پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

حس خوبیه
اول مهر پیش دکتر میگرنم بود داروهام رو عوض کرد.داروهای سری قبل در عرض پنج ماه و نیم ۸ کیلو وزنم رو بالا برده بود.از ۶۲ به روم به دیوار ۷۰ رسیده بودم...
وزنه خونه ی مادرم بود اصلا باورم نمیشد همش می گفتم اینجا اشتباه نشون میده ولی وقتی وزنه رو آوردم خونمون دیدم همون ۷۰ هست خیلی ناراحت شدم و رفتم پیش نیره دکتر میگرنم
حالا یکی دوروز دیگه یکماه از داروهای جدیدم می گذره خداروشکر اینبار که رفتم وزنه گمونم پریشب بود ۶۷ شده بودم.هم داروهام دیگه خاصیت افزایش اشتها نداره هم خودم سعی می کردم مواظب باشم .البته که کمافی السابق تحرک خاصی نداشتم.سه سال میشه که تحرک ندارم.درست از وقتی بیماری جدیدم  شروع شد  و هنوز تحت نظر پزشکم.وگرنه من بیشتر از ده ساله که میگرن دارم و چاق نمیشدم.اصلا ژنتیک ما برپایه ی لاغری هست مگر ناچار به مصرف دارو باشیم.
دیگه اینکه از وقتی ۷۰ کیلو شده بودم و مطمئن بودم تو راهروی اداره هم چادر سر می کردم و البته هنوز هم باید سر کنم.چون خجالت می کشم با این حجم گوشت و چربی و هیکل قناصم مانتویی مشرف بشم تو راهروی طبقات اداره.باشد که دوباره خوش تیپ شویم و چادر از سر بیفکنیم.چون واقعا دست و پاگیر است و من دوستش ندارم و گمانم چادر هم منو دوست ندارد که هی سر می خورد می افتد زمین را طی (تی) می کشد


من و نیکانی با داداشم و خانومش رفتیم ساوه

عمه جونم مریض شده بود و دومادش رفته بود از تفرش آورده بود خونه ی خودش که سارا دختر عمه ام ازش  مراقبت کنه

بعد که  خبردار شدند ما داریم میریم ساوه پسرعموم علی آقای گل و گلاب به دستور عموجونم رفته بود از خونه سارا آورده بود خونه ی عموجونم   ...

به هرحال رفتیم ساوه و عمه جان و عموجان و دخترعمه سارا و پسرعمه و دو تا از دخترعموها و پسرعمو علی و عروس عمو پروانه خانم و نوه ها رو دیدیم .البته جای اکرم و اعظم و لیلا خالی بود.سر زندگی هاشون بودند.ما هم که وقت زیادی نداشتیم صبح تا یه سوهان فروشی خوب پیدا کنیم و خرید کنیم و بریم ظهر شد  و عصری هم برگشتیم و دیگه ساعت هفت خونه بودیم .من که بابای نیکان منتظرمون بود.داداش اینا هم بچه هاشون خونه ی اون مامان بزرگشون مونده بودند و افتخار نداده بودند بیان(به قول خانوم برادرم).باید زودتر برمی گشتیم.باز خدا پدر داداشمو(بابامو) بیامرزه ثواب کردن من و نیکان رو هم با خودشون بردند .خیلی دلتنگ عمه جونم بودم و می دونستم این احساس متقابله.خدا به داداشم و خانوم و بچه هاش سلامتی و عاقبت به خیری بده.خدا به هرکسی که به من و یا کسانی که دوستشون دارم محبت می کنه خیر بده و ایشالا تو زندگیشون سلامتی باشه و عشق و شادی.آمین.

کلی قربون  صدقه هم رفتیم با عمه جون جون جونم.عاشقشم .کپی پیست بابام خدا بیامرزه هم قیافه هم اخلاق شیرینش هم نازه  یه پیرزن روستایی خیلی خیلی شیرین و به روز .

هر دو دقیقه یه بار می بوسیدمش عمه جونم اشکش درمیومد دیگه قرار شد تنبیه بشه نبوسمش چون طاقت اشکهاشو نداشتم.قول داد دختر خوبی باشه منهم دوباره بغلش کردم.واقعا عطر و بوی بابام رو میده.یعنی به همون خوشمزگی و شیرینی و خوردنی .غیرقابل وصف.....عمه جون من بهترین عمه ی دنیاست.خدا سلامتی کامل بهش برگردونه ایشالا

یه طرفم عمه جونم بود و اون طرفم فاطمه دختر عموم که جزو 80درصد اروپایی های بستگان ماست.بیشتر فامیل ما چشم رنگی قدبلندو کشیده،با موهای بور و طلایی هستند ولی همه به زیبایی فاطمه نیستند،این دیگه فوق العاده است.واقعا رویائیه و آرزوی هر پسری می تونه باشه.

اونقدر با فاطمه درگوشی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که من سردرد گرفتم.صحبت هامون یواشکی بود و درگوشی و خنده هامون با صدای بلند و انفجاری.بیشتر فاطمه از سوالاتی که خواستگارهاش ازش خصوصی می پرسیدند می خندیدیم و غش می کردیم و من خودم از اون سوالها خاطره ی خواستگاری نداشتم خاطرات دوستانم رو تعریف می کردم و می گفتم پس دوستام راست میگن.چقدر پسرها پر رو شده اند زمان ما اینطور نبود.البته الان خودم می دونم همه چی عوض شده.من خودم هم که 43 ساله هستم و متاهل مثل 43 سالگی مامانم نیستم .پس  همه مون عوض شدیم.شاید هم کمی عوضی.دیگه اقتضای روزگاره لابد

توی راه رفت و برگشت هم با داداش و خانومش خیلی خوش گذشت . هردو معلمند و  خوش صحبت و صبور .

 تقدیم به عمه ی شیرینم:

تو بهاری و درختان از اکسیژنِ تو تنفس می کنند

کلامت نوازشگر ِ روحِ معشوق است

چه می سرایی؟

از کدام عشق سخن می گویی؟

که این چنین عزیز بر دل می نشینی

با تو می شود دریای زندگی را آرام تر نقاشی کرد

به خاطر تو باید بر خاک این کویر سجده کرد و تا خدا.....آسمانی شد

همین جا....همین حالا

به شکرانه ی وجود ِ تو

خداوندا ،بارالها مراقبش باش

به همه ی دلایلی که تو می دانی و تو و اینجا مجال نوشتن نیست


احوال پسرعموی بابای نیکان هیچ خوب نیست.....(آیکن غم و اندوه و افسردگی به همراه التماس دعا)




یه عاشقانه ی قشنگ تقدیم به عشقم نیکان که نمی دونم اولین بار کی گفته:

بودنت،خندیدنت،نگاهت،صدایت

اینها تمام قرص های آرامبخش دنیا را بی اعتبار می کند


صبح خیلی خوبیه

امروز به مناسبت هفته تربیت بدنی همه بانوان شاغل ادارات مختلف استان در بوستان مخصوص بانوان به ورزش همگانی دعوت داشتیم .رفتیم تحرک کردیم بعضی کمتر بعضی بیشتر ...بعضی ها حرکات موزون بعضی ها ناموزون ....رویهمرفته برای تبل خانومی مثل من خیلی خوب بود.با ملیحه مرضیه منصوره سمیه کوچیکه طاهره فائزه و خدیجه و انسیه ......بچه های دیگه هم بودند مثل طاهره و معصومه و افسانه و نرجس و اون یکی طیبه و مریم تپله و مریم ایمانی و .....

خوب بود.خوش گذشت .البته منصوره بابابزرگش تازه فوت کرده کمی افسرده هست چون رفته غسالخونه و درحال شستشو دیده و همش فکر می کنه آخرش که چی ....ولی ما تشویقش کردیم بیاد و برگرده به زندگی .آخرش بعد از صدو بیست سال همه مون میریم زیر دست مرده شور عزیز.احساس پوچی نداره که.

مدرسه ی نیکان اینا رو خیلی دوس دارم.نیکان خیلی اهل تک و تعریف نیست ولی گاهی یه چیزایی کوچیک تعریف می کنه خیلی لذت می برم.

از این هفته یک شنبه ها دخترها نماز خوندند  تو مدرسه و سه شنبه ها پسرها  و به این طریق آموزش هم می بینند و من خیلی راضیم.بعد فیلم ها و عکس هاشون رو میذارن تو کانال تلگرام مدرسه شون.

نیکان هم دیروز خیلی خوشحال بود نماز جماعت مدرسه خونده بود.احساس می کرد دیگه باید بره کلاس اول دبستان و بزرگ شده

سوره های عصر ،قدر و توحید و نیمی از سوره تین رو حفظه به علاوه حدیث سلام غیبت و احترام به والدین و ماه رمضان شعر سلام ،شعر پدر و مادر ،شعر حواس پنچگانه و یکی دوتا دیگه که یادم نیست

نقاشی اصلا بلد نبود یه کم یاد گرفته رنگ آمیزیش خوب نیود همش از خط می زد بیرون الان خیلی تمیز رنگ آمیزی می کنه،مفاهیم اجتماعی و سوالهای کتاب تعلیمان دینی رو سریع یاد می گیره.کتاب هوش مدرسه رو به گفته معلمش هنوز ار دهان معلم بیرون میومده جواب میده

از حروف الفبا هم تا حرف ح رو یاد گرفته البته خوندن رو فقط نوشتن خیلی سختشه و یاد نمیدن فعلا

از انگلیسی هم A a  در ant معنای مورچه و B b در boy به معنای پسر رو یاد گرفته.

دیگه یادم نیست چی یاد گرفته مثل دایره کشیدن با دست و .....

جدیدا تصمیم گرفته معلم بشه و بره مدرسه ثقلین تدریس کنه.از من پرسیده خوبه؟گفتم خوبه ،استاد دانشگاه بهتره گفت نه مامان سخته گفتم باشه شما هم مثل دایی علیرضا معلم باش . انسان شریفی باش.و معلم خوبی باش.و خوبی ها را به بچه ها یاد بده .گفته چشم

ومیگن خیلی مودبه و فقط یه عیب داره که خیلی آروم صبحونه می خوره درحالیکه بقیه سیم ثانیه همه ی صبحونه شون رو خوردند نیکان هنوز تتو لقمه اوله که پیچیدم آماده کردم در برش های خیلی کوچولو

و ناهار هم مادرمهدش میگه الهی بگردم شما با این بچه چه می کنید میگم هیچی بگاهی با آرامش گاهی با عشق گاهی با دلخوری گاهی با داد گاهی با تهدید بالاخره می خورنمش و لاغرهست اما خداروشکر کمبود وزن نداره و صورتش که تپلی و لپی هست ماشالا و خدا قسمت نکنه لختش رو ببینی که هم سبزه و نسبتا سیاهه هم خیلی لاغره و استخون نازک نازک...نگاه کردن نداره.باباش دوبار برد حموم اونقدر دلش سوخت و غر زد و دعواش کرد که چرا خوب غذا نمی خوری دوباره خودم می برمش حموم.بچه ام گناه داره .نمیذارم الکی باهاش دعوا کنند.ایشالا بزرگتر میشه درست میشه


تقدیم به نیکانم:

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دستِ تو اسیر افتادم

(سعدی)


پریروز که لوس بازی درآوردم و نقش  کوزت رو بازی کردم تعریق بدنم رفت بالا وقتی خشک شدم در اثر بی جنبه گی زیاد احساس کردم سرما خوردم.دیروز هم دیدم دارم بدتر میشم دیگه از دیشب شروع کردم به خوردن قرص سرماخوردگی و امروز صبح با سردرد بسیار شدید بیدار شدم . از صبح هی دارم خودم رو مشغول می کنم هی چای کمرنگ می خورم تا زودتر خوب بشم نیکان طفلی ازم نگیره.

دوساعت پیش به بابای نیکان خبر رسید پسرعموش که همسن و سال خودش هست و کرج زندگی می کنه فشارش ناگهان رفته بالا و سکته مغزی و قلبی باهم زده و الان تو آی سی یو بیمارستان طالقانی تهران بستریه.بابای نیکان هم رفت خونه مامانش تا با دوتا از خواهراش که نرس هستند و مامانش باهم برن تهران ببیننش.خدا ایشالا شفاش بده.ناصر پسر خوبیه.البته من آخرین بار تو عروسیش دیدم بعدها عروسی برادرش منصور هم رفتیم کرج دیگه مختلط نبود که...ناصر رو ندیدم ولی به هرحال می دونم پسر خوب و متشخص و محترمی هست .البته بازهم کرج رفتم چون خونه زهرا خواهرشوهرم و جمع کثیری از بستگان بابای نیکان اونجاست ولی من ناصر رو ندیدم.ناصر هم قم نیومده.ایشالا خدا به خانواده اش ،به مادرش،به الهه همسرش و گل پسرشون رحم کنه و سطح هوشیاریش بره بالا و برگرده به زندگیش....

برم خونه باید یکی دوساعت  حتما بخوابم شاید سردردم خوب بشه،بعدش از نبود بابای بی حوصله ی نیکان استفاده کنم برم لوبیا سبز و باقالا که سفارش دادم رو بگیرم  و سر راه یه سر بزنم به مغازه ای که مد نظرم هست و اون چیزی که تو ذهنم هست رو بخرم.بعد برگردم ببینم شام چی درست کنم؟بابای نیکان آخر شب میاد به نظرتون ترجیح میده چی داشته باشیم؟

البته نیکان جان دیشب که چلومرغ داشتیم گفتند دوست ندارند براش از آب مرغ ریختم و تیلیت کردم با نون خورد گفت خیلی خوشمزه است مامان  بازهم فردا همین رو بپز ولی نمیشه که....باباش گیر میده ،باید فکر کنم چی بپزم که هردوشون راضی باشند.

حالا هروقت سردردم خوب شد یه فکری می کنم.البته نیکان عاشق قیمه هم هست همون قیمه خیلی خوبه و راحته.باباش هم دوست داره.فوقش برای باباش قیمه بادمجون درست می کنم.

حالا ایشالا که پسرعموناصرش زودتر خوب بشه.

اللهم اشفع کل مریض

آمین یا رب العالمین



پاییز الزاما پیام آور غروب و عریانی غم ها نیست

پاییز الزاما فصل عاشقانه ها هم نیست

می شود به مِهر پاییز دل داد و مِهربان تر خواند

می شود با آفتابِ مهرگان همراه شد و تابید


می شود از لابه لای بادهای پاییزی گریخت

 و آسوده بود  

و آسوده بارید

و خانه ای نزدیک آخرین کوچه ی زندگی ساخت

و زیستن در انتظاری شیرین را آغاز کرد

اگر بادی وزیدن گرفت

و ابرها به هم ساییدند

و آسمان ابری شد

چه عیب دارد

بگذار ببارد

و گونه های زمین و زمینیان  را بیاراید



آخه به این هم میگن مَرد .ترشی آلبالویی که نیکان دوست داره رو باید از کانال های دورهمی های بانوان قم پیدا کنم تمیزهاش رو و بخرم همینطور لوبیاسبز و باقالا پاک کرده و ......تازه بازم میگه اوووه چه حوصله ای داری بی خیال.خب همش هم که نمیشه غذاهای تکراری خورد برای ما که کلا سنتی خور هستیم فقط مگه گاهی خیلی به ندرت برای نیکان پیتزایی چیزی بخریم
از روز سوم مهر که مهناز اینا خونمون بودن بعدش خونه رو کامل جارو برقی کشید هنوز خونه رو جارو نکرده بود.
امروز نوبت کولونوسکوپی با بیهوشی داره حدود ساعت دو و نیم ظهر و آمادگی های قبلیش از ظهر دیروز شروع میشه.....خیلی سخته . پودرهایی که باید با آب مخلوط می کرد و می نوشید .خیلی دلم براش می سوخت خیلی حالش بد بود و حال بهم خوردگی شدید داشت .
از شانس من دیروز همش احساس می کردم چقدر خونه کثیفه و جارو و دستمال لازمه ....دیگه ناچارا بعد از اینکه شام نیکانی رو دادم پاشدم به گردگیری و جاروکشی و ...خلاصه کوزتی شدم برای خودم که نگو.
آخرش کمرم دیگه صاف نمیشد ولی تمومش کردم گفتم حالا خوبه نیم وجب بیشتر نیست آپارتمان وگرنه کی می خواست تمیزش کنه

برای همه خانواده ام ،اقوام ،دوستانم(حقیقی یا مجازی و  قدیمی یا جدید  )،همکارانم(آقا یا خانم) و هرکسی که کوچکترین محبتی به من یا به کسانی که دوستشان دارم کرده است آرزوی سلامتی و عاقبت به خیری دارم و امیدوارم پاسخ محبت هایشان را از خانوم فاطمه زهرا(س) و آقا امام زمان(عج) دریافت نمایند.

قدر سلامتی خود را بدانیم
در یک لحظه می رود
و
معلوم نیست کی بر گردد


سوره المزمل آیه 10

(واصبر علی ما یقولون      یعنی:و صبر کن بر آنچه می گویند)

خیلی وقته یاد گرفتم از هیچی ناراحت نمیشم

خیلی خوبه

خیلی راضیم

هیچ چیز و هیچ کس جز خانواده ام برایم ارزش چندانی ندارند.

انتظار هرگونه جفا ، غیبت ،تهمت ، دو به هم زنی ،بچه بازی ....از طرف همه ی اطرافیانم رو دارم و شگفت زده نمیشم و اشکم درنمیاد

خیلی صبورم و توی دلم به بازی های کودکانه روزگار می خندم

همه را دوست دارم  و  باز هم یاد می کنم از مرحومه خانم نوین که روحشان شاد باد(فاتحه مع الصلوات) مادر بسیار مهربان اداریم....مامان مهین

و احساس می کنم هیچ کس دلش نمی خواهد بد باشد و بدی کند ولی به هرحال خداوند هرچقدر سعی کرد از روحش در انسان بدمد شیطان هم بیکار ننشست و گرگ درون ِ انسان را تقویت کرد .بنابراین جای گله مندی از این "انسان" نیست

حالا چی شده که این ها رو اولین روز هفته می نویسم ریشه در هفته ها و بلکه ماههای قبل داره....بماند

من دوست ندارم تمام نیروی خودم را به کار بگیرم تا دیگران را متقاعد کنم که حق به جانب من هست به فلان دلیل ....یا به فلان حرفی که فلان روز فلانی زد و ....بنابراین ترجیح میدم در بیشتر قضایای پیش آمده سکوت کنم .بالاخره اگر روزی و روزگاری زمانه چیزی را روشن کرد که هیچ و اگر گردش زمانه هم روشنگری نکرد بازهم لابد ارزشش را نداشته.

من خیلی هنر کنم ساز زندگی خودم را بنوازم.

یک چوب کبریت "سر " دارد ولی "مغز"ندارد در نتیجه هر وقت کمی اصطکاک وجود داشته باشد،فورا  مشتعل می شود.اثرات این اشتعال می تواند ویرانگر باشد.

همه ی ما سر داریم

 و برخلاف چوب کبریت مغز هم داریم.عاقلانه تر آن است که بلافاصله "واکنش "نشان ندهیم و "صبر" کنیم که این عادت به نظر من گرانبهاست

و بالاخره

دیوار خوب است

سایه درخت به وقتش خیلی می چسبد

اما هیچکدام تکیه گاه ابدی و مطمئن نیستند

و آرامش همان هنر فکر نکردن  به چالش هایی است که ارزش فکر کردن بیش از اندازه ی مشخصی ندارند.راحت باشید.هیچ چیز در این جهان پایدار نیست




پنج شنبه های دوست داشتنی نیکان را رفتیم خانه ی عزیزش و  دوباره آنجا خواب بودیم که ثنا و ثمین رسیدند ، نیکان بیدار شد و مشغول بازی شدند ولی من بیشتر خوابیدم اما بالاخره با سرو صدا و شیطنت های کودکانه ی آنها بیدار شدم .بعد از ناهار با دعوت خاله طاهره اش رفتیم خانه ی آنها و یکی دوساعت بعد مامانم و آبجی صدی هم آمدند و بعدش هم دوستان زمان کودکی مان زهره خانم و خاله اش حمیده خانم هم آمدند به همراه زن داداش زهره جان هدی خانم که من اولین بار بود می دیدمشون.زهره همان دوست خانوادگی مان است که از سالهای 61-62 تقریبا با هم دوست شده ایم از زمانی که خرمشهر اشغال شد و آنها ناگزیر به مهاجرت شدند و دیگر در این شهر ماندگار شند و بعدها پدر و مادربسیار مهربان و خونگرمشان در همین شهر به رحمت خدا رفتند.بعد از مراسم فوت مامان و بعدتر فوت پدرشون دیگر زهره اینا رو ندیده بودم.و پنج شنبه فرصتی بود برای دیدار مجدد و آشنایی با عروس نازشون هدی خانم(که پدرو مادرش شمالی اند) و برادرزاده شون علیرضا کلاس دوم دبستان که حسابی با نیکان عزیزم بازی کردند و به خودشان خوش گذراندند.می گفتند خواهرم آش بسیار خوشمزه ای درست کرده بود ولی من  یه ذره چشیدم نتونستم بخورم چون توش سیر ریخته بود یه کم ولی همون یه کم کافی بود چون من از سیر متنفرم و از چند کیلومتری سیر هم نمی تونم رد بشم.اما هم مامان هم هم مهمان ها خیلی از آش تعریف کردند و  هی مدل بفرمائید شام ماهواره به خواهرم نمره می دادند و تعریف می کردند و نکته هایی را تذکر می دادند و خواهرک ِ همیشه مریض من خدارو شکر حالش خیلی خوب بود اونروز .

خواهرک من فقط دوسال از من بزرگ تر است وماشالا یه پسر 22ساله و یه دختر15 ساله داره و خودش دبیر آموزش و پرورش هست .از اوایل جوانی درگیر بیماری هست که چون تشخیص نمیدن چیه معمولا میگن عصبیه.معمولا هم هیچکدوم زیاد درکش نمی کنیم ،چون به شدت معتقدیم ساطع کننده ی انرژی منفی هست هم برای خودش هم برای ما.

البته خواهرکم فوق العاده مهربان هست همیشه بهش میگیم با دیگران رفت و آمد کن خیلی تو روحیه ات تاثیر میذاره ولی همیشه فاز غم و منفی بر میداره و شروع می کنه به انرژی منفی دادن اونقدر که طرف مقابل رو خسته می کنه.

اونروز می گفت طیبه چقدر خوبه آدم مهمون داشته باشه انگیزه و انرژی می گیره گفتم من که همیشه بهت میگم ای کاش یکی باشه زنگ بزنه بگه دارم میام خونتون هم به من خوش می گذره هم به بچه ام.رفت و آمد برای ما آدم ها لازمه .البته رفت و آمدهایی که تیریپ مثبت داشته باشه.شاد باشه .حتی گاهی چرت و پرت هم باشه .کودک درون ما به این شادی های الکی نیاز داره.می گفت طیبه امسال روضه که گرفتی بعدش ربیع الاول یه مولودی بگیر گفتم طاهره جان آپارتمان کوچولوی ما جای مولودی گرفتنه عایا؟می گفت خواهرجون بیار خونه ی ما بگیر.خودم همه ی کاراتو انجام میدم با دخترم .آناهیتا همیشه دوست داره برای مهمونی تو کار کنه.گفتم خواهرجون اگر ایشالا گرفتم که سعی می کنم خودم همه چی رو از قبل بسته بندی و پکیج آماده کنم و تو خونه ی خودم می گیرم .فقط توزیعش می مونه که می سپرم به آناهیتا و مبینا .مهمانها رو هم گزینشی دعوت می کنم ما که جز مامان و خواهر و برادر اینجا فامیلی نداریم و و مادر شوهر و خواهرشوهرهام و تعدادی از دوستان مشترکمون و دوستان خاص من.ایشالا عمری باشه برای شادی دل خواهرک هم که شده یه مولودی جمع و جور می گیرم.شادی دل خواهرکم ارزش داره.عصرونه نمیدم (مثل آش یا ساندویچ)اما سعی می کنم با میوه ی خوب پذیرایی کنم

امیدوارم همه ی آدم های زندگیم اعم از اقوام نزدیک و دورم یا دوستانم(مجازی و غیر مجازی) کوچولو و یا بزرگسال همه در درجه اول در سلامتی کامل جسمی و روحی و دوم در حداقل رفاه مالی زندگی مناسبی داشته باشند.



پیش از تو

هندیان و پارسیان و چینیان و مصریان

هرکدام

تقویم هایی داشتند

برای حساب ِ روزها و شب ها

زانگاه که تو آمدی و عشق

مردمان

زمان را چنین می خوانند:

هزاره ی پیش از چشم های ِ تو

و

هزاره ی بعد از آن

شاعر:نزار قبانی


روز جهانی کودک بر همه کودکان دیروز و امروز مبارک.بر کودکان درونمان مبارک تر.امیدوارم کودک درونتان همیشه شاد باشد و تندرست




نیکان در این چندروز ی که پیش دبستانی بوده چه آموخته است؟

سوره والعصر  حفظ شده اند

حدیث ماه رمضان:

پیامبر(ص) فرمودند:شهر رمضان افضل عندالله من الشهور  یعنی ماه رمضان در نزد خدا از  بهترین ماه هاست عربی و فارسی حفظ شده اند

شعر سلام حفظ شده اند

حواس پنجگانه در قالب شعر حفظ شده اند

حرف آ ا ء کاملا یادگرفته اند ولی بد می نویسد

حرف  ب  کاملا یاد گرفته ولی بد می نویسد


نیکان عزیزم به شدت عاشق مدرسه است.وقتی کلاس صبح تمام می شود حدود دوازده "مادرمهد" بهش ناهار می ده بعدش می فرستنش کلاس شیفت بعدازظهری ها که علاف و اسیر نباشه چون ما ساعت یک ربع به سه می رسیم دم در مدرسه و هر روز باما دعوا می کنه که چرا زود اومدید دنبالم الان می خواستیم نقاشی بکشیم یا الان می خواستیم کاردستی درست کنیم یا داشتم با کلاس بعد ازظهری ها شعر می خوندم خلاصه بساطی داریم.....






  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات