پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


سلام بچه ها .شب عید غدیر ما خونه یکی از همکارام (دوستانم) مولودی بودیم .من اونجا کنارلیلا بودم بیشتر و خیلی خیلی خوش گذشت .به حد انفجار گفتیم و خندیدیم .برگشتنی بابای نیکان نمی تونست بیاد دنبالمون با  ماشین اون دوستم (خاطره خانم)  برگشتیم . دخترش صباخانوم به احترام من عقب نشست که من برم جلو ولی من هم اومدم عقب کنار صبا نشستم ولی نیکان تصمیم گرفت بره جلو که به شرط بستن کمربندش و تکون نخوردن رفت نشست جلو.بعد یهویی گفت :مامان شما که اون طرف نشسته بودید من و شیبا(یعنی شیوا دختر یکی دیگه از دوستام که همسن و همقد نیکان هست) رفتیم اتاق پفیلاها و همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم .من و خاطره و دخترش اونقدر خندیدم که من دهنم درد گرفت گفتم مامان جون استفاده کن بزرگ میشی دیگه از این فرصت ها پیش نمیاد.بعد از دوسه دقیقه گفت مامان من می خوام یه روز برم خونه شیبا اینا برای خواستگاری.گفتم باشه عزیزم خوب بخور زودتر بزرگ بشی دکتر بشی بریم خواستگاری گفت باشه....خلاصه نصف راه رو از شیبا گفت و ما خندیدم.خاطره رابط گزینش اداره ماست بهش می گفت نیکان بچه می دونی من کی هستم؟ زن های گنده اداره از من می ترسند تو نیم وجبی پیش من میگی فلانی رو بغل کردی بوس کردی؟؟؟ و کلی به نیکانم خندیدیم.خونه خاطره خانم دوتا کوچه از ما پایین تر هست و خونه هامون به خونه دوستم عطیه سادات که مولودی خونه اونا بود خیلی دور بود و این باعث شد تو مسیر ِطولانی بیشتر به نیکان و حرفاش بخندیم.دیگه همین. آهان همون شب آمدیم خونه شام نیکان رو دادم بعدش رفتیم خونه عمه مهناز ِ نیکان که تولد دخترش مهسا بود و باز هم  به بچه ام کم و بیش خوش گذشت.مهسا یک ماه از نیکان بزرگتر هست ولی نیکان هنوز روابط عشقولانه باهاش باز نکرده .(نیکان میگه آخه مهسا داداش داره....یعنی حساب می بره از داداشِ مهسا که امسال میره کلاس دوم دبستان و میگه تازه مهسا خیلی بزرگه...البته راست میگه نیکان الان 18.5 کیلو هست مهسا یه چیزی نزدیک سی کیلو درصورتیکه فقط یکماه از نیکان بزرگ تره .خب مسلمه که بچه ام طفلی هم از خودش هم از داداشش حساب ببره جرات نکنه عاشقش بشه) هرچی باباش با هیچکس نبوده نیکان با همه هست.هرجایی بریم مولودی یه دختر  می پسنده و روابط  دوستی و جدیدا هم عشقولانه باهاش باز می کنه.خدا به دور این هم از دهه نودی ها.

تقدیم به نیکان:

وقتی حرف می زنی و میخندی و می خندانی  ، عشق کوچکترین اتفاقیست که می افتد !


ضمنا شب عید غدیر نمی دونم چندمین سالگرد شب جشن عروسی ما بود!!!!آهان  حساب کردم 15 سال گذشت بیشترش چقدر سخت ...گاهی هم چقدر شیرین مخصوا بعد از تولد نیکانم




و عشق باید که دل گرمی باشد نه سر گرمی



تعریف علی به گفت و کو ممکن نیست             گنجایش بحر در سبو ممکن نیست




شنیده ام ساده بودنم  و بی شیله پیله گی ام گاهی بعضی از همکارانم (خانم ها)را اذیت می کند.شنیده ام که می گویم.

حتی اینکه من اینقدر عاشق پسرم هستم دل آنها را می زَنَد و من گاهی واقعا به سختی باور می کنم که پشت سرم حرف هایی می زنند.اینکه من همیشه ظاهری خندان و خوشبخت دارم باز هم بعضی ها را اذیت می کند.اینکه بلد نیستم و اصلا دوست ندارم  با غرور و تکبر با آنها برخورد کنم انگار ناراحتشان می کند.شنیده ام که می نویسم.

من کاملا مطمئنم  کسی می تواند خودش را بگیرد (یا حتی بغل کند از شدت خودشیفتگی) که حتما کودک درونش گرگ باشد والله راستش هرچه می خواهند بگویند مهم نیست من نمی توانم ادعای خوب بودن و پاک بودن داشته باشم اما خوشحالم که کودک درونم بیشتر از ظاهر بیرونیم بره ای است ساده و  بی کلک.

برایم سخت است باور کنم همکاری که اینقدر برایش احترام قائلم و به یاد چهارتا خاطره مشترک گاه و بیگاه دلتنگ صدای خنده هایش می شوم  نسبت به من چنان پشت سرم حرف زده است که انگاری گرگی است زخمی از رنجی هایی که من به او تحمیل کرده ام  و شاید با این حرفها دارد انتقام درد هایش را از روز و روزگار از من می گیرد.

قبلا ترها اگر چنین چیزهایی درباره خودم می شنیدم حتما از درون خرد می شدم و می شکستم ،حالا اما به لطف بالا رفتن سن و سالم و شاید به لطف سختی ها و رنج های عمیقی که در زندگی تحمل کردم و شاید به سبب عشق بسیار وسیعی که در دلم از نیکانم دارم دیگر با شنیدن چهارتا چرت و پرت چیزی درونم نمی شکند و خوب که فکر می کنم به حرفها و شنیده ها....فقط و فقط خنده ام می گیرد.راستش را بگویم از اینکه سادگی و  حتی خلوت گزینی ام باعث برهم زدن آرامش فرد غیبت کننده(تهمت زننده) شده خوشحال هم می شوم.یعنی من هم می توانم آزار بدهم؟ چه خوب....خوشحال شدم از آشناییتون طیبه تازه کشف شده درونم.

مدام دلت را می شکنند......سکوت می کنی....هیچ نمی گویی....حتی اخم هم نمی کنی....دلت را برمی داری و آرام می روی....بعدها همان ها صدایت می زنند بی معرفت!!!!!!!!!!!!!!


اهل گله و شکایت نبودم و نیستم ....اما نوشتم تا  یادم بماند و یادتان باشد .روز و روزگار و زمانه و فشارها و استرس هایش به اندازه کافی زیاد هستند که این چند سطر نوشته ام خیلی کوچک باشند ......در این روزهای بی مهری ها و گاها ناملایمات و رنجش ها .....چه خوب است عشقی عمیق و زیبا مثل نیکان که وجودش معجزه ای است بی همتا در زندگیم و هر دانه بوسه اش  امن ترین  و پاک ترین احساسات.



خدایا،خداوندا....

بادبانم باش
بگذار هرچه حرف پشت مان می زنند مردم
باد هوا شود
دورترمان کند







برای بابای نیکان کاری راجع به مدرکش پیش اومد که ناچارشد دوشنبه از قم بره به کرمان و سه شنبه دم صبح مجددا برسه به قم.و در این کمتر از دوروز نیکانی خیلی اداهای بامزه داشت که حالا می نویسم.ساعت دوازده  ظهر دوشنبه که باباش از قم حرکت کرد به تهران .چون نمی شد که از قم به کرمان بره ناچارشد بره تهران و دوباره این مسیر رو برگرده با اتوبوس های کرمان.ساعت چهارعصر بود که نیکان رفت سراغ کشوی خودش و عکس های سربازی باباش رو پیدا کرد  و بنای اشک و آه گذاشت که مامانی زنگ بزن بابایی .زنگ زدم به باباش می گفت گوشی رو بده به راننده بگم برگرده دور بزنه بیاد قم .من نمی خوام بری تهران باباش هم می گفت اتفاقا نزدیک قم هستیم ...گذشت تا عصرش با نیکان دوتایی رفتیم خونه مامان و برگشتیم برای غصه نخوردنش بردمش بوستان آرش نزدیک خونمون کمی بازی کرد تاب و سرسره و اینا.شب هم مبین آمد خونه ما و یکسره پای گوشیش بود و اینستا و تلگرام و ....و نیکان هم یه گوشی اضافه از خونه برداشته بود و داشت ادای مبین رو درمی آورد و  با علی  و محسن و مصطفی(دوستا ن فرضی و تخیلیش)قرار مدار میذاشت و می گفت براتون تو تلگرام چیزی فرستادم برید بخونید.

فرداش سه شنبه اودمیم اداره و دوباره بعد از ساعت اداری کلی ادا و اصول درآورد که بابامو می خوام و زنگ بزن و این حرفا.....خلاصه بهش گفتم وقتی ما خوابمون برد بابا میاد و این باعث شد بچه تا دونصفه شب نخوابه منتظره باباش بود.ساعت دو دیگه بیهوش شد منهم همینطور و سه صبح اومدن باباش رو متوجه نشدیم.بچه می گفت زنگ بزن بابام  گوشی رو بده راننده بهش بگم تندتر بیاد زود برسه ما بیدار باشیم بهش گفتم عزیزم اگه اتوبوس تند بیاد چپ می کنه .به نظرت بابا دیر بیاد سالم بیاد خوبه یا چپ کنه اصلا نیاد و بعد از اون بچه همش گریه می کرد خداکنه اتوبوس یواش بیاد زنگ بزن به راننده اتوبوس بگم یواش بیاد بابام نمیره.من خیلی بابامو دوس دارم .اون خیلی برام زحمت کشیده و این حرفها.....سر به سرش می ذاشتم می گفتم بابات آخه چه زحمتی برات کشیده می گفت ببام برام صبحونه خریده ناهار خریده همه چی می خره...بغلم می کنه وقتی خوابم می بره مهدکودک .همیشه مارو می بره شمال(حالا کلا بچه یه بار بیشتر نرفته شمال)....خلاصه روضه می خوند و اشک می ریخت و به زحمت تونستم راضیش کنم دونصفه شب خوابش ببره منهم بخوابم.البته خودم هم درونی اضطراب داشتم و اگه خواب آور نمینداختم بالا حتما خوابم نمی برد.


منصوره هم دیروز از سفر برگشت .


الهی مادر فدات بشه عزیزم که تو دوباره پاییز نشده سرماخوردی،تب کردی و  دکتر تشخیص عفونت گوش و گلو داد و مجبوری مرتب دارو بخوری .مادرت اگر مادر عاقلی بود همون هفته که توی دلش به واکسنت فکر می کرد به جای فکر  باید می برد واکسنت رو می زد.منو ببخش پسر گلم که کم عقلی کردم .پارسال این موقع ها که نه زودتر همون نیمه اول شهریور حدود دهم یازدهم شهریور  مشهد بودیم  خیلی ناجور سرماخورده بودی و من حدس می زدم دوباره  فصل بدیه و سرما می خوری چرا نبردم واکسنت رو بزنم؟منو ببخش

ای خدا چیــــزی نبود در چَنته ی این زندگـــی
تلخ،مثلِ شربتِ بدطعـــــــمِ سرماخوردگـــــی


سرما خوردی و گرم تر شدی.عاشقانه تر از این دیده بودید؟هوای سلامتی ات درهم و برهم است و لی خدا رو شکر هوای دلت هنوز عاشقانه است و  گرم.




و عشق در همه حال اشتباه زیبایی است...



بابای نیکان فوقش را ثبت نام کرد .ملیحه هم همینطور.....ملیحه اول راه است و برایش خوشحالم که خیلی زود شروع کرد به تکمیل تحصیلاتش در رشته تحصیلی خوبی که دارد .امیدوارم سال دیگه این موقع منصوره دکترا قبول شده باشد.بابای نیکان هم  حدود ده سال تا بازنشستگی وقت دارد خوب است فوق بگیرد و انشالا با رشته نسبتا خوبی که دارد برای دوران بازنشستگی اش به فکر تاسیس یک شرکت خصوصی مرتبط با رشته اش باشد.زرنگ باشد  و شانس بیاورد و ......می تواند منبع درآمد دیگری باشد.


ملیحه پریشب از سفر معنوی عتبات برگشت و دیروز اداره آمد و زحمت کشیده یک ماشین کنترلی باحال برای نیکان آورده بود .نیکان را  که به تازگی لنگه اش را برایش خریده بودم  توجیه و راضیش کردم ماشین گرانقیمتش را ببریم مغازه پسرخاله بابایش و با یک اسکوتر بن تن که نیکان خیلی دوست داشت تعویض کنیم که دیشب این کار را کردیم و نیکانم کلی خوشحال شد و ذوق کرد.شب اسکوترش ار تو رختخواب خودش خواباند رویش را کشید و آمد کنار من و باباش خوابید .وقتی می خواست بره WC از من خواسته مواظب اسکوترش باشم و بهش بگم باباش(یعنی نیکان) خیلی دوستش داره و هیچوقت تنهاش نمیذاره.خودش هم کلی بلند و یواشکی با اسکوترش حرف زده و با هم برنامه چیده اند بروند بوستان آرش بازی کنند.به اسکوترش به چشم بچه اش و همبازیش نگاه می کند. کارها و حرفهای پسرکم بسیار شیرین و دلبرانه است.مرا که از هرچه عشق است لبریز می کند.

ملیحه طفلکی نیامده اداره مجبور شد دوباره مرخصی بگیرد.دلم برای زینب خانوم  و زهرا خانوم و سومی   که یادم نیست اسمش چیه و برادر کوچکشان که در زمان نابینایی سردار به دنیا آمد می سوزه.انشالا غم های دیگر  مصیبت از دست دادن پدر را دوچندان نکند. ملیحه نگرانشان بود.منم همینطور.


از امروز منصوره نیست اون هم رفته زیارت.آستان مقدس حضرت علی بن موسی الرضا(ع)




شنبه مادرعزیزم  به همراه خواهرم و بچه هایش به سفر مشهد مشرف شده اند(با قطار) .به گمانم پنج شنبه به سمت قم بلیط داشته بانشد.یک شنبه را تهران بودم دوباره پیش متخصص خودم  و نیکان عسلی ام خانه دایی جونش...وقتی برگشتم پیشش مثل این بود که سال ها ازش دور بود دلتنگش بودم .دلتنگ همه چیزش.همان روز در مشهد ثمین خانم گمشده بوده و کلی خواهرم اذیت شده بوده .اون یک جا گمشده بود و خواهرم همه جا را باید می گشت. درک می کنم چقدر اذیت شده مثل ماموریت قبلی که نیکانم حدود یک ربع گم شد و من  به حد مرگ و دو روز دچار سردرد های شدید میگرنی شدم .دوشنبه را ماندم خانه .عصرش رفتیم مولودی فرناز خانوم.سه شنبه با جای خالی ملیحه عزیزم مواجه شدم.عصرش نیکان آقا را بردیم دندانپزشکی و طفلی دوباره کلی اذیت شد.


چهارشنبه باز هم جای خالی ملیحه  را احساس می کنم.خوش به سعادتش که الان در بهشت روی زمین سیر می کند.


خدایا به سن و قد و هیکلم نگاه نکن. خیال کن من هنوز همان موجود نحیف و کوچکم که تو باید دستش را بگیری. من چشم هایم را می بندم، تو چراغ را روشن کن.

تقدیم به مادرم با عشق

مثل زبان مادری ام دوست دارمت

 چون شعرهای آذری ام دوست دارمت

 در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

 صد بار گفته ام پری ام ! دوست دارمت

 در کهکشان روسری ات گوشواره را

 من خوشه خوشه مشتری ام دوست دارمت

 الهام شاعرانه من چشم های توست

 از ابتدای شاعری ام! دوست دارمت

شاعر: علی اصغر شیری






پنج شنبه : مدتها بود منتظر سهیلا بودم  ...ماموریت بودم که اونها رسیدند قم ...بعد از رسیدنم به منزل آنقدر التماس کردم تا از هتل دل کندند و  بعد از  رفتن به زیارت بی بی معصومه(ع)تشریف آوردند منزل ما و  یه دوساعتی پیش هم بودیم ..یه چیزی سبک دورهم خوردیم و خیلی خوش گذشت  و جالب توجه اینکه لحظه دیدار با بچه کوچیک تو  بغل سهیلا  شوک زده شدم  چون از وجود این سومی اصلا خبر نداشتم.مبارکش باشه ایشالا.(با سهیلا از بهمن72 تا بهمن74 هم کلاس و هم اتاق بودیم،دوره کاردانی آمار) یادش به خیر.سهیلای ساده و مذهبی فسایی  که زن حاج آقا شد،افسانه خیلی مهربون  یزدی،رحیمه باحال آستارایی که الان همیشه تو کوهپیمایی هستند با شوهرش تو گروه کوهنوردی آستارا،مهرنوش باحال و مغرور اراکی که تهران موندگار شد ،زهرای اهوازی درسخون و شیطون با اون محمودش که هیچوقت بهش زنگ نزد  ولی اون هم خودش رو تهران جا گذاشت ،زهرا pj ساده اردبیلی که زن بخشعلی شد ،فرحروز اردبیلی سرخوش،مریم کربلایی آملی بسیار بسیار مغرور،ناهید بجنوردی که زن تیمور شد .....هرکدوم اهل یک دیار و با خصوصیات مختلف ولی یه جمع دوستانه که دوسال باهم خوش بودیم و خوب زندگی کردیم.چقدر می رفتیم خ ولیعصر ،پارک ساعی،مغازه اون پسره ای کی یو سان.....بیست ویک سال گذشت از آخرین روز درس و دانشگاه .همه  بچه هامون لیسانس گرفتند چندتاشون انگار فوق هم گرفتند.خیلی هامون استخدام شدیم اما گمونم سابقه کار من از همه بیشتر باشه.

و اما ماموریت پنج شنبه .....یه تصمیم بزرگ گرفتم دیگه هیچوقت با همکارام ماموریت نخواهم رفت......همین...حوصله حرف و حدیث ندارم .گذشت زمان داروی خیلی از درد های بی درمان است.

تک بیت مرتبط با ماموریت پنج شنبه:

 ﮔﺎﻩ ﺩﻟﺴﻮﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻡ

"ﻋﺸﻖ" ﮔﺎﻫﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻫﻢ ﻧﺎﻣﺎﺩﺭﯼ ﺳت


راستی از مهد بیرون از اداره هم پشیمون شدم دوباره نیکانم رو برگردوندم مهد اداره.تا چی پیش بیاد







خدایا ممنون که هوایمان را داشتی.دیروز دوم شهریور هزاروسیصدو نودو پنج  بین ساعت هفت  و هشت ِ شب فرناز نوه مشترک آبجی صدیِ مهربانم و داداش محمدرضا ی گلم چشمای قشنگش رو به این دنیا باز کرد.

 ساعت ده شب به دیدنت می آییم در بیمارستان .چقدر تو نازی فرنازم.مثل عکاسی ماهر نگاهت میکنم ، از نزدیک ترین زاویه ممکن .درآغوشت می گیرم و  سرت را دقیقا رو به رویم نگه می دارم.انگار پرتوهای خورشید را روی صورتت پخش کرده اند که اینقدر سفید و زیبایی .

مثل گنجشکها دوست دارمت ، مثل گنجشک هایی که میدانند پای کدام پنجره ای ، نزدیک کدام درخت ! مثل گنجشک ها.

چقدر نوازش دست های کوچک و لطیفِ تو خوب است و من چه زود دلم برای همه ی چیزهای خوب مثل تو  تنگ می شود. "فرنازم" تو عزیز ِ من خواهی ماند... حتی اگر فاصله بین دیدارهایمان  و مشغله های زندگی نگاهت را ازمن دور کند.

مــــی بوسمت !! مــــی بوسمت !! مــــی بوسمت !! مــــی بوسمت !! مــــی بوسمت !! مــــی بوسمت !!


عاشقی رسم دارد ،داغ دارد و البته اعجاز

توی گلدان دلم شمعدانی کاشته ام .می گویند بو ندارد اما برکت می آورد

توی دلم حسن یوسف می کارم که پیچ و تاب راه عزیز شدن را دیده و بلد است

دل بی  گل و گلدان دل نیست ،یک سری مسائلی است مثل معده و روده و کبد و .....

نیکان گل صدبرگ من است که خدای مهربان از روز ازل به گمانم در دلم کاشته بوده چون تا یادم می آید در دلم بو و رنگش را احساس کرده ام..قصه زندگی من از عشق به نیکان آغاز شد ....باقی همه اش بی هنری بود

باید یادمان بماند برای یکبار ایستادن چندبار زمین خورده ایم تا طعم همین زندگی ساده نوش جانمان شود.باید زندگی را سر کشید.باید همه چیز را دوست داشت حتی عاطفه های بی دلیل. باید به زندگی احترام گذاشت حتی به سختی هایش.


نیکان عزیزم امروز هم در مهدکودک ماهان است و من تصمیم دارم که ساعت دوازده و نیم مرخصی ساعتی بگیرم و بروم پیشش و امروز خودم ناهارش را بدهم .بهتر است روزهای اول برای غذا  گاهی بروم تا مربی جدیدش قلق غذا دادن به نیکان دستش بیاید.دیروز به نظر من که خیلی کم ناهار خورده بود.من دلم نمی خواهد بچه ام به خاطر کار مادرش  حتی یکی دو قاشق کمتر غذا میل کند. هرچند دوست دارم مستقل تر بشود ولی روزهای اول بهتر است بیشتر حواسم بهش باشد.دیروز ساعت 11 و  نیم مرخصی گرفتم و یک ساعتی بهش سر زدم ...طفلی پسرم حتی خجالت کشیده بود wc اش را بگوید  و خودش  را نگه داشته بود تا اینکه خودم رفتم و  بردمش و به مربی هم سفارش لازم را کردم.

نوشتن از نیکان  برایم شگون دارد .می دانستید؟؟؟؟؟خاصیت گل صدبرگ این است.


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات