پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

فروردین:درست اول فروردین از دست دادن خاله مهربانم.خاله بزرگه ام

اردیبهشت:عروسی خانم سلطانی مربی سابق نیکان ،دیدار دوست یزدی دوران خوابگاهم افسانه بعد از 21 سال در قم

خرداد:وارد شدن به دنیای چشم و هم چشمی و دروغ و مزخرف اینستاگرام ،لغو سفر زیارتی امام هشتم

تیر:زندگی در چشمهای نیکان قشنگم

مرداد:اردوی اداری با همکاران بسیار نازنینم به حرم شاه عبدالعظیم حسنی ،افتادن اولین دندان شیری نیکان در مهمانی خانه ی عمه مهنازش،جشن عقد ریحانه اینا در تالار اسمان

شهریور:کچل کردن نیکانم،اولین جشن تولد فرناز قشنگم و جشن تولد ثنا و ثمینم،سفر یک روزه به دستجرد و دهکده خوش آب و هوای گردشگری سلامت(صبا)،جشن شروع پیش دبستانی نیکان

مهر:آغاز مدرسه رفتن نیکان عسلی،سفر یه روزه به همراه داداش علیرضا عزیزم و خانمش به شهرستان ساوه منزل عموجان برای دیدن عمه جانم و بقیه ،

آبان:

از دنیا رفتن ناصر در کرج ،تند تند ورق زدن خودم، احساسی که دچارش شدم و نفهمیدم بالاخره خوب بود یا بد بود اما رنج بسیار دیدم هرچند چیز زیادی یادم نمی آید به جز دوقل دوقل اشک هایی که ریختم در سکوت و کسی تحویلم نگرفت.و بعدتر رنجیدن از یکی از دوستانی که خیلی دوستش داشتم به جرم طعنه (خیلی خیلی عجیب بود برام و هنوز هم هست) و به دنبال آن پیدا شدن بهانه ی لازم برای حذف اینستاگرامی که دوستش نداشتم از گوشی .زلزله کرمانشاه و بخشیدن تمام کتابهایم به یک مرکز درمانی

آذر:مامانم...مامان قشنگ و چشم سبز و زیبایم...شکستن مهره کمرش و تنگی کانال کمر و نیاز به جراحی ..

دی:یلدا ، مامانم روی تخت و  هنوز یلدا پر از اندوه و غم...اما دخترکم ملی پیمان مقدس ازدواج بست،اولین جشن قرآنی و جشن حروف نیکان ،تایید شدن بیماری من در کمیسیون پزشکی استان،پر کشیدن زهرا عبداللهی از این دنیا،دروباره کلیه هام سنگ الماس ساختند،حادثه سانچی و در آخرین روز دیماه دیدار جون جون جونی ترین دوست اینترنتیم لیلی در شهرم و خانه ام و همقدم شدن با هم در حرم حضرت معصومه(س) و زیارت مسجد مقدس جمکران که امیدوارم هرچه زود تر مامان عزیزش که الان دچار کسالت هستند خوب خوب بشن و خودش هم با انرژی بالا برگرده پیش ما تو دنیای مجازی


بهمن:جشن تولد سه نفره ی ما تو خونمون برای نیکان ،جراحی مامان و خداروشکر ...خداروشکر ...خداروشکر و جشن تولد مبینای عزیزم در خانه ی مامانم

اسفندماه:

صدای زنگ موبایلم و شنیدن یه صدای ناز خیلی خیلی جوون و قشنگ ......گنجشک کوچولوی خودم رها جون که به افتخارش هووووورررراااااااااا.مرسی رها.ممنون رها.نفس منی رها

سقوط 66 قلب،برنده شدم من و ملی و مرضی و سمیه در مسابقات حفظ و تفسیر قران کریم،دیدن روی ماه گل آبی عزیزم

تاریخ دقیق آشنایی با رافی جون و ژوان عزیزدلم و بعدتر دیدن روی ماهشون هم یادم نمیاد....رافی جونم  و ژوان جونم ببخشید  و همچنین هستی خانم عزیزم.

امسال به لطف اینترنت و وبلاگ بازی دوستان جدید خوبی پیدا کردم(دخترم باران،ربو لی حسن کور دکتر مهربون،دوباره پیدا کردن کیمیاجونم،سوده خانم مهندس،علیرضای پرتلاش و عاشق پیشه و توانمند،فری خانوم،آقای کیهان،خانم مالاکیتی x، فروزان خانم،الی جون عزیزم و شمیم بانوی هنرمندم که امیدوارم دوستی هامون همینطور با محبت و مهرورزی و جاودانه باشه.دلشون رو نشکنم و دلم نگیره ازشون.

دردانه ی عزیز و بسیار مهربونم تو دوست خیلی خیلی خوب من بودی و هستی.خیلی دوستت دارم.خیلی زیاد.

و باز امسال سرشار بود از  عشق ورزی های بی پایان و همیشگیم به مامان عزیزم و پادشاه قلبم و خدای روی زمینم نیکان و شکرگزاری برای داشتن مامانم و نیکان قشنگم و زندگی و آرامش نسبی که دارم و مرد نق نقو و محجوب و با حیایی که دارم و خودم اعتراف می کنم که از خیلی از جهت ها که من می دونم و خدای من ایشون به من خیلی برتری دارند.

انشالا سال سگ 97 سال بهتری هم به لحاظ جوی هم به لحاظ اجتماعی و هم به لحاظ زندگی های شخصی برای همه ی دوستان و عزیزانم و خواننده های این وبلاگ سال بسیار خوش یمن و مبارکی باشد و به دور از هر گونه غم و کسالت و ناراحتی.

مامان محمدامین عزیزم :من و تو بچه های مشابهی داریم .همیشه و همیشه به یادت هستم عزیزم.نیکان هم الان یه ماهه مرتب و پشت سرهم سفتریاکسون ،بخور سر،کوآموکسی کلاو و زیترومکس که اصلا گیر نمیاد ولی ما براش پیدا کردیم مصرف می کنه ولی بازهم سرفه می کنه.خواهرجون ، نیکان همیشه من رو یاد تو و گل پسرت و پسرخاله ی پسرت نیکان شما که خدا همه شون رو حفظ کنه میندازه.بوس بوس

سال 97 پیشاپیش مبارک باد

هرکدوم از خواننده هام که شماره مو دارند و  نسبت به قم اه اه و پیف پیف ندارن ازشون دعوت می کنم حتما حتما سال ۹۷ تشریف بیارن قم با هرکسی که دوس دارن من در خدمتشون باشم.میزبانی برای زائر بی بی معصومه (س) افتخاره برای من.سعی می کنم میزبان خوبی باشم

از همکارای بسیار مهربونم مخصوصا ملی ،مرضی ،منصوره،ریحانه و سمیه چیزی ننوشتم ولی همین اینایی که اسمشون رو آوردم هم بقیه ی همکارام (آقا یا خانم) عالی هستند و یکیشون که مذکر هست که دیگه بیست....‌بابای نیکان رو میگم.(اه اه ....چقدر لوسی طیبه)





لیلی جان(دلبرترین دلبر دنیا)

خوبه دم دستم نیستی.می دونی چه طور درکت می کردم؟؟؟اول می بردمت حرم اگه خوب نمی شدی یه عالمه می زدمت با مشت.قطعا خوب می شدی،بعدش دقیقا نیکی بازی رو سرت درمی آوردم .به مدت سه ماه هم از دیدن اون دو عزیزم که قولشون رو به نیکان دادم محرومت می کردم حتی شنیدن صداشون حتی تلگرامی ...کلا محدودیت فیلترینگ اساسی 
خوبه دم دستم نیستی.این ته ته دوست داشتنم بود.
آرزوی قلبیم اینه که مامان خوبت هرچه زودتر از تخت بیماری بلند بشه و زودی بیای بگی برادر نازنینت هم کاملا خوب خوب شده .حتی اندازه بابای نیکان هم خوب بشه کافیه بابا.امورات خودش و خونه اش رو می گذرونه دیگه


دوباره تا آنتی بیوتیک تموم شد نیکان علائم بیماریش شروع شد و دوباره دیشب بردیمش مطب
این بار دکترش رو عوض کردیم.ایشون متخصص اطفال و فوق تخصص کلیه هستند .آقای دکتر با توجه به شرح حال و معاینه گفت این بچه دچار سیکل معیوب شده و درمانش هم غلط بوده و دیشب سه بار بخور با دارو داد همونجا تو مطب انجام شد.گفته امشب هم ببریم و شنبه شب هم ببریم.هنوز که بچه هیچ تغییری نکرده و سرفه های بدی می کنه و تازه عطسه هم می کنه.
امروز هم آخرین پنج شنبه سال بود و خواهرهام اومدن دنبالم ،بچه رو گذاشتم بمونه پیش باباش تو خونه و خودم رفتم باهاشون و به سرعت هم برگشتم و پول خیراتی رو هم برای نیازمند مورد نظر خیرات کردم .چیزی نخریدم اونجا بقیه خریده بودن دیگه...
خداوند همه ی رفتگان بینا و شنوا رو بیامرزه و رحمت کنه و به زنده ها سلامتی و شادی عطا کنه.آمین


به مناسبت روز زن سازمان ما نفری یه حواله چادر (خانم و آقا)داده بود از یه پاساژی و یه مغازه ای که میگن معتبره که مخصوص پارچه و چادره (مبلغ حواله زیاد بود صد تومن!!!!) بعد به همسران همکاران آقا هم همین حواله رو داده بود و در نتیجه امثال من دوتا حواله داشتیم یعنی دویست تومن

دیروز بالاخره با مرضی صبح مرخصی ساعتی گرفتیم و با یه اسنپ تشریف بردیم  تا نزدیک اونجا و بعدش من یه چادر رنگی دم دستی 70تومنی و مرضی یه چادر مشگی خیلی ناز225 خرید و من بقیه پولمو پس گرفتم اما مرضی کارت هدیه نفراول شدنش تو مسابقه حفظ قران استان(که سازمان تبلیغات گمونم بهش داده بود یا اوقاف..نمی دونم) روگذاشت روی حواله و چادرش رو خرید.

بعد رفتیم اطراف پاساژ.من اونجاها هیچ وقت نمیرم .یعنی طرفای بازار چون جای پارک نیست و باید پیاده رفت و من حال ندارم و شولوغه و تاکسی گیر آدم نمیاد و عصرها همش خوابم و .....القصه بعدش با مرضی رفتیم اطراف دیدیم چقدر خیابون اطراف تغییرات دادن من نمی دونستم به طور کلی چقدر شهرم تغییر کرده وقتی من خواب بودم.بعد چشممون یه بدل فروشی رو گرفت که ریحانه خیلی ازش تعریف می کنه و رفتیم داخل و نشون به اون نشون که رفتیم داخل و هردومون کلی زلم زیمبو خریدیم .من دستبند و حلقه و پشت حلقه (رنگ ثابت و مارک) و یه نیم ست نقره با تک نگین سبز و مرضی دستبند و انگشتر و دوتا النگوی ناز و یه گردنی (همه مارک و رنگ ثابت بازهم) .من ظریف می پسندم مرضی یه مقدار درشت و مثلا اشرافی.من فکر می کنم درشت مخصوص پیرزن هاست بقیه فکر می کنند درشت مخصوص ثروتمندهاست .من خودم رو هنوز جوون می دونم برای خرید چیزای اشرافی .حتی از خونه های اشرافی هم بدم میاد و خونه های ساده با مبل های ساده و دیوارهای ساده با چندتا عکس دوست دارم نه خونه ای با فرش های دستبافت با تابلوفرش های ابریشمی دستبافت و مجلل

به هرحال یعنی اگر این پول هامون رو روی هم می گذاشتیم جمعا یه انگشتر خوب طلا می خریدیم ولی چون هردو جوگیر و کم عقلیم(من جوگیرتر و کم عقل ترم) و خوشحال دلمون خواست اینجوری پول خرج کنیم خوشحال بشیم و شیرموز هم خوردیم

شولوغی دم بازار دم عید خیلی قشنگ بود .دوست داشتم .بوی عید میومد.یاد سال های قدیم افتادم که پریسا همکارم بود ساختمون اداره به بازار خیلی نزدیک بود و هرسال نزدیک عید همش تو بازار بودیم و کلی آشغال پاشغال می خریدیم و خوش می گذشت

بعد برگشتیم اداره  و من به معاون اداری و مالی سازمان که آقای خوبی هستند و همه هزینه ها به عهده ی ایشونه تلگرام زدم "آقا ما رو به بهانه چادر کشوندید طرف بازار چشممون همه چیز دید کلی جیبمون خالی شد.داشتیم راحت تو خونه زندگی می کردیم" و ایشون در جواب فقط خندید  و استیکر"لحظه هاتون شاد" برام فرستاد البته من انتظار داشتم بنویسند "به زودی ایشالا سازمان بتونه براتون جبران  کنه و دوباره حسابهاتون پر بشه.نگران نباشید" بالاخره  رئیس سازمان هم با همفکری ایشون بعد از امضای ایشون امضا می کنند ،پس انتظارم زیاد نبود .


بعدش ملی گفت من بعد از تایم اداری میرم  پردیسان خرید کسی می خواد بیاد؟

من که می دونستم بابای نیکان قرار کارشناسی داره و وکیل میاد دنبالش می برنش  برای بازدید یه پرونده ،اوکی دادم و بعد از تایم اداری رفتم دنبال نیکان  و بعدش رفتم سر قرار با ملی و اونجا اما نیکان جون اجازه نداد درست نگاه کنم چیزی ببینم و فقط چشمش دنبال چیزهای مورد علاقه ی خودش بود و یه دست لباس کامل با مچ بند و جوراب رئال مادرید خرید و عاشق رئال مادرید شد و  یه سری کامل نقاب لاک پشت های نینجا و من رو  یاد دوست خوب و عزیزم  رافی جون انداخت چون اسم یکی از لاک پشت ها رافائل هست البته نیکان همه ی لاک پشت های نینجا رو تو خونه چند سری داره و همیشه منو یاد  رافی جون میندازه.بعد توپ بن تن و  چرت و پرت های دیگه و بعدش مامان اینای ملی اومدن و من هم که پاهام دیگه جون نداشت و گرسنه بودم و نیکان هم فرصت تماشا و خرید به من نمی داد با ملی خداحافظی کردم و برگشتیم خونه که بلافاصله بعد از ما بابای نیکان هم رسید و ناهار رو باهم خوردیم.(البته نیکانم ناهارش رو توی مدرسه خورده بود)

بعدا نوشت:

ولی بعدش چون عصر خوابم نبرد از خستگی ،سردرد گرفتم فقط تونستم شام بپزم و ناهار فردا رو آماده کنم و یه کم درهمین حین تلگرام بازی و یه مقدار با نیکان بازی کنم و لوس بازی هاش و نازش رو بخرم چون اون هم خسته بود و بهانه گیر .شب هم از شدت خستگی خوابم نمی برد  و الان که چهارشنبه هست یه مقدر سردرد رو دارم .دارم سعی می کنم مسکّن نخورم.

مامان هنوز خیلی درد داره.هنوز نمی تونه تنهایی راه بره...........مهربانا پروردگارا تویی تنها پناه همه ی بی پناهان و دردمندان




هرچی منتظر شدم به رگ غیرت خونه بر بخوره خودش پاشه وسایلش رو بشوره خودش رو بتکونه دوباره بشینه سرجاش،نشد امروز عصر که خوابیدم بیدار شدم دیدم حسش رو دارم اومدم آشپزخونه هرچی رو خواستم بشورم دیدم اصلا اضافی هست و به درد نخور ،انداختم تو کیسه جداگانه زباله و به همین ترتیب تو یک ساعت سه تا کیسه پر شد.
فردا هم میرم اتاق ها رو به روش امروز خونه تکونی می کنم ،بعدش ایشالا بابای نیکان حالش خوب باشه خودش درهای کابینت ها رو گرد گیری کنه بقیه اش با من.اخه درهای کابینت ها واقعا سخته و مچ من توانش رو نداره
من هم از اون  زن هایی نیستم که مثل خواهرم طاهره یکسره همه چی رو بریزم بیرون تا حتی یخچال رو بشورم یا کارگر بیارم وایسم باهم کار کنیم،حوصله ی آدم های اضافی رو موقع تمیزکاری ندارم ،بهترین گزینه بابای نیکان هست که بی سرو صداست و به خونه هم وارده و بیشتر از خودم همه چی رو میندازه میره.باز خوبه من اصلا دلم نمیاد چیزی بخرم یا اصلا خداروشکر وضع مالیمون طوری نیست که بتونیم چیزای گرون بخریم
والا به قرعان
آی راحتیم که نگو
آخیش این هم از خونه تکونی.راحت شدم
حالا برم هفت سین بچینم نیکان بچه م خوشحال بشه
بعدا نوشت:یه چیز مهم یادم رفته بود بنویسم،امروز پادشاه دل و قلبم "نیکان"اردوی شهربازی رنگین کمان بودند و به پسرک ترسوی من خیلی خوش گذشته بود در کنار دوستان مدرسه اش.البته پسرم امروز از بچه های کلاس خودشون جدا شده بود و رفته بود قاطی بچه های کلاس خانم کنعانی به گفته خودش و شواهد توی فیلمی که تو کانال مدرسه شون گذاشته بودند.


مثل دریا دوست می دارم تو را ،ای مادرم ای نازنین
چشمهایت پروانه می سازند زمن ،بر خالقت صد آفرین

دلنوشته ی امروز:
زیباترین واژه ....نه

زیباترین احساس،مادرانگی است

این را بانوانی که هنوز مادر نشده اند نیز  می فهمند.

مادرعزیزم می دانم که درک می کنی چه می گویم.همسرم بوی تو مادر می دهد حتی چون در آغوش زنی مهربان و دوست داشتنی به نام مادر پرورش یافته،فرزندم بوی  تو را می دهد چون مرا می برد به روزگاری که آغوش گرمت پناهگاه همیشگی من بود و هست.

شعر زبر نمی دانم از کیست اما حرف دل است چون وقتی خواندمش بر دلم نشست

زن هرچه قدر هم که

بزرگ شود

همسر شود

مادر شود

درونش هنوز هم دختری

 کوچک و چشم

انتظار ست انتظار

می کشد برای لوس شدن

محبت دیدن

مهم نیست چند

ساله باشی

زن که باشی همیشه 

وجودت زنده است❤️
بعد از اینکه نیکان رو بردم سر کوچه مون خانه ی بازی بعدش  من رو برده مغازه ی کبابی میگه کباب بخر خریدم میگه دوغ و نوشابه بخر خریدم میگه سبزی آماده هم بخر خریدم وقتی رسیدیم خونه میگه سلام بابا برای روز مادر برای همه مون نان داغ کباب داغ خریدم


نیکان جونم چندوقت بود انگار خوشحال نبود

تولد پسرعمه اش هم خوشحال نبود .حسابی بازی کرد ولی خوشحال نبود

خونه خاله منصوره اومد حسابی هم با علاقه اومد اما حرف نمی زد مثل همیشه

کلا مدتی بود حرف نمی زد زیاد

از خانم مدیر مدرسه پرسیدم تو مدرسه طوری شده گفت از نعمت اللهی جدا کردیم نمی ذاریم زیاد باهم باشند آخه نعمت اللهی با اینکه ریزه میزه هست ولی وسط بازی هاش به نیکان آسیب می زنه.راست می گفتن چند وقته نیکان هرروز یه جاش ضرب دیده میومد خونه بعد باباش خیلی عصبانی بود به من گفت تو به بچه توجهی نداری گفتم خودت پدری کن به مدرسه زنگ بزن به هرحال مدرسه هست و اینها هم پسربچه ..نمیشه که جلوی شیطنت بچه و بازی بجه رو گرفت.تو خونه که تنهاست .زیاد هم که رفت و آمدی نداریم با کسی ،همه سرشون به زندگی خودشون گرمه و گرفتارند یه مدرسه هست که نیکان باهاش خوشه،باباش زنگ زد مدرسه و مفصل صحبت کرد و بعدش مدرسه نیکان رو از نعمت اللهی جدا کرد

بابای نیکان می گفت بچه یه مقدار مریضه انگار سرماخوردگی داره

پریشب بردیمش مطب که دکتر معاینه کرد و گفت گوشهاش عفونت دارند و مایع آوردن و  دوتا آمپول سفتریاکسون هم داد و پریشب و دیشب زدیم و داره کپسول های کوآموکسی کلاو می خوره



فردا سالگرد جشن ازدواج منصوره هست و بالاخره فیلم و عکس های عروسیش آماده شد و ما برو بچ (تی تی و نیکان،ملی،انسی،ناهید،مرضی و دخترنازش ثنا )امروز هماهنگ شدیم و ناهار تشریف بردیم خونه اش و سمیه کوچیکه و خدیجه کوچیکه و ریحانه براشون مقدور نبود بیان.
خیلی خیلی خوش گذشت.دوباره مسخره بازی  و خنده و البته تحسین و ستایش منصوره جان و فیلمش و یادآوری خاطراتمون از عروسی منصوره جان و همچنین یادآوری خاطرات من از عروسی داداش ناهید که اونجا هم واقعا به من خوش گذشته بود.
منصوره و بقیه دوستهام خیلی خیلی خوب و مهربان هستند و برای داشتنشون خوشحالم. و البته یه جورایی شبیه خودم هستند اما من از همه شون شوت تر و مشنگ ترم و از لحاظ سنی هم مسن تر ولی اصلا با برو بچ خیلی احساس خوب جوونی دارم.
الهی به سلامتی اسباب جشن عروسی ملی فراهم بشه و بریم عروسیش و حسابی از خجالت خودمون دربیاییم و خوش بگذرونیم
الهی به حق روز ولادت بانو  فاطمه زهرا(س)  که نزدیکه ،ناهید و خدیج کوچیکه هم اون دوتا آقای خوب  که قراره حتما و حتما خوشبختشون کنند زود بیان و این دوتا دختر خوبمون هم زودتر برن سر خونه و زندگی و یکی رو داشته باشن که به همدیگه نق بزنند خستگیشون در بره خخخخخخخخ
بعدا نوشت:
یادم رفت بنویسم امروز بچه ها قرار گذاشته بودیم منصوره اذیت نشه و فقط ساندویچ سرراه بخریم بریم خونشون و بچه ها هم همشون عاشق فلافل هستند و من خودم جدا رفتم چون رفتم دنبال نیکان دم مدرسه اش بلد رفتم خونه منصوره و گفته بودم من فلافل دوس ندارم سمبوسه می خوام ولی ملی نشنیده بود که گفته بودم سمبوسه ی ساده می خوام و برام سمبوسه پیتزایی خریده بود و برای من ضرر داره و من که خیلی گرسنه بودم به منصوره گفتم نون و پنیر یا نون و ماست بیار بخورم که گفت از دیشب پلو و خورش کرفس دارند و گرم کرد برام و .....وای وای ...وای....خیلی..خیلی...بی نهایت خوشمزه بود.تو عمرم خورش کرفس به این خوشمزگی نخورده بودم.جدا این دختر کدبانو هست.ماشالا هزارماشالا.تازه می گفت ببخشید ناصر ته دیگ برنج رو با برنج قاطی کرده تو قابلمه...هی خوردم هی گفتم خیلی خوشمزه است به بچه های دیگه نده اینا حقشون همون آشغال ساندویچ هاست.این خورش مال خودمه.دستش درد نکنه.راستش من تا حالا خورش کرفس دوست نداشتم البته بدم نمی اومد ولی الان عاشق خورش کرفس شدم‌‌.الهی قسمت بشه منصوره دوباره برام بپزه اصلا.در خودم نمی بینم که بپزم ...البته شاید پختم چون اونقدر با ولع خوردم که نیکان اومدیم خونه گفت مامان برام درست کن و دستور پختش رو که منصوره به من گفته بود رو برام تکرار کرد
دوشنبه نوشت:::::::::::
باران دخترم.من بیشششششششششترترترترترترتر
  


دیشب جشن تولد امیرحسین پسر عمه شکوفه ی نیکان بود که تقریبا همسن نیکانمه و اون هم دیشب شمع ۶ سالگیش رو فوت کرد
از تمام جشن تولد بچه ها فقط بازی کردند باهم و مامان ها رقصیدند ....یعنی ادای رقصیدن درآوردند و خندیدند و بعد عکس و بریدن کیک و جیغ ،سوت و هورااااا


لازمه که پز بدم
امروز با عشقم گل آبی عزیز شماره مبادله کردیم و روی ماهش رو دیدم و صدای بسیار قشنگش رو از فایل صوتیش که  برای پادکست ضبط شده بود شنیدم.عالی...‌عالی
می بوسمت خداجون


  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic