پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت


لباس صبر و شکیبایی بر در د و زخم این روزهای دلم می پوشانم با این تفکر که صلاح کار براین بوده است .لختی درنگ می کنم کمی فکر می کنم .به خدا و منطق همیشگی امور می اندیشم . به نیکان قشنگم و معجزه وجودش .......لباس صبر را کنار می زنم ..معجزه ای دیگر روی داده ..آن درد به شادمانی و آن زخم به آرامش تبدیل می شود .بی شک خداوند بهترین است و از او می خواهم خودش از اشتباهات ریز و درشت ما درگذرد و مرا و عزیزترین کسانم را به آرامش برساند.


اگر شنیدی کسی ترانه خواند و دیگری ناله سرداد باید اندکی درنگ کرد تا به راستی دریابیم کدام یک حقیقتا شادمان و کدام اندوهگین است .جایی خواندم دین به مظاهر معابد و آداب و رسوم نیست بلکه به راز و رمزهای نهفته در دل ها و نیت های خالصانه جان هاست.


این روزها می دانم هنر نیز به زیر و بم های ترانه هایی که می شنوی  و یا به آهنگ های موجود در یک شعر و قصیده نیست و یا به خط و رنگ و نقش و نگار یک نقاشی نیست بلکه هنر به فاصله های خاموش و لرزانی است که در لابلای زیر و بم  ترانه ها به گوش می رسد و نیز به آن چیزی که ساکت و تنها در روح شاعر می ماند و به واسطه شعر در تو نفوذ می کند.


این روزها سبوی روحم از شراب ناب عشق فرزند کوچکم لبریز است ...نه نه غلط گفتم ....سر ریز است .زندگی با توست نیکان عزیزم .زندگی همین حالاست .سبوی جانم از باده عشقت لبریز است . به نظرم عشق آوازی غمگین است که وقتی لب به سخن می گشاید درد و رنج ِ شوق و بخشش را زمزمه می کند .نیکان عزیزم عشق تو شریف تر از هر بخشنده ای بی صدا و خاموش به من زندگی می بخشد تو با چشمانی درخشنده و تابناک چون ستارگان آسمانی.حتی اگر این چشم ها پشت ویترینی به نام عینک پنهان گشته باسند.


زیبا آدمی را اسیر خود می کند اما تودلبنم تو عشق ابدی من تو فرزند خردسال من زیباتراز آنی که مرا حتی از خودم نیز آزاد کرده است.دیگر منی وجود ندارد هرچه که هست نیکان است.حماسه ای است از عشق و خودخواهی برای من این لعبت شیرین .عشقش سعادتی ست لرزان و رازآلود.


در تمام سالهایی که نبودی در تمام سالهایی که منتظر آمدنت بودم ،در دل شبهای تنهایی ام تو را ایستاده بر کنار بستر خویش می دیدم . تو را می دیدم که به من می خندی و با خنده ات مژده آمدنت را می دهی .دیر آمدی اما خدائیش خوب آمدی.ممنونم ازت دلبند شیرینم.


در تمام روزهایی  که تو در من بودی و من بی تو، بسیاری از شب ها چشمانم را برهم می نهادم و و جود انگشتان لطیفت را بر گونه ام احساس می کردم  سپس چشمانم را باز می کردم و وحشت زده بر خود می لرزیدم و جای ظریف انگشتان کوچکت را روی صورتم حس می کردم و با گوش جانم به زمزمه نیستی ات گوش می سپردم.تو آن وقت ها فرزند خیالی من بودی .درخیال هم حتی معجزه می کردی . مونسی بودی برای تمام تنهایی هایم.حالا تو با چشمانی سرشار از پاکی کودکانه و من با قلبی مملو از عطوفت مادرانه ام همدیگر را با نگاه نوازش می کنیم .بارها بوده که در اتاق غرق در آشفتگی و نگرانی بودم که ناگاه با مهربانی معصومانه ات وارد شدی ،همین که چشمم برتو افتاد نگرانیم به آرامش و آشفتگی ام به نغمه های آسمانی مبدل شده.


آری نیکان عزیزم تو محبوبه آسمانی من هستی . تو پرتو پر مهر خورشیدی.تو بی مضایقه خوبی.تو مهتاب شبهای تاریک و روشن من هستی .چه کنم که واژگان معمول بشری توان بیان درک و احساسم را ندارد حال آنکه در من،در روح و جان من از تو چیزی فراتر از یک ادراک و دقیق تر از احساس وجود دارد .تو سَرور منی . تو سَرور آسمانی من هستی .تو فرمانروای قلب و روح منی.از لطف و مهربانیت بی نهایت سپاسگزارم شیرین ترین شکرستان زندگی من.




نیکان خوبم

من دوستت دارم و از این عشق لذت می برم.من اکنون معبدی هستم از عشق ،از جنس درد  و رنج .این رنج عاشقانه مرا تا اوج خوشی و خوشبختی می برد.گاهی که سکوت می کنی گاهی که مظلوم می شوی گاهی که برای لوس کردن ،خودت را به مظلومیت می زنی دلم می خواهد زمین و زمان را به لرزه درآورم  و عاجزانه ازت التماس کنم بازهم شیطنت کنی و بخندی و بخندانی  و باهم سرگرم  بازی مخصوصت شویم همان که خودت را به خواب می زنی و می گویی مامان بیا بگو آخی عزیزم ...خوابش برده ...قربونش برم.


اینها را می نویسم که در آینده برای خودم و برای تو یادآوری کودکی های قشنگت باشد چرا که یادآوری و کلا خاطره بازی و نوستالوژیک بودن خود شکلی از دیدار است .شکلی از عشق است .یادمان باشد این زندگی که ما الان داریم شاید بهترین نباشد اما ممکن است آرزوی خیلی ها در جهان داشتن همین اندک شادی ها و لذت ها باشد.باید قدر روزهایمان رابدانیم . قدر داشته هایمان را بدانیم حتی به نظرم گاهی باید قدر نداشته ها را هم د انست . نداشته هایمان ما را بزرگتر می کنند.


خانه ام را دوست دارم زیرا گذشته ام در آن سکونت دارد ولی باید به فکر تغییر مجدد خانه باشیم خانه ای بهتر و شاید کمی بزرگتر زیرا آینده کودکم در آن است .اگر بمانم در ماندنم رفتنی است و اگر بروم در رفتنم ماندنی.


تنها عشق است که می تواند ماندن و رفتن را توجیه کند .تنها عشق است که می تواند همه چیز را دگرگون کند.تنها عشق است که می تواند کلبه ای کوچک را به برترین نقطه بهشت تبدیل سازد و من این عشق را دارم. نیکان عزیزم که امیدوارم خدا خودش پشت و پناهش باشد.به نظرم بهشت من در همین خانه کوچک است.همین جایی که خانواده ام هستند  به شرط آن که هیچوقت کلیدش را گم نکنم.


نیکان دلبندم دوستت دارم .وقتی نگاهم می کنی مست می شوم نگاهت باده ناب است که می نوشم.می گویند شراب بنوش تا مست شوی من شراب چشمانت را می نوشم تا مستی از سرم بیرون شود.تو در قلب منی .تو عشق افسانه ای من هستی .تو پاره دلم که نه........همه دلم هستی .

تماشایت كه می كنم فكر می كنم، فكر كه می كنم تماشایت می كنم.تو زیباترین و  ارزشمندترین اثر هنری هستی كه من تا به حال دیده ام.

هیچ چیز مثل بازیهای ساده من و تو قشنگ نیست.كبوتر دلم به سوی طبقه پنجم اداره جایی که اتاق مهد کودک در آن است جایی که سمت كوچه مهربانی ست  روانه می شود و اشتیاق دیدارت مثل اولین جرعه آب می ماند برای تشنه ای كه در صحرا مانده است .

عین اول عاشقی  تویی ، قاف آخر عشق تویی






خاطرات بر دل و ذهن آدم سنگینی می کند.انگار موشکی آسمان ذهنم رو خراش داد.دستم را زیر چانه ام می زنم و به شیشه های پنجره فوت می کنم تا بخار روی آنها بنشیند . با دست نقش یک خانه رو روی شیشه می کشم و به آن خیره می شوم.آرامش مان به هم خورده است .درست است ؟ منطقی است؟


نمی دام باید خوشحال باشم یا ناراحت؟اما حرف دارم.حرف های زیادی دارم.شاید دردسر در زندگی چیز لازمی باشد.شاید گاهی لازم باشد سرمان به سنگ بخورد تا قدر زندگی مان و قد رهمدیگر را بدانیم دوباره به شیشه های پنجره فوت می کنم تا بخار روی آنها بنشیند و با دست دوباره نقش یک خانه کوچک و نقلی روی شیشه می کشم .صدای شرشر باران می آید و من اجازه می دهم افکار نا منظمم شکل بی نظم تری به خود بگیرد.چاره ای ندارم.صدای شرشر باران صدای شکستن سکوت تفکر مسموم و مبهوت است .نمی دانم چرا دوباره آغاز می کنند زندگی را.اصلا نمی توانم درک کنم.شاید نقشه ای زیر سر باشد شاید تنهایی و بی کسی اش او را رنجانده باشد .اما نمی فهمم چرا کسی باید خودش،خودش را تنها کند و بعد دنبال چاره تنهایی خویش باشد.خدا کند سوء استفاده ای در کار نباشد.دیگر به همه چیز و همه کس مشکوکم.


دلم می خواهد به قرآن تفال بزنم.دلم می خواهد قرآن کمکم کند تا ذهنم پاسخ مناسبی برای چراهایش پیدا کند .گوش به آوای دلنشین قرآن می سپارم تا درباره کسی قضاوت ناصحیح نکنم  ازصاحب قرآن می خواهم اشتباهات مرا ببخشد.


حریف دارد گل می زند و انگار ما دوباره دلمان می خواهد گل بخوریم .آنهم از خودی .ما که نه اما علی اکبرمان خیلی زمینه گل خوردن دارد .دروازه خالی نیست حریف بسیار زرنگ تشریف دارند.فعلا طرفین توپ را به سوی مقابل شوت کرده اند تا توپ خودش بگردد و دروازه را پیدا کند .نمی دانم کدام دروازه بان زرنگ تر باشد ؟ امیدوارم عاقبت شان به خیر باشد . اینها مثل عروسک های خیالی می مانند .کله شان داغ است.شاید همین مختصر خاطرات تلخ و شیرین است که همیشه در وجود آدم زنده می ماند و باعث رونق و ادامه زندگی می شود ای کاش همه چیز خوب باشد نه آن طور که من فکر می کنم.من بسیار منفی فکر می کنم و هیچ دید مثبتی به این قضیه ندارم و امیدوارم همه افکارم اشتباه باشد و اگراشتباه نیست قضیه در همین جایی که فعلا خاتمه یافته فیصله یابد و ادامه ای نداشته باشد.

فهم،معرفت،عشق به خدا ،ایثار و از خود گذشتگی و رویهم رفته انسانیت را نمی شود با پول خرید.متاع گرانبهایی است که کاش لیاقتش را داشته باشیم که فهیم باشیم ،با معرفت باشیم ،عاشق واقعی باشیم و از خودمان به خاطر هر چیز و هر کس بی ارزشی نگذریم . ما لایق بهترین ها هستیم .ما لایق دروغ و دغل نیستیم






صدایت هنوز در گوشم است.....صلوات های روز جمعه و شب جمعه فراموشت نشود.

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم


بابا آب داد ....بابا نان داد...عشق داد...مهر داد....مهربانی داد


بابا مردانه پشت من ایستاد. بابا دستم را گرفت،کنارم نشست،بابا مرا بوسید


بابا خندید،اخم کرد،عروسک برایم خرید


بابا از علی مرتضی گفت.بابا قصه ها برایم گفت...گفت خوب باشم...عفیف باشم...مهربان باشم....بابا گفت از کسی انتظاری نداشته باشم...بابایم گفت به همه خوبی کنم اما انتظار چیزی نداشته باشم...بابا صفا...بابا کوهی افراشته....عاشق برای گریستن بهانه می خواد


تو مرا طالب کمال بودی و من تورا صالح ترین بنده خدا و مهربان ترین انسان می دانم،به تو درود می فرستم و به وجود و نامت افتخار می کنم.تو در قلب من جایگاه ابدی داری.تو برای من همیشه وجود داری.


خدایا به من آن سعادت را بده که حق پدر و مادر خویش را فراموش نکنم و برای آنها فرزندی صالح  و اولادی شایسته باشم.


خدایا پدرم را بیامرز که زمین تنها سیاره رنج پدر بود . کوچ خصلت آدمی است.و بیامرز تمام پدران  خوب و مومن این سرزمین را .جایشان خالیست بدجور

چشمهای تو غایبند که غریبم . چشمهای تو اگر غایب نبودند مرا اجبار به نوشتن و قلم فرسودن نبود


راستی بابای خوبم حتما می دونی که این روزها نیکانم حسابی آقا شده . حتما می دونی که کاملا می شناسدت انگار سالها با تو بوده و تو خونه تو بزرگ شده.چنان  با هیجان عکست رو بغل می کنه و می بوسه انگار واقعا تو آغوش گرم توئه. خیلی دوستت داره و می دونه پیش خدایی و حتی گاهی خوابت رو می بینه  و تازه این که چیزی نیست گاهی آرزو می کنه وقتی پیرمرد شد شبیه تو بشه از لحاظ ظاهری.خاطراتی ا ز تو داره و تعریف می کنه که هرکی ندونه باور نمی کنه هیچوقت تو رو ندیده.بابای خوبم از همونجایی که هستی از پیش خدا برای نیکان جوجوی من دعا کن .دعای تو الان از همیشه گیراتره می دونم  و تو حالا از همه ما بیناتری .می دونم






چشم هایم را شستم اما باز هم جور دیگری ندیدم


چه معصومیتی؟!!!!با چه نگاه فریبنده ای!!!!!!!!!!!


دختر نبود که به گمانم پلنگی بود که چشم های گیرایش را به گلوی آهوی رعنای ما دوخته بود.


چشم هایم را شستم .انگار منطقه شیمیایی است .بار دیگر چشمانم را می شویم اما متاسفانه جور دیگر نمی بینم سهراب.


خیلی راحت بازیچه بازی کیش و ماتت شدیم.خیلی راحت دست و پایمان را گم کردیم .انگار تمام این مدت در خودمان قدم می زدیم.کور بودیم .کر بودیم.


پوست انداخته بودی و ما نفهمیدیم .همه چیز غیرعادی بود و ما نفهمیدیم.تاریخ مصرفت را خودت تمام کردی و  ما نفهمیدیم.خیلی زود بود .....خیلی زود


این روز ها به ساعت دیواری خیره می شوم و مثل ابرها بغض می کنم از شدت درد تیره می شوم.دلم هوای باریدن می کند و هوای پریدن از روزگار


دوست دارم سفره دلم را باز کنم اما دست سرد بغض ،ناجوانمردانه و بی رحمانه راه گلویم را می بندد و اشک موج می زند و اشک یخ می زند.یاد خاله جون گفتن هایت آزارم می دهد.از اینکه همه مان مسخره و مضحکه جنابعالی بودیم دلگیرم.


این روزها دیگر نمی دانم چه اتفاقی بد است و چه اتفاقی بدتر.فقط می دانم نباید....نباید...به هیچ عنوان نباید کلاه دیگری سرمان برود.ما باید بزرگ شویم.باید بفهمیم نه علم خوب است نه ثروت . تنها انسانیت است که خوب است و ماندگار .متاعی که این روزها به گمانم نایاب شده است .راستی چرا؟

هرچیزی را بتوانم فراموش کنم پلنگ معصوم چشمانت را نمی توانم فراموش کنم.زخمی که تو به قلب و روح عزیزترین کسان من زدی حالاحالاها زمان می خواهد تا کمی التیام یابد .پرستوی ما را در کانال ماهی خفه کردی.هرروز برایت امن یجیب می خواندم.هر روز صلوات هایم را فرستادم هر روز صدقه دادم تا هفتاد بلا  را از عزیزانم رفع و دفع کند اما نمی دانم تو چه بودی که حتی صدقه هم نتوانست کاری از پیش ببرد .فضای ماشین کوچکمان نیز بوی امن یجیب گرفته اما تو دختر مکاره روزگار ،تو دختر آواره روزگار اجازه ندادی که امن یجیب ها اثر کنند.الان نمی دانم جغرافیای درد این ساده مهربان وسعتش تا کجاست ؟فقط فهمیده ام تو آنقدر خودت را حقیر کردی که بعد از این حادثه .....نمی دانم باید نفرین شوی یا نه؟ خداوند خودش پاسخ بی مهری ها و اهانت هایت را خواهد داد. این ها همه زخم است که  در درون ما کاشتی  و رفتی.در من اکنون هزاران کربلا زخم است و درد .پسر ساده عاشق مان را علی اکبر وار فرستادیم و علی اصغر گونه برگشت.



دخترمان خوشحال است و لبخند می زند.لبخند که نه...می خندد.ازشادی در پوست خود نمی گنجد شور فراوانی در دل دارد .عشق از آهنگ صدایش پیداست.به هر چیزی و هر اتفاق ساده ای هم می خندد.خوشحال است خب.لبخند به لب دارد.خودش که خیال می کند نفس مسیح مریم مقدس را با خود دارد.


مقدم همنفس کوچکتر از بندانگشتی اش را تبریک می گویم.در دلش غوغایی است .فکر نکنم به ادامه خرید جهازش فکر کند گمان می کنم پس از این فقط در مغازه های بندانگشتی ها متوقف و میخکوب شود.اما خیلی خوشحال است .همه مان را متعجب کرد این ورپریده.پدر دختر در وضعیت مالی مناسبی نیست که همزمان قدرت خرید وسایل دختر و همنفسش را داشته باشد.مادر پسر هم هنوز به وضعیت ثابتی نرسیده که بتواند جشن دلخواهش را برگزار کند اما خوشحال است .او هم از این برنامه خوشحال است هرچند اعتقاد دارد که خیلی زود بود اما سعی می کند پدر دختر را هم آرام کند و بخنداند.تی تی شده مثال این روزها.که خداروشکر اینها لااقل مصائب تی تی را قرار نیست تجربه کنند و تکرار.


من اما فکر می کنم که آفرینش یعنی اعجاز هستی و خواست خداوند بر این بود که در این زمان اعجاز خویش را به نمایش بگذارد .باید شکرگزار بود و قدردان نعمات الهی.


همنفس می آید که شب های یلدا به پایان برسد.همنفس می آید که سپیده از مشرق اهورایی سربزند.همنفس می آید که در زمستان بهار راتجربه کنیم .همنفس گوشه چشمی از خودش را نمایان کرد.همنفس زلال رحمت حق است .همنفس عطر گل محمدی است.ماشاءالله و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم


نوری ز شرق آسمان آبی عشق


از جاده های آشنا آمد خوش آمد


خورشید رویش از کجا تابید ای دل؟


عطر حضورش از کجا آمد؟خوش آمد





سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست  سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایتم و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟

سلام مسعودم و تولدت مبارک و یه شماره به شمع کیکت اضافه میشه امشب.من به روزهایی که در راهند دلخوشم و چه شیرین است روزی که آغازش تو باشی




تو دوست داشتنی هستی و با شکوه . تو مثل نوری که نه....تو خود نوری .روشنی می بخشی و گرمم می کنی.کلید  درونی ام را روی هماهنگی،فراوانی نعمت،سلامتی کامل همه مان،روابط عاشقانه و محبت آمیز،فرصت های فوق العاده و هرچیز دیگری که دلم می خواهد تنظیم می کنم و آغوشم را برای دریافت کردن هرچه مهربانیست باز نگاه می دارم.


هر رویدادی از جانب خداوند دارای زمان معینی است درست همان طور که یک گل سرخ گلبرگ هایش را در مناسب ترین لحظه باز می کند زندگی ما نیز در راستای یک خط زمانی دقیق است.اگر گلبرگ های گلی را با دستتان باز کنید خیلی زود پژمرده می شود.....زندگی ما هم همینطور است.من باید یاد بگیرم بیشتر در مورد خودم و زندگیم صبور باشم.


نیکان عزیزم تو که هستی همه چیز خوب است تو که سالم باشی همه چیز عالی است  تو عشق ِ آرامش بخش و پرورش دهنده قلب منی.تو رویای زیبای زندگی من هستی که به واقعیت پیوستی .ازت ممنونم زیبای نازنینم



بزرگ است زمستان

بزرگ است شروع زیستن آدم های دیگر در روی زمین به نام آدم برفی

زود رفتن های خورشید و بیشتر ماندن ماه

پای حوصله مان را از گلیم بی حوصلگی درازتر می کنیم و سفید می پوشیم به رسم زمستان ِ دوست داشتنی.

ای کاش که برف ببارد امشب

سلام می کنم به زمستان  هر روز صبح و ان یکاد می خوانم و در فراز می کنم.آرام تر حرف می زنم مبادا خواب دیرگاه کبوتران را برآشوبم.من آرام از زمستان می گویم مبادا صدایم فراتر رود از صدای سوختن شعله های شومینه حتی .صدایم بالاتر نرود از صدای سوختن هیزم ها در پیت های خالی .

می گذارم عاشقانه ها جاری شوند در این زمستان .جاری شوند در سینه .می گویم دوستت دارم و دوست دارم بشنوم  دوستم داری.

خوشا عاشق،عاشقان،عاشقانه ها،

خوشا زمستان و عشقش که مثل بغض فرو خورده می ماند.خوشا شالگردن های یادگاری دست بافت زمستانه،خوشا داغی لب سوز چای در استکان های کمر باریک و لب طلایی

کاش ببارد امشب و بر پنجره نم زده خانه ام سرانگشتانم نقش  پنج وارونه بزنند و بشود قلب....بشود دل

آمدی زمستان!!!!!قدمت مبارک باشد .تو که آمدی یعنی بهار هم خواهد آمد

زمستان تعبیر خواب عاشقانه دوستت دارم هاست.امیدوارم روزی برسد که تنها حرف جهان همین باشد ....دوستت دارم


ھمگام من در این سفر پر خاطره ی پر مخاطره!


بارھا گفته ام، و تو خوب می دانی، که ارزش نھایی ھر زندگی در حضور لحظه ھای سرشار از احساس


خوشبختی در آن است.


در یکنواختی و سکون، ھیچ چیز وجود ندارد چه رسد به خوشبختی


که ناگزیر ، از پویشی دائمی سرچشمه می گیرد.


ما نباید بگذاریم که ھیچ جزئی از زندگی مان در دام تکرار، گرفتار شود.


صیاد سعادت، چشم بر این دام دوخته است...


من باز ھم از تکرار با تو سخن خواھم گفت - اما به لحنی و صورتی دیگر!



دیروز برای یک جراحی کوچولوی تشخیصی تحت بیهوشی بودم و در بیمارستان.الحمدالله نتیجه خوب و رضایت بخش بود......ولی هنوز نمی دانم چرا درد دارم.شاید برای قورت دادن این همه قرص رنگارنگ




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات