پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


در زندگی اغلب زمانی فرا می رسد که به تلاش فوق العاده ای نیاز است .گاهی هر دری را زده ایم و نتیجه نگرفته ایم ،زمانی زندگی ظالمانه به نظر می رسد ،زمانی که هرچه ایمان داشته ایم ،محبت داشته ایم گذشت کرده ایم و پشتکار به خرج داده ایم.....همه و همه را صرف کرده ایم و حتی از حد خود فراتر رفته ایم.


می خواهم تصمیم بگیرم علیرغم وجود موانع و مشکلات ریز و درشت کمی در زندگیم هدف گذاری کنم و تلاش خود را برای رسیدن به هدف معطوف کنم.حالا  هدف چیست؟بماند برای بعد.


نباید تردید کنم.تردیدها به ما خیانت می کند.این را من نمی گویم .شگسپیر می گوبد.تردید ها ما را از کوشش برحذر می دارند و از پیروزی هایی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد محروم می سازند.


اعتقاد به شکست فقط ذهن ما را مسموم می کند ولی من در حال حاضر به شکست هم فکر کرده ام .ممکن است شکست بخورم چون قرار نیست زندگی نکنم وفقط تلاش فوق العاده کنم.فقط می خواهم هدف گذاری کنم و در حد توان خویش آن قدر که به زندگی و فرزندم لطمه ای نزند تلاش کنم .آنقدر که جسم ضعیف  و خسته و بیمارم یاریم دهد و بتوانم بر مشکلات و دردهایم فائق آیم و به جایش به نتیجه و پیروزی بیندیشم.





از روز مرگی هایم که خسته می شوم،از های و هوی های بیهوده ی زندگی که خسته می شوم،از شکستن های پی در پی دلم که خسته می شوم....


وقتی هوای حوصله تنگ می شود و بغض می کنم و ابری که می شوم،از توبه های تکراری روح ِ پریشان خودم که خسته می شوم،از واژه های میان دهانم که خسته می شوم و لب باز نمی کنم....وقتی که بادِ غم می وزد به تک درخت روحِ من........


آهسته سلام می کنم،آرام جواب می دهم


بین زبانِ دهانم و زبانِ درونم که قلم نام می نهم تفاهمی شکل می گیرد و می شوم نویسنده زیبایی چشمان یوزارسیف زندگیم.نیکان دلبندم این روزها هی راه می رود و از من سوال می کند "دوستم داری؟" جوابش می دهم معلوم است که دوستتت دارم.دوباره بعد از چند دقیقه همان سوال تکراری اش را می پرسد و من این بار غلیظ تر می گویم که دوستش دارم.می پرسد عاشقش هستم؟جواب می دهم خیلی زیاد عزیزم.دستان کوچکش را باز می کند و به سویم می آید و می گوید مامان.....من بیشتر.مامانی میشه نازم کنی؟خیلی وقت ها می گویی مامانی با من مهربانی کن و من خنده ام می آید و می گویم چشم عزیزم .من که همیشه با شمامهربان هستم و بعد حُسن استفاده را می کنم و می گویم به شرطی که حرفم را گوش کنی .غذایت را کاملا بخوری و زود بزرگ شوی.آنقدر معصومانه و پاک اینها را می گوید و عشق طلب می کند که ناخودآگاه می بینم قطرات اشک پهنای صورتم را بارانی کرده است .


عشق نیکان غوغایی ست در دلم.نیکان زیباترین تصویر زندگی من است.تمام شعرهای سپیدم را،تمام احساسات سبزم را تقدیم می کنم فقط به یک نگاه پاک کودکم.غم های بزرگ زندگی پیش دستان کوچک فرزند خردسالم بی نهایت کوچکند.دستان کوچولویش بی نهایت پُر مِهر است و پُرعشق.تفاهمی است عجیب میان من،عشق و نیکان ِ طلایی.نمی داند که چه سِحری دارد آن چشمان سیاه.دلم فقط به سمتِ دلش تحریک می شود.نمی داند که من عاشق ترینم و هر روز بارها و بارها از من از میزان عشقم سوال می کند.نمی داند که نفسش ،نبض زندگی من است.


خداوند مهربان به من قول داده بود که یک روز از سَمتِ باران ِپاک برایم هدیه ای خواهد فرستاد و من به قول خداوند مطمئن بودم و حالا سپاسگزار خداوندی هستم که سَرِ قولش ماند و زندگیم را چراغان کرد .سپاسگزار و قدردانِ خداوندی هستم که مرا لایق مادری این فرشته زمینی دید و من به شاعر بودن خداوندگار خویش ایمان آوردم و با زبانِ ساده ی اشکِ چشم از او تشکر می کنم و می دانم  که او مرا می بیند و می فهمد.































عسل پسر ما بسیار دیدنی و شیرین و به قول قمی ها خوشمزه ست.دوستش دارم .می پرستمش.همیشه می خواهمش.

نیکانم به غایت زیباست .موجش اقلیم مرا می گیرد .می دانم تو که هستی باید شاد باشم باید آواز بخوانم .باید عاشق باشم ومژگان بلند و برگشته ات باید همه غمهایم را بشورد و ببرد .نمی دانم چه دردی دارم که از عشق تو نیز می ترسم این روزها ای موج نوازشگر من...

بهشت را نمی خواهم كه زیر پایم باشد نه ....وقتی به چهره زیبا و معصومانه تو می نگرم تمام بهشت از آن من است از همین حالا.

همین اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند



تقدیم به بابای نیکان

خیلی وقته كه ما مساوی شدیم درست از روزی كه هركدوممون اون یكی رو تو دلمون جا دادیم .از وقتی  خونه هامون یكی شد از وقتی خاطره هامون مشترك شد .تفاوت هامون رو دیدیم و تصمیم گرفتیم كه تبدیلش كنیم به شباهت.ما مساوی شدیم در تمام زمانهایی كه همدیگه رو بخشیدیم و برای حفظ همدیگه جنگیدیم حتی با خودمون.شاید بی دلیل رنجیدیم شاید بی دلیل مهمی قهر بودیم ولی با دلیل بخشیدیم با دلیل دوست داشتن رو به چشمهای همدیگه هدیه كردیم.و حالا این لعبت كوچك و زیبا پاسخ خوبی از طرف خدا برای تمام صبوریهایمان است. عشقی که مراقبت بیاره جاودانه ست و ما  همیشه مراقب الماس درخشان زندگیمان خواهیم بود .دیگه هیچوقت دلم نمی خواد اخم كنم به نگاه تو كه مساوی من هستی اخم یعنی گره زدن سوء تفاهم ها به ابروها و این كار قشنگی نیست


تقدیم به لیلای عزیزم


دلم می خواهد اینجا و در این کلبه کوچک نقلی ام ازدواج لیلای گلم رو تبریک بگم و براشون آرزوی خوشی و خوشبختی کنم.عشق رد و بدل کنید .فقط عشق .......عشق مبادله کنید و عاشق باشید تا ازدواجتان شاعرانه ترین اتفاق زندگیتان باشد



سلام سپیده با اجازه می خواهم چندخطی برای تو بنویسم همان طور که دلم می خواهد همان طور که راحت هستم.43 سال از زندگیت گذشت ..خیلی سخت و شاید گاهی شیرین و دلچسب البته در سالهای خیلی دور .می دانم گله مندی ،می دانم حق داری شِکوه کنی، می دانم حق داری از این زندگی که حق تو نبود گیج و سرگردان باشی .اما زندگی هنوز جریان دارد و خواهد داشت .باید زیست و باید زندگی کرد به همان خاطره ها و شادی های بسیار اندک .به خاطر همان خاطره های کوچک شیرین گذشته.....


درباره سپیده


دلم می خواست  گره های زندگیش را باز کنم .دردهایش را کمی التیام بخشم و کاملا انسانی بفهمم و درکش کنم .هزارسال اسمان و ستارگانش باید بگردند تا از آسیاب دنیا  دختری چون سپیده ما قدم به هستی بگذارد .حقش این نبود .حقش این نبود که اینطور خفیف و بیچاره گردد.نمی دانید نوشتن این سطور چگونه احساساتم را به درد می آورد دلم برایش می سوزد .سپیده ما می توانست سیاره ای باشد معادل خورشید که نغمه های شرقی و طلایی اش  به همه جا روشنی بخشد .او را هدر دادند.واقعا سپیده هدر رفت .مهربان است دلسوز است خیلی زود غم زمانه بیمارش کرد. خیلی زود روزگار و نامرادی هایش دچار سوال و تردیدهای همیشگی اش کرد .او تقصیری نداشت .به قول معروف درد را از هر طرف که بنویسی درد است .طفلک سپیده ...همیشه برای آنکه دردش را کم کنیم او را مقصر جلوه دادیم .کوتاهی های همسرش را گردن او انداختیم .کم کاری های دیگران را به او نسبت دادیم تا شاید کمی بیشتر از خودش دلگیر شود و به خانه و خانواده اش دل گرم تر شود و بیشتر تلاش کند.چه تلاشی......یک نفر به تنهایی نمی تواند یک زندگی را و یک خانواده را بسازد و تیمار بخشد .ای کاش دروغ بود این شعر خیام که....هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت....سپیده ما پژمرده است و من امیدی به شکوفایی اش نمی بینم.


اندیشه اش عمیق است و فکر والایی دارد نمی تواند در سطح معلومات و اعتقادات عمومی مردم باقی بماند و به آنها دل خوش کند.درخود فرو می رود و در تمام لحظه ها روحش در سفری همیشگی است .اغلب دانایانِ زمانِ  ما،کاری جز ظاهرسازی و ریا ندارند و آن دانش ِکم و معرفت اندکی که دارند را هم برای هدف های پست به کار می برند.این افراد دانا معمولا تنها نیستند اما مردمانی چون سپیده ما که این اخلاق پست را ندارند  که چاپلوس نیستند که به زندگی وفادار ترند معمولا شانس نمی آورند و روز و روزگار دلگیرترشان می کند .دلم برایت می سوزد سپیده عزیزم.






امروز اول بهمن ماه سال یک هزار و سیصدو نود و چهار شمسی است .تولدت مبارک ماه من.دلم می خواهد از عشقت بنویسم اما مگر می توان چهارسال عشق و شور را روی کاغذ آورد .


اولین صدایت....صدایی ضعیف و به غایت زیبا پرده گوشم را  ارتعاش داد و نوازشم کرد و بعد سکوت.....چشمانم را که باز کردم جهانی به آن ریخت .جهانی زیبا به نام زیبای نیکان و آن گاه دیگر دلم نمی آمد لحظه ای پلک روی هم بگذارم.رنج همیشه به معنای رنج نیست .من برای نیکانم و داشتنش رنج بسیاری کشیدم و لذت بردم .من خوشحال بودم و هیچ دردی نبردم .این رنج ،رنج عاشقی بود که من با تمام وجود آن را در آغوش می کشیدم.


آرامش و خوشبختی.....بدون شک نیکان برای من هم آرامش است و هم خوشبختی.با وجود نیکان عزیزم است که مفهوم خوشبختی برای من ملموس است .نیکان آسایش من است .تمدد اعصاب من است .آمدنش پایان تنش بود و آغاز آرامش و خوشبختی.خوشبختی کامل یک زن.من از درون خوشبختم .من از درون آرامم.


من امروز در سالگرد روز تولد نیکانم آماده بخشودن و گذشتم .  نسبت به دیگران هم احساس عشق و علاقه بیشتری می کنم.امروز سعی می کنم همه را بفهمم .همه را درک کنم .عمیقا به خود می نگرم و نقایص و توهمات خویش را نیز می بینم و به یاد می آورم به برکت وجود بهترین و زیباترین فرشته روی زمین باید همه را ببخشم و دوست داشته باشم .نیکان آرامش عمیق من است.فراتر از هر نوع سرخوشی.فراتر از هر نوع از خود بیخود شدن. من آموخته ام که صبر کلید آرامش است و گمان می کنم نیکان عزیزم پاداش صبر من است.و دلم می خواهد صبور تر باشم در زندگیم .دلم می خواهد آرام تر هم باشم آنقدر آرام و صبور که آب در دل فرزند خردسالم تکان نخورد .


زندگی با نیکان غنایی باور نکردنی و غیر قابل وصف است. باید تجربه کنی تا درکم کنی.


 


هفت هفته و دوروز است که وجودش وجودمان را لبریز از حس های زیبای اردیبهشتی کرده در این روزهای به ظاهر سرد زمستانی.




امروز پنج شنبه است و سلام می گویم به روح نازنین پدر بزرگوارم


حرف سین از دهانم آرام و سنگین خارج می شود .نمی دانم این چه سینی است.سین سلام؟؟؟ سین سنگ قبرستان سرد و آرام خاطره های دور.حسرت من از رفتن پدرم شکل حسرت مرده های توی قبرستان است .قبرستان سرد و آرام .یاد آن روز که تسبیحت پاره پاره شد و دانه های گرد براق و نقش برجسته اش قل قل کنان هرکدام به کناری رفتند.

تا آمدیم نفسی بکشیم ...تا آمدیم وجودت را حس کنیم ....تا آمدیم به خودمان بجنبیم تو رفته بودی و خیالم در آسمان به دعایت گره خورد و دروازه دلم پر شد از گل های غم و اندوه و دردی از پدر که در سیاهی شب نمایان شد.یادت گرامی و روحت شاد





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات