پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت

بهار اومد خوش  اومد باهاش عطر تو اومد
یه فروردین خوش بو با احوال نو اومد
به این اردبهشتی هوایه بچگی داد
خوشم از نقل عیدی پرم از قند خرداد
چقدر شیرینه این حال
چه سالی بشه امسال
چه سالی بشه امسال
چقدر شیرینه این حال
چه سالی بشه امسال
چه سالی بشه امسال
دلم گرمه به عشقت شریک تیر و مرداد
تب شهریور من سرت سبزو دلت شاد
غروب ماه ِ مهرُ شب پاییز ُغم ، من
نوار بغض آبان بخند ای ابر آذر
چقدر شیرینه این حال
چه سالی بشه امسال
چه سالی بشه امسال
چقدر شیرینه این حال
چه سالی بشه امسال
چه سالی بشه امسال
به عاشق که هر سال به بهمن انتظاره
با عطر دست اسفند ترانه گل بکاره
دوباره تنگ بوسه دوباره رقص ماهی
لباس نو تنت کن که رد شه رو سیاهی
رو سیاهی
چقدر شیرینه این حال
چه سالی بشه امسال
چه سالی بشه امسال



خلاصه:

فررودین:آمدن منصوره به سازمان و کم کم که نه ...ناگهانی و با سرعت تبدیل شدنش به عشقم

اردیبهشت:

فوت آقای قاسمی (مدیر امورمالی)همکار بسیار محجوب و 41 ساله مان...خدایش رحمت کند

مسقر شدن مرضیه خانم مامان ثنا طاهری عزیز در اتاق ما

بالاخره مسلمان شدن نیکان و آن همه اسباب بازی ها و هدیه های جدید انگار براش سیسمونی نو گرفته باشیم!!!!!!!!!!حالا خوبه هیچکس رو خبر نکردیم و جشن هم براش نگرفتیم

خرداد:ماریا و بی رحمی هایش در ماه مبارک رمضان و تندی های بی حد و حصرش با من و دوباره منت کشی های من چون از تنش بیزارم (با اینکه اطمینان دارم  و خودش هم می دونه در کدورت پیش آمده  خودش مقصر بوده....جوشیه و عصبی و کم طاقت....برعکس من که خیلی صبورم و محاله داد بزنم و محاله کلمه ای که حتی غیرمستقیم توهین محسوب بشه به کسی بگم)و دوباره خودگیری های اون که هنوز ادامه اداره ....خب کسی که احساس کنه از دیگری کم داره(فرهنگ و شعور ...منظورم پول نیست البته رفتارش نشون دهنده ی این نتیجه گیری من هست) این رفتارها ازش طبیعیه ولی من دوباره در سال نو به خونه اونها خواهم رفت و سعی می کنم باز هم ازش دلجویی کنم...می دونم  از درون داغون میشه ولی حاضر نیست کوتاه بیاد.دلم براش می سوزه

تیر:مورد خاصی نبود

مرداد:

رفتن با بچه های اداره به منطقه زیبای دستجرد از استان خودمان و اینکه به نیکانم خیلی خیلی خوش گذشت

رفتن به شمال (ساری ) و این اولین باری بود که نیکان عزیزم شمال را می دید ایشالا قسمت بشود و اروپا و امریکا را هم ببیند و بگردد و خوش بگذراند

آمدن فاطمه عزیز و بسیار زیبایم به خانه ما برای اولین بار .....هرچند خیلی خوشحال شدم  و خیلی بهم خوش گذشت ولی فاطمه به عمق زندگی من پی برد و خیلی برای من و زندگیم غصه خورد...اصلا اونطوری که اون فکر می کرد خوشبخت نبودم ...اما بهش دلداری دادم که من از زندگیم راضیم

یادم نیست چرا ولی یک بار هم به شدت دلم شکسته بود و طبق معمول بابای نیکان اصلا متوجه نبود مسببش خودش بوده هرچند الان خودم هم یادم نیست چرا ولی یادمه چندروز خیلی غمگین بودم

شهریور:

دانشجوی ارشد شدن بابای نیکان و همچنین ملیحه جونم

آمدن سهیلای عزیزم به همراه خانواده اش به شهر ما و دوساعتی هم منزل ما و شگفت زده شدن من وقتی بچه سومش را در آغوشش دیدم.سهیلا هم اتاقی و هم رشته ای و دوست بسیار صمیمی ام در خوابگاه حدود بیست و  دوسال  پیش(اهل فسا و خونه اش هنوز هم فسا هست از استان زیبای فارس)

تولد فرنازم در تاریخ دوم شهریور ساعت حدود هفت و نیم شب (اولین نتیجه مامانم و نوه مشترک آبجی صدی نازم و داداش محمدرضای گلم)

مهر: چیز مهمی نبود

آبان:

تعطیل شدن پنج شنبه هایم و خوشحالی فوق العاده نیکانم از این موضوع

رفتن همکار و دوست خوبم شیما به قشم و مرخصی بدون حقوق به مدت دوسال(موفق باشی شیما جان)

آذر:

افتخار آشنایی با یک دوست نویسنده،فرهیخته،مهندسی دانا و محجوب(وبلاگی)

نیکان اولین بار به سینما رفت به همراه دایی علیرضای مهربونش و بچه های مدرسه دایی و فیلم مورد علاقه اش ناسور را دید به قول خودش ناسور فیلمی از کیانوش دالوند(دایی معلم مدرسه ابتدایی است و گمونم بیست و شش سال سابقه تدریس دارد)

شعری که اواخر دی برای تولد نیکان گفتم و خیلی دوستش دارم(نیکان متولد اول بهمن90 است)

بهمن:شکسته شدن پای مامان در اواخر دی و پنهان کردنشان از من و لو رفتنش در جمعه شب اول بهمن  و پاره پاره شدن دل من...مادر و یک دنیا فداکاری

أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ

آمدن فرناز عسلی  در تاریخ 28 بهمن ماه برای اولین بار به خانه ی ما

اسفند:

بالاخره جابجایی من در اداره....خیلی خیلی خوشحال شدم و چقدر راحت شدم اگر بتوانم بعضی چیزها را فراموش کنم

سورپرایز شدن نیکان در فست فود با ما با کیک تولد و شمع و .....با لطف و همراهی بهترین هایم ملیحه و منصوره

جشن عروسی منصوره جان در چهارده اسفند که آرزو می کنم هر روز بیشتر از دیروز احساس خوشبختی کند

و مسخره ترین خاطره:شرکت در جشنواره طبخ آبزیان که البته خوش گذشت

و تمام سال پر از سردرد های میگرنی گاه و بیگاه و مصرف مسکن ها و تحمل و صبر

و تمام سال عشق ورزی به نیکان عزیزم حتی در شدید ترین حالت های سردردی و خواندن کتاب و همبازی شدن با او و همسن شدن با نیکانم و تشکر قلبی از خداوند مهربان که نعمتی به این خوبی و زیبایی و پر از صداقت کودکانه و پر از احساسات شاعرانه و خیلی لوس و ننر که خودش هم می داند پادشاه قلب و روح من است


خدایا در این روزهای پایانی سال برای همه مریض ها آرزوی سلامتی دارم مخصوصا برای خواهرم طاهره طفلکی  و برادر یکی از بهترین های وبلاگیم که امیدوارم همونطور که بابای نیکان از اون بیماری مهلک و بسیار سخت نجات پیدا کرد ایشالا به زودی این عزیز دل هم هرچه زودتر  خوبِ خوبِ خوب بشه.آمین

خدایا خانواده ام ،دوستانم و  تمامی عزیزانم رو به تو می سپارم و  ازت خواهش می کنم مواظب همشون باشی.شاد باشند،سالم باشند و غرق در آرامش و پر روزی و راضی از زندگی هاشون





امروز بعد از یک بداخلاقی از یک عزیز که البته عادت  دارم ولی نمی دونم چرا امروز کم طاقت تر شده ام آرزو کردم فردا صبح نباشم و آفتاب را نبینم وبعد از اینکه با چند آرام بخش  بالاخره خوابم برد با حال جسمی بسیار بد و افسردگی شدید  بیدار شدم که هنوز ادامه داره
به طور کلی این چند روز اخیر به جز یکی دوروز دائم سردرد داشتم .خدایا شکر


فردا جشنواره ی طبخ آبزیان در استان ما در بوستان بانوان و عجیبه که طیبه یکی از شرکت کنندگان بخش آشپزی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هنوز چیزی درست نکردم .امیدوارم خوش بگذره چون قطعا آشپز قابلی نیستم حتی آشپپز بسیار ضعیفی هم هستم ولی مهم حضور موثرم هست و اینکه با برو بچ خوش می گذره خب...










ناصر و منصوره به هم رسیدند و یک دنیا ساختند

با عشق ممکن می شود تمام محال ها،آرزوها

 

زندگیت سرشار از زمزمه های عاشقانه


ساز ِ  زندگی ات پُر باد از نواختن های زیبا،عشق منبًت ِ محبت است بر صفحه ی پاک ِ زندگی و آغاز یعنی پایان ِ یک انتظار


و تشبیه کردن عشق به هرچیز محدود کردن ِ آن است مانند هدیه ای زیبا که محصورش کنی در  کاغذهای رنگی  و این دور از هنرِ ِ عشق ورزیدن است و بی رحمی محض است که آرزوهای قشنگِ عاشقانه را دربسته های کوچکِ الفاظ و لغات حبس کنیم .


پس از این تو در دنیای ِ زیبای مخصوص خودت،عشق را سر میزِ شام و ناهارت میل می کنی و دوستانت از این اتفاق قشنگ خوشحالند.


زندگی از من، از تو دعوت می کند که شاد باشیم و شادی را برای عزیزانمان مهیا کنیم و این ستودنی ترین نوع زیستن است .


سخن را بسته و کوتاه می گویم....عاشقانه ترین جملات محجوب ترین اند ،عفیف ترین اند و این اعتقاد مستحکم من است .نجابت ،حیا و عفت خشکیده ترین گل ها را تازه می کند و من در وجود ِ تو همواره عشقی نجیب و پاک را درک کرده ام .زندگیت مملو از گلهای سرخ عاشقی.

بنایی را که با عشق ساخته ای عاشقانه تر به جلو ببر.هیچ کس درباره بنایی که ما هرگز به پایانش نرساندیم سخن ِ زیبا نخواهد گفت .............

عشق همیشه در زندگیت جاری


منصوره جان 

هرگز انقلاب خنده های شیرین و از ته دل اما باوقار و با متانت تو را در زیباترین جشن مخصوص خودت را فراموش نخواهم کرد.الان نمی دانم چه بنویسم که صرفا مرور کلمات پی در پی نباشد.صمیمانه برایت آرزوهای خوب و قشنگ دارم.انشاءالله باز هم جشن های بسیار زیبا در زندگی خواهی داشت (مثل جشن تولد پسری که نیکان برایت آرزو کرد) اما جشن عروسی فقط یکبار اتفاق می افتد و چقدر خوب بود که در عروسی تو دختر خوبم همه  چیز اوکی و عالی و به بهترین نحو بود  همانطور که آقا ناصر عزیز عروس دسته گلی مثل تو ،مثل ماه نصیبش شده است تو هم همسر بسیار مهربان ،عاشق و گرم و پراحساس را برگزیده ای.
نیکاتم می  گه بنویس که خاله منصوره را دوست داشتم و دارم و این بهترین عروسی بود که تا به حال رفته بودم.عاشق همه قسمت های جشن تو بود  و گفته در خانه خودمان یک جشن بگیرم که فقط همکارام باشند مخصوصا خاله منصوره عزیز و خاله ملیحه.به من گفته بنویسم جای بوسه دستان خاله منصوره عشقم را روی دستانم را هیچگاه فراموش نخواهم کرد.گفته بنویسم که خیلی خوش گذشت.البته به ما هم خیلی خیلی خوش گذشت.دیدن تو در رخت زیبای خوشبختی بهترین انرژی مثبتی بود که می شد امشب به من تزریق کرد.
منصوره جان باید کم کم لب تاب را ببندم فردا می آیم و اگر اداره سرم خلوت بود برایت یک پست مفصل و پر و پیمون می نویسم.
دیشب تولد امیرحسین پسرعمه نیکان بود و امشب  جشن عروسی یکی از عزیزترین و نجیب ترین و عاقل ترین دوستانم.همه چیزت تکه....انتخاب شوهر،انتخاب جهاز،محبتت به نیکان من،رفتارهای با درایت و پراحساست با آقا ناصر......همه چیز و همه چیز. دوستت دارم...دوستت دارم ....دوستت دارم.نیکان هم دوستت داره و عاشقته و دوست داشت امشب دستانش توی دست شما برقصه که نشد.اما میگه بوی دستهای خاله منصوره را هیچوقت فراموش نخواهم کرد.
بعدا دوباره برایت پست مفصل و در شان خودت خواهم گذاشت.باید زمان بیشتری بگذارم و با قلم ناقص خودم برایت مطلب بنویسم.فقط کمی این روزها شاید سرم شولوغ باشد ولی در اولین فرصت برایت خواهم نوشت

بوی صبح می دهی
‎و گنجشک ها
‎در خنده هایت پرواز می کنند..

بوی عشق می دهی ،دوست داشتنی هستی عروسِ مشرقی زیبای ما.چشم بد از تو زندگی تو دور باد.



دو دلم اول خط نام خدا بنویسم

یا که رندی کنم و اسم ِتو را بنویسم.......

شعر از خلیل ذکاوت

تو که خوشحال باشی من خوشبخت ترینم ،  تو که دل خوش باشی من خوشبخت ترینم

تو سلطان دل و قلبم هستی و صدایت شیرین ترین آواز عاشقانه ی جهان و من متهم  ِ ردیفِ  اول عشقت هستم.هرچه خواستی امر کن ،اطاعت می کنم به دیده  ی منت،سادگی و صداقت کودکانه ی تو به یادم می آورد که خیلی خوشبختم

اگرمن شاعرم شعرم توهستی،
اگرمن عاشقم عشقم توهستی،
اگرمن یک کتاب کهنه دارم،
بدان زیباترین برگش توهستی!

و دیروز دوستان بسیار عزیزم ملیحه و منصوره نیکان عزیزم را در  فست فود ""با ما"" سورپرایز کردند.خیلی وقت بود که قرار بود با هم برای نیکان برنامه ای داشته باشیم اما از آنجایی که پای مامانم شکسته بود و من از درون بی قرار بودم و دل و دماغش را نداشتم نیکان هم به پای من می سوخت....بچه ها یکسره پیشنهاد می دادند و طیبه با پر رویی تمام رد می کرد و می گفت پای مامانم باز بشود بعد..حالا دیگر پای مامان جوش خورده باز شده و فیزیوتراپی می برندش و فقط سه جلسه اش باقی مانده و مامان هزارماشالا به خوبی راه می رود (البته درد که دارد)

و بالاخره دیروز بعد ازساعت اداری با ملیحه و منصوره و نیکان در "باما" بودیم و بابا را فرستادیم منزل .درفاصله ای که سفارش ناهارمان آماده می شد من به بهانه ی پول گرفتن از عابربانک از "باما" بیرون رفتم(درصورتیکه کارتخوان موجود بود) و روبرویش از شیرینی "بوی گندم" یک کیک کوچولوی تولد خریدم و یک کلاه و شمع 5 و با ترفندهایی (با همکاری ملیحه و منصوره) از کنارشان رد شدم و بردم دادم به بچه های "باما" گذاشتند یخچال...بعد از ناهار نیکان رفت به استخر توپ و سرسره ی همون جا ،بعد ما میزمان را که شولوغ شده بود رو عوض کردیم و رفتیم یه گوشه دیگر و نیکان را به زور از مجموعه بازی کشاندیم بیرون و گفتیم می خواهیم خاله منصوره را که شنبه آینده جشن عروسی اش  است سورپرایز کنیم ولی نیکان می گفت خب سورپرایزش کنید بذارید من بازی کنم.به هر سختی بود نیکان را آوردیم سر میز و اشاره کردیم به بچه های "باما" و کیک را داخل سینی با پیش دستی و چاقو و چنگال و شمع روشن و کلاه کنارش آوردند ...

هرچقدر از  ذوق زدگی نیکانم بنویسم کم است .خیلی خیلی خوشحال شد .دوسه دقیقه قبلش ناگهان حدس زد این همه اصرار برای بودنش ممکنه به خاطر خودش باشه و گفت خیلی دلشوره دارم و هیجان زده تر شد و من مجبور شدم بهش بگم چشماتو ببند ولی زیرزیرکی نگاه می کرد به سمت پیشخوان و آخرش با دستمال کاغذی چشمهاشو پوشوندم تا کیک رو آورند سر میز و گفتیم چشماتو باز کن .بعد هم کلی هیجان و ذوق داشت بچه ام. غیر قابل وصف و عکس ها و فیلم هایی که خاله ملیحه ازش گرفت.طفلی بچه نمی دونست چی بگه بس که ذوق زده شده بود ،ماتش برده برده بود دیگه.خیلی خوش گذشت .خیلی....

بعد هم ملیحه خانوم ما رو رسوند خونه و نیکان با ذوق فراوون برای باباش تعریف کرد و تا نیم ساعت همینطور در حرکات ناموزون به سر می برد  و من برایش آهنگ تولدت مبارک گذاشته بودم ...طفلکی مثل مامانش فقط حرکات ناموزون بلده اونهم فکر کنید پسرونه اش!!!چه شود!!!!بعد هم می شد گفت که تا پاسی از شب خوابیدیم و بعد که بیدارشدیم مثل هرشب زندگی ادامه پیدا کرد.

جمعه 13 اسفند عمه شکوفه اش برای امیر حسین که اونهم متولد سال90 هست جشن تولد می گیرد و خیلی خوب شد که این تولد کوچولوی قشنگ رو ملیحه و منصوره ترتیب دادند.طفلکم  ممکن بود جمعه دلش بشکنه که اول بهمن تولد نداشته ولی حالا خوشحاله البته که امر فرموده اند یک تولد که پسرعمه ها و پسرخاله ها مخصوصا مبین  و دخترخاله ها مخصوصا ثمین و ....بچه های دایی هاش و مامان باباهاشون باشند هم بگیریم و برای کادوی تولدش یک میز و صندلی تحریر بن تن که قبلا در فروشگاه "ذهن برتر" دیده را بخریم.آخه اون هفته هم که بردمش براش روتختی جدید بگیرم روتختی و بالش بن تن گرفت و یک قالیچه کوچولوی بن تن هم تو اتاقش داره که قبلا دایی و زن دایی بهش کادو داده اند.به طور کلی عاشق بن تن است و ساعت آمیتریکس که تا حالا سه تا برایش خریده ام  و دل و روده ی هرسه تا را شکافته تا سر دربیاره بن تن چطوری با اون ساعت تبدیل به هیولاهای مختلف میشه.

هرچی گفتم مامان پرده اتاقت آبیه بهتره یه روتختی آبی برداری گوش نکرد و منهم دل به دلش دادم و بن تن را برایش خریدم.مهم سِت بودن اتاق نیست مهم دل بچه ام است که شاد باشد تا من احساس خوشبختی بیشتری کنم.

مرا  زیاد آشفته ی عشقت کرده ای عزیزم،برای از دست دادن ایمانم یک لبخند تو کافی ست و برای ایمان آوردن به تو یک اخم قشنگت کفایت می کند.هم لبخند زیبایت و هم اخم شیرینت هردو  همچون شعله ای کوچک  کافی است که انبار ِ کاهی ِ دلم را تمام و کمال آتش بزند.تو گل ِ سرخ ِ منی  با رایحه ای  خوش تر از رزهای هلندی  و عطرهای فرانسوی ،با ماندگاری بالاتر  .....تو بالاتری از تمام آرزوهای من همیشه بخند همیشه شاد باش کوچک دلبندم

خلاصه بگویم حالا..
عشق پیچكی است كه
دیوار نمی شناسد .......شعر از گروس عبدالملکیان

از چپ به راست:ملیحه ی عاقل و باهوش(دانشجوی ترم دو ارشد نرم افزار)،طیبه(خل و چل و دیوونه و با احساس)،نیکانم(زندگیم،عشقم ،نفسم ،جونم،عمرم)،منصوره کارشناس ارشد جامعه شناسی ولی حسابدار امورمالی ،روانشناس ،مهربون و ....(عروس 14 اسفندمون)



این جا هم نیکانم با دستاش  پرسپولیسی بودنش رو به رخ می کشه


اینجا ازش خواستیم اخم کنه آخه اخم خیلی بهش میاد


سه شنبه ساعت یازده و نیم صبح می نویسم:دیشب با همسر رفتیم و میز و صندلی بن تن را برایش خریدیم البته ذهن برتر تموم کرده بود رفتیم از بلوار امین گرفتیم و بردیم اتاقش.خیلی خوشحال شد و تا نیمه های شب یکسره من و بابایی را می بوسید و تشکر می کرد.فوق العاده قدردان  و سپاسگزار بارآمده است و احساساتی.....اتاقش قبل از اینکه ما این آپارتمان را بخریم دوسال ساخت بود و صاحبخانه قبلی آن موقع یک دختر چندماهه داشتند و دوتا از دیوارهای اتاقش کاغذ دیواری صورتی است .روتختی و بالشت قبلیش هم آبی بود که چند روز پیش روتختی جدید بن تن براش گرفتم و حالا میز و صندلی بن تن...باید پرده اتاقش را عوض کنم بن تن کنم به زودی.ولی کاغذ دیواری ها بماند آپارتمان بعدی هروقت شد

جای مرضیه عزیزم خیلی خالی بود.....و همینطور ثناکوچولوی طاهری




در میانسالی نگاه ما به عشق متفاوت می شود
نگاه ما سنگین و با وقار می شود
در میانسالی عشق یعنی:
احساس امنیت...
احساس آرامش...
یعنی خواستن با تمام دل و جان...

عشق در میانسالی مثل یک شراب کهنه است،
از های و هو افتاده است ته نشین شده است لِرد بسته است،
از سر نمی رود از دل نمی پرد عطرش مدهوشت می کند،
چله نشین خانه ات می کند!

در میانسالی بهترین ابراز عشق شنیدن این جمله هست:
صد باغ گل زعفران دردت به جانم
داروهایت را به موقع خورده ای؟

نسرین بهجتی



نیکانم


تو زیبایی و   زیبایی هم درد سر خاص خودش را دارد  . بیدار که می شوی دچار زبان شیرینت می شوم و خواب که می روی نظاره گر روی تو و ستایش گر خالق رویِ  تو .


دوستت دارم شیرینم و تو در راس فهرست تمام آرزوهای منی که به آن دست یافته ام.تو که هستی کاملا اهلی ات هستم و اهلی یعنی دچار و دچار یعنی عاشق.....و عاشق یعنی مبتلا..من به تو مبتلا گشته ام


تو مثل یک پادشاه بزرگ و مهربانی که از روی صفا و از سرِ مِهر می نوازی ما را.تو شاه نشین قلب منی.روزهای خوب عاشقانه ام را تو ساختی درست از آن روزی که من دانستم که هستی و خواهی آمد و آمدی و قدم گذاشتی بر چشمِ دلم و شدی صدا و تصویر ِ شاعرانه زندگی دو تنهای افسرده و بی رمق.نمی دانم چه شد فقط می دانم تو همه چیز و همه ی زندگی و وجودم شدی .مثل یک نهال زیبا کم کم بزرگ شدی ،جان گرفتی و جان بخشیدی به درخت خشکیده زندگی ما.قبلا ها  پریشان بودیم از تنهایی و حالا پریشانیم از دوست داشتن، از عشق ،از شادی ،از ترس آنکه نکند یک روز بیاید که من باشم و تو ......نه نه خدایا من به تو توکل می کنم و تو خودت حافظ و نگاهبانش باش.دلهره را تحویل نمی گیرم ،باید تشویش را از خودم برانم...باید به خدا فکر کنم به همان کسی که در اوج ناامیدی ،نور وجودت را در خانه ی کوچک و پر اندوه ِ ما روشن ساخت.

در تلالوهای نور

از لابه لای شاخه ها

مثل لبخند اناری

چیدنی تر می شوی


شعر از استاد مجتبی مهدوی

خدایا می دانم من که کسی نیستم اما به  تمام عشق های زمینی و آسمانی  قسمت می دهم همه ی مریض ها و دردمندان مخصوصا کسی را که درست الان به او فکر می کنم هرچه زودتر شفای کامل عنایت بفرما.می دانم که تویی که درد را آفریده ای تنها تو بهترین درمانگر جان های ما هستی.عزیزی که به او فکر می کنم جان و قلبِ یک مادر است .به عشق مادر و فرزندی که خودت در مادران ایجاد کرده ای قسمت می دهم الساعه لباس عافیت و جامه سلامتی بر تنش بپوشانی
 امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو



و بالاخره من دوباره جابه جا شدم.


از زیر دست جمشید رفتم زیر دست نوری.(نوری قبلاها بچه محل مامانم بوده و خانومش هم ابتدایی رو در مدرسه ما بوده و یک سال از من بزرگ تره و الان مادر دوتا دختر با کمالات و یه پسر بچه بسیار بامزه هست)

به هرحال خوشحالم و احساس می کنم مثل رامبد خندوانه که هرده سال یک بار خانومش را عوض می کند منهم هرده سال یکبار مافوقم عوض می شود.البته من الان توی نوزده سال هستم (سابقه کاری وگرنه قد مامانتون سن دارم) یک سال زود رئیسم رو عوض کردم .

یکی دو روز بود که مطلقا کار هم به من ارجاع نشده بود و من تمام فولدر های مربوط به بخش قبلی رو دریک درایو از سیستم ذخیره کردم و از شنبه پشت همین میز و با همین پست و حکم اما در یک بخش دیگه ای از همین معاونت،  سیستم اتوماسیون را باز خواهم کرد.

خدایا به امید تو و با تشکر از سید مصطفی معاون محترممون

من اختیار خود را تسلیم ِ عشق کردم.....................و به معجزه ی عشق ایمان دارم


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات