پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

تی تی وقتی خیلی کوچیک بود و مدرسه هم نرفته بود کتاب می خوند .خوندن رو بلد بود ولی نوشتن رو کسی یادش نداده بود.از کتاب خوندن خواهر و برادرهای بزرگترش خوندن رو یاد گرفته بود.در اون سالها تی تی کتاب سیندرلا رو خونده بود و عاشق سیندرلا بود و همیشه وقتی می بردنش برای زیارت حضرت معصومه(سلام الله علیها) صورتش رو می مالید به ضریح و نیت می کرد بزرگ شد شبیه سیندرلا بشه.عاشق سیندرلا بود یه چی میگم یه چی می شنوید

تی تی کم کم به مدرسه رفت و همزمان جنگ زدگان خرمشهر و دزفول به شهرهایی مثل قم هم مهاجرت کردند.شیش ماهی یکی از اتاق هاشون دست یکی از خانواده های جنگ زده دزفولی بود تا بتونند خونه مناسب اجاره کنند و آشپزخونه و بقیه چیزها بینشون مشترک بود.خیلی ارتباطات خوبی داشتند هنوز همه خانواده با خانوده دزفولی ها ارتباط گرم دارند و اونها بعد از چندسال به دزفول برگشتند.

تی تی وقتی کلاس سوم و چهارم ابتدایی بود مشترک مجله ی کیهان بچه ها بود.می رفت خونه همسایه بغلی(جنگ زده ی خرمشهری که هنوز قم هستند) با زهره دخترشون که چندسالی از تی تی بزرگ تر بود کتاب و مجله می خوندندو کار دستی های تزئینی درست می کردندمثلا با فویل های داخل پاکت سیگار بابای زهره.یک روز تی تی جلوی برادر و پدر و عموی زهره یکی از کتابای زهره رو با صدای بلند می خونه اسم کتاب ربه کا بود .مثل اینکه چیز مورد داری نوشته بوده اون صفحه (البته تی تی اصلا متوجه نشده بوده چی می خونه فقط می خونده)که بعدش زهره تعریف می کنه عموش پامیشه همه ی کتاب  داستان های زهره رو آتیش می زنه

خب بقیه باشه برای بعد .چون منصوره اومد اتاقم میگه می خواد هنرنمایی کنه و امشب کیک بپزه بدون فر و شوهرش رو زن ذلیل کنه...اَه اَه اَه



پنج شنبه که صبح تعطیل بودیم و با نیکان رفتیم خونه عزیز.ثنا و ثمین بدقولی کرده بودند و اونجا نبودند(مامانشون اجازه نداده بود بیان چون قبلا نیکان اونجا با گوشی من بازی کرده بود و ثمین رفته بود خونه و بهانه گیری کرده بود و چون مادر و پدر ثنا و ثمین هم مثل ما مخالف گوشی و تبلت و اینا تو این سنین برای بچه هستند در واقع نیکان رو تنبیه کرده بودند)

به هر حال نیکان خیلی غصه خورد  اما با مبین یه سر رفتیم بیرون و چندتا چیزمیز کوچیک که برای خونه لازم داشتیم  خریدیم و این وسط یه منچ هم مبین برای نیکان برداشت.

فرداش جمعه ظهر که بیدار شدیم من با نیکان منچ بازی کردم و یادش دادم و در اولین بازی او منو برد و خیلی خیلی ذوق کرده بود و هیجان زده شده بودوبعد از ناهار رفتیم خونه خاله سارا و منچ رو هم بردیم و نیکان و من و دخترخاله هاش(ثنا و ثمین) حسابی بازی کردیم و اونها هروقت تاس رو پرتاب می کردند و شیش میومد و جایزه باید یکبار دیگه مینداختند به شدت ذوق زده می شدند و انگار توپ فینال جام جهانی فوتبال رو زدند و مقام اول جهان رو کسب کردند هرکدوم دوسه  می پریدند بالا  و نقش بر زمین می شدند.یک ساعت بعدش امین و آناهیتا هم به جمع ما پیوستند و آنا که روزه بود و دیگه بچه ها رو رها کردیم هربازی دلشون خواست کنند و ما (من و خواهرم و آنا و امین مشغول رایزنی درباره مسائل روز جهان که نه ....خاورمیانه  هم نه....ایران هم که نه.....ولی درباره مسائل روز امین صحبت کرده و ارائه راهکار کردیم که البته امین جان به من فرمودند بذار خاله سارا صحبت کنه اون رو بیشتر قبولش دارم و بدین سان طیبه با خاک یکسان شد و لبهای بقیه خندان


19 اسفند 1390:

تیک تاک ساعت این روزها اگر هم به گوش من برسد حکایت از زمان رسیدن وقت شیر پسرم می دهد یا وقت شستن پاهای قشنگش.این روزها ساعت بهانه است تقویم بهانه ای ست برای نشان دادن روزهای بی نظیر زندگیم.عقربه ها بهانه نشان دادن ساعت بازی تو یا ساعت خوراندن شربت میکسچر (ضد نفخ و دل درد کودکان که واقعا معجزه می کند) یا ساعت نمایشگر زمان شربت مولتی ویتامین یا قطره آ.دِ.این روزها دیگر وقتم به بطالت و بازار و شلوغی دم عید نمی گذرد هنوز فکری برای سفره هفت سین 91 نکرده ام.هرسال معمولا سفره های هفت سین من مشتری زیادی داشت آخه من از همه بیکارتر بودم و بیشتر فکر می کردم تا سفره ام زیبا و ساده و باسلیقه باشد.حتی برای خواهرهام هم ایده می دادم.محمدنیکان عزیزم به داشتنت افتخار می کنم.از تعویض مای بی بی ات لذت می برم.از خنده هایت روحم تازه می شود .از اینکه خیلی باهوشی لذت می برم.خلاصه این روزها فقط و فقط لذت می برم.بابا هم مثل من است از بغل کردن و آروغ گرفتنت آنقدر لذت می برد که ازنگاهش به تو راحت می شود میزان عشقش به تو را در چهره اش وقتی تماشایت می کند دید.ما هردو تشنه تو هستیم تشنه دیدن و بوئیدن و بوسیدنت.منتظر روزی هستیم که مامان بابا صدایمان کنی عزیزترین دل مادر.به قربان خودت و چشمهات و لبهات و موهات و دستهات و پاهاتو و دماغت و گردنت و انگشتهاتو و صدای پر از نازت و خلاصه همه چی تو قربونش برم من.خدایا بابت همه چیز از تو سپاسگزارم.تو بهترین و برترین خدایی .

پنج شنبه شب گذشته زن داداش دومم  پسرم را پاگشا کرده بود .کلی پسرم برای دختر دائیش مبیناجان ادا درآرود و خندیدند بعد هم بهش کادوی پاگشا هم دادند. شنیده ام ثنا و ثمین هم یکسره به مامان بابایشان می گویند هرچی برای ما می خری یه دونه هم برای نی نی خاله تی تی بخر و آنها هر بار که میان خونه ما یک چیزی برای نی نی می آورند و خوش به حال نی نی که اینقدر عزیزه.

9بهمن 1390:

تو آمدی و رودی از روشنی روان شد.نگاه و لبخند تو بزرگترین هدیه خداست به من.حس بسیار خوبی دارم.صدای نفس های کودکم در خواب ریتم قشنگی دارد و من عاشق ضرب آهنگ نفس های گرم تو هستم جان شیرینم.

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

احساس می کنم 20ساله شده ام حتی جوان تر و پر انرژی تر.



نظرات اون زمان رو هم میارم تو کامنت ها


بچه همش دردسره و نداشتنش یه غمه داشتنش هزارغم

خودم هم می دونم بچه همش دردسره و نداشتنش یه غمه داشتنش هزارغم و دیدم كه خاله ام خدابیامرز كه بچه نداشت خیلی راحت تر از خواهرهاش بود.

باید بگم  شاید اگه همسری داشتم كه بدون بچه هم احساس خوشبختی می كرد خیلی چیزها عوض میشد. مثال هایی از زندگی من (معمولا).شاید هم نه

مهمون اومده خونمون من خیلی جرات ندارم با بچه هاشون با محبت رفتار كنم چرا؟ همسر غصه می خوره و البته گاهی نق می زنه كه تو چرا به خاطر اونا خودكشی می كنی؟معمولا از زمانهای قدیم از همون 14-15 سالگیم بچه های فامیل و آشنایان علاقمند به خاله تی تی می شدند.من معمولا همه بچه ها را دوست داشتم و برای دوست داشتن هركدومشون هم دلیلی داشتم.اما همسرم اینها رو نمی فهمه و فكر می كنه من چون بچه ندارم به بچه های دیگه علاقمندم.البته كه الان حوصله پارسال رو ندارم و پارسال حوصله پیارسال رو  نداشتم.

می ریم مهمونی من نباید خیلی با بچه هاشون بخندم  آخه همسرم بازهم به همون دلایل قبلی ناراحت میشه.ضمنا روزهایی هم كه به هردلیلی خوشحال نیستم باید پنهان كنم چون ایشون فكر می كنه به خطر بچه ست.

شما فكركنید من كه از قدیمها اینطوری بودم كم كم به خاطر ایشون رفتارم عوض میشه و فكر نكنید كه مردم نمی فهمند.همه بالاخره می فهمند . كم كم مجبورند منو ترك كنند چون دركم می كنند.

میرم خونه مامانم می خوام خونه رو جارو برقی بكشم مامانم شروع می كنه به غصه خوردن كه كاش حامله بودی نمی تونستی جارو بكشی . من نمی خوام تو خونه منو جارو بزنی.كاش تو هم مثل خواهرات وقت نداشتی بیای اینجا.كاش بچه هات میومدن اینجارو بهم می ریختن .چرا بچه های اونا به هم بریزن تو فقط تمیز كنی و.....

خواهرم اومده خونه ما می خوام پذیرایی كنم میگه وای پانشو شاید حامله باشی.میگم نه بابا به این چیزا نیست كه میگه باشه شوهرت ناراحت میشه.بشین.

خواهرم سارا(مامان ثنا و ثمین) وخواهرشوهرم مهناز (مامان علیرضا کوچیکه) یكسره خواب می بینند كه من حامله هستم.معمولا هم معكوس تعبیر میشه فرداش پرید میشم.

به هر دلیلی از همسرم برنجم ربطش میده به بچه دار نشدنمون و فورا به من میگه تصمیمتو بگیر دیر نشده هنوز.یعنی این موضوع چماق شده و معمولا تو سر من می خوره.

مادرشوهرم زنگ می زنه برای احوالپرسی باید الكی بگم خوبم حتی اگه خوب نباشم چون میگه همش از اعصابه.ایشالا سرت شولوغ بشه سردرد یادت بره. با خودم میگم خودت شیش تاشو داری خودت هم كه میگرن داری.ولی روم نمیشه بهش بگم.گناه داره بیچاره.

خودم هم آدمم خب . گاهی حسودی می كنم.مثلا وقتی می بینم دختری كه دوروزه عروسی كرده شكمش اومده بالا لباس حاملگی قشنگی پوشیده من هم آدمم دیگه دلم لباس حاملگی خوشگل می خواد.دیگه از همه لباسام بدم میاد فقط لباس حاملگی دوس دارم مخصوصا اگه اون دختر سفید و قد بلند باشه و لباس حاملگی بهش بیاد.

همیشه باید بریم دكتر .این قسمتش بدترین قسمتشه.معمولا هم بی نتیجه و پر استرس.هركی هم مارو می بینه بهمون آدرس دكتر می ده من هم معمولا با خوش رویی می گیرم تشكر می كنم می برم خونه پاره می كنم.یكی میگه دخترخاله ام رفته نوید خوب بوده یكی میگه دخترعموم رفته ملك منصور اقصی خوب بوده یكی میگه برو یزد یكی میگه برو اصفهان یكی میگه قم از همه جا بهتره خاله من اومده اونجا.

بدتر ازهمه خیلی ها میگن دلتو با خدا صاف كن.نذر كن انگار من خودم نمی دونم باید نذر كنم انگار فقط اونا خدارو میشناختن كه خدا بهشون بچه داده.یكی میگه خوش به حالت یكی میگه كاش اقلا یه دختر داشتی .مجید همكارمون و زنش میگن من موندم چرا شما جواب نمی گیری به شوهرت  بگو بره هیئت فلان و فلان و.....یكی میگه آخه شوهرت بداخلاقه یكی میگه ناراحت نشی ها ولی تو به دعا اعتقاد نداری به این چیزا می گی خرافات راست میگن من هیچوقت به خاطر شوهر یا بچه حاضر نشدم و نمی شم دست به دامن دعا نویس بشم كه كل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی.یكی میگه گیاهی بخور یكی میگه دریایی بخور یكی میگی از بس تو بدغذایی بچه دار نمیشی(خدائیش بدغذا هستم)


نظرات اون زمان رو هم بیارم تو کامنت ها؟


علی گریه لایزال بود ،اشک بی نهایت .

علی اندوه بود،نیروی بی نهایت.

علی مطلق تاسف بود ،مطلق غم ،مطلق مبارزه در راه حقیقت ،

مطلق عطوفت،مطلق ایمان ...

علی خسته ی خستگی ناپذیری بود.

دل شکسته ی شکست ناپذیری .

علی همه فن وحریف از یاد برده ای بود.

متحیری در کمال تعقل علی چار فصل روح بود.

در حد ممکن زیبایی.خلوت نشینی عاشق جماعت.

علی اوج تعالی انسان بود که با قطره های شفافی از خدایی خدا

ترکیب شده بود.

علی معنای مبهم بی کرانه ی شیرین هشدار دهنده هشیار کننده ی غم انگیز گیج کننده ای داشت


همیشه قصه با بود و نبود دیگری آغاز می شه که یکی بود و یکی نبود ، یکی رفته بود و یکی نرفته بود ، یکی مونده بود و گریه کرده بود و یکی مونده بود و غصه خورده بود .یكی بود كه عاشق شده بود و گریه كرده بود .یكی هست كه عاشق شده و گریه می كنه.یكی هست كه گریه می كنه از گریه های خودش.شاید هم یكی باشه كه دلش بخواد گریه كنه شاید آروم بشه .گریه اما چه نعمتیه واقعا.ایّاكَ عشق و  ایّاكَ دل

ای حیَّ علی های های علی

ای اشهد و ان دلی که پر از امن است

ای اهدنا صراط قلوب

ایاک عشق و ایاک دل

ای انکه خمره اش کرانه به کرانه برد و  از لبانش آیات بر آمد



الهی دورت بگردم که دیشب دوباره دلت هوای نی نی شدن کرده بود و آغوش مادر رو برای خواب می خواستی.احساس می کنم علی و محیا که برگشته اند اداره تو در میان بازیهایت با محیا و احسان حواست هست که علی  هر ساعت یک بار شیر مادر می خورد و تو هوس نینی شدن می کنی.

من فدای چشمهای قشنگ تو پشت ویترینی به نام عینک ،چه اشکال دارد بیا در آغوش مادر و با لالایی مادر بخواب.بیا بغل مادرت و هی لالایی های متفاوت درخواست کن و خودت را برایش لوس کن.منتت رو دارم.با کمال افتخار ....چه از این زیباتر که خداوند ،من ناقابل و نالایق را شایسته ی مادری فرشته ی پاک و زیبا و معصومی چون تو دانست.قشنگ ترین اتفاق زندگی دوستت دارم


در تلالوهای نور

از لابه لای شاخه ها

مثل لبخندِ اناری

چیدنی تر می شوی





سارا می دانست باید به کجای قلب من شلیک کند.سارا نقطه ی ضعف مرا فهمیده بود.او هوشمندانه مرا مشتاق رفتارهای غیر قابل پیش بینی خودش می کرد.او می دانست من با عشق های آتشین و پرسوز و گداز میانه ای ندارم پس به روش خودم مرا عاشق خودش می کرد.


او عشق را به یک معادله ی پیچیده و جذاب تبدیل کرده بود و مرا وادار به حل آن می کرد.من خوب می دانستم که سارا دارد نفس به نفس مرا شیفته ی خود می کند ولی تاب مقاومت نداشتم .حالا در تمام دست نوشته های شبانه ام سارا حضور داشت و من از او به عنوان معشوقه ی باهوش یاد می کردم.


تماس های او و حرف های دل انگیزش بر دلم نشست.هرچند از عشق متنفر بودم ،با کمال تنفرم عاشق شدم.....

از کتاب بسیار دلنشین "ما با هم می میریم"نوشته احمد خداخواه


اعتراف:

تاتو یا تتوی خط چشم (خیلی نازک)

نیکان خیلی خوشش اومده خیلی ذوق کرده میگه من وقتی بزرگ شدم می خوام به خانومم بگم ثمین جان برو خط چشم بکار خط لب بکار .همه آرایش ها رو انجام بده مثل عروس ها



از جنگ ،خشونت و هرگونه تنش چه در شکل کلی مثل جنگ بین کشورها و دین ها و ملت ها و چه در اشکال کوچک تر مثل تنش های خانوادگی خیلی خیلی بیزارم.


اما پنج شنبه شب خونه عمه اعظم  ِ نیکانی افطار دعوت بودیم .مهمونی بزرگی بود و اونجا بعد از دیدن تغییرات در  عمه مهنازش من که خیلی خیلی ترسو هستم تصمیم گرفتم  منهم اون کار رو بکنم....و جمعه با مهناز رفتیم و انجام شد.به اندازه ای که من می ترسیدم وحشتناک نبود.البته هنوز باید زمان بگذره تا درست معلوم بشه چی شده ولی امروز لیلا و مرضیه و منصوره که دیدند خیلی تعریف کردند منهم اعتراف کردم که چه غلطی کردم


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic