پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

این روزهای ما خیلی عادی می گذرند .خداروشکر نعمت سلامتی برای خانواده ام تقریبا برقراره و ایشالا برای خوانندگان گذری و همیشگی این وبلاگ و خانواده هاشون هم برقرار باشه.

طبق معمول هیچ ورزش و تحرکی ندارم و داروهام باعث تحریک اشتهام هستند و احتمالا باز هم من در حال افزایش وزن....هرچند سعی می کنم رعایت کنم پرخوری نکنم ولی همین بی تحرکی خیلی بده.

آقا نیکان هم یکی دوروزی خوش اشتها شدند و دوباره برگشتند به دوران قبل.نقطه سرخط........

دیروز بعد از ماهها (خودم) خونه رو جاروبرقی کشیدم ،داخل کابینت ها رو مرتب و تمیز کردم ، کاشی های دیوار آشپزخونه رو دستمال کشیدم و خلاصه هرچی این بار منتظر شدم باز هم بابای نیکان تمیز کنه نکرد تا اینکه از پریروز کمر درد داشت و من هم از اوضاع خونه خسته بودم(البته ظاهر همه چی خوب بود) دیگه دست به کار شدم و الان خونه تمیزه می تونید تشریف بیارید

البته مابین این روزهای معمولی تنها تفریح ممکن تو این شهر می تونه رفتن به رستوران یا فست فود باشه و البته مناطق روستاهای سرسبزی که در اطراف قم هستند مخصوصا روستاهای سمت جنوب و جنوب شرقی و جنوب غربی قم که معمولا ما مشرف نمیشیم فقط گاهی به این رستوران ها و فست فود ها با نیکانم می رم که واقعا هم با دختران کم و سن سال تر از خودم خیلی خوش می گذره .هم گروهی های فعلیم همشون یا تازه عروسند یا دم بخت و خب خیلی جوونند و سرخوش و این خیلی عالیه.

امروز شنبه31 تیرماه یک هزار و سیصد و نود و پنج خورشیدی مصادف با 29 شوال یک هزار و چهارصد و سی و هشت قمری و همچنین برابر با 26 جولای  دوهزار و هفده میلادی

تقدیم به نیکانم:

طرح چشمهایت زیباست

در نگاهت شور و شوق زندگی برپاست

عاشقی فقط با تو با معناست



بعد از اینکه اون هفته نیکانمون حال ندار بود و دکتر گفته بود معده بچه ضعیف شده و کم کم بهش غذا بدید و اذیتش نکنید ...من هم حرف دکتر رو گوش کردم و نتیجه خوبی داشت.

دیروز از ساعت 12 ظهر که بیدار شدیم بچه ام هم صبحانه خوبی خورد هم ناهار عالی خورد و هم یکسره ابراز گرسنگی می کرد و غذاهای مختلف درخواست می کرد و خلاصه تا شب  یا غذا می خورد یا بستنی یا میان وعده و روز خیلی خوبی بود و من به آرزوم رسیده بودم

بهش گفتم اینجوری که امروز غذا خوردی ادامه بدی بالاخره بعد از یک سال یکی دوماهه حداکثر تا مهر یک کیلوگرم اضافه می کنی ایشالا.




عاشق اونایی ام که وقت صحبت تلگرامی تمام وقت لبخند روی لبم میارن.دمشون گرم


مامان به قربونت که پنج شنبه های دوست داشتنیت امروز میزبان یه ویروس مزخرف شدی و آقای دکتر مهربونت گفت فعلا نباید جامدات بخوری و تحمل معده ات پایین اومده.....همین الان بیمارستان کودکان قم و نیکانی که داره یه سیب موز کوچولو می خوره تا بعد آمپول بزنه...الهی بمیرم برات


من که 20سال اخیر تقریبا هیچوقت کتونی نمی پوشیدم با خریدهای زیاد اخیر(عقده گشایی) یه کتونی آبی مایل به سرمه ای هم خریدم و حالا با این مانتو و شلوار و مقنعه ی سرمه ای که تنم هست برو بچ (هم اتاقی های جوون و مشوقم) بهم میگن چه دخترونه و تینجری شدی.فقط باید تنبلی رو بذاری کنار هرروز کرم ضدآفتاب حاوی رنگدانه رو بزنی تا دخترونه ی دخترونه بشی..

ملیحه میگه اگه من الان جای هرکی بودم تو سازمان میومدم می گرفتمت(ههههه) با همین سن و کک و مک ها....آخه خیلی گرفتنی شدی الان.منهم خودشیفته و قند تو دلم آب شد اومدم سریع تو وب بنویسم 

ولی کفش یه چیز دیگه ست مخصوصا با کمی پاشنه.اصلا آدم رو خانوم تر نشون میده .وجاهت میده.باقابل می کنه


دیروز رفتم چادرم رو بدم بدوزن که خیاط پارچه رو بازکرد دید چندجا سوراخ داره و من این چندروز ندیده بودم حالا امروز عصر میرم دوباره پاشاژی که چادر رو خریدم ببینم قبول می کنه همینجوری فروخته و من اصلا از اونروز بهش دست نزدم .همونجور که من چادر دوست ندارم چادر هم منو دوست نداره که خودبخود و قدرتی خدا سوراخ سوراخ از آب درمیاد.به این چی میگن واقعا؟تله پاتی؟؟؟دل به دل لوله کشی؟؟؟

من قبلاها که جوون بودم حتی با کفش سفید و شلوار لی هم میومدم اداره تو این شهر مقدس اما دیگه خیلی ساله مدل جاافتاده ها لباس می پوشم البته رفتارم از اول کودکانه بوده و هست .صدای خنده هام بلند بوده و هست.سوتی زیاد می دادم و میدم .مطمئن هم هستم هیچوقت به درد مدیریت نخوردم و نخواهم خورد البته تو 21-20 سالگی اوایل کارم که تو یه جای دیگه مشغول بودم و با روسری می رفتم اداره سرپرست و مسئول بودم اما از 23 سالگی به این طرف که تو این سازمان مشغولم کارشناس بودم بعدش شدم کارشناس مسئول و گمان نمی کنم بالاتر برم و علاقه ای هم ندارم.اینجوری که الان هستم اداره برای من حکم تفریح داره نه کار.البته علیرغم اینکه درسازمان های دولتی احکام خیلی پایینه و ته فیش از اون هم پایین تر ولی کاری که به من ارجاع بشه ابدا راکد نمی مونه و به سرعت و با دقت  انجامش میدم تا راحت بشم که همین یه ذره حقوق حلال باشه



معصومه جان کهنه رفیق فابریکم،زهره جان دختر عموی نازنین و برازنده ام  دیدید جفتتون رو سورپرایز کردم


معصومه جانم دلتنگت بودم و از گفتگوهای تلگرامی مان و از خواندن پیج هایت خیلی لذت بردم.از خوشبختی تو خیلی خیلی خوشحالم.دخترک عروسکت رو هم مثل ثنا و ثمین مان دوست دارم.امیدوارم به زودی ببینمت دوست قدیمی ،بچه محل قدیمی،شیطون بلای مهربون،آتیش پاره...راستی یادم افتاد فامیل نسبتا دور عزیز که  خیلی از بستگان نزدیک به من ،نزدیک تر و باوفا تری.اجازه بده بگم که خیلی دوستت دارم

اگر دوباره بیایی بهار خواهم شد

و دل ِ تنگ تو را 

و دل ِ تنگ خودم را  

 پاسدار خواهم شد

شعر از تی تی


دختر عموی عزیزم ،زهره جون جون جونم،آدرس وبم رو نداری ولی من می نویسم که چقدر دیروز از دیدنت تو مطب خودت در کسوت پزشک متخصص زنان و زایمان خوشحال شدم.تو دختر بسیار متین و با وقار که با سخت کوشی های خودت و با ایمان محکمی که داری و مادرشیرزنت که در نوع خودش منحصر به فرد محسوب میشه در حالیکه در خردسالی پدر از دست داده بودی و من می دونم و دیدم که چطور تمام سالهای مدرسه ات رو یا درس می خوندی یا قرآن ،اطمینان دارم که لطف الهی هم شامل حال تو دختر لایق شد و تو الان مایه مباهات ِ همه ی ما هستی و وقتی برخوردهای بسیار مهربانانه ی تو رو با مریض هات که همشون هم از دم باردار بودند  دیدم و باز مطمئن شدم تو همون دخترک شاد اما مهربان دیروزی که امروز تبدیل شدی به یک خانوم کامل ،یک مادر نمونه و یک پزشک حاذق ...عزیزم دیروز توی مطبت که می دونی کاری نداشتم و فقط به عشق دیدن خودت آمدم داخل ،اما نمی دونی که چندین بار اشک شوق آمد تا دم در چشمم و من مانع شدم از ریزش باران شوق ...... صمیمانه ،عمیقا و از ته قلبم برات آرزوی موفقیت های بیشتر و بیشتر دارم.دوستت دارم.دوستت دارم و باز هم دوستت دارم.

قسم به گل،

وقتی دیشب در کوچه های احساس قدم می زدم

بوی تو را و مهربانی تو را

در تمام شهر می دیدم

قسم به گل،

که من تو را دوست می دارد

شعر از تی تی




نگاهت زیباتر از شب شیراز
نازنینم،ناز تو از نازداران نازتر
روزها و شب هایمان را چه خوب چراغانی کرده ای،با زیبائی ات،با معصومیتت و با شیطنت هایت چه خوب که ما را هم بلند آوازه کرده ای و هم بلند آواز
چشم های درشت و ابروهای کمانت از تمام اشعار دیوان حافظ ایجاز بیشتری دارد ماه قشنگم
نگاهت می کنم در بیداری ات ،تماشایت می کنم وقتی که در خواب ناز باشی و باز مدهوشت می شوم ،آخ مگر چشم اندازی زیباتر و رویائی تر از تو هست؟؟؟
بارها گفته ام و باز می گویم نیکانم تو یوزارسیف زیبای منی،اجازه بده همان زلیخای تو باشم و از عشق آتشین تو بسوزم و بسوزم و باز بسوزم...
و چقدر خوب که انتخاب عشق ناآگاهانه است و معشوق انتخابی نیست،عشق درد است ،همان درد قشنگ پرستیدن و مردن و چه طالع زیبا و مقدسی که تو عشق ما شدی
خنده هایت رنگین کمان،گریه ها و بهانه گیری هایت مثل شب بوهای معطر،شیطنت هایت مثل برق زدن النگوها در دستان دخترکان معصوم و محجوب
قطعا و به یقین برای تو فرموده شده:ماشااَلله و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

بعدا سروده:
نازنینم ناز تو از نازداران پُر نازتر
بهترینم ساز تو از سازداران شهنازتر


و پنج شنبه تیشرت خوشرنگ را برای بابای نیکانی ابتیاع نموده کادو کرده با یک جعبه گل رز قرمزی که هنوز گلهایش کامل باز نشده بود وما در قلب گل ها غنچه های صورتی گل محمدی که چند وقت پیش مادرشوهر بهم داده بود رو قرار دادیم و بعداز اینکه بابای نیکانی از آخرین امتحان این ترمش برگشت اونطوری که نیکان دوست داشت مثلا غافلگیرش کردیم.وقتی تیشرت بابای نیکان رو کادو می کردیم نیکان گفت برس ایشون رو هم کادو کنم که با هم برس نیکان رو مدل کادوی بابای نیکان(شکلاتی) کادو کردیم و نیکان از گل های رز و محمدی برای خودش هم برداشت و در یک گلدان خیلی کوچولوی سفید سرامیکی (کوچیک تر از برس بچه)برای خودش رمانتیک بازی درآورد و گذاشت روی میز بن تن خودش توی اتاق خودش و گل و کادوی بابا رو هم روی میز کار و لب تاب بابا تو اتاق خودمون گذاشتیم و من ناچار شدم پنهانی به باباشون اس بدم وقتی رسیدی خونه مستقیم برو اتاق نیکان و خیلی ذوق کن بعد برو اتاق خودمون و خیلی ذوق کن چون در غیر اینصورت مطمئن بودم بچه مون افسردگی می گرفت.همه چیز طبق نقشه پیش رفت و باباشون خیلی سورپرایز شدند...ههههههههه

 پنج شنبه غروب هم بیرون بودیم که از طرف خاله سارا دعوت شدیم به بوستان پاکبان و بدین ترتیب شب هم با مامان و آبجی سارا و بچه هاش و آناهیتا دختر اون یکی خواهرم و آبجی صدی و پسرش مبین در بوستان بودیم و به نیکان کنار دختر خاله ها و پسرخاله خیلی خوش گذشت.شام هم خاله سارای بیش فعالش با مخلفات تهیه دیده بود و البته جمعه بابای نیکان برای من یک چادر مشکی و یک چادر رنگی مهمونی که بعضی ها در شهر ما بیرون می پوشند ولی من و بابای نیکان دوس نداریم خرید .البته می دونه من حاضر نیستم پول به چادر بدم و از چادر متنفرم البته از حجاب بدم نمیاد ولی خیلی شاکی ام که عدالت برقرار نیست و آقایان مجبور نیستند تو گرما و سرما چیزی به اسم حجاب داشته باشند...وگرنه چادر سر کردن سخت نیست و حجاب کلا سخت نیست مخصوصا برای ما قمی ها البته که  بی حجابی مثل آقایان خیلی راحت تره.اصلا چرا در دین ما فکر نشده که ممکنه خانم ها هم با دیدن بعضی آقایان مشکل پیدا کنند و حجاب رو فقط برای خانم ها واجب دونسته(حالا در هر سطحی چه چادر و چه روسری و شال و مقنعه) 
به هرحال این موضوع حجاب رو بی خیال میشم چون هیچ جوره تا حالا تبعیض بین زن و مرد رو قانع نشدم و نمیشم .....بابای نیکان می گفت چرا این چادر کهنه رو سر می کنی چرا چادر نمی خری منهم همیشه میگم پول به چادر دادن پول هدر دادنه .همین هم زیاده اما این بار گفت توی اداره کنار یکی از خانم های دیگه دیدمت خیلی خجالت کشیدم که تو این چادر رو سر می کنی.بهش گفتم من راحتم ولی اون گفت که اون ناراحته و بدین ترتیب بعد از گمونم چار پنج سال(ببخشید خسیس نیستم چادر دوس ندارم) تی تی چادر خرید حالا بمونه ببینیم کی حوصله می کنیم ببریم بدیم بدوزند بابای نیکان دیگه خجالت نکشه




 

لحظه ای که لبانت را می بوسم

نفس هایم ترانه می شود

لحظه ای که چشمانت را می بوسم

نگاهت در تنم زندگی می کند

دستانت را که ببوسم...

شکوفه های عشق در قلبم خواهد شکفت،

آنگاه در فصل،فصلِ باد

میوه های امید را

از ستاره ها خواهیم چید.....

 

ما با هم ،در سایه ی ماه

به شادی،

خواهیم زیست

و به یاد دورترین آرزوها

گل ها را تعبیر خواهیم کرد

 

شاعر:رستم عجمی


اولین باری که دیدمت

به زنده بودنم پی بردم
به وجودم
به اینکه هستم
و می توانم برای بودن
تو را دوست داشته باشم
رسالت من از بودن
دیدن تو بود
تو را بوسیدن
و در انتهای تو خم شدن


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic