پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


دستور تعطیلی پنج نشبه ها برای مادران شرایط خاص که یک بندش داشتن بچه زیر شش سال هست در سازمان محترم ما اجرایی شد و بنده الان با نیکی جون منزل تشریف دارم.من که اداره رو دوس دارم خیلی از این موضوع خوشحال نشدم ولی نیکانی فکر می کنه مامانش پنج شنبه ها بازنشست شده و خیلی خوشحاله.فعلا هم خوابه.راستش  از اینکه مربی مجبورش می کنه هم صبحونه هم میوه هم ناهار رو تا ساعت یک ظهر کامل خورده باشه خوشش نمیاد وگرنه خودش هم به کارمندی عادت کرده.الان هم دلم نمیاد بیدارش کنم.البته تو اداره هم معمولا خوابه و توبغل باباش میره مهد تا ساعت نه و نیم ده می خوابه .اما دیشب خیلی ذوق زده بود که مامان بازنشست شده و پنج شنبه ها باهم خونه ایم و از دست مربی(خاله سمیه یا کاهی بهش میگه خاله قد بلنده....آخه مربیش 185 سانت قد داره ماشالا) راحت میشه.می دونه من زورم بهش نمی رسه خوب بدم بخوره.البته تلاشم رو می کنم ولی اون از من حساب نمی بره وبرای خوردن هیچ تلاشی نمی کنه .ببینیم خدا چی می خواد.بهش گفتم به شرطی بازنشستگیم رو ادامه میدم که خوب بخوری.گفته چشم ولی من باور نمی کنم

دیشب با من و باباش بازی می کرد اسم خودش جوجو بود و جیک جیک می کرد...من رو مامان قدقد صدا می زد و به باباش می گفت بابا خروس و مجبورش می کرد قوقولی قوقو کنه.خیلی باحال بود .از خنده یه ساعتی ریسه  می رفت.گوله نمکه این بچه به خدا


یک ماه گذشت از روزی که از اداره ما رفتی و ایشالا آنجا الان خوب جاگیر شده باشی و بهتون خش بگذره .خواستم بگم دلم براتون تنگ شده .توی این تقریبا دوسالی که کنار ما بودی سعی کردم خوب ازت پس انداز کنم اما انگار کم بوده چون به همین سرعت پیمانه ام پر شد و دلم برات تنگ شده شیما جان.برای خنده هات،مهربانی هات،سلیقه ات و با کلاس بودنت.

همیشه از همین می ترسیدم .از بچگی هم همینطور بودم .من به مهر و محبت و گرمی و عشق زود عادت می کنم .....و از جای خالی شان و از احساسات از راه دور ضربه می خورم


این هم نیوشا (دختر ناز شیماجون) و نیکان.دیگه اینکه نیکان خیلی نیوشا رو دوس  داشت ولی هنوز عاشقش نشده بود ......تقریبا خونشون رو جمع کرده بودند که منو منصوره و ملیحه و اون یکی منصوره برای گودبای پارتی خودمون رو انداختیم خونشون و چندتا عکس هم یادگاری گرفتیم.




 
بر نگاه خیسِ من
موج می زَنَد
خاطره ی خنده ی آنروزَت
ای کاش همانجا را
همان لحظه را
جاودانه می زیستیم
دیگر چیزی
کم نبود

شعر از خانم رحله اصغری













سلام برو بچ دیروز رفتم ماموریت به تهران.به جز دلتنگی برای نیکان همه چی خوب بود. یه شعر هم گفتم از اونجایی که شاعر قابلی هستم و فرهیخته.....حالا می نویسم بخونید حالشو ببرید

خوشا تهران و ماموریت به تهران

که من عاشق شدم در آن اتوبان


چه نازک دِل شدم در ماهِ آبان

ندیدم روی ِخوبِ ماهِ تابان


که بهتر بود تهران با رفیقان

اگرچه قدر یک ساعت و یک آن


چه کس گفته که آلوده ست تهران؟

فقط آلوده ی عشق است تهران


ولی در شهر ِ من آلوده است ایمان

همینجا شعرِ من آمد به پایان....کم آوردم کم آوردم فراوان


دیروز صبح از خواب بیدار شدم دوباره سرم درد می کرد وسط روز  خوب شدم  دوباره بعد از ناهار  سردرد گرفتم و  نیمه شب هم  با سردرد خوابیدم .این هم از وضع و حال ما.درسته چهل رو رد کردم اما سردردم ربطی به سن و سالم نداره .ده سال میشه میگرن دارم.البته  شمال و همچنین شهرهای کوهستانی  هم سردرد نمی گیرم.از سردرهای تهرانیم هم بدم نمیاد .چون عاشق تهرانم .دیشب  خیلی با نیکانی بازی کردیم .وجودش باعث میشه درد رو کمتر احساس کنم اما  درد رو کاملا از بین نمی بره.بچه ام دیشب دوست داشت با هم  نوه بازی کنیم .یعنی اون نقش نوزاد (نوه ی من)رو بازی می کرد من  هم مامان بزرگ بودم.بازی خیلی خوبی هست .به قول بابای نیکی تو و نیکان باهم یک گروه نمایش تکیل بدید موفق میشید .بچه ام یکی دوساعت  ریسه می رفت از خنده و  خوشحالی.خدایا ممنون که من هنوز بزرگ نشدم







  سه شبانه روز بود که با میگرن شدیدم به شدت درگیر بودم .الان به لطف خدا خوبم.می تونم حتی با جناب میگرن حرف بزنم

برای  میگرنم(که ده سال است عین دو تا خواهر چسبیده به هم باهم زندگی می کنیم )


تا آمدم گلایه کنم از درد سرم ،میگرنم

دیدم که ســر گذاشتـه ام روی بالشم


انواع قرص رنگی و اعصاب و مسکنم

دلواپس کودک 5 ساله ای چون عروسکم


پیچیده شد درون خودم زمزمه ی ِ مادرانه ام

گُل کرده روی لبم ای وای پسرم،آی سرم


وقتی میگرنم شروع می شود غصه هایم برای دردهایم نیست برای این است که کمتر می توانم همراه نیکان پنج ساله ام بازی کنم.هرچند ناگفته نماند نیکان درمانی خیلی بهتر از مسکٍن درمانی جواب می دهد....اما چه کنیم خودم در دهه پنجم زندگی هستم و گرنه کودک درونم در دهه اول زندگیش به سر می برد.



بدون علم عروض وبدون آرایه

چقدرساده نوشتم كه دوستت دارم....


برای بهار عزیزم:

مَنبَعِ دَرد...

خودَش باعِثِ آرامشــ...
ماست ...!

أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ


به نام خداوندگاری که عشق و احساس و لطافتِ نگاه ِ مهربانانه را آفرید تا نفسِ بنده اش را مورد آزمایش قرار دهد


احساسات گرم و زیبایت سرشارم می کند از عشق و آرامش.این روزها بُرِس بر می داری و یکی از کارهای مورد علاقه ات شانه زدن موهای مامان طیبه ات است این روزها به آینده ات می اندیشی و دختری که خواهی داشت و نامش را پریا خواهی گذاشت چون هنوز تحت تاثیر سریال پریا هستی و می گویی مامان من عاشق دخترم پریا هستم و می گویی که موهای دخترت را شانه خواهی زد و گمان می کنی شاید ...شاید مادرت به او حسادت کند بعد می گویی مامانی غصه نخور  وقتی خدا پریا را به من بدهد هم موهای خانمم را شانه می زنم هم  پریا  را و هم شما را. و من غرق در لذت شیرین افکار صادقانه تو ،خودخواهانه دلم می خواهد آن قدر از خدا عمر بگیرم که دختر قشنگ تو را ببینم.

نمی دانم از کجا یاد گرفته ای شیطون بلا!!!!من و بابایت که از این رفتارهای لوس نداشته ایم ...البته یادم نمی آید شاید دوران نامزدی موهایم را شانه زده باشد ..هرچه باشد یا نبوده باشد به هرحال تو آن وقت ها نبودی و ندیده ای....ماهواره هم که نداریم نمی دانم چرا فکر می کنی برس زدن ِموها یک رفتار عاشقانه و رمانتیک است.

من هم دلم خواست احساسِ خوبِ این روزها که به کام هر دویمان خیلی شیرین و گوارا است را به عنوان یک کارِ فرهنگیِ قشنگ توی وبلاگ خودت برایت ثبت کنم .من آرامشِ امواجِ آلفا را حس می کنم.همه دنیا مالِ من شده و من امیدوارم شایستگی و لیاقتِ این همه خوشبختی را داشته باشم.دستهایت پُل محبتند.چشمهایت با چشمهایم سرگرم رفاقت.....چه مطبوع،چه دلنشین و چه دلپذیر.

طپش هایِ دلم پشت و پناهت

زیبا خدا پشت و پناه ِ چشمهای قشنگت

تو رگبار عشقی بر باغ پُر شکوفه یِ دلِ من.دست های کوچکِ تو والاترین سوره های عشقند برای من.


بالا نمی روم مگر از نردبان عشق
طوفانی ام ولی دلم از جنس شبنم است 


مِهرِ تو همان نردبان عشقِ من است .تو سایبانِ جنگلِ پُر از عطری.تو عشق را از میانِ ضربان قلبت بر باورِ من افشاندی عزیزکم.من حالا قلعه ای مقاوم از سازه های بِتُنی هستم چون تو با منی.قبل از تو من تنها یک کویر عطشناک بودم در هجومِ روزها و لحظه ها که با آمدنِ تو ،با رسیدنِ تو ،هم طبع شدم با طبیعت بارانی بهار.تو آمدی و با عشق همسفرم کردی تا وسعت ِقلمروِ سرسبزِ کهکشان.فقط بدان که بدونِ تو دیگر توجیهی برای زندگی نداشتم .من فقط نَمُرده بودم .همین.زندگی من با تو آغاز شد.

تو بهارِ بی پاییزِ منی دلبرکم و چقدر شگون داری که امروز و امشب این شهر بارانی شده است .ممنونم باران که ترانهِ بی دریغت را در جانِ گُر گرفته ی شهرِ من خواندی.ممنونم.باران:تو آفرینش ِ دیگرگونهِ شعری.دراین زمانه ای که پُر است از نیرنگ و رنگ و ......دلم به خورشیدواره ی ِ زیبایی خوش است به نام نامیِ  نیکان.


به تو فکر می‌کنم
مثل آسمان به ستاره
و ستاره به شب

به تو فکر می‌کنم 
مثل نقطه به خط 
مثل حروف الفباء به عین 
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف...

#سید_علی_صالحی




اما من امروزی، کابوس پر از خواب است
تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است

نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را؟
با جهد چه جادویی بستند دهانم را؟

شاعر:علیرضا آذر


باﺯ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﻣﯿﭙﺮﺳﯽ که
ﺣﺎﻟﺖ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﺯ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﮐﻪ خیلی،ﮔﺮﭼﻪ
ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ

ﺷﻌﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍیت ﻭﺍﮊﻩ‌ﻫﺎ
ﮔﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﯾﺎﺱ ﻭ نرگس ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﺗﻮﯼ
ﮔﻠﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ


شاعر:بیتا امیری


دیشب دوباره آقا نیکان افاضه کلام فرمودندکه: یه چایی برای دسته گلت نریختی!!!!!




می گویی مامان و جانم در می رود برایت.من همان عاشق پاک باخته عشق توام در عرصه دلدادگی و دیوانگی.عصر رسانه های همگانی و شبکه های اجتماعی است.عصر زندگی های ماشینی .دراین دورانِ عشق هایِ بی سر و ته ، در این روزگاری که آدم تنهاست حتی اگر از آسمان آدم ببارد چقدر شیرین و لذت بخش است عشقی حلال و مطبوع و  و داشتن دلبر شیرین و عشقولانه ای به نام نیکان.غنیمتی است وجودش و انبوه سوالاتش و گرمی چانه اش که آن هم می گذاریم به پای خوش صحبت بودنش و طنازی اش


به قول شاعر(وحشی بافقی):

ناز برمن کن که نازت می کشم تا زنده ام

نیم جانی هست و می آید نیاز از من هنوز

الهی دورت بگردم  و این تک بیت هم فی البداهه از طرف من تقدیم به نیکانم

هرچقدر ناز کنی خریدارم من

هرچه را ساز کنی طرفدارم من



دیشب ساعت دو نیمه شب از درد شدید سرم بیدار شدم و البته مجددا بلافاصله خوابم برد ولی هنوز سردرد شدیدی دارم. و چشمام تقریبا دارند از حدقه درمی آیندخداوند امروزم را با این حجم کاری که دارم به خیر کند.باید سعی کنم شاد باشم و سرگرم ...حتما خوب خواهم شد


ساعت 12/57: سردردم کاملا رفع شده البته بعد از خوردن صبحانه و دوتاکدئین.خیالم راحت شد می تونم انشالا عصری سالم در خدمت دلبرکم نیکان عزیزم باشم.البته از صبح اصلا اتوماسیون را باز نکردم و هیچ کار مفیدی برای اداره انجام ندادم تا سردردم خوب بشود آخر کار من همه اش محاسباتی است .اشتباه نکنید امور مالی کار نمی کنم اما فقط با ارقام سروکار دارم و اگر کار می کردم قطعا سرم خوب نمی شد.چندتا فیلم انیمیشن که نیکی دوست داره براش دانلود کردم و یکی دوتا وبلاگ دوست رفتم و دیگر هیچ.باشد که خداوند  حقوق امروزم را حلال نماید.




دیشب کترالاک و اسکازینا

امروز کترالاک

پس کی این سیستم های گرمایشی تون رو راه میندازید سازمان محترم؟یک نفر اینجا دارد می میرد از سرما.سرما می زنه به استخونهام 



نیکانم:


تو از همه زیباتری،از هرچه خداوند بر روی زمین آفریده قشنگ تری.تو از دامن آبی دریا هم قشنگ تری.تازه نمی دانی چقدر دلم شیرین می زند وقتی که حرف می زنی و دلبرانه می گویی عاشقتم مامان.هرگز این همه عشق را به این شیوه و با این همه عشوه های شاعرانه از تو پیش بینی نکرده بودم جانم.چقدر سرمست می شوم وقتی نگاهم در برکه چشمان ِ تو حل می شود .گاهی حتی تب می کنم وقتی که تو را تماشا می کنم.چقدر شبیه ِ خودم پُرچانه ای عزیزم با این تفاوت که وقتی تو لب باز می کنی و حرف می زنی حرف هایت مثل شعرهای ناب و دستِ اول می مانند وقتی نگاهم می کنی و حرف می زنی از انتهای ِنگاهت شراب می ریزد .

پادشاه قلبم ...جانم.....نفسم  امر که می کنی هرچه باشد به دیده منت...من توان ِ نَه گفتن به تو یکی را ندارم و تو هم این را فهمیده ای که خرده فرمایشات می دهی و چَشم می گویم و تو زیرکانه  به من می خندی.بخند عزیزم بخند که از لب هایِ سُرخت گلاب می ریزد ،که با تو  و خنده های تو برکت به خانه  ی ما بی حساب می ریزد.


خاطره ای از جمعه سی مهر95:


از جملات گهربار نیکان بعد از خواب عصرگاهی که نه....شامگاهی:یه چایی برای پسرت نریختی؟؟





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات