پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


فرناز قشنگم اولین نتیجه ی مامانم و به عبارتی نوه ی مشترک آبجی صدی و داداش محمدرضام امشب پنج شنبه 28 بهمن نود و پنج در حالی که چهار روز دیگه شیش ماهش پر میشه خونه ی کوچیک ما رو با اومدنش شاداب و بوسه بارون کرد.خوش اومدی عزیز دل عمه طیبه.خوش اومدی عزیز دل خاله طیبه.طیبه فدای تو دختر ریزه میزه ی قشنگم که با ناز و اداهات امشب دیوونه مون کردی .

مثل غنچه خندانی
مثل ماه تابانی
تو شکوفه ی عشقی
تو قشنگ و پرنازی

می درخشی،می درخشی،تو زیبایی .تو نازی و فرنازی
اگر حتی یک ساعت زودتر می دانستم میای حتما  تحفه قابل دارتری برات  تهیه می کردم.ببخش  و اندک ِ منو زیاد ببین.

شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه بهشتی چه  دنیای بهشت آیینی.....شهریار 

و بالاخره به خانه ی ما هم آمدی.و چه شیرین بود آمدنت و چه زیبا می خندی و چقدر شبیه مامان فائزه ات هستی  و البته کمی زیباتر 

اینهم فرناز وقتی سه ماهه بود




دل های ما که به هم نزدیک باشند
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش 
اما
نزدیک
من از نزدیک بودن های دور می ترسم

احمد شاملو

و ایضا :
تو را هنور  به عمرم ندیده ام اما دلم برای کسی که ندیده ام تنگ است.تو آهنگی .تو یک آهنگ آرامی .



خوشحالم که توی اداره با هم هستیم مخصوصا ملیحه و منصوره و ایضا مرضیه و ریحانه و معصومه که مامان محیاست و فعلا استعلاجی بچه دومش هست 
و طاهره و لیلا بزرگه (دوتا لیلا داریم) و اون یکی منصوره و ناهید و اینکه خاطره هم خیلی خانوم خوبیه  و همچنین اکرم که خیلی خیلی موقره و متین 
گاهی هم از بودن اون یکی طیبه (طیبه کوچیکه)و فائزه و انسیه و خدیجه کوچیکه (دوتا خدیجه داریم) و نگار و سمیه قدیمیه (دوتا سمیه داریم) و سعیده و افسانه و  عطیه که فعلا مامور هست یه جای دیگه و نرگس 

و  امیدوارم به زودی از این بخشی که مشغول هستم به یه بخش دیگه منتقل بشم.دیگه حوصله جمشید رو ندارم.البته احتمالا اتاقم عوض نمیشه اما مافوق جمشید موافقت کرده که جام عوض بشه ....شاید برگردم همون قسمتی که 10 سال پیش از اونجا منتقل شدم به اینجایی که الان هستم و هم اونجا و هم اینجا زیر نظر سید مصطفی (معاونمون) هست.
البته قبلا هم بارها و بارها درخواست دادم که کلا از این معاونت جای دیگه منتقلم کنند ولی به هر دلیلی که صلاح بوده معاون محترمممون موافقت نکرده فقط از اونجا به اینجا جابه جام کرد.(علیرغم اینکه اصلا من موافق اومدن به اینجا نبودم)
محل کار من جزو باکلاس ترین قسمت های سازمان هست ولی من دیگه تقریبا نوزده ساله تو این معاونتم(از وقتی استخدام شدم) از همشون خسته شدم دلم می خواست جای دیگری رو تجربه می کردم

یادم نیست از خانوم هایی که دوستشون دارم اسماشون جا مونده یا نه؟اگر یادم افتاد میام می نویسم اما بعضی ها رو مخصوصا ننوشتم چون علاقه ای که بهشون داشتم  کم کم تبدیل شده به بی احساسی بهشون.نه بدم میاد نه دوستشون دارم.معمولی معمولی

دوستان مجازیم خیلی محدودند ولی خیلی واقعی اند .فعلا که همشون رو خیلی دوس دارم و اسم نمیارم که دلتون بسوزه مخصوصا بهار (dr sini)


این همه شوکت و ناموس شهان آخر کار
چندسطری ست که بر صفحه ی دفتر گذرد
عاقبت زیر دوخط جمع شود از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد

ایرج میرزا
 و در نهایت تقدیم به نیکانم:تپش های دلم با تو منظم می شود،عشقت گرهی است بین من و خدای من که  روز به روز محکم و محکم تر می شود نازنین بی همتای من





ولنتاین مبارک عشقم نفسم نیکانم


نه...دستِ خود من نیست
باید به تو برگردم
دنیا رو نمی دونم
من دور تو می گردم


با فکر تو می خوابم
از فکر تو بیدارم
نه...دستِ خود من نیست
حسی که بهت دارم


خورشیدو بکش سمتت
تو این شبِ تکراری
دنیا رو نمی دونم
تو جاذبه شو داری

و نیکان ساعت هشت شب تماس گرفت با خانه خاله سارا که ولنتاین را به ثمین خانم(عشقش که کلاس اول ابتدایی است) تبریک بگه که طبق معمول دخترخاله ها(ثنا و ثمین) خواب بودند .هرچه نیکان دیرخواب است (عصرها می خوابد) دخترخاله ها زود خوابند (صبح زود بیدار می شوند و مدرسه می روند و دیگر تا هشت شب نمی خوابند)و نیکان ناچار شد زنگ بزند خانه محیا ( یکسال و چندماه از نیکان کوچک تر است)که مامانش(همکارم) در استعلاجی بعد از بچه دوم(علی) به سر می برد و ولنتاین را به محیا تبریک گفت

امشب با نیکان کتاب مصور بچگی اش را می خواندیم که رسیدیم به شترمرغ و نیکان شتر مرغ رو موتور شُرغ خوند و کلی باعث تفریح  مامانش و خودش شد.شب خوبی بود و با پسرم خیلی خوش گذشت

برای زندگی ی بی جواب و تکراری
به موقع آمدی و بهترین جواب منی




گنگ باشی سرطان روح نمی گیری که

کمتر باشی بهتره که

ج ای یی ن ر و

ح ر ف ی ن ز ن

ن م ی م ی ر ی


دیگه چندبار یادآوری کنم؟چقدر تذکر بدم ؟؟از دستت خسته شدم

تمرین کن.هرچند به تو اعتباری نیست  می دونم موفق نمیشی ولی تمرین کن

حرفی داشتی بیا اینجا بنویس .خیلی بهتره .اصلا از من می شنوی گاهی با آدم های  زودرنج و حساس سلام علیک ساده هم نکن.حرف حرف میاره و  دل شکستگی .......حرف نزن جانم چیزی نمیشه  به خدا....راحت تری به خدا ولی چه کارت کنم خنگی دوباره یادت میره همه اینها


دلم از روز و روزگار که نه دلم از خودم گرفته.

راست میگن که:تنهایی قشنگ ترین و بی منت ترین حس دنیاست چون برای داشتنش به هیچ کس نیاز نداری

باید سعی کنم بتونم تنهایی رو در آغوش بگیرم  ...من چندسال این کار رو کردم قبلا....تمرین کنم باز هم می تونم.من بلدم تنهایی هم خوشحال باشم.بخندم.بنویسم .....و نوشتن  و خوندن بهترین و امن ترین کار دنیاست.دورهمی دلواپسی میاره .تو تنهایی نه دل میشکونی نه دلت شکسته میشه

گاهی نباید بود ...گاهی باید نبود.

وقتی حرف می زنی و محبوب نیستی بهتره بنویسی.اینجا محبوب تری شاید

بالاخره شروع کردم به تعمیر دندون های خرابم .شروع شد یعنی بالاخره تا دوسه هفته دیگه تموم میشه.دکترم همیشه سرش شولوغه و قطعا نوبت هاش دیر به دیره.ولی همین که شروع کردم  یعنی تموم هم میشه بالاخره .مجبورم این دکتر رو برم چون هم جاش به خونمون خوبه  و سر راست هم کارش خوبه هم می تونم بلافاصله بعد از ساعت کاری برم و نیکان با باباش برن خونه استراحت کنند و  ساعتی که نیکانم خوابه منهم کارم تموم بشه...تمام این عوامل باعث میشه دستکم سه هفته کارم طول بکشه شاید هم بیشتر البته سه جلسه بیشتر نمیشه ولی با این دکتر  کمتر از این زمان نمی بره



به قول پائولوکئلیو:هیچ کس هرگز به هدفی که نمی بیند نخواهد رسید

ثنا خواهرزاده ام کلاس سوم ابتدایی است و پنج شنبه از من درخواست کرده شعرش رو توی سایتِ نیکان بذارم(به وبلاگ میگه سایت)

این هم شعرش:

کودکی با کاغذ قایقی کوچک ساخت

درمیان قایق نوشته ای هم گذاشت

قایق ِ کوچک را در میا ن آب انداخت

با نگاهش خندید

چون که در قایق نرگسی زیبا بود


به نظرم  ارزش گذاشتن در وبلاگم رو داشت و ثنا خانوم تصمیم گرفته یک رمان هم بنویسد از زبان نیکان که اینطوری شروع می شود:

من عاشق ثمین هستم،دوستش دارم یه عالمه،عاشق همه میشم اما ثمین یه چیز دیگه ست ،ثمین میشه هندوونه منهم میشم خربزه،باهم دیگه ما دوستیم ثمین ولی بزرگتره. من کارگر کندو هستم و ثمین ملکه گلهاست...

خاله لطفا این را حتما در سایت بذار





امشب علی (همکارم) و فاطمه:

با طلوع مهتاب

درکنار سفره یاس سفید

دو کبوتر آرام


خدایا زندگیشان پر از رنگ های زیبا و درخشده.....سرشار از آرامش باشد.علی متولد پنجم اردیبهشت 68 است ،از کارآموزیش پیش خودمان بوده است و  از روز اول که 16سال بیشتر نداشت و دانش آموز هنرستان بوده و هنوز پشت لبش سبز نبود تا  امروز  که همکارمان است  و  معمولا ته ریش بوری دارد از محجوب ترین و محفوط به حیا ترین پسران اداره ی ما بوده است .از بچه های شبکه است و خیلی خیلی دوست داشتنی.مهربانا  خودت برای خوشبختی شان کِل بکش و شادباش بگو.پای هر روز زندگیشان مُهر ِ خوشبختی بزن لطفا .

در وصف علی ِ ما باید زبان به مدح گل سرخ باز کرد .علی کوچولوی ما ،امشب ماه داماد مجلسی زیباست.هوای زندگیشان  گرم و گرم تر باد.آمین امین آمین


پایداری می کنیم گاهی با شعر گاهی با عشق و حتی گاهی با یک کوفت یا یک کثافت که یعنی عاشقتم و دوستت دارم.
وای منصوره جان امروزم با تو در خانه فوق العاده زیبای تو که سلیقه در آن موج می زد خیلی خاطره انگیز  شد.بختت بلند عزیز دلم و احساسات گرمتان به همدیگه بی انتها و شادمانیت تا همیشه مکرر  و مهربانیت تا ابد همینطور با اصالت.چشم بد از تو  و زندگی ِ تو دور باد منصوره ی نازنینم



...
...
...
و اما بعد نیکانم

اون شیرین زبونیت تو راه خونه خاله منصوره ...هرگز فراموش نمی کنم.می نویسم تو هم بعدها بیای بخونی و لذت ببری.با خاله طاهره و دخترش اناهیتا رفتیم و تو به محض نشستن توی ماشین به بابایی گفتی بابایی آهنگ شاد بذار دهه فجره!!!!بعدش خودت نشستی به خوندن این شعر با صدای بلند و رقص کنان که ...از آسمون داره میاد یه دسته حوری   همشون تپل مپل گوگوری مگوری.... و این شعر رو هم از فیلم اخراجی ها یاد گرفتی که من به خاطر جنابعالی تو هارد ریختم و هرچندوقت  باید با خودت  پشت سر هم چندبار ببینم و چقدر خاله طاهره و آناهیتا ذوقت رو کردند.عزیزم همیشه شاد باش و بخند و شعر و سرود بخون و خوش باش.ای من فدای تو وقتایی که میگی مامان یه شعر گفتم برات بخونم بعد خیلی جدی و به صورت و آهنگ شعر مثلا می خونی
مامان خیلی دوستت دارم
من بابامم دوست دارم
مامان بزرگ رو دوست دارم
خاله هامو دوست دارم
عمه هامو دوست دارم
دخترخاله هامو دوست دارم
ثمین رو بیشتر دوست دارم
عزیز رو خیلی دوست دارم
کاشکی دده زنده بود(بابای مامان طیبه)
من دده رو دوست دارم و.........همینجوری جدی ولی شعرگونه می خونی و ادامه میدی

یا چندروزه آخر شب ها درباره دهه فجر شعر می خونی میری روی تخت بپر بپر می کنی و سعی می کنی آهنگین و باوزن بخونی
انقلاب شد ،انقلاب شد
ما برنده شدیم ما پیروز شدیم
امام آمد امام آمد(بعد می پرسی مامان این کدوم امام بود که اومد؟با امام حسین فامیلند؟آخه عاشق امام حسین(ع) هستی)
جشن بگیرید بخندید
سرود بخونید برقصید
دهه فجر شد دهه فجر شد
 و بعد از من سوال می کنی مامانی شعرم و سرودم قشنگ بود؟اشکال نداشت؟آخه خودم شعر گفتم و منهم  به اندازه ای که از یک شاعر توانمندی مثل حافظ شیراز می شود تعریف کرد ازت تعریف می کنم و تقدیر و تشکر و تو دیشب گفتی مامان اینها رو توی وبلاگم برام  می نویسی؟مامان فدای احساسات بی غل و غش تو دلبند شیرینم
من فدای تو که حداقل شعر رو می فهمی و به من معمولا میگی مامان هروقت شعر میگی بیا برای من بخون من دوست دارم شعرهایی که مامانم گفته رو با صدای خودش گوش بدم.عزیز دلم نمی فهمم خدا چرا این همه تو رو فریبنده و خواستنی آفریده و انتظار داره اونو بیشتر از تو دوست داشته باشم.گاهی نمی تونم .خدایا منو ببخش خیلی وقت ها خلقتت رو بیش از خودت دوست دارم.ببخش منو ولی درکم کن.خدایا هیچوقت منو با نیکانم آزمایش و امتحان نکن که قطعا رفوزه میشم و شاید هم کافر....از ما گفتن و تمنا و خواهش ،دیگه خداجون خودت بدون منو نباید با نیکانم امتحان کنی به ضرر جفتمون تموم میشه . یه کافر به کافرا اضافه میشه ،هم من بدبخت میشم هم خودت دلت می شکنه چون می دونم بنده هاتو دوس داری و  دلت نمی خواد بفرستیشون جهنم پس خدایا بیا باهم قرار بذاریم  تو که توانای مطلقی و همه کار ازت برمیاد هیچوقت من رو که ناتوانم رو با نیکانم امتحان نکنی.من از تو خدای مهربان و دانا و فهیم هم خواهش می کنم هم توقع دارم که درکم کنی...و هم صمیمانه و عمیقا ازت سپاسگزارم.


طالع مسعود من

روشنی ِ صبح من
عابد معبود من
شاهد مشهود من
کعبه مقصود من
غنچه ی خندان من
چشمه ی تقوای من
منطق گویای من
دیده ی بینای من
مصدر ایمان من
فصل بهاران من
ماه درخشان من
مِهر فروزان من
یوسف زیبای من
پادشه ناز من
لاله ی خوشبوی من
رمز الفبای من
قله ی ایمان من...
قله ی ایمان من...
نسخه ی درمان من
نسخه ی درمان من...

ای بت عیار من.می پرستم تورا...می پرستم تورا ....آری من بت می پرستم بعد از خالق بت.تو خودت با آسمان ،با شعر و با باران نسبت داری.من سرباز توام ای شهزاده زیبای اساطیری من.روزها مادرم و شب که می شود شاعر چشمان توام.آری  من عاشق منطقی ام یا نه شاید مجنون منطقی.دوستت دارم کوچک بزرگوارم



یوسف ِ حــُسن ِ جهان نیکانی

دل رُبای ِ دل ِ اهل ِ نظرانی


نور ِ تابنده ِ صبح ایران

ساحل ِ بحر صدف را گُهران


یک ذره شده دلم برایت

حالا که شده دلم سَرایت


ازدیدن ِ تو نمی شوم سیر

من مادرتم ببخش شدم  پیر


بر قله ی مهر ِ تو رسیدم

دیگر چه کنم نفس بریدم


سمبل عشق و مهر و احسانی،مهربانی ِ اصول دین توست ،تحسین به تو و شکوفه های عشقت ،تحسین به تو و به رویِ ماهت ای عشق،آقا پسرم که از در ِ مهر تــَکی و صدایت می زنم ریحانه...که بوی ریحانه ی بهشتی را می دهی،می درخشی،جلوه گری می کنی و چهره ی ماهت را دیدنی تر می کنی.بارش رحمت ِ عشقی ،با صدایت زندگی بخشی .نازم آفریدگار و خالقت را که بهترین را بیاراست و ما را لایق پدر  و مادری اش قرار داد.خورشید سحرگاهانم تویی.آهنگ ِ خوش ِ دلم تویی تو.تو یاسمنی اگرچه از ذُکوری.با عطر ِ تو زندگی بهار است.از شیطنتت جوان شوم دوباره .تا روزِ جزا عشق می کند مستم.دلبری هایت کار می دهد دستم


بوسیدن چالِ گونه هایت زیباست

در عشق ِ تو دل سپردن زیباست



  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic