پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

خداروشکر داروهای نیکانم دارن اثر می کنند و انگار نیکان امروز بهتره و بازی هم می کنه ...الهی شکر.البته فردا به احتمال زیاد من مرخصی می گیرم و اداره نمیرم و نیکان هم مدرسه نمیره که صبح استراحت کنه چون ساعت یازده صبح هم تو سینمای سر کوچه مون بلیط سینما رزرو کردیم که بعدش هم زود بیاییم خونه مثل اینکه دوهفته ای هست که فیلشاه اکران میشه ولی ما خبر نداشتیم باز هم دم مبین پسرخاله ی نیکان گرم که خبرداد و بلیط برامون گرفت وگرنه من با اینکه هرروز از جلوی سینما رد میشم میرم اداره ولی توجه به بنرهاش نداشتم و هربار که تی وی شبکه پویا تبلیغش می کنه بچه ام می گفت مامان پس کی این فیلم رو میارن قم؟؟؟
میگم چقدر هم همه ی سئانس های همه ی روزهاش پر هست؟؟!!!!!
خدایا شکرت که بچه داره بهتر میشه.خدایا شکرت که داره به داروهاش جواب میده.


دیروز که از مدرسه برگشت و ماهم از اداره و بعد هم خوابش برد غروب دیگه بچه بی حال بود بعد تب کرد و هی تبش بالاتر رفت.طفلکم رو شربت بروفن دادیم.شیاف دیکلو براش استعمال کردیم ....شب تا صبح هم باباش بیدار مونده بود و حواسش بهش بود.صبح هم که باباش رفت اداره خودم حواسم بهش بود بچه ام می گفت سرم درد می کنه حدود ساعت ۱۲ دوباره دوتا قاشق بروفن دادم اما بچه می لرزید باباش که اومد بردیمش بیمارستان کودکان و اونجا معاینه شد و دکتر گفت هم گوش ها و هم گلو عفونت دارند و آنتی بیوتیک ۱۲ ساعت یکبار داد و شیاف استامینوفن۳۲۵ ....الان بهتره داره تی وی کانال پویا می بینه 
امروز دخترخاله باباش (زیبا خانم که واقعا زیبا و قشنگه ) زنگ زد و به طور سفارشی و خاص دعوتمون کرد برای فردا شب جشن تولد پسرش متین که ۴ ساله میشه و گفت جشن مفصلی دارن بهش گفتم نیکانم تب داره ایشالا خوب بشه حتما میارمش گفته طیبه جون من تو رو ویژه دعوت کردم حتما خوبش کن و حتما بچه رو بیار و خودت هم بیا از طرفی شنبه ساعت ۱۱صبح هم بلیط سینما رو برای فیلم فیلشاه پسرخاله مبینش برای خودش و خودم و نیکان رزرو کرده و نیکانم به شدت منتظره که بره سینما و فیلم مورد علاقه شو ببینه.امیدوارم نیکانم زودی خوب بشه و بتونه به برنامه هایی که براش در نظر گرفته شده برسه.البته همین الان نیکان اومد بغلم و هنوز چقدر گرمه...الهی دورش بگردم میگه مامان به نظرت من خوب میشم برم تولد ؟؟من خوب میشم برم سینما فیلشاه ببینم؟؟گفتم مامان قربونت بره داروهات رو به موقع بخور ایشالا خوب میشی تولد هم نرفتی عب نداره ولی سینما حتما می برمت.
خلاصه که سرمای بی موقع بهاری کارخودش رو کرد و بچه ی ضعیف من رو دوباره مریضش کرد


امروز صبح تو اداره فقط سردم بود و لرزیدم تا خود ظهر و از سرما چشمهام بسته می شد خودبه خود و سیستم های گرمایش هم که خیلی وقته تبدیل شدن به سرمایش و نمی شد روشن کرد.پتو ژله ایم رو انداخته بودم روی دوشم پشت میز و چشمهام بسته می شد.هرچقدر سعی می کردم چشمامو باز نگه دارم نمی شد و نتونستم اصلا به سیستم نگاه کنم.
حتی سمیه کوچیکه که مهمان بود سازمان ما و درسال ۹۷ برگشته بود استان خودشون امروز اومد برای خداحافظی بازهم نتونستم درست باهاش خداحافظی کتم و معذرت خواهی کردم که چشمام باز نمیشن.
ملیحه هم که ماموریت اموزشی هست روزهای فرد و امروز نیومده بود.مرضی هم با دخترش ثناخانومی سرما خوردند نیومده بودند اداره
من بودم و منصوره جون که خیلی کارش زیاد بود ولی چندبار اومد بهم سرزد ولی من همش خواب بودم و ریحانه خانم که اون هم مثل من خیلی سردش بود و خوابالو اما باز هم اوضاعش به مراتب از من بهتر بود.در مجموع از خودم راضی نبودم
آهان.....ملی و منصوره هردوشون در آزمون دکترا مجاز به انتخاب رشته شدند  و خیلی خوشحالم کردن.تا اینجای کار که عالیه امیدوارم از این به بعدش هم خوب بدرخشند و موفق باشند مثل همیشه
ساعت دوازده و نیم بود که شکوفه زنگ زد و راجع به مدرسه ادب پرسید که بعدش من هم انگار از خواب زمستانی بیدار شدم پاشدم مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم یه مدرسه نزدیک اداره رو دیدم که به نظرم بد نبود و حالا قراره فردا صبح با نیکان و باباش هم بریم و مدرسه رو ببینیم و دوباره با مدیر مدرسه صحبت کنیم مجدد البته من امروز خودم با معلم کلاس اول و آقای مدیر صحبت کردم ولی آقای مدیر گفتند که ایشون هم باید نیکان و باباش رو و متقابلا بچه و پدر هم مدرسه رو ببینند بعد تصمیم بگیریم
تعداد بچه های کلاس تو این مدرسه حداکثر ۱۵ تا ثبت نام می کنند و این حسن مدرسه هست ولی wc تو سالن بغلی هست که باید از فضای باز بچه رد بشه بره و این منو می ترسونه چون ممکنه بچه ام همونجا سرما بخوره دوباره


امروز ظهر میهمان داشتیم چه میهمانانی.....همشون عالی و درجه یک 

اما فردا سر صبر و حوصله مفصل می نویسم.ممنونم از عزیزان دلم منصوره ،مرضیه و دخترنازش ثنا،ملیحه ،ریحانه و دختر زیبا و پرنسس گونه اش یاسمین 
و ممنونم از همسران این دوستان خوبم بابت همکاری و همدلی با عزیزان دلم که یه روز بسیار خاطره انگیز و شاد رو برای من و نیکان رقم زدند.
ایشالا دوستی هامون همیشه همینطور بی آلایش و بی غل و غش و عاری از هرگونه بغض و حسد و همینطور سرشار از مهر و محبت باشه که دوست خوب کیمیاست و مثل خانواده ی خود آدم می مونه .من که خاطر دوست هام رو خیلی می خوام و خیلی خیلی دوستشون دارم.برای همه شون آرزوی سلامتی و سعادتمندی و رسیدن به بقیه ی آرزوهاشون رو دارم.
بچه ها دوستتون دارم
بعدا نوشت:
سورپرایز شدن نیکان توسط دوستای خوبم خیلی عالی بود.به خدا دوستهای من تک هستند.خدایا کمکم کن هیچوقت محبت های خالصانه شون رو از یاد نبرم و ناسپاس نباشم.


چهارشنبه شب داداش علیرضا جونم با بچه ها اومدن خونمون.خوب بود خیلی

پنج شنبه عصر رفتیم پیش مامانم بعدش پیش مامانش اینا.به نیکان خیلی خیلی خوش گذشت و به من هم کنار عمه های نیکان

جمعه شب خونه ی عمه اعظم ِ نیکان دعوت بودیم که به نیکان با بچه ها خیلی خیلی خوش گذشت

و شنبه عصر رفتیم خونه ی مامان و بعدش هم دوست مجازیم که آقا هست طبق قرار قبلی  همراه با خانمش(نمیگم کیه) اومدن خانه ی ما و خیلی خیلی خوشحالمون کردن.خیلی خونگرم بودند و البته خجالتی و محجوب .یه ساعتی با هم بودیم و برای اولین بار خوب بود هرچند تایمش کم بود .امیدوارم این دیدارها ادامه پیدا کنه و  این زوج دوست داشتنی  خوشبخت و عاشق  همیشه و همیشه افتخار بدن و تشریف بیارن خونمون .



منصوره جون جون جونم دوستت دارم.عاشقتم.آقا ناصر خیلی آقایی. مخلصیم .مرسی که ما رو قابل دونستید .ممنون

ایشالا تا باشه رفت و آمد با دوستان باشه اونهم چه دوستی چه عزیزی ....عشقند به خدا.مهربان ،باصفا،صمیمی و خودمونی .خدایا دوستان من نعمت های بزرگی هستند که خودت در زندگی من و در سر راه من قرار دادی .ازت ممنونم به خاطر داشتنشون.دوستان جوان من باعث میشن من هم احساس نشاط و جوانی داشته باشم .من با دوستانم خوشم و جوان و سرحال .خدایا مرسی



بعدا نوشت:

منصوره جون دوست جون جونی و رفیق گرمابه و گلستانم هست و تو اداره باهم هستیم البته تو یه طبقه هستیم اما نه یه اتاق ولی جاهای خالی کاری رو تو اتاق ما سپری می کنیم با حرفهایی از هر جنسی که فکرش رو بکنید.خیلی خیلی دختر خوبیه.ضمنا خواهرم طاهره هم عاشقشه.آقا ناصر هم شوهرشه که از وفتی وبلاگ زده تبدیل شده به دوست مجازی من.خخخخخخ ولی اما......هردوتاشون خیلی با شعورن و چقدر به هم میان هزارماشالا.چشم بد از زندگیشون دور باشه و همیشه خوشحال باشند و عاشق الهی




امروز هم خدارو شکر بوستان علوی زیبا طلبید و رفتم پیاده روی

البته امروز ماشین بنزین نداشت و قبل از اداره رفتیم بنزین زدیم و چند دقیقه دیر رسیدم و فکر نمی کردم برم پیاده روی اما وقتی ساعت زدم دیدم خدیجه و انسیه و سیده اکرم دارن میرن بوستان که گفتم دیر نشده گفتن نه گفتم کیفم رو چه کنم؟گفتن بده به بابای نیکان سریع تصمیم گرفتم و کیفم رو دادم به بابای نیکان و گفتم لطفا ببرش به اتاق من و بعد برو اتاقت و گوشیم رو برداشتم و رفتم البته از بچه ها جاموندم اما تنهایی رفتم دوباره ....این بار آلبوم پل از گوگوش رو پلی کردم و چندبار آهنگ برای خواب معصومانه عشق کمک کن با تن هم پل بسازیم و هزاربار هم ترانه من آمده ام رو ازش با صدای بلند گوش دادم و قدم زنان از هوای بهاری لذت بردم البته بارونی نبود اما خیلی هوای بهاری و خوبی بود و  یه جایی تو راه که داشتم می رفتم یه چهره ی پوشیده دیدم که داشت برمی گشت  اما چادرش رو خیلی جلوش نگرفته بود و باعث شد نگاهش کنم وقتی نزدیک تر شد پریدم بغلش و گوشیم رو گذاشتم گوشش و گفتم بیا یه کم آهنگ حروم گوش کن و با هم خندیدیم آخه می دونید تازه متوجه شدم اون چهره ی پوشیده طاهره دوست بسیار عزیزم (معاون یکی از مدیرهای مهم اداره)بود که بیست ساله با  هم همکار هستیم و چون مکه واجب رفته و به طور کلی خیلی به همه چی مقید هست و ترانه مرانه هم گوش نمی کنه من اذیتش می کنم گوگوش گذاشتم تو گوشش. بعد اون گفت که از دور منو شناخته بوده من اما چون خیلی اون صورتش رو پوشونده بود نشناخته بودم البته به خاطر سینوزیتش اینقدر پوشونده بود.

بعد رفتم جلوتر یه آقایی تقریبا همسن خودم شاید هم جوون تر  در حال پیاده روی بود خیلی گرم اما انگار با احتیاط باهام سلام علیک کرد که با لبخند جواب دادم ولی نشناختمش .شاید یکی از همکارا بود آخه صبح کله ی سحر من کیو تو بوستان علوی می شناسم آخه؟؟ ...نمی دونم  این چندسال خیلی همکار جدید بهمون اضافه شده که خب همشون چهره شون یادم نمی مونه

بعد برگشتم سازمان و یه مقدار کار اداره انجام دادم و بعدش هم ساعتی گرفتم رفتم یه مدرسه رو برای نیکان حضوری دیدم و البته با معاون و اهالی دفتر مدرسه هم حسابی دوست شدم و بعدش رفتم بانک نزدیک خونه مون   ،میانگین حساب گرفتم برای وام  و برگشتم سازمان



امروز صبح مثل دیروز صبح وقتی از آپارتمان اومدیم بیرون تا بریم اداره دیدم هوای شهرم بارونیه و بسیار بهاری.
دیروز ترسیدم سرما بخورم،اما امروز حیفم اومد ملی و منصوره رو دم آسانسور سازمان دیدم گفتم بچه ها بریم پیاده روی که استقبال نکردن ولی من کیفم رو دادم به اونا ببرن بالا خودم فقط گوشیم رو برداشتم برگشتم از سازمان بیرون و تنهایی رفتم سمت بوستان زیبا و بزرگ  علوی و هوا اونقدر خوب بود که با وجود سردرد شدیدی که داشتم با علاقه ی فراوان قدم زنان آهنگ چقده سخته خدایا از هایده رو هم گوش دادم از گوشیم و یه مسیری رو رفتم و تا هشت هم برگشتم سازمان و چون هوا گرم نبود چادر کوفتی هم قابل تحمل بود .برگشتنی یه کار بد هم طبق معمول همه ی پیاده روی هام تو بوستان علوی انجام دادم یعنی گل چیدم برای اتاقم.این بار شب بو(دوتا بنفش و یکی صورتی) و اگه دوباره  فردا بوستان علوی بطلبه و برم پیاده روی باید هندزفریم رو هم با خودم بردارم تا راحت باشم هرچند من از هندزفری بدم میاد،من باید اهنگ رو بلند پخش کنم تو محیط و گوش کنم و چه بهتر که مثل امروز صبح محیط خیلی خیلی خلوت باشه و هوا خیلی خیلی بهاری و بارونی 
بعد اومدم سازمان و بعد از صبحانه دوتا کدیین انداختم بالا ولی تا حدود ساعت یک سردرد شدید رو داشتم و البته دوتا کار اداری هم دارم که لابه لای کارهای شخصیم دارم انجام میدم.خب ...‌‌کارهای شخصیم هم مهمه دارم راجع به اینکه نیکانم سال دیگه کدوم مدرسه بره تحقیق می کنم هم به مدارس شهر زنگ می زنم هم از سایت های مدارس بازدید می کنم هم از معتمدینی که بچه هاشون یا بچه های نزدیکانشون به مدرسه های معتبر و مشهور شهر رفتند سوال می کنم.


و دیروز صبح سپیده مامان بزرگ بابابزرگ و عمه اعظم نیکان اینا از عتبات برگشته بودند در حالیکه همه خواب بودند و ما هم عصر رفتیم و دیدیم مامان بزرگ نیست و رفته تهران چون شوهرخاله اش به رحمت خدا رفته و اونقدر اونجا و بعدش خونه عمه اعظم موندیم تا مامان بزرگ برگشت و دوباره رفتیم خونه ی مامان بزرگ و بالاخره ساعت نزدیک یک شب بود که اخرین نفر اومدیم بیرون و رسیدیم خونمون.بچه ام حسابی با پسرعمه هاش امیرحسین و علیرضا کوچیکه و امیرعلی که پسرعموی امیرحسین هست بازی کردن البته به واسطه رباط هایی که مامان بزرگ براشون از کاظمین سوغاتی آورده بود و البته گاهی هم فوتبال و البته تماشای سریال پایتخت با هیجان فراوان و دیدن استرس و شور کوچولوها از تماشای این قسمت از سریال پایتخت که با داعش درگیر می شدن خیلی جذاب بود،انگار خود بچه های ما تو اون صحنه بودن ،اینقدر بچه ها جوگیر بودن
امشب هم احتمال زیاد عمه اعظم به بستگان درجه یک شام میده البته هنوز تماس نگرفته ولی دیشب به طور ضمنی و تلویحا گفته و از طرفی داداش علیرضاجونم قراربود امشب با خانواده اش برسن خدمت ما که یحتمل بعد از تلفن عمه اعظم جون نیکان باید تماس بگیرم و کنسل کنم و به یه شب دیگه موکول کنم.
الان هم می خوام با پسرکم دوتایی بریم خونه ی مامان هم احوالپرسی و هم نیکان خیلی عجله داره زود رباطش رو نشون بده و هم من دیروز به مامان قول داده بودم برم بهش سر بزنم که وقت نشد.الهی بگردم برای مامان طفلکم.


14 بدر شد

دیشب نیکان نمی خوابید  و اجازه نمی داد بخوابم تا اینکه سردرد گرفتم

خیلی دیر خوابید  بعدش منهم خوابیدم بالاخره و صبح هم که خیلی زود بیدار شدم و آمدیم اداره و نیکان رو بردیم مدرسه و چون مادر مدرسه سرما خورده بود ساعت 12 رفتم سراغش و آوردم اداره پیش خودم ناهارش رو بهش دادم .الان هم رفت پیش باباش

همون اول وقت بعد از چند لقمه صبحونه دوتا کدئین انداختم بالا ولی زیاد خوب نشدم،حالا برم خونه یه چندساعت بخوابم ایشالا بهتر بشم.

اول وقت تقریبا آقای عزیزدل "معاون توسعه مدیریت منابع انسانی" بعد از تعطیلات دوهفته ای بالاخره تشریف آورده بودن سازمان و اومدن در اتاق هامون و بهمون سال نو رو تبریک گفتن.

بعدش معاون خودمون آقاسید مصطفی اومدن دراتاق ما و گفتن ما میریم پیش رئیس سازمان دیدنش که از کربلا تشریف آورده اگه دوس داری بیا و تاکید کردن هیچ اجباری نیست(آخه میدونه من از این پاچه خواری ها متنفرم و معمولا سال نو نمیرم برای تبریک،به جز پیش همین آقاسید مصطفی معمولا و جمشید ) ولی من به منصوره گفتم بیا بریم به احترام عتبات و ما هم با آقایان معاونت خودمون رفتیم پیش رئیس سازمان و چند دقیقه ای بودیم و خوب بود و برگشتیم.

آهان زنگ زدم بالاخره به عمه جون جونم که راه دوره و عید رو تبریک گفتم .....خیلی امسال بد شدم....خیلی خجالت کشیدم که اینقدر دیر زنگ زدم ولی عمه نازنینم جوری باهام مهربون و با محبت حرف زد که انگار روز اول عید دارم بهش زنگ می زنم.الهی خودم فداش بشم

امروز منصوره اومده بود اول وقت،ملی ساعت 10 اومد، مرضی هنوز مسافرته منزل مامان شوشوجونش ایشالا فردا میاد .ریحانه هم که رفتند پابوسی امام رضا(ع) و نمی دونم دقیقا کی میان

اما مامان شوشواینای خودم امروز کاظمین و سامرا هستن و ایشالا فردا قم هستند.دیشب هم مامان شوشو زنگ زد انجام وظیفه کرد با عروس گلش از طریق ایمو و تصویری (اولین بارم بود با گوشی بابای نیکان) صحبت کرد.مامان شوشوی وظیفه شناسی دارم خدارو شکر .هربار زنگ می زنه میگه طیبه جون به خدا دارم برای مامانت دعا می کنم.آخه نمی دونید چقدر سفارش مامانم رو کردم ،طفلی اول صحبتش میگه برای مامانت دعا می کنم امید به خدا بعد حال و احوالپرسی می کنه ...تازه من بازهم گریه می کنم دلش رو ریش می کنم.الهی بگردم برای این مامان شوشو که شده سنگ صبور ِ من

آقاناصر چندروز پیش دوس داشته با منصوره جونم بیان خونه ی ما حالا زده زیرش هی میگه روم نمیشه،دارم از دستش عصبانی میشم

آقاناصر اینجا رو بخون لطفا....عه


الان فقط دلتنگ یه نفرم

"منصوره"


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic