پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ، ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ
ﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﻓﻨﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺁﻧﭽﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺗﻮﯾﯽ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﻏﺎﺯ من و ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﻨﯽ


تو وقتی می‌بینی که من افسرده‌ام، نباید بگذری، سکوت کنی، یا فقط همدردی کنی؛مطمئن باش دلشکسته ام حالا چه به نظرت مسخره باشد و چه معقول .به هرحال من دل شکسته ام و نیاز به ترمیم دارم .تو ترمیمش نکنی خودم یک جور بالاخره راست و ریسش می کنم اما ای کاش تو  بنا کننده ی شادی‌های من بودی ! نیستی عزیزم نیستی



پادشاه قلبم نیکان جان:

به هرکس می رسم نام تورا با ذوق میگویم
شبیه  اولین تکلیف ِ  یک طفل دبستانی



حال دیروز عصر من توی ماشین وقتی بابای نیکان  از گذشته برایم به  نکته ای اشاره کرد که من دلم شکست هرچند نکته ای که گفت باید یه آدم معمولی را خوشحال می کرد  ولی من بدون اینکه او ببیند  اشکم ریخت و سریع هم جمعش کردم چون نمی خواستم ببیند.صبح برای ملیحه تعریف کردم

غمت را می کنی پنهان
میان سینه ات، اما
برون می آید از چشمت
دو رود جاری از باران




تقدیم به نیکان جوجو

فال حافظ زدم آن رند غزلخوان هم گفت...

زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی...!


به من گفتی:
خیلے دوستت دارم ...
گفتم:
تو هنو دنیا نیومده بودی که من فدات شدم ...اگر روزی از من دلگیر شدی هوا را از من بگیر خنده هایت را نه .........بگذار خنده  ات ابدی باشد جانِ من....

بی مرز تر از
عشقم و
بی خانه تر از باد

ای فاتحِ
بی لشگرِ من
خانه ات آباد...



فاطمه عزیزم بالاخره جمعه شد و تو آمدی  و  یه جمعه شیک و زیبا برایمان ساختی . دلتنگ همه تان بودم و  تو به تنهایی وظیفه داشتی دلتنگی هایم را به آرمش تبدیل کنی .خیلی خوش گذشت .امیدوارم به تو هم آنقدر خوش گذشته باشد که دوباره بیایی به زودی زود.غصه ام را نخور من زندگی ام را دوست دارم .غصه ام را نخور من بلد هستم با خوب و بد آدم ها بسازم و باز م به من خوش بگذرد.غصه ام را نخور چون من همین زندگی و شوهر نصفه نیمه و بچه ای که تمام قلبم را تقدیمش کرده ام برای همیشه ...همین زندگی را و همین شکلی دوست دارم و بهش عادت کرده ام .قبلا ها می رنجیدم اشک هم می ریختم اما سالهاست نه اشکی بابت رنجش هایم ریخته ام و نه پیش آمده که کسی را نبخشم . دوستش دارم و  فکر می کنم من هم لیاقت آن همه تعریف تو را ندارم.من هم زیاد حیف نشدم .زندگیست دیگر باید باهاش ساخت.روحیات آدم ها مثل هم نیست


اموز خونه نرگس دعوتیم  مولودی دوست داشتم برم ولی گمون نکنم بتونم برم


بعدا نوشت:رفتیم مولودی و خیلی خیلی خوش گذشت.ممنون نرگس جان .همیشه شاد باشی عزیزم



  لحظه ها را می شمارم  تا فردا بشود و تو بیایی عزیزم.دوستت دارم.امیدوارم خانه ما و پیش من به تو خیلی خوش بگذرد .



دیروز رفتیم دیدن بنیتا خانوم و خیلی خیلی خوش گذشت.


بدون پنجره تکلیف نور روشن نیست

 

قطعا اگر هنری زیباتر از عشق ورزیدن به نیکان بود آموخته بودم

نام قشنگت بر لبانم،دستانِ کوچکت دردستانم،تمام زندگیست جاری شدنت در قلبم.خنده های قشنگ کودکانه ات در پارک جنگلی ساری ،درست کردن قلعه هایت لب دریا و خراب کردنشان و دوباره از نو ساختنشان همچون  معمارقابلی که  برای خود و خانوداه اش بهترین سرپناه را می سازد....

جهان بی تو چیزی نیست جر تکرارِ یک تکرار....

 


حال من خوب است  باور کن عزیزکم اما با تو بهتر می‌شوم‌…..آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌،بهتر می شوم و پرانرژی تر و سرحال تر.

خواستم از سفرمان بنویسم از اولین باری که دریا رادیدی و گفتی مامان دریا واقعا خیلی بزرگ است.....از اینکه توی راه ِ رفت وقتی دائم می پرسیدی چرا نمی رسیم و من به تو می گفتم مامانی وقتی اولین کوه رادیدی که زرد و قهوه ای نیست و وفقط سبز مخملین است بدان که داریم به شمال می رسیم  و تو تمام ِ راه تمام کوهها را با دل سیر نگاه می کردی تا به کوه های سبز برسیم ولی وقتی به کوههای سبز رسیدیم  از شروعِ  اولین کوههای  سبز تا قائمشهر را خوابت برد  ولی از آنجا به بعد بیدار که شدی  ذوق و شادیت چندبرابر شد

روز اول که رسیدیم ما خیلی خسته بودیم تو خیلی پرانرژی .دوسه ساعت حسابی خوابیده بودی ولی بهت گفتیم اجازه بده ماهم کمی استراحت کنیم بعد برویم بیرون .بعدش رفتیم رستوران و شام را مثل همیشه با سختی و بازی بازی بهت خوراندیم.

فردا صبحش رفتیم لب دریای فرح آباد و  چندساعتی آب بازی و ماسه گلی بازی و قلعه سازی و ....بعد هم یک ناهار توپ توی رستوران لب دریا که باز هم با هزار بدبختی توانستی سیرت کنیم و عصرش هم یه سر زدیم بازار ساری و  تعجب کردیم مغازه ها نهایتا  تا ساعت ده شب بازند و همینطور رستوران ها.اما در  شهر ما زودتر از دوازده نمی شود برگشت خانه .شاید علتش گرمای شدید روز باشد که شب ها اینجا مغازه ها آنقدر باز می مانند تا شب از نیمه هم بگذرد و بالاخره از ترس اماکن درب های مغازه ها بسته می شود.

روزبعد رفتیم پارک جنگلی و دوباره برگشتنی یه رستوران عالی پیدا کردیم و عصرش هم دوباره لب دریا و قایق سواری و گِل بازی های نیکان جان عزیزم.

درمجموع سفر بسیار خوبی بود چون مهم تر از اینکه  به خودمان خوش می گذشت به نیکان بیشتر و بیشتر خوش می گذشت.رفتنی به شمال وقتی به پل ورسک رسیدیم من و بابات خیلی درباره رضا خان میرپنج صحبت کردیم و توساکت بودی .تمام راهِ برگشت تو درباره ی رضاخان میرپنج سول می کردی و می پرسیدی مامان رضاخان دریا را ساخته است؟ بابا رضاخان جنگل ها را ساخته است و هرچه آبدانی و خوبی بود به رضاخان میرپنج نسبت دادی عزیزم.و ما از اینکه رفتنی در سکوت به حرفهای ما درباره رضاخان و خدماتش به این کشور گوش داده بودی و موقع برگشت  این سوال ها به مغزت خطور کرده بود متحیر بودیم

اگرچه خسته تر از آفتابم برلب آب،دوباره آغاز می شوم با تو هرلحظه که با نگاهم  چشمانت را می بلعم

وقتی صدایت می زنم گلِ من،شمعدانی ها به من اخم می کنند دلشان می شکند ولی من که نمی توانم تورا جز گُل و عسل چیزی بنامم.وقتی صدایم می زنی نمی دانم چگونه آهسته بگویم "جانم " که هم تو بشنوی  و هم دلِ  هیچ گل و گلبرگ و پرنده ای نشکند

 زتمام بودنی ها "تو" همین از آن من باش

که به غیرِ با "تو" بودن دلم آرزو ندارد!




تو آن قشنگ عجیبی که چشمهای نجیب
به محض رؤیت تو نانجیب می گردند


اگر  خدا بخواد فردا صبح راهی مازندران  می شویم فقط برای اینکه نیکان عزیزم دریا را ببیند ،جنگل را بببند ،کوههای سبز  و مخملین شمال را ببند ،جاده چالوس را ببند و از همه اینها لذت ببرد..این اولین سفر نیکان به شمال کشور است.ایشالا قسمتش بشود بعد از مکه و کربلا  و سوریه ،حتما اروپا و آمریکا را هم ببیند


تو قصه ای هستی که می گویمت

تو نغمه ای هستی که می خوانمت

تو صدایی هستی که می شنومت

تو همانی که من می خواهم ببینمت هر روز و هر لحظه، یا همان ساز زیبایی  که من می خواهم  بنوازمت،دوستت دارم ای قشنگ ترین جلوه آفرینش




برای طاهره


تو غمگین میشوی؛دل میشود نازک

به پای اشک تو؛خون میرود از دل


شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند، اما تلخی هایش هر بار تازه اند، هر بار تازه تر....




نیکان جان ! گرمای نگاهت را از من ندزد که زمین و زمان برمودا می شود و همه چیز را در خود می بلعد  ای بهاری ترین آفرینش شعرگونه ی خداوندگار.


 


دوشنبه چهارم مرداد نود و پنج به همت مدیران سازمان و بنا به قولی که  جناب رئیس سازمان به مناسبت روز زن به خانم های سازمان داده بودند و همچنین هماهنگی های مشاور رئیس سازمان در امور بانوان و .......قسمت شد و یک جمع تقریبا 25 و 26 نفره  خانم های شاغل سازمان به همراه فرزندانمان یک سفر یک روزه در کنار یک بازدید کوچک و قشنگ از یک گلخانه زیبا در منطقه دستجرد استان داشتیم .روز بسیار خوبی بود .هرچند اولین اقدام من بعد از بیداری از خواب و خوردن یک کلوچه بالا انداختن دوتا کدئین همزمان بود چون به شدت سردرد داشتم ولی فقط و فقط به عشق همبازی شدن نیکان با دوستانش مثل


محیا،احسان،نیوشا،شیوا،شیدا،فرانک،امیررضا،امیرمهدی،یگانه ،علیرضا،دینا،الینا،درینا،سید محمد و سید سبحان و ....با همکاران هم گروه شدم و رفتم و خوشحالم که خیلی به عروسک قشنگم نیکان خوش گذشت .کارِ سازمان هیچ نقصی نداشت .جای خوبی مثل دهکده سلامت(صبا) و دریاچه مصنوعی اش ....و بعد باغ بزرگی که تاب و سرسره هم داشت و مجموعا خیلی باصفا بود.

هرجایی که نیکان شاد باشد من با میگرن و بی میگرن شادم.هرکسی که نیکانم را خوشحال کند مرا عاشق خودش می کند.فرقی ندارد که همکارم باشد یا بچه همکارم.البته جای بعضی از دوستان به دلایلی که به خودشان مربوط است خیلی خالی بود مثل طاهره و لیلا که دیسک کمر اجازه نداده بود بیایند مثل ریحانه که به خاطر تب دختر یک ساله اش نبود..مثل مرضیه که به دلیل بی قراری و ناراحتی ثناکوچولو نیامد..مثل منصوره(اون یکی منصوره) که سفر مشهد بود و نیامد و یا فائزه که شنیدم اصلا قم نبوده اونهم ....ولی در مجموع روز بسیار خوبی بود



از چندروز قبل پسرکم ذوق بسیاری برای این سفر یک روزه داشت .یک شنبه آخر شب که داشتم برای سفر دوشنبه پسرم لباس برمی داشتم  کیفش را آماده کنم  پرید و قاب عکس بابای منو با خودش آورد چپوند توی کیف بعد هم عکس خودش ،برگرداندم سرجاش عکس ها را و گفتم پسرم سفر قندهار که نمی رویم شب برمی گردیم خیلی با اعتراض گفت یعنی تو دلت برای بابات تنگ نمیشه .... و بعد رفت از اتاق یک عکس سه نفره از من و خودش و باباش از روی میز کامپیوتر برداشت و گقت اقلا دلمان برای بابا که تنگ می شود .درآغوشش گرفتم و گفت باشه و وقتی خوابش برد عکس را برگرداندم سرجاش .بچه ام عین فیلم ها ادا در می آورد که چمدان می بندند که بروند خارج فقط یه عکس به همراه لباس ها می برند.خیلی از دست کارها و احساساتش ذوق کردیم و خندیدیم.خدایا به هرکسی که حتی دلش نمی خواهد حداقل یک بچه را عنایت بفرما.آمین







هر روز اتفاق زیباتری از تو در من رخ می دهد شیرین تر شدنت در حرف هایم  شاهد خوبی  برای این ماجراست . الفبای زبان من خلاصه میشود در حروف اسم تو ..... باقی اضافیست


نیکان عزیزم من قصه ی تو را تا ابد اینگونه آغاز میکنم.من بودم بابا هم  بود و ما سال های زیادی منتظر تو بودبم .....تو آمدی و زندگیمان روشن شد.
یکی آمد که نیک بود و از تبار فرشتگان و نیکان بود .هنوزهم هست و باید باشد  ......خدایا همیشه باشد لطفا.


نیکان جان !!!!!!!هر کسی را بهر کاری ساختند کار من دیوانه ی تو بودن است


آرامـم میکند... بودنت

آرامـم میکند... دیدنت

آرامـم میکـند... صدایت

آرامـم میکند... خـنده هایت...

آرامش مـن در کنار توست...

آرامش من خواسـتن توســت


تو قالیچه ی دست بافت منی.زیبا ،اصیل و ماندگار .بودن تو کافی است تا تمام ناراحتی هایم دود شود و به آسمان برود.


دیشب پسرکم عروسک خرسی اش را دست گرفته بود(همان شاسخین قرمز زیبایش را) و نقش پدر را برای او بازی می کرد و من هم مادربزرگش بودم  و باید برای خودش و عروسکش لالایی می خواندم ،قصه می گفتم .عروسکش که اسمش مصطفی شده بود را می بردم WC و وقتی تشنه بود آب می نوشاندم.خلاصه خیلی با پدرش خندیدیم به این کارها و احساسات بچه. به من می گفت مامان چشمت را ببند و من از گوشه چشمم دیدم که توی تاریکی طفل معصومش را بوسید و خجالت می کشید جلوی مادرش بچه اش را ببوسد.قربان حیای بچه ام بروم من.







شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic