پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

دیشب با ملیحه منصوره مرضیه و ثناکوچولو و نیکان  و اکرم رفتیم جشن داداش ریحانه

از صبح که سرم درد می کرد دوتا کدئین خوردم اثر نکرد بعد از ناهار سه تا آلپرازولام یه میل خوردم خوابم نبرد از شدت درد

به هرحال ساعت شیش و نیم اینا پاشدم کارامو کردم لباس پوشیدم و به نیکان پوشوندم و بعدش رفتیم بماند که باباش برد و خیلی هم اعصابش داغون بود هم به خاطر ارائه سیمینارش  که نزدیکه و احساس می کنه هنوز عقبه با همه ی تلاش هاش و هم به خاطر حشرات موذی که پست قبلی گفتم

بابای نیکان خیلی اذیتم می کنه با جملاتی از قبیل اینکه تو مادر نیستی وگرنه این حشرات از کجا میموند یا مدال افتخار باید بهت بدن با این همه دقتت تو بچه داری.قبلا همیشه من نیکان رو می بردم حمام حالا شیش ماهیه که بهش گفتم خودت باید ببری دیگه اونهم دیر به دیر می بره چون بچه مون زود سرما می خوره و همش به من میگه تو مادری و وظیفه توئه حواست به بچه باشه و خیلی با حرفاش می زنه تو سرم من هم گاهی با آرامش ولی یه جمله کوچولو میگم که خیلی حرص می خوره و تا (ببخشید ماتحتش) می سوزه و بیشتر نق نق می کنه و حرفای بی ربط می زنه

چه کار کنم دیگه عادت کردم .نمی تونم که عوضش کنم.نه خودشو می تونم تغییر بدم نه با یکی دیگه می تونم عوضش کنم.می سازم دیگه

تا امروز هم با دردهای شدید چشم و سر بیدار شدم ولی یه ساعت پیش دوتا ژلوفن400 انداختم بالا .یه قهوه از احمد همکارم گرفتم خوردم و تاثیر کرد .البته تغییرات هورمونی هم بود که الحمدالله داره حل میشه انگار.ازدور سلامم کردند فعلا.

ساعت یک باید مطب گفتار درمانی نیکان باشم پیش خاله واعظی.امروز خودم می برمش ایشالا

دیشب با اینکه از سردرد داشتم جون می دادم بابای نیکان هم کلا رو اعصابم بود ولی تو جشن خیلی خیلی خوش گذشت و ریحانه هم در نقش خواهر شوهر حقیقتا می درخشید.ایشالا عروس و داماد عاقبت به خیر باشند و به اون چیزی که دوست داشتند رسیده باشند و از این به بعد خوشبخت از مراحل قبلی زندگیشون باشند.آمین


دیروز در پی مشاهده بعضی حشرات موذی  از ظهر که رسیدیم خونه (کارگران"طیبه و همسرشون" مشغول کار بودند )تا حدود یازده که طیبه دیگه کمرش صاف نمی شد و نشست البته چه نشستنی یا سرش تو گوشی بود که صدای نق نق همسر و جارو برقی اذیتش نکنه و یا همزمان داشت چای دم می کرد صبحانه و ناهار مهد نیکان رو آماده می کرد ،یه چیزی حدود 10بار از ظهر تا شب لباسشویی روشن کرد و همه چیز رو ضدعفونی و تمیز کردند

و امروز صبح طیبه طفلی دوباره سردرد شدید و نافرم داره جوری که چشماش داره از کاسه درمیاد.از طرفی دوباره تو خونه کلی کار داره و همچنین از خوب یا بد روزگار تو اداره هم کار محول شده  طیبه هم سریع الاقدامه البته

شب هم که باید بریم جشن عقد و اصلا نمی تونم صرفنظر کنم .چیتان فیتان که بلد نیستم کرم و رژم رو می زنم و کت شلوار سرمه ایم رو می پوشم و با نیکانی میریم.فردا هم یبایستی یه  نیم ساعت  زودتر از همه ی کارمندها بیام اداره چون خودم خیلی کار دارم و باید قبل از ساعت اداری تمومش کنم.

تا خدا چی بخواد و سردردم با من چه کار کنه امروز.



و دیشب جشن تولد ۱۵سالگی  فاطمه دختر عمه ی نیکان بود و من از روی عکس ها دوباره دیدم که چقدر ضایع چاقم ......



آخرین سردردم اصفهان بود ولی برای نیکان کم نگذاشتیم همه ی باغ های پرندگان و خزندگام و چرندگان و آکواریم هم بردیمش و سعی کردم من مانع خوشی بچه اش نشم

امروز از وقتی چشم باز کردم با درد شدید همراه بوده بعد از صبحانه ی کاری هم دوتا کدئین انداختم بالا ولی هیچ تاثیری نکرده

البته امروز نیکانم ساعت یک  پیش خاله واعظی نوبت داره ولی من نمی تونم ببرم ،یعنی نمی تونم رانندگی کنم.....باباش می بره و بعدش میان دنبال من اداره.

...............

...............

...............

...............


دیشب خوب بودما........حتی خودم با نیکان دوتایی رفتیم خونه خاله سارا و نیکان با دخترخاله هاش بازی کردند و برگشتیم ولی امروز دوباره نمی دونم چه عاملی باعث این حجم سردرد شده

به هرحال تحمل می کنم تا برم خونه بخوابم ایشالا بعدش سالم بیدار بشم بتونم به بچه ام و زندگیم برسم


به قول یه پسر بچه ی خیلی بامزه:آخ چخم گوخم انگوخم یعنی :آخ چشمم گوشم انگشتم.........پسربچه قشنگمون تازه به حرف افتاده بود و به جای حرف"ش" خ به کار می برد

یادم افتاد یه بار دیگه هم سردرد شدید داشتم همون روزی که با بچه ها اردو رفتیم شابدوالعظیم اما به خنده و خوشی گذروندم و تونستم تحمل کنم


از دیروز عصر شروع کردم به شروع رژیم پر شیر.......

غذا می خورم ولی سعی می کنم کم باشه

چرت و پرت سعی می کنم نخورم

شیر زیاد بخورم

ایشالا تا جشن عقد داداش ریحانه جان (هفت روز دیگه) هرچند غیرممکنه ولی پنج کیلو کم کنم



الان یادم افتاد امروز بابای نیکان بعداز ظهر ساعت چهار و نیم میره بازدید و تا حدود ساعت هشت هم نمیاد سریعا با ملیحه و مرضیه و ثناکوچولو  و منصوره و احتمالا ریحانه و یاسمین کوچولوش قرار مهمونی خونه ی ما گذاشتیم بناست که ایشالا شاد باشیم و دور همی خوش باشیم.

عاشق دوستام هستم.جوون،سرحال و پرانرزی.

فقط کاش محبوبه خواهر منصوره هم می تونست بیاد باپسرش معین که به نیکان بیشتر خوش می گذشت


شنبه نوشت:

مرضیه و ثناکوچولوش،ملیحه و منصوره چهارشنبه بعد از ظهر اومدند خونمون و خیلی هم خوش گذشت ،همه با هم  نانای نمودیم .ثنا خیلی ذوق می کرد  و به وجد اومده بود.نیکان هم مدل پسرخاله مبینش می رقصید

خلاصه روز خیلی خوبی بود.هیچی برای عصرونه شون درست نکرده بودم یه پذیرایی خیلی ساده بود ولی خیلی خوش گذشت.

پنج شنبه صبح رفتم ضمانت مربی نیکان رو کردم و بعدش رفتم خونه خودمون.پنج شنبه شب رفتیم خونه مامان .اونجا بوذدیم که پسرخاله مهدی با خانم بچه هاش اومدند و نیکان با محمد جوادش حسابی بازی کردند.

جمعه ظهر داداش محمدرضام دعوتشون کرده بود خونه خودش و جمعه شب که ما دوباره رفتیم خونه مامانم هنوز اونجا بودند و قرار بود بعد از شام برن شهر خودشون.ما رفته بودیم که چیزی برداریم بریم خونه ثنا ثمین که برنامه عوض شد .رفتیم خونه سارا و ثناثمین اینا رو آوردیم خونه مامان و با محمدجواد که یک سال از ثنا از کوچیک تره و محمد امین که سه ساله هست و نیکان و ثنا و ثمین و بعدترش مهدی پسر داداشم و فرناز و ...خونه مامان اونقدر شولوغ پولوغ شده بود که بیا و ببین.

محمدجواد به ثنا گفته بود برو بینیم بابا و ثنا خانوم شنیده بود که میگه برو بمیربابا و کلی گریه کرد و گفت من تا حالا جلوی هیچکس کم نیاورده بودم ...بعد نیکان از اینکه چرا همه با هم دوستانه بازی نمی کنند ناراحت شده بود و گریه و خلاصه به هر بدبختی بود همه رو دوباره باهم دوستشون کردیم و شام و بعدش ما و سارا اینا رفتیم و قرار بود پسرخاله هم یه ساعت بعدش حرکت کنند برن.

آخ جون:

همین الان ساعت 8/30 دقیقه صبح شنبه ریحانه خانم کارت جشن عقد داداشش رو آورد برامون:

زهرا و مجتبی

هرچه گویی آخری دارد به جز گفتار عشق

کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

پذیرایی یک شنبه96/5/29 از ساعت 20 تا پاسی از شب

با ملیحه مرضیه و منصوره...خیلی خیلی عالیه.مبارکشون باشه ایشالا

خب:حالا ما چی بپوشیم؟؟؟؟؟کت شلوار،پیراهن،ماکسی، مشکی، رنگی،......

چقدر دیدنیه ریحانه جون در نقش خواهرشوهر ولی طفلی تک خواهرشوهره و دست تنها...راستی مامان ریحانه فقط یک سال از من بزرگ تره ولی خیلی بچه بوده ازدواج کرده و زود هم خدابهشون بچه عنایت کرده و الان هم داماد داره و نوه(ریحانه و شوهرش و دخترش) و هم عروس هم گرفت(زهرا و مجتبی)..ماشالا بهش ماشالا


دیشب سارای عزیزم خواهر دوست داشتنی و زبر و زرنگم اومد  درخونه ی ما که یه کپی از مدارک من رو بگیره ببره بانک که ضامنش بشم و قصد نداشت بیاد خونمون که با نیکان رفتیم پایین و نیکان به بابای ثناثمین با بغض و گریه نگاه کرد و ثنا و ثمین هم هرکدوم چندبار باباشون رو  بوس و موس بارون کردند و باباشون گذاشتشوت و رفت سرکارش.

ماکارونی درست کردم و با هم خوردیم و نیکان طفلکی خیلی با بچه ها بازی کرد اما آخر سر موقع رفتنشون دوباره نیکان بنای گریه گذاشت که با تهدیدات جدی من روبرو شد و با هم اومدیم بالا. 

خیلی از این اخلاقای لوس و ننری نداشت نمی دونم دیشب چرا اینقدر لوس شده بود.منهم سر به سرش گذاشتم گفتم دخترخاله هات به درد نمی خورند و کثیفن  ...برگشت گفت مامان من به دخترخاله های شما هیچی میگم؟؟شما هم دخترخاله های قشنگ منو اذیت نکن.من خیلی دوستشون دارم.

البته امروز سارا زنگ زد دوباره مدارک رو براش فاکس کردم چون یادش رفته بوده ببره اداره و مونده بوده تو ماشین شوهرش


و قلب های پرتپش،به شکل های مختلف

همیشه شاد و سرخوشند،درون سینه های تنگ


پری چهره بودی،پری وش شدی

درون دلم،  همچو   آتش  شدی

دیشب خونه ی عمه مهناز نیکانی بودیم که اولین دندون نیکانم افتاد.قربون شکل ماهت،مبارکت باشه عزیزم.

ضمنا دیروز برای پیش دبستانی هم ثبت نامش کردیم.ایشالا ثبت نام بشه دانشگاه یه رشته ی خیلی خوب که من دوست دارم یعنی پزشکی.
البته خودش یه شب تصمیم می گیره پلیس بشه یه شب دیگه تصمیم می گیره کمدین ...یه شب دیگه تصمیم می گیره وزیر بشه و گاهی هم تصمیم می گیره رفتگر بشه جاروی بلند داشته باشه یا مغازه ی ابزار فروشی داشته باشه یا کارمند بشه بعد باهمکارش که ثمین خانم باشه ازدواج کنه.....
خلاصه که با نیکانم:
دلبری برگزیده ام که مپرس


ناهار خوری شابدولعظیم



مینی بوس مزخرف ،بچه های باحال

حیاط شابدوالعظیم

لیموزین ساواک در موزه ی عبرت

باز هم حیاط شابدوالعظیم

باغ محوطه ی خزندگان و پرندگان و ....در اصفهان

صحن حرم شهر ری


نیکان در اصفهان...ناژوان




سلام بچه ها

پنج شنبه که روز تعطیل ما بود بسیج ادارات یه اردوی یه روزه برای شابدوالظعیم  و بازدید از موزه عبرت ترتیب داده بود که به عضویت یا عدم عضویت در بسیج هم کاری نداشت.

تی تی ،معصومه(مامان محیا و علی)،مرضیه(مامان ثنا)،ملیحه،افسانه(مامان احسان و یگانه)،ناهید،سمیه کوچیکه،خدیجه،نگارـمنصوره،اون یکی طیبه(مامان شیوا و مهدی)،شیوا دختر خیلی خوشگل طیبه،خ ایمانی(اسم کوچیکش رو نمی دونم) و مریم تپلو (مامان ترنم و نیلوفر)،اکرم(مامان امیر رضا)،انسیه و دختر آقای راننده سارا خانم با هم بودیم در یک مینی بوس.

نیکان رو صبح گذاشتم مهد کودک پیش خانم مربیش و دل به دریا زدم و این خوش گذرونی بدون بچه  و دلتنگیم رو به جون خریدم چون می ترسیدم یه لحظه غافل بشم و نیکانم گم بشه یا بدزدنش و ...با بابای نیکان هم ظهر برگشته بودند خونه.گذشته از زیارت حرم که خیلی عالی بود ، تو مسیر رفت و برگشت هم خیلی خیلی خوش گذشت

خیلی به مسئول بسیج (یه آقاهه که با پسرش امیرحسین تقریبا10 ساله اومده بود)و  از اداره ما نبود اصرار کردیم ما متنبه شدیم قبلا ،به جای موزه عبرت بریم امامزاد حسن یا امامزاده صالح  که از ترسش که لو بره و خودش بره زیر سوال قبول نکرد(البته مسئولیت داشت و شاید حق داشت) ولی باز هم ما به خودمون بد نگذروندیم.

البته صندلی های مینی بوس خیلی بد و مزخرف بود ولی  با خوشگذرونی و چرت و پرت گویی و شلیک خنده هامون  که مینی بوس رو منفجر می کرد و خیلی خیلی بامزه بودن نگار رفت و برگشت رو آسون تر کردیم.

ساعت تقریبا نه شب بود که رسیدم خونه و از خستگی زیاد شام نیکان رو خواب و بیدار بهش دادم و همچینین شام برای باباش که قبلا درست کرده بودم و رفته بودم.دیگه ساعت 12 شب افتادم تا 11 صبح روز بعد که نیکان بیدارم کرد و باز هم خوابالود بودم و بعد از ناهار دوباره یه ساعت خوابیدم تا حالم جا بیاد و بعدش رفتیم خونه مامان و بعد از شام برگشتیم.ثنا و ثمین اینا هم شمال بودند ولی باز هم نیکان حاضر نبود برگرده خونه چون مبین جان بود و نیکان رو سرگرم می کرد.

در مجموع سفر یک روزه ی بسیار خوبی بود

از عکس هامون متعاقبا خواهم گذاشت................

یه پیراهن شاد و قشنگ سوغاتی برای مامان جونم خریدم و جمعه بردم و مجبورش کردم بپوشه.خیلی بهش میومد.مبارکش باشه ایشالا



  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic