پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

چهارشنبه بابای نیکان تا ساعت ده شب نمیومد خونه اول قرار بود ملیحه مرضیه منصوره بیان عصری خونه ما که به خاطر کلاس ملیحه و بیشتر به خاطر اینکه مرضیه می رفت شهرستان دستبوسی مادرشوهر و دیدنی نی نی تازه به دنیا اومده جاریشون کنسل شد.
منهم عصری ماشین رو برداشتم با نیکانم رفتم سراغ مامان و آبجی صدی رفتیم کافی شاپ "باما" و نیکان رفت خانه بازیش و ما هم بستنی مخصوص اونجا رو میل کردیم.بد نبود اما برگشتنی دچار ترافیک شدیدی شدیم .مامان طفلی خیلی خسته و عصبی شده بود و دلیل ترافیک آمدن آقای جهانگیری به ورزشگاه شهید حیدریان بود که ورزشگاه پرشده بود  و  تمام خیابونهای اطراف رو جوانان  بنفش به دست پر کرده بودند .غلغله ای بود.صدای آقای جهانگیری تا بیرون ورزشگاه میومد.
بالاخره از ترافیک های سخت عبور کرده و مامان اینا رو به منزل رسوندیم و بعد برگشتیم خونه.مامان طفلی شبش از شدت پادرد اصلا خوابش نبرده خدا منو ببخشه ولی دلم می خواست بره بیرون یه هوایی بخوره
پنج شنبه صبح پیش مامانم بودم
و پنج شنبه شب عروسی مربی سابق نیکان(خانم سلطانی) بود که خیلی برای نیکان زحمت کشیده بود و من و نیکان و خواهرزاده ام آناهیتا رفتیم و خیلی خیلی خوش گذشت.از دیدنش در لباس عروس خیلی خیلی خوشحال و هیجان رده بودم.با اینکه حرکات ناموزونم در مواقع خیلی خوشحالی ناموزون تر هم میشه ولی با عروس خانوم خیلی مهربونمون چند دقیقه دوتایی وسط بودیم.امیدورام زندگیش لحظه به لحظه شیرین تر باشه و به رفاه دلخواهشون برسند و صاحب بچه یا بچه های سالم و صالح بشند.خانم سلطانی لیاقت همه چیزهای خوب رو داره
جمعه رای که دادیم
افسانه دوست دوران خوابگاهم با مامان و باباش و خواهر و پسرخواهرش رفته بودند کرج و برگشتنی آمدند حرم بی بی معصومه(س) و هرچه اصرار کردم تشریف نیاوردند منزل ما  و باهم حرم قرار گذاشتیم  و به اندازه 45 دقیقه تا یکساعت پیششون بودم.دلم براش خیلی تنگ بود و از دیدنش خیلی خیلی خوشحال شدم.(از بهمن 1374 تا به حال ندیده بودمش).....کمی باهم خاطرات اون روزهایی که با افسانه و سهیلا میومدیم قم  حرم و جمکران رو مرور کردیم اما وقتمون خیلی کم بود.البته گاهی تلگرامی باهم حرف می زنیم قبلا ها هم تلفنی حرف می زدیم ولی حضوری قسمت نشده بود.چه مامان بابای گلی داشت افسانه جون.بعد از اینکه اونها رفتند که برن به یزد ..من و نیکان رفتیم اطراف حرم و یه کم خرید کردیم مثل لباس و سوهان برای نیکان که البته نمی خوره احتمالا و من مثل  افعی همه رو می بلعم.البته سوهان دم حرمی دوس ندارم سوهان ساعدی نیا و روح الامین و اخوان مقامی دوست تر دارم اما دم حرم این مارک ها نبودند.



این ویروس بدافزار باج گیر که میگن آمده و کلی هزینه شده برای هکر ها که رایانه های جهان رو با این ویروس آلوده کنند باعث شده اداره ی ما اتصال اینترنت سیستم ها رو قطع کنه.حوصله ام اداره سر میره ولی ناچاریم فعلا تحمل کنیم.بعضی ها هم میگن به خاطر نزدیک شدن به انتخابات و بحث های ثیاثی نت سازمان های دولتی قطع شده..الله اعلم
البته هرقسمت از سازمان که با سامانه های خاصی کار میکنه که نیار به نت داره براش اون سامانه رو باز می کنند.بچه های شبکه نمی دونند که تلگرام رو سیستم کار می کنه ولی من و مرضیه و منصوره و ملیحه و بابای نیکان اتفاقی فهمیدیم و نهایت اسفاده رو می بریم.فعلا تنها سرگرمی ما در  سازمان تلگرام هست و بس و همچینین صحبت باهمدیگه و تجزیه تحلیل زندگی های همدیگه و این خودش یه دوره بازآموزی محسوب میشه.
آهان یه کم هم کار می کنیم خب اونقدری که حقوقمون حلال باشه و هیچ کاری وقتی به من مخصوصا ارجاع بشه راکد نمی مونه ولی بازهم وقت بیکاری دارم....البته لازمه 



شنبه شونزدهم اردیبهشت که مخاطب خاصم غمگین بود و هرچی تلاش کردیم آروم نمی شد با یکی دیگه از دوستان و مخاطب خاص و نیکان مرخصی ساعتی آخر وقت گرفتیم و رفتیم یه فست فود


قبل از رفتن به فست فود به نیکان گفتیم می خواهیم کمی زودتر بریم که ببریمت دکتر ...کجا دوس داری ببریمت گفت دندونم درد می کنه بریم دکتر بادکنکی(دندانپزشک کودکان  که نیکان رو می بریم و به همه بعدش بادکنک میده)ولی ما باز هم می گفتیم نیکان دکتر چیترچیکن یا دکتر باما یا دکتر اجاق باشی یا دکتر خادم یا دکتر  یزدان پناه و ....(همه اینها فست فود یا رستورانند) و نیکان هی می گفت همون دکتر بادکنکی بهتره


و بالاخره رفتیم باما . دم درش نیکان متوجه شد که دکتری درکار نبوده و هدف رفتن به فست فود بوده و حسابی غافلگیر شد و به بچه ام خیلی خوش گذشت


و همچنان که نیکان در خانه بازی اونجا مشغول بود ماهم سعی کردیم مخاطب خاص رو آروم کنیم


دیروز هم بنا به پیشنهاد مرضیه خانم باز هم رفتیم همون فست فود باما و این بار دخترکوچولوی نازش ثناخانم هم با ما بود و مرضیه اونجا همه مون رو غافلگیر کرد و شرمنده .....حتی نیکان هم خیلی سورپرایز شد.مرضیه بی خیر از همه مون برای تولدهامون (چه اونهایی که تولدشون گذشته  و چه منصوره که تولدش نزدیکه) هدیه تهیه کرده بود.بیشتر از همه بازهم به خاطر خانه بازی به نیکان خیلی خیلی خوش گذشت.

زندگی با اشک و لبخندی که دارد زندگیست

یا که درشادی رفیقی یا که در غم غمگسار




اندوهِ تو را می خرم ای ماهِ منیرم

زین چهره ی غمگین تو آشفته ضمیرم

می دانم که خسته ای و دلت گرفته ولی بدان چشمهای قشنگت مرا هم خیس کرده عزیزم

تصور من از تو این نبود تو را مقاوم تر از این حرفها می دانستم و تو به عنوان یک زن دوباره به جهان ثابت کردی هرچقدر مدعی باشی اما درنهایت به خاطر روح مهربان و لطیفت کم طاقت می شوی و دلتنگ


می دانم خسته ات کرده اند

می دانم دلت را شکسته اند

انتظار حمایت داری

حق داری عزیزم


از زبان تو :

ای که عبور می کنی از چشم های من

روزی ظهور می کنم از دست های تو




یک عاشقانه جذاب

"نیمه شب اتفاق افتاد"

دیدن آن برای به هزار دلیل توصیه....اصلا من کی باشم که توصیه کنم .هرکس دوست داشت ببیند و هرکس وقت نداشت اصلا مهم نیست



باید مناسبت ها را زنده نگه داشت

باید دیدارها را زود به زود تازه کرد

باید محبت ها را به دل خرید و دوستی ها را نگه داشت

قدرناشناسی و ناسپاسی از معرفت می کاهد

گُل زیباترین هدیه در جهان

دنیا با گُل شعر می شود و کلمات از گُل جان می گیرند


شنبه 2 اردیبهشت1396

ملیحه و منصوره مثل همیشه سورپرایز و شرمنده و خوشحالم کردند.........

جای مرضیه جون خالی بود.ایشالا جواب ام آر آی مرضیه چیز بدی نباشه و سالم و سرحال بیاد اداره



 

هرآن که آمدنی است خواهد آمد و من نیز هم

و نسیمی خنک وزیدن گرفت

و برگونه های ماهِ مادرم شبنم اشک چکید

آسمان نغمه ی مهربانی خواند

آسمان در چشمان ِ توست مادر،درد کشیدی  مادر و  بالاخره این موجود اضافی هم امروز چشمانش  را به جهان گشود و تو آنقدر فداکار بودی که اجازه ندادی حتی صدای اشک ها و دردهایت را تخت ِ بغلی ات بشنود و مضطرب گردد

و تو آنقدر مهربان بودی که مثل مادری که اولین فرزندش را به دنیا می آورد شادی و ذوق نشان دادی

مسافر ریزه میزه ات در اولین روز از دومین ماه بهشتی بهار به این جهانی که جز نام مقدس  پدر و مادر  هرچه درآن است رنج است و درد فرود آمد

مادرم شاید تنها دلیلی  که به یک طفل هنوز نیامده انگیزه می دهد  تا تلاش کند و  زودتر چشم باز کند دیدن صورت زیبای مادر و پدرش باشد.ببخش اگر گاهی هوایِ دلم خانه ِ دلت را پریشان می کند.

مهرت در دلم جاوید است مادر....بنای محبتت تا ابد در دلم آباد است

مادر محبوبم آرام باش و مرنج چون تا وقتی من زنده باشم اجازه نخواهم داد هیچ کس و هیچ چیز برمقام والای ِ تو دست درازی کند.

مادرِ نجیبم به نام ِ تو که می رسم قلم بر صفحه ی کاغذ چه هنرمندانه می رقصد

قلم از نوشتن نام تو  بر خویش می بالد و من نیز بر خود می بالم که مولود ِ مهرِ دریای بیکران ِ تو هستم،هرچند ناخلف،هرچند آنطور که شایسته ی توست فرزندی نکرده ام

مغرورم که در چنین روزی مرا به دنیای خودتان آوردی هرچند  دیگر  از من جز تو و مهرِ تو و یک نیکان قشنگ چیزیباقی نمانده است و دست ِ بی عاطفه ی روزگار رمق از جانم ربوده است.

43 ساله شدم و به نظرم اینکه می گویند چهل سالگی بحران دارد برای من که نداشت و خیلی عادی بود و هنوز هم به بحرانی که می گویند نرسیده ام.اتفاقا به نظرم هرچه از سی به بالاتر می روی بر میزان ِ آرامشت افزوده می شود .اگر قرار باشد عمری داشته باشم بی صبرانه منتظر پنجاه سالگی و شصت سالگی و ......هستم.




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic