پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود(شنیدم عارف بوده ، درست نمی شناسمش)

بطری وقتی پر است و می خواهی خالی اش کنی،خمش می کنی

هرچه خم می شود،خالی تر می شود

اگر کاملا رو به زمین گرفته شود ،سریع تر خالی می شود


دل ِ آدم ها هم همینطور است،

گاهی وقت ها پر می شود از غم،غصه، از حرف ها  و طعنه های دیگران...

قرآن می گوید:

"هرگاه دلت پر شد از غم و غصه ها

خم شو و به خاک بیفت"

این نسخه ای است که خداوند برای پیامبرش پیچیده است


نیم ساعت پیش  بعد از اذان ظهر  بود پاشدم برم وضو یا به قول نیکان جان حضو بگیرم مطلب بالا یادم افتاد مرقوم کردم شاید به درد کسی بخوره


آهنگ وبلاگ رو عوض کردم

گل من چندین منشین غمگین از استاد علیرضا افتخاری


دیشب که رفتیم خونه ی عزیز،داداش علیرضای مهربونم و خانوم و بچه هاش هم بودند.خیلی وقت پیش با مبینا همونجا شرط "یادم تو را فراموش "بسته بودیم و جایزه اش یه نیم ست استیل بود،دیشب مبینا من رو برد...اصلا حواسم نبود ومبینا که برای اولین بار این بازی رو می دید و انجام می داد و خیلی ذوق کرد که من رو برد و هی می گفت عمه جون هیچی نمی خوام ولی من گفتم خودم به سلیقه ی خودم حتما برات یه نیم ست دخترونه مناسب سن تو می خرم و حقت هست.می دونم خیلی ته دلش خوشحال شد.

خدایا از اینکه مواظب همه ی عزیزانم هستی ممنونم.مبینا عروسک ِ داداشمه.خیلی نازه هزارماشالا.

به زودی فاطمه ی بسیار قشنگم دختر عموی ِ نازنینم میاد قم پیشم.از همین حالا منتظرشم و مشتاق دیدار.

***

هرچی کتاب رمان و شعر و مئر و چرت و پرت ِمخصوصا از نوع مثلا عاشقانه داشتم یکجا و از صمیم قلبم بخشیدم به کتابخانه ی یک بیمارستان .خیلی خوب شد.خیلی جا گرفته بودند،واقعا اضافی بودند .


یه آهنگ از لیلا فروهر گذاشتم باید سمت راست پایین تو امکانات وب روی اون کلیک کنید تا پلی بشه.من دوستش دارم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .بوس بای.خوب بخوابید 


بابای نیکان سرماخورده و سردشه یعنی انگاری لرز رفته تو جونش،تو استخوناش،بعد اون هیچوقت سردش نمیشه که هیچ همیشه هم گرمشه و بالعکس من که همیشه سردمه و البته نمی تونم لباس بپوشم گرمم بشه.خونه و محیط باید گرم باشه.همینه که زمستونها محاله از خونه دربیام مگر به ضرورت
حالا بابای نیکان سرماخورده و سردشه و زحمت کشیده تیشرت پوشیده هی به من نگاه می کنه میگه یه چیزی بپوش سرده میگم نه بابا هوا خوبه باز میگه نه خیلی سرده یه چیزی بپوش سرما می خوریا!!بعد می بینه اثر نمی کنه میگه طیبه بچه تازه داره خوب میشه تورو خدا یه چیزی بپوش اگه تو سرما بخوری حتما بچه هم سرما می خوره و البته می دونه بچه نقطه ضعف من هست سریع پاشدم یه چیز گرم تر پوشیدم....البته من به خاطر این که بیشتر تو آشپزخونه هستم کمتر سردم میشه ولی خوشم میاد سرماخورده بالاخره سرمایی بودن من رو درک می کنه.....الان هم پاشد تشریف برد درمونگاه...آدمی که هیچوقت تو خونه  به جز یه زیرپوش نازک نمی پوشید حالا تیشرت می پوشه بازهم سردشه به من هم اصرار می کنه گرم تر بپوش 


دلم می خواهد این احساس خوشایند سبکبالی را با خوانندگان ثابت و یا گذری تقسیم کنم.

سرزمین ِ قلب من بسیار شاد و بسیار جذاب و بسیار مهربان است.نیازی به انقلاب های دیگر ندارد.معصوم ترین  فرشته ها در قلب خانه ی کوچک ما هستند و  زیباترین فرشته ی خدا "نیکان" بر دلهای ما حکومت می کند.سرزمین ِ دلم به جز نیکان به هیچ چیز نیاز ندارد.دیگران فقط عشق ِ مرا  را آلوده کردند.عشق ِ پاک و مقدس ِ من فقط "نیکان" .....برتر از هر آفریده ای در جهان و ستاینده ی آنم که آفرید  او را.

این عشق ِ پاک ِ من است که صادقانه نیکانم را صدا می زند و مرا به کودک تبدیل می کند  تا همبازی فرزند خردسالم باشم تا احساس تنهایی نکند.از رد بوسه های من و نیکان نمودار صعودی مرزهای خوشبختی ما ترسیم می گردد و خوشا به سعادت من که مادر ِ نیکان شده ام.

راستی امروز صبح گوشی را دادم به ملیحه جون دختر اداریم (۱۸ سال از من کوچیک تره و کارشناس ارشد کامپیوتر و مدیر شبکه ی سازمان  و هم اتاقی من هست و باباش همکار بازنشسته ی خودم هست) و با اینکه رمز اینستا و ایمیلم یادم نبود به هرترتیبی بود اینستام رو کلا حذف کرد.ازش ممنونم.ملیحه قول داده اولین خانم اداره باشه که در اوج جوانی دکتراشو می گیره.امسال شرکت می کنه و ایشالا قبول میشه اونهم تو یه رشته ی تخصصی مهندسی  تا توانمندی و ذکاوت و زیبایی و نجابت و مذهبی بودن رو توامان به رخ همه بکشه.

اکثر خانم های سازمان ما ارشد خوندند ولی تو این سن کم نه....

اقایون هم همینطور

در آقایان دکترا هم زیاد داریم الان ولی نه تو سن کم و بیست و چند سالگی...بلکه بعد از سی و حتی سی و پنج

من ملیحه رو دائم تشویق می کنم قبل از سی دکترا رو گرفته باشه به امید خدا.هم باهوشه هم خرخون نیست ولی زبر و زرنگ و فرزه .جنبه اش رو هم داره...از اونایی نیست که اگه دکترا بگیره واسه خواستگار و شوهر قیافه بگیره.باوجود زیبایی و خانواده ی خوب و اصیل ابدا تو کار کلاس و قیافه و ادا اطوار نیست.خیلی به روزه ولی مذهبی.من از ادم های معتقد و دیندار خوشم میاد.



آن چیزی که مرا نکشد قوی ترم می کند

حالا آنقدر قوی هستم که   
زندگی ام را زیباتر خواهم کرد
 با 
ندیدن
نشنیدن
نگفتن
نخواستن
و نطلبیدن با تمام وجود


نمی دانم تو از من دوری 

یا من از تو
اما از وقتی از هم دور هستیم
احساس می کنم
مرا به تیمارستان برده اند 
و به دست هایم زنجیر بسته اند
دوست داشتنی ِ محرمانه ی زندگی من



این روزها سردم هست هرچقدر هم که لباس گرم تنم کنم باز هم سردم هست ...کرمانشاه این روزها سرد است،سرپل ذهاب داغون است  و روح ما را هم خسته و  داغان کرده است.خانه های روستائیان شان بد  فرو ریخته و دل های ما نیز بدفرم فرو ریخته است از این غم.

سرم درد می گیرد از اخبار و دستمالم را به روش کُردی به سرم می بندم شاید آرام شود.دیگر مسکن دوست ندارم .دلم می خواهد با هموطنان کُرد  همدردی کنم.مهناز افشار هم درست می گوید .خرید و ارسال نوار بهداشتی خجالت ندارد....ما بانوان می توانیم به این شکل به بانوان زلزله زده و آسیب دیده ی سرزمین خود یاری دهیم. ما مادران می توانیم با خرید پوشک های بچه و ارسال از طریق رابطین معتمد  و محترم در حق بچه های هموطنان کرد عزیز  مادری کنیم.

نیکانم از نوار مورب سیاه گوشه قاب تی وی در شبکه ی پویا پرسید و گفتم همه ی شبکه ها عزادارند برای کرمانشاه و زلزله دیدگان...و برایش توضیح دادم که هرکس هرچقدر در توان دارد باید کمک کند

نیکانم قلکش را آورد سوئیشرت و شلوار لی جدید و جورابش را آورد ....گفتم عزیزکم به جای قلک تو من از بانک پول گرفتم.گفت مامان من اسباب بازی دلم نمی خواهد.دیگر فروشگاه ذهن برتر را دوس ندارم.بچه های زلزله سردشان است گفتم عزیزم ما مردم ایران همه به هم کمک می کنیم.لباس هایت را  هم برای خودت بردار ...ما دوستان اداره (خاله ملیحه و خاله منصوره و خاله مرضیه و ...)همگی به اندازه ی توانمان به همراه دیگر همشهریانمان در حق هموطنان عزیز خواهری و مادری خواهیم کرد.من هم هزینه روضه امسالم را بابت زلزله زدگان ارسال کردم...نجمه از پنج روز روضه ای که نذر دارد دوروزش را روضه می گیرد هزینه ی سه روزش را برای کرمانشااه فرستاد و مامان بابای ملیحه هزینه ی شله زرد نذری امسالشان را....امیدوارم هیچ خانواده ای  جستجوی عزیزانش در زیرآوار را هرگز تجربه نکند.قطعا دردناک است.


خدایا یعنی کدام بچه ای دیشب بدون مادر یا پدر خوابش برده یا کدام مادر یا پدری بدون عزیزش بدون فرزندش زنده مانده و هنو.ز نفس می کشد....بیچاره انسان....

و خداوند خودش در قرآن فرموده:سوره بلد آیه 4

"لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ کَبَدٍ "      همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم

پی نوشت:

چندماه پیش یا گمانم سال قبل بود که به من پیشنهاد شده بود رئیس اداره بحران یا رئیس اداره تنظیم بازار در سازمان بشوم گرچه قبلا ها در تمام جلسات استانداری و سازمان به جای رئیس یا کارشناس  هر دو پست سازمان شرکت کرده بودم  ودر امور مربوطه مسلط بودم ولی بنا به دلایلی ترجیح دادم که بروم تنظیم بازار که آنهم لغو شد و آمدم اداره آمار و اینجا را خیلی دوست دارم علیرغم اینکه درسهای آمارناپارامتری را دوست نداشتم.

امروز بر و بچ (هم اتاقی هایم)می گفتند فکر کنید طیبه الان در این شرایط رئیس اداره بحران بود چی می شد گفتم اتفاق مثبتی نمی افتاد هر یک ساعت باید در اتوماسیون اداری چند تا متن احساسی و اشک برانگیز درباره زلزله کرمانشاه می خواندید و البته اولین اقدام من تخصیص یک درصد از بودجه بند "و" سایر و برداشت از هزینه های تشریفات و تماس با مدیر بحران کرمانشاه و سرپل ذهاب و رساندن مبلغ تخصیص یافته به دست ایشان بود و از انجا که قبلا کارشناس بودجه بوده ام خودم می دانم چطور و چگونه باید از کدام منبع و چقدر حق برداشت قانونی داریم.

بعد از این کار حتما در حال شعر و مئر گفتن در باره ایشان بودم و شاید هم سیاسی و احتمالا در همین قالب اعلان نارضایتی از کار مسئولان و احتمالا بعدش اخراج می شدم

همکاران من می دانند من از آنهایی هستم که زبان سرخ سر سبز را می دهد بر باد....و یکی از دلایلی که تا کنون پست مهمی هم نداشتم همین است و یکی دیگر اینکه در سازمان ما هنوز جایگاه بانوان خیلی جا نیفتاده...البته کم کم دارد اقداماتی صورت می گیرد آنهم به ناچاری و بر اساس بخشنامه که درصدی از مدیران سازمان باید از بانوان باشند....باز هم مسئولین دلشان نمی اید و فقط ابلاغ می زنند نه حکم قطعی.البته خودشان لیاقت ندارند.دلشان هم بخواهد .خانم های به این خوبی و منظمی داریم تو سازمان(البته به جز بنده) خانم های سازمان ما همشون گل هستند.باسوادند.سطح علمی بالا دارند و زبر و زرنگند.روابط عمومی شان عالی و روابط خصوصی که دیگه نگو مثل ماه می مونند.من باهاشون دوست هستم خبر دارم.یعنی هرکی خانم های سازمان ما رو دوست نداره خاک بر سرش شده خبر نداره......




امروز بازهم بارها رفتم به این وب و دلم گرفت    http://sahelomahi.blogfa.com

و با دیدن 

                                 "وبلاگی با این آدرس پیدا نشد"

"ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد"  دوباره افسرده شدم

چرا حذفش کردی؟؟دلیلش را هیچوقت نگفتی.....چرا حرف زدن با تو اینقدر سخته.یعنی .....من که راحتم تو چرا اینقدر سختی؟

مگر قرار نبود :

با هم بخوانیم و بخندیم و زیباییش را به ابرها ببخشیم تا بر زلال چشمان دخترکان عاشق سرزمینمان ببارد

 با هم بخوانیم و بخندیم و مِهرش را به آسمان بسپاریم تا نور شود و چون مِهرگان بتابد

با هم بخوانیم و بخندیم و نگاهِ قشنگ عاشقانه مان را به شب بسپاریم تا....ستاره ای شود و تاریکی ها را روشن کند


می گویند سه چیز زیباست:

بی خبر دعایت کنند

نبینی نگاهت کنند

ندانی یادت کنند

پس:

دعایت می کنم به خیر و شادی

نگاهت می کنم به پاکی و محبت

یادت می کنم به خوبی ،به عشق،به احساس



شنبه صبح  اداره بودم که تصمیم گرفتم از عصرش شروع کنم به خانه تکانی حسابی

و عصر از حدود ساعت پنج شروع کردم به تمیز کردن و البته از اتاق نیکان شروع کردم....اتاق نیکان که چه عرض کنم؟؟؟

کمد دیواری اش مال من است که یک ساعت منظم کردن آن طول کشید.

 و کمد لباس های نیکان هم یک ساعت (جدا سازی لباس هایی که یا کوچیک شدند یا کهنه یا دوستش نداره و نمی پوشه از سایر لباس ها و قرار دادن در نایلون جداگانه و  دادم به بابای  نیکان که بذاره کنار سبد بزرگ زباله سر کوچه)

بعد منظم کردن اسباب بازی هایش ...خدایا این بچه چقدر شیشیر داره آخه،چقدر بن تن،چقدر حیوان.....وسایل پزشکی و چندین سری ابزارالات مکانیکی و انواع ماشین و موتور  و هواپیما و آتش نشانی و آمبولانس و ....هرچی فکرش را بکنید...کیسه بوکس از خودش بزرگ تر

بالاخره همه را ساماندهی کردم فقط مانده بودم شمشیر ها را چطوری جایگذاری کنم اتاقش از شلختگی دربیاد.هر طوری می چینم سی ثانیه ای همه چیز وسط اتاق است و هرچیز که اتاق نباشد قطعا در پذیرایی ولو می شود.

بالاخره ساعت نه و ده از حال رفتم .دیگر توان نداشتم.از بچگی مامانم اجازه نداده بود ما بچه ها کاری کنیم خودش همیشه همه چیز را مرتب و اماده کرده بود.من هم هیچوقت عادت نکردم زیاد کار کنم.بعد از ازدواج هم همیشه بیشتر کارها را بابای نیکان انجام می دهد یا اینکه با هم انجام می دهیم در واقع اون انجام میده من دستیارشم.اینه که خیلی زود خسته میشم.عادت به کار زیاد ندارم.

گذاشتم تا شام نیکان جان را دادم خودمان هم شام خوردیم نیکانم خوابید و خوابش که خوب عمیق شد حدود یازده و نیم به بعد همه ی خانه را جارو برقی زدم.

دیروز بعد از فشار های عصبی پریشب یعنی همان شنبه شب و اینستای مسخره سردرد شدیدم ادامه داشت تا اینکه عصر چندتا آرام بخش قوی خوردم و خوابیدم بعد از بیدار شدن هم گیج و منگ بودم.می خواستم ادامه بدم خانه تکانی را که بابای نیکان اجازه نداد و گفت فعلانه،امروز حالت خوب نیست و خیلی متاسف شد که وقت ندارد با هم کار کنیم که گفتم عیبی نداره .حالا دیر نشده فردا هم روز خداست .

و اما امروز خیلی بهترم.امروز و امشب می روم اشپزخانه سراغ کابینت ها و گردگیری داخلشان و اگر بی نظمی دیدم حتما رفعش می کنم به امید خدا.

از سه شنبه تا جمعه هم غروب ها دعوتم فکر نمی کنم بتوانم به کارهایم ادامه بدهم .می ماند هفته بعد

به امید خدا اگر عمری باشد بعد از ماه صفر تصمیم دارم دخترخاله زهرای بابای نیکان رو که با پسرعمو رضای بابای نیکان چندماه است نامزده شده اند را دعوت کنم پاگشا.هرچند یحتمل آشپزی نکنم و از بیرون بخریم فقط کمی قرطی بازی ها و سفره آرایی اش را خودم انجام بدهم  و معمولا به هیچ کسی هم اجازه رفتن به آشپزخانه ام نمی دهم چه قبل از صرف غذا چه بعد از صرف غذا اما دوست دارم خیال خودم از هرجهت راحت باشد.

اصلا دلم برای یک خانه ی براق از آنهایی که بابای نیکان همیشه تمیز می کرد تنگ شده،حضور هیچ شخص کمکی را هم به جز بابای نیکان را نمی توانم تحمل کنم.برعکس خواهرم طاهره که همیشه یکی می آید و خانه اش را تمیز و مرتب می کند چنین چیزی برای من غیرقابل تحمل است.


خدایا به امید خودت



  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات