پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

پریشب که شب جمعه بود برای ما "نخود نخود هرکه رود خانه ی خود بود"

شام ماکارونی پختم و خوردیم و بعدش رفتیم.بابای نیکان ما رو برد خونه ی مامانم و خودش هم رفت به مامان بابای خودش سر زد .من خیلی خوابالو بودم و خانه ی مامان همش دراز کشیده بودم کنار تخت مامان  و فقط چند دقیقه یه بار پا می شدم و می بوسیدمش. کمی هم با آبجی صدی حرف زدم اما گیج خواب بودم و البته با فرنازی هم بازی بازی کردم اما بیشترش رو خوابالو بودم.

جمعه هم روز خوبی بود.درد نداشتم.تقریبا دیگه دردی ندارم.خدارو شکر که همه چی به خوبی تمام میشه و فقط خشکی دهان هست که اونهم عوارض داروئی هست که طبیعیه و به خاطر کوروتون هاست و به زودی رفع میشه.

ناهار قیمه ی خوشرنگ و خوشمزه ای با عشق پزیدم و عکسش رو هم با ونوس جانم به اشتراک گذاشتم مثل ماکارونی دیشب .بعدا دیدم ونوس جانم هم قیمه داشته  و رفته تو دل صحرا و عشق و حال با خانواده ی مامانش اینا.ایشالا همیشه خوش باشند و سالم

عصری هم تصمیم گرفتم دیگه برم پیاده روی از این به بعد تا پاهام زودتر برگرده به همون حالت قبلی.پاهام تنبل شدن.

از بابای نیکان اجازه گرفتم با ترس و لرز ،گفت برو .می ترسیدم بگه هنوز زوده ،می خوری زمین،ضعیفی ،می ترسم ،جون نداری  و ......اما نگفت ،فقط گفت تورو خدا مواظب باش و جای دور نرو .گرم بپوش تا سرما نخوری،بدنت ضعیف تر شده و ایمنیت پائینه طیبه جان،همین کوچه های خودمون باش.یه وقت نری تا حرم ،یه وقت نری تا جمکران.جو گیر نشی

گفتم چادر سر نمی کنم با همین پالتو جدیدم میرم و روسریم هم جنسش گرمه .چادر دست و پامو می گیره گفت باشه برو تا سر کوچه و مغازه ها رو نگاه کن بهتره که.هوس نکنی بری ته خیابونمون که به شهرک ولایت برسی که ریحانه جونت می خوان بیان اونجا زندگی کنند.گفتم باشه اونجا نمیرم

بعد رفتم و دقیقا رفتم ته کوچه مون و خیابونمون و پیچیدم به سمت شهرک ولایت خخخخخخخخخخ و یه مغازه اونجا هست که هیچوقت نرفتم و دیشب رفتم و کلی با فروشنده که خانوم هست دوست شدیم و عضو کانالش شدم ولی فقط سه تا ش و ر ت ترکیه ای ازش خریدم تا خرید کرده باشم چون به شدت اعتقاد دارم دستم برای مغازه دار ها خوبه و برکت داره.خانم فروشنده هم زندگیش داستان داشت و مغازه هم برای سود نبود برای سرگرمی و رفع غم بزرگش بود.با هاش همدردی کردم و کلی انرژی مثبت دادم 

بعد دیگه مسیر رو برگشتم و اومدم خونه و به بابای نیکان هم نگفتم تا کجا رفتم ولی اون گفت خدارو شکر که می تونی بری و بیای و مواظب خودت باشی.منهم خوشحالم که داری خوب تر میشی.قول بده دیگه مریض نشی و بیشتر از همیشه مواظب خودت باشی . خونه مون با خنده های تو رنگ داره.

بعدتر  فکر کردم چی بپزم برای شام  و املت به نظرم اومد .دفعه قبل نتونسته بودم بخورم 

به صورتم بخور گل و گیاه دادم .کاهو و گوجه و میوه هایی که بابای نیکان خرید رو شستم .کارهای روتین خونه رو انجام دادم.wc رو برق انداختم . یه قسمت ار سرامیک های دیوار آشپزخونه رو که تابلو بود کثیفن تمیز کردم ،البته دستهام هنوز خوب گیر ندارن ولی باید کم کم کار بکشم تا زودتر برگردن به حالت اولش.

بعد کلا تغییر دکور دادم خودم رو (دوش و تعویض لباس) و بعد املت رو پختم ولی برای بچه عدس پلو با کشمش دوست داره که یه مقدار اندازه اون آماده کردم،خدارو شکر بدون بی حسی و دیفن هیدرامین ،تونستم املت هم میل کتم و اصلا دهانم نسوخت.یعنی خیلی خیلی بهترم.البته هنوز بعضی زخم ها هست ولی اذیتم نمی کنند.

بعدش دوباره مثل همیشه در طولانی مدت غذای نیکان رو با نوازش و  گاهی تهدید بهش خوروندم. و دوباره بخور صورت دادم

بعدا که نیکان بعد از لیسانسه ها  و اینا رفت خوابید و منهم ساندویچ صبخحانه امروز و غذای امروزی ناهارش رو آماده کردم گذاشتم یخچال  ،رفتم سراغ اتاق نیکان.

اسباب بازی هایی که اضافه بود و باهاش بازی نمی کنه ولی یه بار مثلا آورده دم دست دیگه بازی نکرده رو گذاشتم تو جعبه هاشون و یه پلاستیک شد و گذاشتم توی تراسمون که واقعا لبریزه و بابای نیکان باید دوباره بره مرتب کنه .ما متاسفانه انباری نداریم.حالا شاید امروز بیارمشون بذارم بالای کمد دیواری.

دراور من که کوچیک هم هست و  الان مال نیکان شده رو تمام کشوهاشو طبقه بندی و منظم کردم ولی مطمئنم دوروز بیشتر منظم نمی مونه.کمدش رو کلا گرد گیری و مرتب کردم.کشوی میز تحریر بن تن ِ نیکان همه چی درهم بود ،همه رو دوباره نظم دادم و طبق قاعده چیدم و اضافه ها رو بردم جای دیگه تو کمدش و قابل دسترس و مرتب کردم.

از ساعت 12 که شروع کردم تا ساعت دو و ربع نصفه شب طول کشید و خوشبختانه بابای نیکان هم مشغول بررسی یه پرونده بود که از دادگاه بهش ارجاع شده بود(قاضی نیست،کارشناس رسمی رشته ی خودش هست) ولی باز کار اون 2 تموم شد و گفت بقیه اش فردا .البته که اون روزها و شب هاست مشغول پرونده هاست  ،نمی دونم از ساعت چند شروع کرده بود که دو دیگه دست برداشت .

بعد اتاق نیکان جارو برقی لازم شد ولی هم وقتش نبود چون همسایه ها خواب بودند و هم من توان ندارم.رفتم نپتون دستی رو آوردم و کلش رو کشیدم ،ظاهرش تمیز شد الکی مثلا.امروز به بابای نیکان میگم جارو برقی می کشه.

بعد به اتاق نیکان نگاه کردم و لذت بردم و رفتم کارهای قبل از خواب مثل دهانشویه مجدد و مسواک مجدد و بخور مجدد و ....انجام دادم و لالا.

خدایا برای همه ی اتفاقات خوب زندگیم و حتی اونهایی که من فکر می کنم بد هست ولی تو بهتر می دونی که به صلاح من هست و بد نیست و لازمه که اتفاق بیفته تو رو شکر می کنم و ازت سپاسگزارم.خدایا چه خوب که هستی چه خوب که به بودنت معتقدم.چه خوب که دلم در درجه ی اول به خودت گرمه.

خدایا مواظب عزیزانم باش.همه ی عزیزانم.خدایا همه جوره هوای عزیزانم رو داشته باش. از تو می خوام چون درخواست از تو برای من افتخاره


سُک سُک:

امروز هم اداره خیلی خیلی کار دارم،اما کارم شیرینه و با عشق انجام میدم.ناهار بچه رو هم خودم ندادم،ملی جونم بهش داد چون من ذیق وقت دارم و دارم گزارش آماده می کنم.




[ شنبه 10 آذر 1397 ] [ 10:23 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پیچک