پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


نیکانِ من


اعتراف می کنم معراج یعنی چشمهای سیاه و درشتِ تو


اعتراف می کنم چشم های تو یعنی سوره ی نور


اعتراف می کنم نور که می گویم یعنی آتش فشان یعنی خورشید


اعتراف می کنم تو از غزل هم غزل تری،از گُل هم زیباتری،تویی گُل ِ همیشه بهارِ من


تو عصمتِ معصومِ منی یوسف ِ نایاب،ماهِ کنعانیِ من ،یوسفِ ثانی،تو در نَفَسَت باده ی الهام ِ خداوند دمیده


تو مثلِ شب بوهای عاشق،خیالت به سفر می بَرَدَم


تو زمزم ترین چشمه ی آبی و من.........تشنه و تبدارِ رخِ تو


هزاران دل فدای تو بهارِ مهربانِ من.تویی خدایِ معانی،تویی بهارِشکوفایی

شوریده سرِ عشقِ توام من،نثارِمقدم سبزت،شکوفه هایِ گُلِ باران،ای زیباتر از هر زندگی


نی نی تو راهیمون مشخص شد.دختره یا به قول نسل جدید و لوس ،دخمله.ایشالا سالم و صالح باشد.اینجوری که اینا شروع کردند احتمالا تا به سن ِ ما برسند شیش هفت تا بچه دارند.خودش 9 ماه بعد از عروسی پدر  مادرش به دنیا اومد بچه شون یعنی عروس خانوم 5 ماه بعد از عروسیشون بچه اش دنیا میاد ایشالا....سر به سرشون گذاشتیم و گفتیم ایشالا بچه ی بچه تو با این روند ،قبل از عروسی و عقدشون به دنیا میاد.تا باشه عروسی باشه و شادی و تولد ایشالا.

دلم می خواد از خداوند بزرگی که نعمت مادر شدن رو به عطا کرد حسابی تشکر کنم که اگر خواست و اراده و مشیت الهی نبود ما هنوز در تب پدرمادر شدن می سوختیم.پدر مادر نیکان بودن بزرگترین افتخار زندگی ماست.زلیخا بودن برای یوزارسیف زندگیِ من خیلی کم است.آفتاب شیفته یک نظاره اش شده چه برسد به من که کشته مرده ی اذیت هایش هم هستم.عطر گل های سیب میدهد فرزند خردسالم.هرروز برایش امن یجیب می خوانم.پروردگار مهربانم پشت و پناهش باشد.نغمه عاشقانه ای در شان نیکانم نمی یابم،بی شکیب حرف های دلم سوزِ دل ِ عاشقم است .هر روز و هر لحظه به او مشتاق ترم .شفای ِدل خسته ام است این لعبت کوچک و زیبا .تو دریای ِ زیبایِ زندگی من هستی و دلم هر روز برای دریا تنگ می شود.دانه دانه های کهکشان فدای چشمانت عزیزم .روز ها و سال های زیادی در انتظارت سر کردم و حالا دلخوشم که تو مرا دوست داری .مرا می بوسی و لذت می بری و از عشق سیرابم می کنی.من زلیخا را درک می کنم.بی شک حق داشت عاشق یوزارسیفش بشود .باید سکوت کرد عشق در واژه ها نمی گنجد .باید وضوی اشک گرفت باید نماز گریه خواند .شاید دل آرام گیرد .این روزها زبان ِ شیرینت و گفتارِ بزرگتر از سنِ خودت، هیجان زده ام می کند.چقدر تو می فهمی!!!!!!!!!!!چقدر تو از خودت بزرگ تری عزیزم!!!!!!!!!چقدر خواستنی هستی .تمام ِ هستی فدای ِ یک نگاهِ پُر مهِرِ تو.در مسیر راهی که تو گام برمی داری باید گُل پاشید و گُل پاشید.گُل کاشت و گُل کاشت.سهمِ تو باید از دنیا مِهر باشد و عشق.آفتابِ منی بتاب ای مهربانِ من،بتاب .

 این شبهایی که به آخر فروردین نود و پنج نزدیک می شویم باز هم بیداریم چون ماه در شب های رویایی.فدای نرگس مستت،فدایِ این گُلِ زیبا،همین نیکان که شیداست و عاشق و شیطان.هزاران زنبق فدای او.اسطوره زیبایِ زندگی،چشمهایم فدای تو.قلبِ ناقابلم فدای ِ تمام ِ وجود ِ تو.

مادر که می شوی تازه می فهمی که قبلا هیچ نبوده ای .مادر که می شوی دنیایت رنگ و بویی می گیرند که تا کسی مادر نشود حالِ مرا درک نمی کند.مادر که می شوی تازه می فهمی راز و نیاز یعنی چه؟عبادت چه شیرین است!!.نیایش چرا باید مختص ذات اقدس الهی باشد .معتقدم که نیکان از نزد ذات اقدسش آمده .از بهشتِ خدا.از بهترین جایی که می توانست وجود داشته باشد .نیکان ِ معصوم و پاکم را همیشه به خودش سپرده ام . تو آفتابی ،تو مهتابی ،ولادتت گل فشانی بود در زندگیِ من.به پاس ِ وجودت رکوع می کنم.سجود می کنم .به پایت قیام می کنم.تو برقِ نگاهی.من چه دارم غیر از آه.

عشق یعنی واژه ی نیکان، درون قلبِ من

تو نورتر از نوری و من گَردتَر از گَرد.پیغمبرِ من،تو یوسف زیبا و جمیلم. تو دَردِ منی.دردِ قشنگِ پرستیدن و مُردن


اشعاری که خودم برای پدر و مادرم سرودم امیدوارم یکی پیدا بشه که خوشش بیاد

یوسفِ من(پدر)

زندگی را گم کرده ام بعد از تو من این سال ها

روحِ بازیگوشِ من تجسم می کند چشمِ تو را این سال ها

یادم آید از تو و ایمانِ تو،تقوای تو،لبخند پَر مِهرِ تو را

من تماشا می کنم هر روز در قابت عکس ِ پر از نورِ تو را

یوسف ِمن،تو رفتی و معیار ِخوبی رفته است

هرکجا را سر کشیدم من،کلید ِ همزبانی رفته است

شام آخر شد دانستم که دیگر این جهانی نیستی

آسمان سهمِ تو بود و همه گفتند تو دنیایی نیستی

و بعد از تو چنان غم شد هماغوشم که دل بستم به دل دادن

دلم گم شد میانِ شور و لبخند و دریغ و آهِ دل کندن

بیا یک شب به خوابِ من شبم را بوسه باران کن

که می آید رجب بابا،مرا حاجت روان کن

تو طوبایی

به چشمانت که می ریزند زلال آبی دریا

به چشمانم که می بارند بلور اشک این شیدا

نگاهم می کنی مادر خجالت می کشم از تو

نمی دانی که پُر گشته دلم از رنگ ِچشم ِتو

به رنگ سبز چشمانت،به دستان ِ پر از یاسَت

تماشای ِجمالِ تو بلاگردان جان ها است

به وقت خنده و اشکت دلم شد شاعرِ رویت

به هنگام وضوی تو دلم شد مستِ مستورت

تویی مادرخدای عشق،دعایت آسمانی است

ببخشای و مرنج از من که لبخندت خدایی است

تویی همچون شبِ مهتاب،دلم تنگ است بخند مادر

صدای خنده ات زیباست تویی چون چشمه ی کوثر

تو طوبایی و از باغات فردوس آمدی اینجا

تمامِ من همین جان است که آنهم پیشکشت هرجا



پنج شنبه 19 فروردین


احساس دلتنگی شدید می کنم.احساس می کنم شانه هایم خم شده اند.بی دلیل پریشانم.بی دلیل احساس می کنم در یک جایی مثل انباری خانه محبوس شده ام.خیلی وقت بود که به این حد دچار افسردگی نشده بودم.حتی اشک هم نمی تواند از شدت دلتنگی ام بکاهد .درخودم می چرخم.حال ِ من خوش نیست .زندگی برایم درد است .درد هم حدی دارد اما من حس می کنم دردم از حد هم فراتر رفته است.غم زبانِ دلِ من است امروز .


اوضاع زندگیم خوب است.فرزندکوچکم سالم است و بسیار مهربان.همسرم اهل خانواده و زندگی است و مشکل خاصی نداریم اما امروز پنج شنبه نوزده فروردین نود و پنج  بسیار دلتنگم و شاید دلیلش کمی فائزه باشد که حس می کنم دلم را شکانده است. ولی به هرحال بچه است دیگر .نباید توقع زیادی ازش داشته باشم.


دلم می خواست یکی دو روز به مسارفت می رفتم نه از نوع شمال و نه از نوع کیش و نه حتی از نوعِ تهرانِ دوست داشتنی ام...مسافرتی یکی دوروزه به خلاء مطلق.یوزارسیف زیبای زندگیم جلوی چشمانم مشغول شیطنت است و خوشحالی....خیلی خوب است ولی نمی دانم چه ام شده که حس یوسفی گم کرده را دارم .حس غریبی جانکاه...


دیشب مسعود و فائزه مهمان خانه ام بودند و امشب مادر مهربان و گلم و آبجی صدی همان سیبِل کَن عزیزم و فوق العاده دوست داشتنی ام و مبین عزیزتر از جانم.دیروز سردرد شدیدی داشتم و زرشک پلو با مرغ درست کردم و امشب با اینکه هنوز سرم درد می کند ولی بهتر از دیروزم و برای عشقم مبین فسنجون می پزم که خیلی دوست داره هم مبین و هم مامان گلم.مبین متولد هیجده فروردین هفتادوپنج است کادوی ناقابلی تقدیمش کردم کادوی ناقابلی هم از مسعود و فائزه برای مهدی فرستادم که پونزده فروردین تولدش بود.تازه عرفان عزیزم هم سوم فروردین تولدش بود که همانروز عیددیدنی شان رفتیم و کادویش را تقدیم کردم تا باشد ایشالا تولد باشه و شادی.


جمعه بیست فروردین:


به شدت به کسالت و اندوه گذشت .بار غمم هنوز خیلی سبک نشده سردرد دارم. مسکن ها اثری ندارند.روزهای تعطیل مشکل بدغذاخوردن نیکان دوچندان می شود و بابای نیکان با بی رحمی تمام و غیر مستقیم مرا زیر سوال می بَرَد و این غم و اندوهم را چند برابر می کند .پسرکم اما مشغول شیطنت و غرق در بازی های کودکانه خویش .خدایا شکرت.تمام جمعه را خانه بودم حتی بابای نیکان که می خواست ما را به خانه آبجی گلی ببرد نرفتم ولی خودش تنهایی رفت و به مادرش سرزد ،حقش بود که همراهی اش نکنم .تمام جمعه را باهاش سرد بودم و مقصر خودش بود که اول صبحی به قول معروف بی ادبی است اما رید به شروعِ روزم.


امروز شنبه بیست و یک فروردین نوبت oct داشتم که نرفتم .دلم می خواست شعری در وصف مادرم بگویم .امسال دستم خیلی خالی است واقعا هدیه ای که به مادرم دادم خیلی کم بود .هدیه مادرشوهرم هم از جیب من بود چون بابای نیکان هم آه در بساط ندارد و خب اشکالی ندارد پیش میاد دیگه.الان دیگه واقعا خالی ام.امیدوارم اداره ی ناتوانِ ما بتواند از جیبِ این دولتِ خسیس ،پولی بیرون بکشد و به بچه ها بدهد.آخ که بی پولی در فروردین ماه خیلی سخت تر است از ماه های دیگر....



راستی از هفده فروردین یک همکار جوان دیگر هم به اتاقمان آمده شیرازی الاصل و بسیار مهربان و خونگرم.با مدرک فوق لیسانس جامعه شناسی








سال نو مبارک

برم اصل مطلب

اوضاع مالی اداره برای کارشناسانی در حد ما که بسیار نامناسب است،برای خودشان و بالابالایی ها خبر ندارم اما گمانم بعضی ها را تطمیع کرده اند از بالادستی ها که صدایشان درنیاید ما کارشناسان عادی هم که صدایمان به جایی نمی رسد سکوت پیشه کنیم راحت تریم.

از دیروز صبح با ملیحه خانوم هم اتاقی جوان و پرانرژی ام نیم ساعت اول وقت می ریم پیاده روی بوستان کنار اداره و خب خیلی راضیم و خوشحال.

26 اسفند جشن عروسی مسعود و فائزه بود و خیلی خوش گذشت. امیدوارم این جشن و باشکوه ترش برای همه نوه های مامانم تکرار شود و بعدش هم آرزو می کنم برای تمام جوانان علی الخصوص همکاران مجردم که ازدواج کنند عاقلانه و عاشقانه و عاقبت به خیر بشوند انشاء الله.

تعطیلات عید هم عادی بود .من نه مسافرت تعطیلات عید رو دوستدارم و نه هزینه شو داشتم .بنابراین خونمون امن ترین جای دنیا و راحت ترین جای دنیا برای تعطیلات خوب بود .خونه نزدیکان رفتیم اونها هم اومدند خونمون.همین.

یه کاری از دیروز با ملیحه جان پیگیری می کنیم امیدوارم برای هردویمان جور شود فعلا سِکرِت بماند.

یه کاری پیش از عید یعنی اسفند با ملیحه خانوم استارت زدیم که باید تلاش کنیم تا نتیجه بگیریم متاسفانه هیچکدام حالش را نداریم بازهم احتمال دارد ملیحه به دلایلی که اینجا نمی نویسم موفق بشود ولی من احتمالش خیلی خیلی کمتر است ولی نا امید نیستم حتی بدون تلاش هم امیدوارم.

سه روزی است که مربی قبلی نیکان اینا جایش را به یک مربی جدید داده تو مهد اداره .خانم موجه و قابلی به نظر می رسد .از پس بچه های شیطان بر می آید امیدوارم اذیت نشود و تصمیم بگیرد بماند.به دلم نشسته است.

آهان با ملیحه جان یه کار دیگه هم انجام دادیم یه چیزی تو مایه های جشنواره شعر و خاطره و ....نتیجه کار دوم اردیبهشت مشخص میشه امیدوارم هردویمان یه کوچولو حداقل نتیجه بگیریم تا انگیزه هامون نمیرند.

راستی تو این متن 5 بار اسم هم اتاقی جوانم رو آوردم یعنی ترکوندم .بدجور جوانی رو به من برمی گردونه .خوشم میاد ازش.

رو راسته و صادق.تو اداره تو جبهه ی منه،یعنی شاید هم من تو جبهه ی اونم. به هرحال خوبه .خیلی خوشیم باهم.




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic