پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

برای خانواده ی دوست اشتنی ام:

همیشه با هم حرف زدیم، همیشه با هم نو شدیم،

حرف های مان مثل پرتو خورشید می شود و برای آغاز یک روز زمستانی به چشمان همدیگر زندگی می بخشد

حرف های ما فرشته ها را به غبطه می کشاندو خدا را به تحسین ازخود....

گاهی مثل حالا تمام وجودم می گرید

خدایا مادرم ...مادرم

از چشم هایم از دست هایم اشک می ریزد

مادرم:ماه در چشمانت می تابد

و قلب من در ماه می تپد

و خون من آتشقشان است

بگو چگونه دردهایت را به جان بخرم که صدای دردِ تو بی قرارم کرده مادر

و باز یادم می آید از شب یلدای 83،آخرین شب یلدا یا همان شب چله ای که پدر داشتم و خدای من بود در زمین.بهترین و زیباترین و بزرگوارترین خدایی که تا به حال می شناخته ام.بهشت را از دستان ِ گرم  و مهربان پدر گرفتند و بردند زیر پای مادرانی که قلب کوچکشان تشنه ی عشق ورزی ِ پاک  بود





دیشب تا چهارصبح خوابم نبرد

و دوباره امروز از صبح سردرد بسیار وحشتناکی دارم که با هیچی آروم نمیشه

مدرسه ی نیکان دیروز پیام داده بود که فردا بچه هاتون با لباس مهمانی بیان جشن شب یلدا داریم و به خود بچه ها هم گفته بودند،نیکان جانم از عصر دیروز همه ی لباس هاش رو پرو می کرد و هرچی بهش گفتم عزیزم کت شلوارت رو بپوش و پاپیون ببند از همه قشنگ تره قبول نکرد گفت مگه می خوام برم عروسی گفتم آخه تو هیچ عروسی هم حاضر نشدی بپوشی پس چرا همیشه کت و شلوار می خری و کوچیکش می کنی گفت جشن تولد می پوشم گفتم آخه جشن تولد ها هم نپوشیدی گفت مامان تو آتلیه پوشیدم عکس گرفتیم دیگه.بسه خب...منهم گفتم باشه هرچی دوست داری بپوش اونهم می رفت آستین کوتاه انتخاب می کرد که من مخالف بودم بالاخره یه بلوز یقه گرد کیپ آستین بلند آبی شبیه زیرسارافونی های خودمون براش پوشوندم چون تصمیم گرفت پیراهن لی آستین کوتاه و شلوارلی بپوشه بعد کاپشن و کلاه و شالش رو پوشوندم رسوندیمش مدرسه .خیلی ذوق داشت بچه ام،از شما چه پنهون من بیشتر از نیکان ذوق دارم عکس هاش  و فیلمشون رو بذارن تلگرام ببینم.صبح مادرمدرسه شون که نیکان رو تحویل می گرفت بهش گفت نیکان طبقه ی بالا رو خیلی خوشگل تزئین کردیم


باید برم خونه قرص بندازم بالا خوابم ببره شاید بعدش دوش بگیرم مجبورم برم پیش دکتر ....یه مشکل کوچولو پیش اومده بابای نیکان دست از سرم برنمی داره همش میگه برو دکتر.تقریبا دوهفته است میگه برو پیش دکتر ولی من حوصله ندارم فکر می کنم عوارض داروهامه ولی بابای نیکان میگه تو به خودت اهمیت نمیدی پس فردا که گفتند تومور داری پیشرفت کرده من و این بچه چه کار کنیم؟ بابای نیکان کلا عادت به بزرگ نمایی داره .صبح تو مسیر خونه تا اداره روی اعصابم بود من هم شانسا امروز خیلی سردرد دارم اصلا تمایلی به بیرون از خونه رفتن ندارم والا.اگه بشه راضیش کنم فردا برم مطب زهره جون دخترعموم.من مطمئنم چیزیم نیست عوارض داروئیه و خودش مرتفع میشه ولی امان از وسواس فکری ِ بابای نیکان مخصوصا بعد از گرفتار شدن خودش و طول درمانِ سختش ..بعد از اون هرچی بشه فکر می کنه توموره


چه عجب امروز یه کم کار داشتم اداره.خسته نباشم

دیروز  سازمان با یه شرکتی هماهنگ کرده بود که بیان و از کلیه همکاران سازمان تست های مختلف سلامتی بگیرن مثل تست قند،فشارخون،اسکن پا و معاینه دیسک و ستون فقرات یا مثلا معاینه دهان و دندان و چشم و اندازه گیری قد و وزن و ...

راستش من اول حوصله نداشتم برم اما ملیحه گفت بیا بریم رایگانه دیگه بچه ها هم میان...دیگه رفتیم و دیدیم که اوووه چقدر آقایون جلوتر از ما اونجا هستند ...به هرحال قد و وزن گرفتیم (هرچند من می دونستم چندم) بعد یه کم نق زدیم که ما چندتا خانم بیشتر نیستیم (خیلی از خانم ها نیومده بودند)و اول کارِما رو راه بندازید که اون بالا کلی کار ریخته رو سرمون(آره ارواح عمه های مدیرهامون)

تست قند و فشارمون رو گرفتند به من گفتند حتما سرت گیج میره قندت خیلی پایینه گفتم آخه خیلی گشنمه گفتند زودی برو اتاقت شیرینی شکلات بخور و بعد گفتند فشارت هم کمی بالاست (خودم می دونم علتش چی بود،هر وقت غصه بخورم و استرس وارد بشه یه کم میره بالا یا سردرد داشته باشم)بعد با ملیحه جون و بچه ها اومدیم اتاقامون و صبحونه و .....

دم ظهر هم رفتیم پایین این بار برای اسکن کف پا و معاینه ی ستون فقرات ...این دفعه شیطنتم گل کرده بود چندتا از مدیرا هم بودن که با هم استخدام شده بودیم سر به سر هم می ذاشتیم و تا میومدن حرف بزنن می گفتم بابا نسبت به سنتون خوبید دیگه که صداشون درمی اومد که خانم فلانی مگه من چندسالمه می گفتم دیگه 60رو دارید که بعد مدیر غش غش می خندید می گفت بعد تو چندسالته می گفتم سن ِ من به سابقه کارم سنجیده میشه 20 سالمه و سالن از خنده منفجر می شد

یا به احمد همکارم وقتی گفتم شما هم خوب موندیدا!!!! گفت مگه من چندسالمه گفتم والا من بچه بودم شما اینجا چندسال سابقه کار داشتید دیگه خودتون حساب کنید ،خودش می خندید می گفت آره خب خانومم هم همین رو میگه .البته که شما خانوما هیچوقت سنتون از یه عددی بالاتر نمیره بهش گفتم تو هیچی نگو که خانومت خیلی بهت سره اصلا حرف نزن.

بعد بعضی چیزا رو هم اینجا چه طوری بنویسم آخه ....خیلی شیطون شده بودم سر به سر مدیر مالی گذاشتم ماشالا 190قدشه شاید هم بیشتر و خیلی خوش استیل و ابهت ویژه ای داره ...خیلی ها نمی تونند عادی باهاش حرف بزنند ولی وقتی  بهش گفتند ستون فقراتت سالمه هیچ مشکلی نداری و ازش پرسیدن درد داری؟ گفت نه اصلا من گفتم نه برای چی؟ این فقط ماها رو درد میده دوباره سالن رفت رو هوا

بعدش بابای نیکان اومده بوده نماز بخونه بچه ها بهش میگن بیا تست مست هم بده تا اینجا اومدی ...همکارا اونو دیدن شروع کردن سربه سر من گذاشتن که چرا اومده بودی بدون بابای نیکان و چه خودخواهی و اینا که برگشتم گفتم اتفاقا من بابای نیکان رو که از سرراه برنداشتم کلی زحمت کشیدم مخش رو زدم بیاد منو بگیره برای چی بیارم تست رایگان و معاینه ی درپیت .من بابای نیکان رو می برم فوق تخصص 45 تومن پول ویزیت میدم بعدش اگه لازم بود می برم پزشکی هسته ای نور که 500تومن هزینه شه ،اینجا مال شما درپیت هاست که خانوم هاتون بهتون نمی رسن و ارزشتون هم در همین حده.ارزش همسر من خیلی بیشتر از این حرفهاست و در قالب طنز می گفتم و بابای نیکان فقط می خندید تماشا می کرد و بقیه همکارا  با نگاه حسرت آمیز به بابای نیکان نگاه می کردند و خنگ خداها باور کرده بودن ....بعد ما اومدیم خونه به خنگولی همه شون خندیدیم  که همش می گفتند خدا شانس بده .خوش به سعادتت بابای نیکان.چقدر تو خوشبختی و این چرت و پرت ها

ولی از دیروز هر کدوم از همکارای آقا که سر به سرشون گذاشتم و از دوستای قدیمم هستن منو می بینن ناخودآگاه لبخند می زنند میگن حالا دیگه ما نسبت به سنمون خوبیم؟؟؟مرسی خانوم  فلانی .اصلا یادمون نبود و دوباره می خندند

بعدا نوشت:ساعت چهار عصر،الان فکر می کنم خیلی هم بی مزه بودم ولی سرخوش بودم احساس می کردم خیلی بامزه هستم هی چرت و پرت می گفتم هی می خندیدیم،اتفاقا خیلی هم بی مزه بودم ولی به من چه،اونا باید رنج ببرن من که خیلی به خودم خوش گذشت.خخخخخخخخخ


مبین اومد سراغم درحالی که مامانم تو ماشینش بود و باهم رفتیم برای رادیولوژی لومبوساکرال

رفتیم و رادیولوژی انجام شد ...در دوحالت خوابیده و ایستاده اما مامان عزیزم برای حالت عکس ایستاده خیلی سختش بود و دیدم که کمرش خیلی درد می کنه از کارشناس خواهش کردیم یکی مون بمونیم تو اتاق که قبول کرد و مبین موند پیش مامانم و مامان به کمک مبین ایستاد و عکس گرفته شد.از اتاق که اومدم بیرون تو همین فاصله که عکس بگیرن فقط اشک ریختم و از خدا خواستم هرچی مادرم درد داره رو بده به من....من راحت تر می تونم تحمل کنم.کم سن ترم به هرحال .مامانم خیلی ضعیف شده و تحمل این همه درد براش سخته.مامان فرز و زبر و زرنگ و بلای من که یه ایل رو می تونست ساماندهی کنه حالا ناگهان از پاهای خودش افتاده و نمی تونه خوب بایسته و به شدت درد داره ....اشک ریختن هم داره  خب



نیکان دوباره از پریروز عصر  به این ور که بردمش حمام شستمش هی گرم میشه تب می کنه ،نبردیمش پیش دکتر چون آخر هفته و جمعه دکتر خوب نداریم ببینیم امروز چی میشه شب ببریم پیش همون دکتر موسوی.الان هم با کلی اضطراب بردمش مدرسه و به مربیش سپردم و شربت بروفن رو دادم که اگه دوباره تب کرد بهش بده تا من برم پیشش.نمی شد امروز بمونه پیش خودم چون تا حداکثر یک ساعت دیگه مبین میاد دم اداره می خوام با مامانم  و مبین برم بیمارستان برای رادیولوژی کمرِ مامان

قبل از اینکه حمومش کنم اول رادیات های حموم رو روشن کردم گرمش کردم ..دمای خونه رو بردم بالاتر گرم شد بعد از حمومش سشوار کشیدم کاملا خشک شد ولی بازهم نمیدونم چرا یه ساعت بعدش بیحال شد و بعدش تب و ...

از طرفی پنج شنبه دم ظهر که داداش علیرضا و آبجی سارا مامان رو بردند پیش یه دکتر فوق تخصص دیگه گفته بود دستور فیزیوتراپی قبلی که دکتر قبلی داده بوده کاملا غلط بوده و باعث شده دیسکش بدتر بشه و مهره ها بیشتر از هم باز بشن و عکس امروز و یه دستور پزشکی هسته ای که پنج شنبه بعدی نوبت دادند رو براش نوشته

مامان اینا دسته جمعی این مدت به من الکی گفته بودن مامان بهتر شده که من ناراحت نشم و بیماریم عود نکنه و من پنج شنبه خیلی حرص خوردم  که چرا اینقدر با من صاف نیستن.درسته کاری ازم برنمیاد  ولی دیگه اینقدر هم بی جنبه نیستم که.... داروهامو می خورم  بیماریم هم مهارشده است ،الکی شولوغش می کنند و الکی لوسم می کنند....اینقدر بدم میاد که...اصلا اون شب رفتیم شب نشینی همچین ظاهرسازی کردند که من ابدا شک نکردم که مامان بدتر شده ،تازه تصمیم گرفته بودم  دوهفته ی دیگه با بچه های اداره که میرن مشهد منهم برم و مامان رو هم ببرم....زهی خیال باطل.البته که من نمیرم این سفر رو.بدون مامانم  امکان نداره مشهد برم.اینجور طلبیده شدن به درد من نمی خوره مگر اینکه تا اونوقت مامانم کاملا خوب بشه.




یعنی لذتی که تو مادر نیکان بودن هست با هیچی قابل مقایسه نیست.

تو راه خونه ی مامانم هستیم نیکان مشغول شعرخوانی با خودش و من هم پای صحبت های بابای نیکان...بعد  نیکان میگه مامان در گوشت رو بیار میگم مامان گوش من که در نداره میگه عه مامان...میگم جان مامان بگو یواشکی میگه مامان چرا اسم من رو حسین نذاشتید میگم آخه اسم باباته میگه خب باشه اسم من هم می ذاشتید به خاطر امام حسین(ع)میگم خب تو هم اسمت خیلی خوبه و قشنگ ، تو محمد نیکانی و محمد اسم پیامبر ماست ،پیامبر ما خیلی مهربان بود میگه  عه؟؟ می دونم .....ولی ....آخه مامان من  دوست داشتم اسمم حسین قربانخانی بود می خندم میگم آخه مامانی فامیلی بابای تو که قربانخانی نیست،حالا چرا قربانخانی؟؟؟میگه آخه یه پسری هست که کلاس ما نیست کلاس خانوم کنعانی هست اسمش حسین قربانخانیه من خیلی دوستش دارم بوسش کردم نوازشش کردم گفتم الهی من فدات بشم و خداروشکر  و توی دلم گفتم که خوشحالم که من بابات نیستم و مامانت هستم و این چیزای درگوشی و صادقانه و بامزه رو اول برای من تعریف می کنی و ....
یا بچه ام اونقدر محجوبه از مدرسه که دراومد بیرون درگوشی به من گفت مامان به بابا بگو برام انار بخره ..به طور کلی خیلی چیزا رو روش نمیشه مستقیم به باباش بگه و میگه آخه شاید بابا مریض باشه دل و روده اش خراب باشه یا درس داشته باشه یا دادگاه داشته باشه ، مامان به شما درگوشی میگم هروقت صلاح بود زودی به بابا بگو ،آخ چطوری قربون صدقه ی این بچه فهمیده ی باشعور نرم آخه.خیلی بیشتر از لیاقت ماهست این گل پسر.خدایا از تمام حوادث و اتفاقات ناخوشایند به خودت می سپارمش.خدایا من کمتر سپاسگزارم اما تو بسیار مهربان و بخشاینده ای و رحیم هستی.من به رحمت واسعه ی تو ایمان دارم.



از صبح تا الان در کلاس مجازی اقتصاد مقاومتی بودیم و امتحان مجازی

نیکان هم زنگ زدم مدرسه اش.اردو رفته و برگشته.ناهارش رو هم خورده

حالا بریم دنبالش ببینیم چقدر هیجان داره و چی می خواد تعریف کنه و چقدر بهش خوش گذشته...با پسربچه های تخس ِ کلاس که نیکان دوستشون داره و تازگی یه شعر خیلی بد ازشون یادگرفته و گاهی میاد تو دهنش که یه نگاه به من و یا باباش می کنه بعد میگه هیچی ...ولی با خودش گاهی زمزمه می کنه منهم کاریش ندارم.بذار خوش باشه بچه.چقدر پاستوریزه بازی آخه.غیر طبیعی بار میاد خب

و اون شعر اینه(بخونید و بخندید)

توپس توپس عر عر

به تو میگن خر خر

البته با آهنگ توپس توپسی بخونید

عصر یا شب میام می نویسم که اردو چه طوری بود(البته اگه برام تعریف کنه ،چون زیاد تعریف نمی کنه ،فقط هیجانش رو نشون میده)


خدایا بابت همه چیز از تو سپاسگزارم.و بابت عبادت هایی كه نكردم خجلم.به جا بود برای شكر نعمت زیبایی كه به من دادی شبانه روز سرم به سجده باشد.دیگر بهشتت را برای خودم  آرزو نمی كنم درعوض از تو می خواهم  و آرزو می كنم نیكانم این جهان و جهان دیگر برای تو عزیز باشد و خودت حامی و مواظبش باشی  و درآغوش تو باشد و هر روز در نظر تو و بندگانت عزیز و عزیزتر باشد. از چشم بد دور باشد و تمام انرژی های منفی را از او دور كنی. همه چیزهای خوب را برایش در نظر بگیری و عطا كنی و همانطور كه لذت مادر نیكان بودن را به من عطا كردی قشنگترین لذت ها را نصیبش كنی.

عین اول عاشقی قاف آخر عشق فقط "نیکان"


نیکانم دوستت دارم و محال است كه این جمله را به زمان گذشته بنویسم

بهشت را نمی خواهم كه زیر پایم باشد نه ....وقتی به چهره زیبا و معصومانه تو می نگرم تمام بهشت از آن من است از همین حالا.

همین اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند


نیکان کوچولوی من دیروز عصر که بیدار شد فلش وصل کرد به تی وی و فیلم های مورد علاقه اش را نگاه کرد مثل آهوی پیشونی سفید و سفید برفی و هفت کوتوله(قبلا دیده بود بعد از چندسال باز هم دید ....من هم خیلی دوستش دارم،شما هم ببینید)

و موقع پخش سریال لیسانسه ها هم انیمیشن شگفت انگیزان را دید که من قبلا دیده ام پسرانه است ولی یکی دوبار دیدنش برای مامان ها هم قشنگ است و من دیشب نگاهش نکردم ولی اجازه دادم بچه ام طفلی به جای سریال لیسانسه ها شگفت انگیزان را ببیند.همین که نیکانم لذت ببرد کافی است.از خنده های نیکان منهم غرق در خنده می شدم

فردا نیکانم از طرف مدرسه به اردو خواهد رفت انشاالله .خانم معلم مهربانش تماس تلفنی کرفت دم ظهر و گفت.موافقت کردم .قبلا هم نامه اش را امضا کرده بودم.کمی به بچه ام با دوستانش خوش بگذره خب

البته خانه ی بازی می برنش که خودم هم گاهی می برمش واصلا زیرزمین مدرسه شان خانه ی بازی است و بعضی روزها می روند خانه ی بازی ولی اینکه اردو بروند یه جا بیرون از مدرسه خانه ی بازی با بچه های ی کلاسشون یه مزه ی دیگه ای داره براش.خیلی وقته منتظر فردا روزی هست که بره اردو طفلک من....خوش بگذره عزیز دل و جونِ مامان بابا





شنبه ی خوبی بود

خدا رو شکر
گل پسر سالم است
مامانم سالم است
گل آقا(بابای نیکان)هم تقریبا خوب شده ...الهی شکر
بابت آرامشی که داریم از خداوند سپاسگزارم.


عجب زن خانه داری هستم من

از وقتی اداره تعطیل شده ،یعنی از ظهر سه شنبه تا الان یکسره تو آپارتمان خودمون بودم و تا سر کوچه هم نرفتم،خیلی هم خوب بوده،حوصله ام هم سر نرفته 
همین که نیکان سالم است و هرروز زنگ می زنم و مامانم هم حالش خوب است خدارا شکر و بیشتر سرم به بچه و بابای بچه گرم است و غذاهای رژیمی می پزم اما سرماخوردگی شدید و آنفلوانزای سخت بابای نیکان خوب نمی شود که نمی شود و البته که بسیار یک دنده است و همش سرش به درسش است و کمی استراحت هم نمی کند و یا اینکه مشغول کارهای کارشناسی دادگاهش است.
گمانم ادارات یک ماه تعطیل باشند منهم یک ماه می نشینم خانه و بچه داری و شوهر داری می کنم.یعنی احسنت به این طیبه .....عه...باز هم که ستاد تبلیغ طیبه آغاز به کار کرد....ای تف به ریا
از اون جایی که ما خواهر و برادرها و عروس ها و دامادها کارمندیم اخر هفته و تعطیلات خانه ی مامان همیشه رفت و آمد هست و من خیالم راحت است که تنها نمی ماند و موقعیت هایی مثل الان که بابای نیکان مریض شده خونه می مانم و سعی می کنم مثلا خانه داری کنم(البته خیلی در این امر ضعیفم..نمره ی من از بیست میشه دو  ،فقط اخلاقم خوبه و براش مهربانم و نمره اخلاقم بیسته....آیکن خودشیفته...خخخخخخ)
الان هم کمی وجدانم درد می کند شب بعد از شام بریم یک سر به مامان جونم بزنیم.بابای نیکان پریروز خودش به مامانش اینا سر زده و می دونم مامانش به شدت سرماخورده 


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات