پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


یلدا که رسید ، ناز شصتت ای عشق .....من چند دقیقه بیشتر بیدارم

یلدا یعنی خانواده،یلدا یعنی خاطره ........یازده سال و هفت ماه و بیست روز است که بدون پدر و با یادش  یلدا می کنیم ....

خدایا یلدایش رادر کنار معشوقش حسین بن علی(ع) زیبا تررقم  بزن.
بابای خوبم برای ما بچه های نسبتا بدت هم دعا کن.

تقدیم به نیکانم که ده سال انتظارش را کشیدم 

از هر دری که می گذرم می رسم به تو
حق داشتم بخاطر تو در به در شوم...

عزیزمادر.....(بغلم باش که جهان کوچک و غمگین نشود بغلم باش که خدا دورتر از این نشود ...شعر از حامد ابراهیمی پور)

و من الان 42 سال و هفت ماه و بیست و نه روزه هستم  و نیکان چهارسال و  ده ماه و بیست و نه روزه است.....

قسمتی از یلدا نوشت سال   1391 را بخونید

یلدا یعنی خانواده یلدا یعنی سلام گرم به زمستون سرد.یلدا یعنی پدر و یادش به خیر .یلدا یعنی مادرو مهر و محبتش.یلدا یعنی دوست داشتن.

 یلدا یعنی بازهم جای خالی پدرم تو خونه اش .تصایر آخرین یلدای پدرم دائما جلوی چشمهام در حركتند. جات خیلی خالی بود پدر كه ببینی كودك من برای عرض ادب و سلام به خانه تو اومده .هیچوقت به نبودت عادت نمی كنم چون باور دارم كه می بینی . همه چیز رو .تو اینجا قابل لمس نیستی اما گرمای حضورت هست اما دلم می خواست دستت را می گرفتم و لمست می كردم  و آرام می شدم دلم می خواست بودی مثل تمام سالهایی كه بودی.سینه ام درد می گیرد وقتی دلتنگت هستم و من در تناقضم كه چگونه در این دل تنگ این همه درد جا شده است.

 زنده یاد حسین منزوی گفته:

چه غم كه عشق به جایی رسید یا نرسید

كه آنچه زنده و زیباست نفس این سفر است

 شب یلدا ما و داداش محمدم اینا و آبجی صدی اینا رفتیم خونه مامان.خوش گذشت ضمن اینكه جای پدرم مثل هرسال خالی بود.اما بالاخره انتظارهامون به پایان رسیده و امسال نیكان ریزه ی من اولین شب یلدای خودش رو تجربه كرد.مثل همیشه خندید و بازی كرد و رقصید و دلبری كرد.خدایا سپاس.یلدا ازاون شبها و شب نشینی ها و جشن هاست كه من خیلی دوستش دارم.خیلی

نوشته 25 آذر94 درباره یلدا و پدرم:

چندروز بیشتر به شب چله نمانده است .سال 83 بود آخرین شب چله ای که دور هم جمع بودیم .خوردیم ،خندیدیم ،بوسیدیم.عکس گرفتیم.....آه از این قلب که جز درد درآن چیزی نیست.آه که عمر خوشبختی همیشه کوتاه است.

همه سرگرم بازی

همه بی خبر و شاد

کسی از روز غصه خبر اصلا نمی داد

دیشب که تو را به خواب دیدم بهشت را دیدم.دیشب تو از کنار خیالم چنان رد شدی که لحظه هایم رنگ تکه ای  از بهشت گرفت.خواب بودم که آمدی با همان روح سپیدت که تلالو روشنی بود از همیشگی تمام وجودت و با خوشه ای از گندم و با خوشه ای از شقایق که برایم تصویر گوارایی بود از طعم شیرین سیب.نگاهت امتداد صداقت بود و لبخندی که از آن می شد یک دنیا اشتیاق،یک دنیا آرامش چشید.خواب بودم که آمدی.....

حالا هم هجوم روز است از قاب پنجره ای که رویای تو را با بیداری پیوند می زند اتاقم خسته از هجوم طولانی تنهایی و بسته در حصار مداوم رخوت.کاش خواب باشم و تو دوباره بیایی

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

 و به قول مرحوم حسین پناهی عزیزم همه چیز از یاد آدم می ره ....جز یادش که همیشه یادشه




نیکان جان تا یک سالگی موهات مثل بابات فر بود بعدش لخت شد

این هم نیکان روز تولدش


یلدا نوشت 93 در تاریخ 6دی ماه93:

چه شبی بود دیشب......خیلی قشنگ بود .من كه راضی بودم .

دیشب خودم شنیدم كه كبوتران نام شما دوتا را زمزمه می كردند.یك شب قبل ترش خودمان خواب های قشنگمان را در قلبمان كاشتیم تا ریشه كنند و شاخه دهندبلندتر از تمام درختان سبز.وابستگی شاید گاهی كم رنگ تر شود اندكی و گاهی پررنگ تر ولی خدا شاهد است خودم دیشب برای هردویتان به حافظ تفال زدم و خودتان دیدید كه تفال زیبایی شد. خوشحالم برای اینكه همه چیز خوب بود .

بازهم خاله طیبه "خاله مسعود"  یعنی عمه طیبه"عمه فائزه" دیشب كلاف خوشبختی شما را نیت كرد و سرانداخت و برای هردویتان آرزوهای قشنگ بافت

وقتی حافظ گرفتم و تفال زدم خدا خودش می داند كه دلم با همه صاف بود و شاید به همین علت همه خانواده از فال خودشان رضایت داشتند تمام اشعاری كه آمد پربود از حرفهای قشنگ و مهربان و زیبا .....فقط نمی دانم خاله طاهره نیتش عجیب بود كه به مذاق حافظ خوش نیامد یا هرچه كه بود خاله راضی نبود.....

پریشب  خواهرانه رفتیم خونه عزیز و همونجا شب چله ای های فائزه عزیزمان را تزئینات كردیم هندوانه را خاله سارا ....تزئین آجیل و بند و بساطش و مرغ و برنج و روغن و كله قند و سبدهایشان را خاله طاهره و كارهای خورده ریز كادوها را خاله طیبه ....و دیشب به همراهی مادرم و داداش علیرضا اینای عزیزم  یلدایی فائزه عزیزمان را بردیم تقدیم كردیم و پذیرایی حسابی شدیم و بعدش هم مردها تو سالن بودند و خانم ها قر تو كمر و اندكی حركات موزون و گاها مثل من ناموزون.....دیگه همین از دستمان برمی آمد شرمنده .البته مادربزرگ مادری و خاله ها و زن دایی های فائزه جون هم تشریف داشتند.بعدش من حافظ بازكردم و چندتایی تفال زدیم و خواندیم كه البته بعضی ها مثل مهدی برادرزاده عزیزم چندبار فال خواست و نوبت به بقیه نرسید چون باید ترجمه هم می كردم به تناسب سن و سال مهدی عزیز.دراین قسمت جای عرفان و مبینای عزیزم و پدرو مادرشون كه زود رفته بود خیلی خالی بود

خب هرجا نوشتم خاله طیبه( منظورمان خاله آقامسعود و عمه طیبه فائزه جان است) و هرجا نوشتیم دایی علیرضامنظورمان دایی آقامسعود و عموعلیرضای عروس خانوم است )و یا زن دایی آقامسعود و زن عموی فائزه خانوم.آقا من اسم خودمان را گذاشته ام دوگانه سوز یعنی فامیل بسیار نزدیك هردوطرف.انشالا این خوشی ها مستدام باشد به هربهانه ممكن.ایشالا همین مراسم را به زودی پربارتر ،شیك تر و پرملات تر و با هدایای نفیس تر نوبت بشود برای عرفان عزیزم ،امین گلم،مبین جانم،آقامهدی عزیز دلم و به موقع ایشالا نیكانم (نوه های مامانم كه پسرند)كه عاقل و بالغ شد برای نیكانم و برای دخترهای قشنگ و نازمان(آناهیتای عزیز،مبینای ماهرخ،ثنا و ثمین دلبندم)


همین جوری که هستی همین جوری قدیمی همین جور صاف و ساده همین جوری صمیمی همین جوری که هستی عزیز و  عاشقانه کم از بغضِِ شکستن پر از عطر ترانه نه دلگیر از زمونه نه شاکی ار من و ما نه تنها مثل عشق و نه خسته مثل دنیا همین جوری که هستی باورم کن همین جوری که هستی مال من باش رفیق درد و رنج و شادی و غم  شریک روز و ماه و سال من باش گر زردی اگر سبز اگر کهنه اگر نو اگه دلگیری از من اگه می میرم از تو منو از من جدا کن که در بند تو باشم که جز عشقت نخوام و که از دنیا رها شم منو گم کن تو چشمات که رنگی نو بگیرم اگه می خوایی بمونم  اگه می خوایی نَمیرم همین جوری که هستی   مال من باش رفیق درد و رنج و شادی و غم  شریک روز و ماه و سال من باش



تقدیم با احترام ویژه:


آنکه شود مهر شما را فدا

مهرِ شما شعرِ  مرا رهنما


 آنکه شود مهر شما را فدا

مهرِ شما گرمی یلدای ِ ما


آنکه شود مهر شما را فدا

مهرِ شما ،جلوه ی دنیای ما


 آنکه شود مهر شما را فدا

مهرِ شما سوسوی ِ چشمانِ ما


 آنکه شود مهر ِشما را فدا

مهرِ شما  شربت دل هایِ  ما


آنکه شود مهر ِشما را فدا

قهرِ شما تلخیِ فردای ما





به اعتقاد من،زندگی اگرچه زیباست اما چندان هم آسان نیست.اساس زندگی ِ دنیوی مملو است از سختی ها و رنج ها.زندگی نه یک مسیر روان است وصیقل یافته و نه بستری است از گلهای سرخ و حتی اگر چنین نیز باشد گل های سرخ نیز پُر از تیغ های تیز و برنده اند.پس برای زندگی کردن نباید از تیغ گل هراسی داشت.

امروز یک شنبه بالاخره فرم ِمعرفی مربوط به وام قرض الحسنه ای را که آقای اسداله گچکار (مهندس.م) معرفی کرده بود به بانک که زیاد از اداره ما فاصله نداشت بردم و رئیس شعبه مرا به شعبه مرکزی ارجاع داد و ناچارا فرمان پراید در اوج ترافیک به سمت ِ خیابان هایی پیچید در اواسط خیابان انقلاب(نام قدیمیش چهارمردان یا چارمردون یا به قول قمی های قدیمی چارمندون)

یک ساعتی پشت درِ اتاق رئیس شعبه مرکزی معطل شدم.ظاهرا مادرشان به رحمت خدا رفته بود و امروز اولین روزی بود که بعد از آن به محل کارشان آمده بودند و دوستان زیادی برای عرض تسلیت خدمت می رسیدند.بالاخره خانم رحمانی نامه ام را بردند و دستور لازم صادر شد و این همه راه را برگشتم و آمدم شعبه اولی و ارائه مدارک و منتظر نتیجه استعلام.....

و با این وام چه کارهای بزرگی قرار است انجام شود تعمیر دندان هایم،تامین شهریه ترم بعدش و .......

می گویند هدفهایتان باید به بلندای قامتتان باشد اگر این گفته صحیح باشد طفلکی کوتاه قدان....البته کوتاه قدان در سازمانِ ما اهدافشان بلندتر است و به همان نسبت همتشان نیز عالی تر و مدیران سازمانِ ما تقریبا همگی در زمره کوتاه قدان هستند.

اما این حرف را قبول دارم که صبر و بردباری باید به وسعت تمام وجودتان باشد مخصوصا وقتی تقاضای وام قرض الحسنه دارید هرچند مبلغش ناچیز باشد..

راستش اولش یعنی در پاراگراف اول تصمیم داشتم در این پُست راجع به چیز دیگری بنویسم راجع به مادرم ولی قلمم خودش رفت به سَمت و سویِ ثبت ِ وقایع اتفاقیه و در واقع می خواستم برای خودم یادآوری کنم گرچه از نظر مادی ثروتمند نیستم اما از لحاظ عاطفی سرشارم از رفاه به خاطر وجود گُلِ روی مادرِ نازنینم.

هیچ چیز در زندگانی رایگان به دست نمی آید و هیچ دیداری تصادفی نیست .من آنقدر خوشبخت هستم که اشخاصی را در دل و قلبِ خودم دارم (حتی در عصر صفحات و شبکه های مجازی) که با ارزشند و شایسته ،که هم می توانم به عقاید و دانشِ آنها اعتماد کنم و هم از تجربیاتشان پیروی نمایم.



راستش تمام چیزی که من فکر کردم امروز بنویسم که ارزشِ نوشتاری داشته باشد به گمانم عشق است.عشق در هر سطحی که باشد زیباست به شرطی که عاشق یکتاپرست باشد در عشق.می گویند شب سیاه پوش شده ِ عشقی است که در روز دفن گردیده است.

نیکانِ عزیزم من همان عاشقِ یکتاپرستِ عشقِ توام .آنقدر از تو می نویسم ،آنقدر درو دیوارهای این وبلاگ فسقلی را از عشقت پُر می کنم که صفحه صفحه اش عاشق رویت شوند و صدای خنده های قشنگت را بشنوند .هربار مرا می بوسی و هر دم تو را می ببویم و می بوسم .لبخند می زنی و لبخندت زیباترین منحنی جهان را خلق می کند.تیرِ خلاصِ من است بوسه های عاشقانه ی تو جانِ شیرینم.

شیطنت ها می کنی دلبرکم و خودت را درآغوشم پرتاب می کنی و من برای اینکه بتوانم عمیق تر نگاهت کنم می گذارم خوابت ببرد و بعد یواشکی و آرام و عمیق چهره معصومِ تو را تماشا می کنم،اما یواشکی دوستت ندارم...با صدای بلند می گویم دوستت دارم و تو در همان حالت خواب و بیدار پاسخم می دهی منهم مامان.....و مرا غرق در پاک ترین احساس ِ  شیرینِ زندگی ام می کنی.

تو تمام منی.تمامِ ایمان ِ منی.تمام ِ دنیایِ منی.خدایا مرا ببخش ...نیکان خدایِ زمینی ِ من است.

 

بزرگی (هنری دیویدنورئو) گفته است برای صحبت درباره واقعیت ها به دو نفر احتیاج است یکی برای آن که حرف بزند و یکی برای آن که بشنود.

فرهیخنه ای هنرمند ما را قابل دانسته که حرف بزنیم.به روی چشم.

من یک منِ معمولی ،پُرحرف و پُراحساسم

تو استاد غزل گفتن،پُرشرم و حیا هستی

در اول بهـــــــــــمن ماه ،تو آمده ای دنیا

تا آخر دنـــــیا باش،ای بهمــــــنی ِ دانا


و تک بیتی دوست داشتنی و  اصلاح شده


اینکه محسوس است بر هوایم اثر خوب شماست

این همه شعر و لطافت نظر لطف شماست



دوستت دارم که می گویی به من بی اختیار

گوشهایم می شود سنگین که تکرارش کنی



نیکان جان:
سالهای زیادی نبودی و هیچ كس نبود و یا به حسابمان نمی آمد .آمدی به دنیایمان و تو عشق ِ مشترکمان شدی و  هیچ  چیز دوباره به حساب نیامد جز تو و عشقِ تو .شیرین ِ مادر


طیبه در سازمان سخت مشغول کار


شوخی کردم  من همیشه  کار می کنم تو اینترنت پلاسم.


سرآغاز ِ زندگی،بی شک صدایِ خندیدنِ کسی ست که دوستش داریم ...چقدر خوب که تو می خندی هوس کرده بودیم یک دلِ سیر زندگی کنیم

جمعه عصر پخش سریال همسران از شبکه آی فیلم به گمانم و پختن آش رشته در سریال توسط مریم و مهین(خانم ها الهام پاوه نژاد و مهرانه مهین ترابی) و هوس کردن نیکانم و ویارشان به آش رشته.....آقا و منی که تا به حال آش رشته ای نپخته بودم و همیشه خانه مادرم یا خواهرم یا مادرشوهرم و .....خورده ام .به هرحال عزم جزم کردیم و آشی بار گذاشتیم و خدارو شکر بد نشد .خودم خوشم آمد و نیکانی که هزار بار تا آماده شدن دیوانه ام کرده بود پس کی آش آماده میشه؟به هزار زحمت به اندازه یه کاسه ماست خورد و شام هم نخورد و گفت مامانی خیلی ممنون .خیلی خوشمزه شده بود.
پی نوشت:آش بلد نیستم چون بابای نیکان آش دوست ندارد هیچوقت مجبور نشده بودم بپزم.

شنبه خیلی معمولی....
یک شنبه جای خالی ملیحه توی اتاقم که مرخصی بود که درس بخواند و نخوانده بود و همچنین مرضیه که دخترگلش سرماخورده بود و نیامده بود و من هم تنها بودم.فقط گاهی منصوره می آمد و ریحانه ....یه سری می زدند و می رفتند

حجم کار زیاد به همراه معرفی نامه وام قرض الحسنه نسبتا خوب که از یکی از مدیران اداره معروف به اسداله گچکار (اسم کوچیکش اسداله و رشته اش مهندسی عمران)بهم داد که بروم بگیرم و دندونهای خرابم رو درست کنم ولی هنوز وقت نکرده ام بروم بانک.
دوشنبه ادامه حجم کار زیاد و احتمالا سه شنبه هم همینطور تا این فایل مربوط به سند توسعه اشتغال استان را به روز کنیم و بدهیم رئیس سازمان چهارشنبه برود سمینار و پز بدهد و از کارهایی که احتمالا به سرانجام نخواهد رسید تعریف کند

و دیگر اینکه خدا رو شکر چندروزی است سردرد یا به سراغم نمی آید یا وقتی می آید زودی گورش را گم می کند.برود که برنگردد.

و ضمنا خاله نیکان علیرغم میل من و مخالفت های شدیدم یه تبلت Asus که قبلا متعلق به پسرش مبین بود را داد به نیکان و من حالا همش باید دنبال فیلم و بازی اندرویدی باشم برای ایشان.به شدت با تکنولوژی و ابزارش در این سن برای بچه مخالفم اما نتوانستم حرفی بزنم.این خاله نیکان را می پرستم نتونستم حرفی بزنم.در عوض نیکان به اندازه تمام عمرش خوشحال شد و ذوق کرد و یکسره حرفهای عاشقانه به من و باباش و خاله اش می زند.هیچ جای جهان گرم تر از آغوش تو نیست نیکانم.زمستان ِ تنم را گرما می بخشی دلبندم

دوست داشتم
معلمِ املایِ تو بودم !
و " دوستَت دارم " را املاء بگویم ...
و هی بپرسم تا کجا گفتم ؟
تو بگویی " دوستَت دارم "

#فروغ_فرخزاد





پنج شنبه های بانوان سازمان  را تعطیل کردند تا به فرزندان زیر شش سالمان بیشتر برسیم.........ساعتِ گوشی را  گذاشتیم روی نه صبح...زنگ خورد قطعش کردیم  تا اینکه تلفن خانه زنگ خورد سپیده پشت خط بود و طریقه رفتن با اتوبوس های شرکت واحد یا تاکسی به فروشگاه بزرگی  از شهر  را پرسید خواب و بیدار  جواب دادیم که نمی دانیم و واقعا هم نمی دانستیم.با خودم گفتم اَه این سپیده نمی دونه من پنج شنبه ها کمی بیشتر می خوابم که صدای قرآن و اذان را شنیدم با خودم گفتم چه وقت قرآن است؟لابد در مسجد ِ سر کوچه برنامه ختمی هست بعد خوابالو خوابالو  و پر از اعتراض که چقدر بی موقع دست شوییم گرفته پاشدم و رفتم به طرف همان محل که نگاهم به ساعت افتاد و دیدم ساعت دوازده ظهر است چشمام گرد شد ....اصلا معنی نداره که آدم  عطیل باشه و بخوابه.....تصمیم گرفتم دوازده سال بعد که بازنشسته شدم اگر زنده بودم و دست و پایی داشتم بروم یک جایی رایگان برایشان کار کنم حتی شده طی و جارو بکشم بلکه صبح ها از خواب بیدار شوم.این نشد وضع زندگی...هی بخوابی هی بخوابی......گشتم توی اینترنت کتاب ما با هم می میریم را  اینترنتی خرید کنم هرسایتی رفتم موجودی اش تمام شده بود حالا باید به  ملیحه بگویم برود پاساژ قدس و برایم پیدا کند و بخرد.البته ملیحه هم همه چیز را می گوید چشم و وقت نمی کند باید نیکان را یک روز بذارم پیش باباش...همان روزی که می خواهم بروم پیش
دکتر نیره ذکایی برای سردردهایم و از همانجا بروم پاساژ قدس و کتاب سراهای دیگر شهر و کتاب بخرم و بروم پلاستیک فروشی و سفره بخرم که چند وقتی است که سفره دم دستی مان پاره شده و قرار است ملیحه برایم بخرد و ......خرید های دیگری که خودم باید باشم



بابای نیکان قول
داد همین امروز عصر که از دانشگاه برگشت مرا ببرد تا خرید هایم را بکنم گفتم خسته ای آن موقع!!!گفت مهم نیست می برمت.خدایا ممنون



برای بابای نیکان:


رو به رویت چه لـذتی دارد
صحبت از حرف‌های تکراری
مطمئنم کـــه دوستت دارم:
مطمئنی کـــه دوستم داری


و برای نیکان
که به قول حمید مصدق (و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از ندگی من هستی):


وقتی که تو را
بیافرید از دلِ ماه

وقتی که به چشم‌های
تو کرد نگاه:

در عرش نشست و زیر
لب با خود گفت

لا حول و لا قوه الا بالله





زیباترین  خلقت خداوند  سرما خورده و به عطسه افتاده.خدایا  نمی دونم کجا کوتاهی کردم ؟سینما فرستادم از بچه های مدرسه گرفت؟ حمومش کردم دادم به باباش خشکش کنه  خوب خشکش نکرد؟ مربیش گلو درد داره از اون گرفته؟خدایا باز هم یه کوتاهی دیگه داشتم.باز هم طفلکم باید دارو  بگیره؟بگردم برات پسرم.مامان خوبی نداری...مامان فقط عاشقته.عشق به تنهایی کافی نیست ...مامان باید بیشتر مواظبت بود دلبرکم.منو ببخش پسر نازنینم.کاش خودم سرما می خوردم آمپول می زدم ده تا ده تا ....ولی تو یه قاشق  هم از این شربت های مسخره که دوستشان نداری نمی خوردی...منو ببخش



خدایا معجزه کن و  این فین فین لعنتی را  از پسرکم بگیر و به جاش انرژی به وجودش تزریق کن.من پیشاپیش از تو تشکر می کنم و به د اشتن خدایی چون تو  برخود می بالم


نیکانی دنیای منی و عاشقانه می نویسم که صادقانه و بی ریا دوستت دارم.فریاد می زنم دوستت دارم که دوست داشتن یواشکی ات در شان  تو نیست . تو را باید پرستید .تو را باید هرلحظه و هر دقیقه بارها و بارها بوئید و بوسید.هنوز توی بغلم جا می شوی .آرزو می کنم زود تر بزرگ شوی و نگرانم که بزرگ شوی و دیگر توی بغلِ مامان جا نشوی جانِ شیرینم.به تو که فکر می کردم همیشه لبخند گوشه لبهایم را پر می کرد...حالا با این سرماخوردگی که کوتاهی اش از من است  دست هایم می لرزند و رعشه به جانم می افتد. زودتر خوب شو نازنینم. کسی چه می داند که فکر کردن به تو  یعنی چه؟؟؟؟به تو فکر می کنم و شاید  بعضی ها فکر کنند تب کرده ام و هذیان می گویم



بسته ام به پای سروِ کوهی دام


از اون یک شنبه ای که رفتیم خانه داداش علیرضایم و آنجا حرف از فیلم ناسور به میان آمد و من اعتراض کردم که چرا در شهرِ ما ناسور اکران نمی شود و  داداش علیرضا گفت بچه های مدارس را می برند و درساعات مشخص فیلم را اکران می کنند و قرار است شنبه 13 آذر ماه مدرسه ما نیز بچه ها را برای دیدن این فیلم به سینما ببرد(داداش 25-26 سالی است که معلم ابتدایی است) و من نیکان را اگراجازه دهید با خودم ببرم.طفلکم نیکان ازآن شب آرامش نداشت و همه اش منتظر بود تا اینکه بالاخره دیروز 13 آذر ماه ساعت شیش صبح بیدارش کردم و طبق قولی که بهش داده بودم صبحانه شله زرد بهش دادم خورد و آمدیم  اداره و داداش آمد و نیکان را برد و حدود ده و نیم هم بچه مان را پس داد.آنقدر به پسرم خوش گذشته بود که وقتی برگشت بنای ناسازگاری گذاشت و گریه و می گفت من دیگه نمی خوام مهدکودک برم من باید به مدرسه بروم و شنبه ها با بچه ها اردو بروم سینما و درس بخوانم و دیگر زیاد از چند و چون رفت و برگشتش و خاطرات اولین سینمایش حرفی نزد تا عصر.عصری بعد از خواب یعنی حدود هشت شب که بیدار شد تعریف کرد که سینما و مدرسه بهش خوش گذشته و بچه های مدرسه دایی علیرضا خیلی بهش مهربانی کرده اند و هی خوراکی بهش دادند و اسمش را  پرسیدند و گمان می کرده اند نیکان پسر دایی علیرضاست که نیکان آنها را از اشتباه درآورده .دایی در سینما سر به سرش می گذاشته و می گفته این عباس همون حاج عباس آقا سوپرمارکتی محل است و نیکان باز هم دایی را از اشتباه درآورده و گفته من زندگی همه امامان را و یارانش را بلدم و با تحکم می گفته این عباس بن علی است.برادر و یار امام حسین(ع).من کوچولو نیستم که گولم بزنی و داری سربه سرم میذاری  و تعریف کرد که یکی از بچه های تپلی آنقدر در سینما آشغال پاشغال خورده که توی راهِ برگشت (همون تقریبا ده دقیقه یک ربع) در اتوبوس گلاب به رویتان......آورده است.

نیکانم

خوشا به حال ِ من که تو را دارم.خوششا به حال تو که اینقدر روشنی و بی ریا.دیروزت را نوشتم که یادم بماند و یادت بماند اولین باری که از بدو تولد تا کنون به سینما رفتی و آن هم چه فیلمی"ناسور" و به قول خودت  ناسور فیلمی از کیانوش دالوند....فیلمی که از روی آنونس ِ آن عاشق تماشایش بودی .

آری باید نوشت .باید هر روز خاطراتی را که ممکن است مادرت مثل هر آدم ِ معمولی دیگری ممکن است درگیر ِ آلزایمر شده باشد و یا اصلا شاید نباشد که خاطرات شیرین کودکیت را برایت بازگو کند.تو که خودت بدتر از مادرت اهل خاطره ای و خاطره باز و به شدت نوستالوژیک. و باید نوشت تا لحظات راستینِ شُهودِ هنری حفظ گردد.باید نوشت و منظبط و مرتب نوشت و من اینجا از دوستانی مثل بی کلک و در ادامه راه از بهاری عزیزم که نوشته هایشان انگیزه نوشتن من بودند قدردانی و تشکر می کنم.

نهالِ نوپایِ ِ من:نیکان عزیزم تو مرا از شعر ها و حس های ناب لبریز که نه مثل همیشه سر ریز کرده ای.چشمانت مثل دریاچه اند ...زلال ،عمیق و پاک و مردمک چشمانت کوهی است در میان دریاچه چشمانت استوار .تپیدن قلبت باارزش ترین گنجی است که من دارم .خوشا به حالِ من که تو را دارم و جانم فدای تو دلبرک شیرینم.





(سهراب سپهری)
صبح امروزکسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی!
گفتمش در پاسخ:
تو چقدر حساسی؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا یادتو انداخت،رفیق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزیت همیشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم
دعایت با من...!!!


ای خدا ای کاش من می توانستم بهتر و زیباتر و باقابل تر از تو تشکر کنم .خدایا قطعا باید از اول از خودت تشکر کنم که اگر نبود نگاهِ مهربانت و یاری هایت به این بنده سراپاتقصیر هرگز الان در این موقعیت نبودم و نداشتم ملیحه و منصوره را که این ساعت از شب فکر کنم که چطوری و چگونه و به چه زبانی بابت بودنشان هم از تو تشکر ویژه داشته باشم و هم از دوستانم تشکری در شان و منزلتشان.خدایا ممنونم که هستی .خدایا ممنونم که هستند.
راستش ساده تر می نویسم .به زبانِ دلم می نویسم..واقعا دلم می خواست هردویشان را درگل بوسه ها غرقشان کنم.....افسوس
در این زمانه دل های سنگی و رنگی داشتن دوستان ناب و زلالی چون ملیحه و منصوره به طور خاص و دیگر دوستانی که فعلا اسمشان را در این مطلب نمی آورم مانند داشتن صندوقچه ای پر از مرواریدهای اصل و گُهرهای ناب است .برای هر دویشان از اعماق قلب و جانم آرزوی سعادتمندی ی کنم.دوستانم مثل دریا می مانند .دلشان بزرگ است و عمیق و آبی و من هم به جبران همه محبت هایشان کاردیگری که از دستم برنمی آید دو تا قارچ سوخاری و پیتزا و استریپس هم که نشد جبران .....فقط آرزو می کنم دریای دلشان هیچ گاه اسیر طوفان غم نشود و آسایش ِ آبی های عاشقانه ی احساساتشان همیشگی و جاودانه باشد.دوستان من مثل دانه های کهکشانند مثل خورشیدند در منظومه شمسی.الهی این دو دوست عزیزم که با زبانِ روزه برای رضایت ائمه تو عاشقانه و صمیمانه و یکرنگ برای من آبرو و اعتبار خریدند را عاقبت به خیر بگردان و سرنوشت شان را از جنسِ عشق و مِهر رقم بزن.عشقی جاویدان که هیچگاه قلب ِ نازنینشان تَرَک برندارد و همیشه در عیش و خوشی حلال و خداپسند غرق باشند.
هرچه که فکر می کنم می بینم نمی توانم خوب بنویسم ،خوب تشکر کنم و خوب تقدیر کنم...خدایا این دو دختر پاک و معصوم در مرتبه اول به خاطر تو و رضایت اولیای ِ تو مرا غرق ِ در مهر محبت خویش کردند و تا همیشه مدیون خودشان...پس عاجزانه خواهش می کنم لطفا خودت تقدیرشان را به بهترین و زیباترین قلم بنویس و امضاء کن و یاورشان باش و ای کاش روزی نیاید که من این محبت های خالصانه را فراموش کنم که آن روز،روزِ مرگِ من باید باشد،روزی که عشق و محبت را فراموش کنم و ناسپاس گردم.

ای خدای مهربان..در مسیرِ زندگیشان همواره گُل بپاش و گُل بپاش و گُل بکار و گُل بکار..



هر چه آسایش روح
هر چه آرامش دل

هرچه تقدیر بلند
هرچه لبخند قشنگ

هر چه از لطف خداست
همه تقدیم شما


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic