کادو  کردند .به بابای نیکان گفتم همین جاها ما رو ببر مغازه برای بچه لباس و شلوار بخرم باباش خوشش نیومد و قسم خورد به ضرورت اومده بیرون چون بچه حالش بد بوده وگرنه خیلی کار داره و نیاز به وقت و تمرکز ،گفتم خب تا تو بری داروخونه و داروهای بچه رو بگیری ما همین سر فلکه صدوق برای بچه سریعا لباس می خریم و قبول کرد فقط گفت بچه رو سرما ندی.
اتفاقا رفتیم و بعد از دوتا مغازه به سومی که رسید off داشت و چیزهای خوبی هم داشت .دوتا شلوار و یه بلوز خوب براش خریدم و روز پسرش هم مبارک شد.
دیروز هم که خواب بود خودم تصمیم گرفتم هم بعد از ماه ها یه پیاده روی کوچولو کنم هم برای یکی از مانتوهام که بافت بسیار ریزه که اصلا دکمه نداره و من فقط یه بند می بندم برای کمرش و اینجوری سختمه ،دکمه ریلی مخفی بخرم  و رفتم تا فلکه رسالت و خب توی راه مغازه ی الیف رو هم دیدم و ازش لباس برای خودم خریدم(چه کار کنم آف بود .بلوزی که قبلا ۸۵ می داد تو اف گذاشته بود ۴۰  و من خیلی دوستش داشتم ولی نخریده بودم آیا حق نداشتم تو آف وسوسه بشم؟؟؟)
بعد رفتم پاساژ نگین شهر تو فلکه رسالت  و خرازی و دکمه خریدم به اضافه چندین گل سر برای فرنازم به اضافه ی آینه ی چوبی تو کیفی به اضافه رژلب ۲۴ ساعته و برگشتنی  شیرینی میشکا و مسقطی ساده  برای نیکانم که البته نیکان با وجود اینکه خیلی دوس داره نمی خوره چون تو مریضی هست احتمالا تغییر ذائقه داده.یه خمیر دندون بچه گانه براش خریدم و یه برس خوشگل رنگی رنگی و شاد  که هفته قبل برای خودم خریده بودم ولی دلم نیومد استفاده کنم و دادمش به ابجی صدی و دیروز یکی دیگه برای خودم خریدم و دیگه یادم نیست
اگر نیکان زود خوب بشه اگر نیکان از شر خوردن داروها راحت بشه هم خودش یه نفس راحت می کشه هم ما .خدایا بیشتر مواظب نیکان جوجوی عسلی ما باش


امروز هم سردرد شدید رو داشتم . دیشب شام نخورده بودم ،یادم نیست شاید هم خیلی سبک خورده بودم که خیلی گرسنه بودم.اول وقت پوره سیب زمینی که دیشب درست کرده بودم رو گرم کردم و بردم اداره و دوتا با نون معمولی ساندویچی خوردم.
بعدش حدود ساعت نه کمی آرایش کردم چون واقعا رنگ به صورت نداشتم ولی طبق اظهار نظر بعضی ها که اومدن اتاقم و بعضی ها که تو آسانسور همدیگه رو دیدیم و بعضی ها که تو طبقه همکف با هم روبرو شدیم هنوز معلوم بود خیلی درد دارم و ارایش هم کار چندانی  از پیش نبرده بود
وقتی نیکان آمد و داشتم بهش ناهار می دادم کنارش با نان جو که تو اداره داشتم از ماستش نون و ماست خوردم و یه قرص خواب انداختم بالا که به محض رسیدن به خونه خوابم ببره
نیکانم دوباره مجددا مریض شده (هنوز زیتروماکس خارجیش تموم نشده بود) صبح تب داشت یه شیاف براش استفاده کردم و بردیمش مدرسه و به مدیر و معلم مهربونش سپردم.
ظهر باباش من رو رسوند خونه و خودشون دوتایی رفتند  بیمارستان کودکان،نمی شد صبر کنند تا شب که برن مطب دکتر موسوی محبوبم
ساعت شبش  اومدن و من هم بیدار شدم ولی دوباره رفتند دندانپزشکی اطفال که ارتودنسی دندون های جلوی نیکان که تازگی انجام دادیم اذیتش می کرد و دکتر براش پیچش رو تنظیم کرده بود و گفته بود به جای ماهی یکبار دوهفته یکبار بیایید پیش من چون خیلی خوب داره جواب میده
بعد دیگه سردردم بهتر شده بود و تقریبا داشت می رفت.پاشدم سوپ درست کردم بدون ادویه فقط با زردچوبه و زعفرون حسابی و کمی گردلیمو و گوشت ریش ریش و کاملا پخته شده ی مرغ که اصلا دیگه گوشت پیدا نبود تو سوپ به اضافه جو و کمی هویج رنده شده و خداییش خیلی خوشمزه شده بود.
من خودم هم فردا می خوام برم آزمایش و لازمه ۱۲ ساعت ناشتا باشم و شام سوپ سبک که خب هردو سوپ خوردیم و باباش هم با ابنکه سوپ دوست نیست خورد و کنارش هم از پوره ی سیب زمینی گرم کرد خورد که سیر بشه.در همین حین نشستم نیکان تکالیفش رو انجام داد.البته وقت نشد همه رو انجام بده چون واقعا زیاد بود و نیکان هم مریض و کم توان ،وقت نکرد همه رو بنویسه و بالاخره در اثر مصرف داروهاش ساعت یازده خوابش برد .منهم برای معلم مهربونش توی دفتر توضیح کوچولو دادم.البته صبح هم نیکان رو مدرسه رسوندنی چون دیر رفته بودیم(خواب مونده بود بابای نیکان)رفته بودم پیش معلم که سفارش تب کردنش رو بکنم دیگه می دونه نیکان حال نداره.حدودساعت  ده امشب  دوباره تب داشت و دوباره براش شیاف استفاده کردم.
ضمنا مابین درس و مشق نیکان ،آش رشته هم بار گذاشتم و الان دیگه پخت و جا افتاد .نخوردم ولی ظاهرش میگه خوشمزه شدم.بخورید منو.
بابای نیکان آش رشته هم دوست نداره ولی من عاشقشم
اگه بشه فردا ساعت اداری به اندازه ی یه سطل ماست ببرم خونه ی خواهرم که مامان هم اونحاست و  هم سر زده باشم که مامان تو آپارتمان احساس دلگیری نکنه.
فقط خداکنه طبق پیش بینی اگه قراره بارون بیاره طرفای صبح نباره  چون شوهرم بعد از این همه سال  به رانندگی من اعتماد نداره  و اضطراب می گیره ولی چیزی نمیگه خخخخ البته من خودم هم حوصله دقت مقت ندارم.ترجیح میدم راننده ی شخصی همیشه در خدمتم باشه البته بدون نق  و  نوق . با وقت آزاد و خالی همیشه برای من 


چقدر بده جمعه ای که با سردرد وحشتناک میگرنی شروع بشه و چشمات از حدقه دربیان و اصلا نتونی طبق پیش بینی و برنامه ریزی دیشب بری جلو که هیچ ،ناچار به تحمل رنج و درد حاصل هم باشی،سردردی که می دونیرهیچ مسکنی تاثیر نخواهد کرد و ترجیح میدی چیزی مصرف نکنی



هیچ می دانستی تو زیبایی و من زیبا پسند؟؟

دیدار روی ماه زیبا:

دوست واژه است

واژه‌ای که از لب فرشته‌ها چکیده است

دوست نامه است

نامه‌ای که از خدا رسیده است

نامه خدا همیشه خواندنی است

توی دفتر فرشته‌ها

واژه قشنگ دوست

ماندنی است

راستی دلت چقدر

آرزوی واژه‌های تازه داشت

دوست گل‌ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه‌ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

عرفان نظر آهاری

به تاریخ یازدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و هفت خورشیدی ساعت دوازده ظهر تهران  و دوست بسیار نازنین و اصیلم.



فردا دوباره پنج صبح ،مجید در خونه ی ماست که   من رو ببره  بیمارستان رازی و البته جمشید مدیر بودجه مون  که بازنشسته شده و جایگزینش محسن رو هم  ببره وزارتخونه.
حدود نه یا ده سال من نیروی جمشید بودم و کارشناس بودجه.روزهای خوبی با هم داشتیم علیرغم اینکه من ابدا کار بودجه رو دوست نداشتم و به طور کلی از میلیون ریال و میلیارد ریال و بند هفت و بند واو  و هزینه های تملک دارایی  و سرمایه ای و هزینه های جاری و این جور اراجیف و ارتباط با استانداری و سازمان مدیریت و برنامه ریزی و اینا که خودشون رو صاحب همه ی پول های استان می دونند خوشم نمیومد و نمیاد .
من فارغ التحصیل آمار بودم در سال ۷۵ و در همین پست هم استخدام شدم ولی بعدها جمشید که خیلی به درستی کار من و زبر و زرنگ بودنم و همچنین اخلاق خوب من معتقد بود به اصرار  اجازه ی من رو گرفت و من رو برد بودجه ولی من  بهش گفتم که باباجون من به دردت نمی خورم چون من آدم بودجه نیستم گفت میشی گفتم نه گفت کاری نداره گفتم دوست ندارم گفت اذیتت نمی کنم ....خلاصه رفتم پیشش و نه سال گذشت و تمام نه سال گفت می تونی،دل نمیدی ،گفت باهوشی ،نمی خوای گفتم علاقه ندارم راحتم بذارید و بالاخره بعد از نه سال رسید به حرفم و اجازه داد برگردم به اداره آمار و فناوری اطلاعات و البته هم مدیریت بودجه و هم اداره آمار هر دو زیر مجموعه معاونت برنامه ریزی و امور اقتصادی هستند و در کل مافوق من سید مصطفی محسوب میشه و البته تر هم مدیر بودجه ، جمشید و هم رئیس آمار ، نورالدین و هم مافوق سید مصطفی همیشه بسیار با من مهربان و همراه بوده اند.هیچ وقت اذیتم نکرده اند و همیشه هوای خودم و بچه ام را داشته اند و قبل از بچه دار شدن هم همیشه با مرخصی های گاه و بیگاه و طولانی من برای پروسه های طولانی و فرسایشی آی وی اف و مراکز  ناباروری و استراحت مطلق های من بدون اذیت و با دعای خیر و آرزوهای خوب موافقت می کردند و من برای همیشه دعاگوشون هستم که در طول این سالها درکم کردن که می تونستند نکنند و اختیارش رو داشتند.
چقدر جمشید رو اذیت می کردم و می گفتم پیر شدی چرا بازنشسته نمیشی خخخخخ حدود ۳۶ سال و نیم خدمت کرده و امروز شنیدم دوباره یه قسمت دیگه انگار ازش به طور قراردادی دعوت به کار کردن(بسیار باسواده)و همیشه می گفت پیر باباته و من می خندیدم که من که بابا ندارم
پارسال هم یک شعر در وصفش سرودم و تقدیمش کردم و چقدر خوشحال شد و تشکر کرد آخه فکر می کردم پایان ۳۵ سال دیگه میره خونه و نمیاد اداره ولی ضایع شدم چون بعدش بکسال و نیم آمد.خخخخخخخ
الان هم خیلی وقته تو فکر این هستم که شعرش رو ویرایش کنم و بهترش کنم و بدم با نستعلیق براش بنویسند و قابش کنند و خاطره ی ابن ۲۰ سال همکاریمون و شاگردی من در حضور ایشون در ذهنشون شیرین باشه،مثل همکاری دوستانه مون.
آزمونی که من برای استخدام در این سازمان دادم در تهران برگزار می شد و کشوری بود و برای همین پست یک نفر می خواست و من یادمه تو دبیرستان البرز تهران دوتا کلاس پر بود از آقایان و خانم هایی که از شهرهای قم و اطراف قم مثل تهران و اراک و کاشان برای این پست امتحان می دادند و در نهایت خواست خدا رتبه ی علمی من از همه با تفاوت بسیار زیاد بالاتر شد و مصاحبه و گزینش هم از طرف همون وزارتخونه از تهران انجام شد و بعد از استخدام ،سازمانمون در قم هم یه مصاحبه برگزار کرد که جمشید هم جزو تیم مصاحبه کننده بود و به گفته ی خودش از همون جلسه مصاحبه  از بلبل زبونی من و اراجیف آماری که گفته بودم (درحالی که مطمئنم هیچی بلد نبودم بابا، حراف خوبی بودم)به این نتیجه رسیده بود که این طیبه خیلی باسواده و روابط عمومیش بالاست و به درد سازمان می خوره و لازم نیست به تهران بگن که نیروی آقا بهتره .همین دختره خوبه.زهی خیال باطل جمشید جون خخخخخخخخخ
من همبیشه توی این بیست سال خوش شانس بودم از لحاظ داشتن همکارهام ،چه در کسوت رییس و مدیرم و چه در مقام همکار و دوستم.چه آقایان و چه خانم ها
ما سازمان بسیار خوبی داریم خداروشکر و فقط بک ایراد داره که اونهم به پرسنلش ربطی نداره.اشل حقوقیش از همه ی سازمان های استان پایین تره حتی آموزش و پرورش
پی نوشت:
گوش های نیکان عفونت شدید کرده ،بردیم پیش دکتر موسوی محبوبم و سه تا سفتریاکسون داخل سرم تجویز کرد که دیشب و امروز دوتاش تزریق کردیم.زیتروماکس خارجی هم نسخه کرده که داریم بهش میدیم.و یه قطره گوشی که اسمش یادم نیست
الحمدلله خیلی بهتر شده.هم درد نداره دیگه هم تب.الهی شکرت



از شهریور ماه منتظر بود ....نه از مرداد ماه حتی و دائما سوال می کرد بعد از ماه جاری چه ماهی می آید  و من می گفتم فصل ها  و ماه ها را نام ببر و طفلکم نام می برد و ناراحت می شد و می گفت خیلی به آبان مونده  و من می گفتم عزیزم تمام لذتش در این هست که شب تولد واقعی و شناسنامه ایت جشن تولد بگیریم برات

اما ...اشک اگر اجازه بدهد اینجا را می نویسم.آبان شد بالاخره و مامان تی تی به شدت بیمار .مامان تی تی حتی نمی توانست حرف بزند .مامان تی تی  همش سرم به دست بود.مامان تی تی پرستار لازم شده بود .

شب تولدش  خاله صدی و پسرخاله مبین برای نیکان کیک و کادو گرفتند و آمدند خانه ی خاله تی تی  اینها ....اما نیکان از ته دل خوشحال نبود.مامان بابای نیکان هم اسکیت بورد براش خریدند اما نیکان باز هم خوشحال نبود عمیقا

سیزده آبان هم خاله ملی با مامان مهربونش  و خواهرش محبوبه و علی و حسین بچه های خواهرهاش(نسرین و محبوبه،که نسرین خانم براش مهمون اومده بود ) عصر اومدن خونه ما همراه با کادو های تولد برای نیکان و دوباره یه کیک تولد  به همراه کارت عروسی ملی  و البته یه کاسه و بشقاب طلایی پایه دار خیلی شیک  که مامان ملی برای من آورده بود چون برای بار اول می اومد خونمون و دستهای گلش درد نکنه .

ملی  و خانواده اش خیلی در حقم محبت می کنند و منهم ملی رو عین دخترم عین خواهر کوچیکترم گاهی بیشتر دوستش دارم،فقط حیف که اون روز اصلا حالم خوب نبود و مامان ملی هم متوجه شد و نتونستم در حد شایستگی ایشون پذیرایی و مهمونداری کنم و حداقل با بیان کلمات ازشون سپاسگزاری کنم


قول دادم به نیکان که هر وقت انشالا حالم مساعد شد براش جشن تولد بگیرم.نیکانم گفت من جشن تولد مثل امیرحسین(پسرعمه اش) می خوام.گفتم برات تم می گیرم گفت نمی خوام .مثل امیرحسین کافیه.فقط دوست دارم خاله ها و عمه ها و زن دایی ها و مامان بزرگ هام باشند و برقصیم و من با بچه ها بازی کنم و عکس بگیریم و شمع فوت کنم و  کیک ببرم و بادکنک هم باشه.

بالاخره  و بالاخره بهتر شدم.زخمهای دهانم به حداقل رسیدن.تصمیم گرفتم برای پنج شنبه 6 دی ماه.

چهارشنبه رفتیم مغازه تولد رویایی و به نیکان گفتم تم انتخاب کنه و تقریبا خودم هدایتش کردم به تم بن تن چون ایشون تم بارسلونا دوست داشتن که من از فوتبال خوشم نمیاد

دوساعت توی مغازه بودیم .همه میومدن و میخریدن می رفتن ولی من و نیکان کلی فکر می کردیم کدوم کلاه بن تن قشنگ تره و قس علی هذا برای بقیه ی موارد

بعد رفتیم قنادی سرکوچه مون که کیک هاش خیلی خوشمزه هستند(امان از تجربه ) و سفارش یه کیک سه طبقه 6 الی 7 کیلویی سه طبقه با طرح بن تن دادیم و البته یه آدمک  بن تن شمع هم از مغازه تولد رویایی خریده بودیم که تحویل قنادی دادیم که در طبقه سوم استفاده کنه

رسیدیم خانه.نیکان و باباش رفتند خانه و من رفتم ساندویچی  تو کوچه مون که 10 متر تا خونه راه داره و سفارش ارزون ترین اما همه پسندترین ساندویچ رو دادم .بعله فلافل و نوشابه خانواده

صبح پنج شنبه طبق درخواست قبلی من آبجی صدی عزیزم همراه با مامانم و مبین آمدن خونه ما و مبین سر راهش زحمت کشیده بود سفارش پفیلاهای ساده و کچابی برام خریده بود و اومد خودش همه ی یکبار مصرف ها رو پر کرد برام.دست های مثل گلش درد نکنه که عزیز منه.

شب قبلش هم همه ی کمد نیکان و طبقاتش که که خیلی جادار و بدون شیشه هست و  مجزاست از هم رو از اسباب بازی هاش خالی کردم و برای کیف و لباس مهمون ها خالی کردم و حتی آویزهای پشت دری های دو تا اتاق رو هم خالی کردم تو کمد دیواری های خودمون تا مهمون هامون راحت باشند.

و همه چیز رو برای 45 نفر تدارک دیدم.خب 5 تا خواهر شوهر دارم که البته یکیشون کرجه و  دبیر و فصل امتحانات و نمی تونه بیاد و 6 نوه در قم از خانواده شوهر  و مادرشوهرم و پدرشوهرم و مامانم و سه تا خواهرم و ۱۱ تا نوه جمعا با نیکان ازخانواده مادریم  ،البته مسعود و مبین و امین و عرفان و مهدی که بزرگ شدن تو خانم ها  نمیشه بیان و خانم داداش علیرضام وود و دخترش مبینا جانم و اون یکی داداشم که قم نبودند ولی نوه شون فرناز(تنها نتیجه ی مامانم) که بود و خاله ی همسرم و دخترش و  عروسش .

البته تقریبا گمونم 18 یا 20نفر بودیم تو جشن بقیه پسرهای بزرگ بودن  که نیومدن.ثناثمین رفته بودن جشن تکلیف همکلاسیشون قر بدن.امیرحسین که خیلی مشتاق بود بیاد طفلک سه روز بود تب ولرز شدیدی داشت و آخرش هم روز تولد خوب نشده بود و نتونستند با مامان شکوفه اش (خواهرشوهر آخریم)بیان.

آناهیتا دختر خواهرم هم با مامانش قهر کرده بود که البته مقصر مامانش یعنی آبجی طاهره ام بود و نیومده بود.

جشن شروع شد خواهرشوهرهای نازنینم شروع کردن به رقصیدن و قردادن بدون ادا و اصول و سرخود پا شدن و مجلس رو حسابی گرم کردن و بعدش هم از زن داداشم که معاون دبیرستان و دوسال از من بزرگ تره و همسن آبجی طاهره و هردوشون دارند به بازنشستگی نزدیک میشن ،خواهش کردم که اونهم ترکوند و  ایشالا عروسی بچه های همه شون و تولدهاشون جبران کنم.ایشالا همیشه همه شون دست و پاشون  و زانوهاشون و کمرهاشون سالم باشه و درحال حرکات موزون باشند و خوش باشند و شاد باشند و قر بدن.بعد دوباره همش خواهرشوهرهام می رقصیدن و دخترخاله شوهرم زهرا که خودش استادیه تو رقص و حرفه ای واقعا . بعدش اون خواهرشوهرم که همسن خودمه که اسمش معصومه هست  و نرس هست مسئول بخش هست  تو بیمارستان کودکان ترکی رقصید همراه با مهناز  که البته مهناز زیاد بلد نیست اداشو درمیاره ولی دمش گرم مجلس بچه منو گرم کرد.مرسی  از هردوشون.عروس خاله هم همینطور .دوستش دارم.خیلی گرمه .5 ساله عروسی کرده و بچه می خواد و نداره و به جبران گرما و مهربانی که ذاتا داره و شادی که به مجلس بچه من بخشید آرزو می کنم زودتر بچه شو بغلش ببینم.دختر خوشگل و ریز نقشیه و شوهرش هم خوش تیپ و خوش چهره است. دیگه چی بشه بچه شون...ایشالا.

بعد هم پذیرایی که البته چای که در بدو ورود بود و خودم چای ها را می ریختم و آبجی صدی می برد  به همراه میوه که فقط پرتغال و خیار بود.تو این گرونی بابای نیکان گفت کافیه و من دوست داشتم حداقل خرمالو هم باشه با سیب ولی مخالفت نکردم و گفتم باشه.اما خدائیش پرتغال هاش رو همکارمون از شمال آورده بود و عالی بودند.درشت ،پوست نازک و شیرین و بدون هسته.

درمجموع ساده بود اما خیلی خیلی شاد بود و این شادی رو مدیون حضور خانواده ی شادمون هستم .

راستی آبجی صدی من هیچوقت نمی رقصه.آبجی طاهره اونقدر دیر اومدکه رقص تموم شده بود وگرنه می رقصه .آبجی سارا هم انگار زیرش میخ بود همش می خواست بره وگرنه بسیار زیبا و ناز می رقصه(از همه مون بهتر و آروم و عشوه ای ) البته اگه افتخار بده و برقصه که من خیلی وقته ندیدم .

من خودم گمونم وقتی آهنگ لیلا در واکن مویوم اومد رفتم از خودم حرکات وزون در کنم که دست و پامو گم کردم عقب گرد کردم.آهنگ من نباید اینقدر مهیج باشه. من با آهنگ هایی که نه زیاد تند هستند و نه زیاد آروم که خواب آور باشند می رقصم. من کلا تو خونه همینجوری هم زیاد می رقصم .با رقص میرم تراس سیب زمینی میارم .با رقص میرم اتاق نیکان رو مرتب می کنم.وسط پختن غذا تو آشپزخونه تیتراژ سریال دیوار به دیوار که پخش میشه باهاش می رقصم تا ته دیگ برنجم طلایی بشه.....خلاصه دیوونه ای هستم برای خودم.مامانم خوب اسمی گذاشته برام"دیوونه"

بعدشم من بیشتر حواسم رو جمع کرده بودم که به بچه ام و بقیه بچه های کوچیک موجود و مهمونهام خوش بگذره و چیزی کم و کسر نباشه .بیشتر نقش مادر داماد رو داشتم تو عروسی ها.خخخخخخخخخخ و سفارش کردم همه برای بچه های نیومده (که بزرگ شدن تو خانم ها نمیان)و امیرحسین مریض و تبدار و مامانش شکوفه و یا آناهیتا و ....سهمیه شون رو بردارن و خودم هم هرکسی رو احساس می کردم دست نمی زنه (مثل خانوم برادرم)براشون بسته بندی می کردم از پذیرایی ها و تو پلاستیک دسته دار بهشون می دادم.خلاصه مطمئنم به همه ی نیومده ها از پذیرایی ها رسونده باشم و همچنین به پدرشوهرم.

البته که گمونم آخرش به آبجی صدی فرق گذاشتم و با همه ی اصرارهاش که نمی خوام و نه و این حرفا بازم براش بیشتر گذاشتم خخخخخخ آخه اون پرستار همیشگی من و نیکانمه .هرساعت از شبانه روز اراده کنیم ،هرچقدر خودش گرفتار باشه اولویتش ماییم ،مخصوصا نیکان.آبجی صدی مادر ِ دوم ِ همه ی خانواده ماست و با این چیزا هیچی جبران نمیشه و کم توقع ترین. الان هم بدون توقع نگهداری مامان به عهده ی اونه با میل خودش.یک ریال هم هیچکدوم از بچه های مامان بابتش بهش پرداخت نمی کنند درصورتی که خیلی از خانواده ها اون شخصی که این کار رو می کنه بچه های دیگه هر کدوم یه مبلغی میذارن و ماهانه به فرد داوطلب پرستار میدم.آبجی صدی من یه فرشته ی بی بال و پر هست.البته خدارو شکر وضع مالیش هم مثل بقیه است.عالی نیست مثل همه مون.کارمندی و معمولی .بهیار بازنشسته هست آبجی گلم.

شب که همه رفته بودند و بابای نیکان هم آمد و چندتاعکس نیکان خودش سلفی ازمون گرفت و تو همشون هم دستش تکون می خورد و بعدش هر دومون رو بوسید و گفت خیلی خیلی بهش خوش گذشته و همه چی خیلی عالی بوده و جشنش رو خیلی دوست داشته

احتمالا دوس دارید درباره ی کادوها هم بدونید ...بگم؟ نگم؟(احمدی نژاد درونم عود کرده خخخخخخخ)

خب همه ی مهمون ها  با یک عدد تراول 50 تومنی در پاکت پول اومده بودند حتی فرناز کوچولوی دوساله و خانم برادرم با یک کارت هدیه بانک ملی که خدا شاهده هنوز نبردیم بانک ولی حدسم همون 50 هست.

خب فی در خانواده های ما همون 50 هست. و البته هدیه ی مامان بابای نیکان هم دوتا تراول 50 تومنی بود که میشه 750که تحویل نیکان شد  و گذاشت توی کیف پول چرم خوشگلش که قبلا زندایی جونش (مامان مبینا و عرفان که تو جشن تولدش بودن) بهش داده بود و از قبل هم توش پس انداز داره و قراره زیادش کنه تا یه روز لب تاب بخره

هدیه ی ملی هم که قبلا داده بود یه کارت شهر 50 تومنی بود ( و البته کیک تولدی که خریده بود) که رفتیم با کارتش براش ساعت دیجیتالی خریدیم که خیلی دوست داشت.

بچه ها یه عکس با حجاب هم ندارم که بذارم وب.ببخشید دیگه

از هرکس شماره داشتم براش عکس فرستادم یا می فرستم.

دخترخاله زهرا عکس می گرفت  و به نوبت می نشستیم و من حواسم نبود یکی هم با نیکان دوتایی با حجاب بگیرم

آهان یه کارهای هنری هم کرده بودم روی پرده نصب کرده بودم که مهمون هام خیلی تعریف کردن.

اسم نیکان رو به انگلیسی و بزرگ با نمد قرمز در آورده بودم و توش با پشم شیشه پر کرده بودم پشت جایگاه نیکان یعنی پشت مبل سه نفره به پرده با سوزن ته گرد زده بودم

با نمد آبی رنگ ابر درست کرده بودم و با نمد سفید تاریخ تولد نیکان رو چسبونده بودم بهش و یه ذره هم با پروانه و ستاره و ماه تزئین کرده بودم مثلا

یه جعبه قلبی شکل قرمز ولنتاینی که قبلا توش ملی بهم کادو داده بود رو با نمد گل های زرشکی رز درست کردم و وسطش هم سه تا سفید و وسط سفید ها نگین زرشکس و وسط زرشکی ها مروارید سفید چسب کردم و تراول های بابا رو گذاشتم داخل جعبه و اون رو داخل یه پاکت مقوایی قرمز شیک دسته دار گذاشتم و موقع هدیه دادن به نیکان اصلا جعبه قلبی شکل پیدا نبود و همه فکر می کردند توش لباسی چیزی هست و وقتی جعبه قلبی رو از توش درآوردم و بعد در اون رو هم باز کردم و گفتم گلهاش کار خودمه مهمون هام خیلی خوششون اومد و تعریف کردن مخصوصا مادرشوهرم که خیلی ذوق کرد از عروسش.البته خیلی خیلی مهربانه و همیشه به یه دونه عروسش ذوق می کنه و  محبت زیاد.الهی که سالم باشند با پدرشوهرم همیشه


تقدیم به نیکانم:

کودکان هفت ساله پاکند

میان این همه زبان و بیان

دلم می خواهد با زبان کودک هفت ساله ام با شما حرف بزنم

کودکان هفت ساله پاکند

چون هنوز دروغ را یاد نگرفته اند

کودک هفت ساله ام پادشاه ِ قلب من است

وقتی پادشاه من خوشحال می خندد

قلب ِ من مانند ِ پیانو عشق می نوازد

دوازدهم آبان ِیک هزار و سیصدو نود

زیباترین تقویم ِ تاریخ است

هفت ساله شدنت مبارک پادشاه قلب و روح من

هفت ساله شدنت مبارک شگفت انگیزترین معجزه ی زندگی من


طیبه الیاسی









  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic