پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

شنبه صبح  نیکان رو گذاشتیم مدرسه ،بابای نیکان رو اداره و بعدش ساعت زدم و مرخصی ساعتی گرفتم رفتم مرکز چشم پزشکی جوادالائمه .خب دوباره نزدییک رو خوب نمبینم و گوشی رو زوم بزرگ می کنم بعد میرم تلگرام یا واتساپ یا وبلاگ

دکتر نقیبی گفت معاینه های روتین انجام داد و گفت همین قطره قبلی رو استفاده کن و چهارشنبه حتما بیا پیش دکتر پارسا منش

برگشتم اداره رفتم  تدارکات نقلیه و بهشون گفتم من یکشنبه ماشین و راننده در اختیار لاز م دارم که  غیر از من رو کسی رو نبره تهران و طرح هم داشته باشد  .آقای محمدی(نسبتا تپلو) گفتن مشکلی نیست  برو اتاقت از اوماسیون درخواست بده.اومدم بالا درخواست دادم و چند دقیقه بعد حل بود.

یک شنیه طبق قرار مهدی (کچل و قد بلند و خیلی مهربون،همسن خودم) با پژوی سازمان دم خونه مون بود.البته من ساعت چهار صبح بیدار بودم  و صبحانه نصف خامه خوردم و کارهای دارویی که باید انجام میدادم رو دادم وخلاصه یه ربع به پنج پایین بودم و با مهدی رفتیم اتوبان

توی راه یه مقدار حرف زدیم .خداروشکر مهدی مثل همیشه فلاسکش همراهش بود ،چون من به دلیل داروهام دهانم همش خشکه و مایعات باید زیاد مصرف کنم.

رسیدیم رازی و طبق قرار دیشبمون مهدی داداش و همراهم هم بود.البته خودم رفتم پذیرش بستری کارامو انجام دادم  و بعدش از بایگانی پرونده گرفتم و اومدم بخش  و پرسنل تو تعویض شیفت بودن .لباس های یه بار مصرف دادن و .تخت هامون رو آماده کردن .ده تا دکتر اومدن چکاپ فشار و قلب و نبض و ...اوکی دادن و اتاق ما که همه مون پمفیگوس دهانی وولگاریس بودن هم آماده و خانم دکتر پروفسور مهربون دستور تزریق صادر کردن.مریض کناریم فشارش 10بود گفتند کمه با سرعت کمتری بهش تزریق رو شروع کردن  و یه مریض دیگه 13 و 14 بود که اونهم یه کم بررسیهای بیشتر کردن و بعد شروع کردن

منهم که باز به زحمت  رگ پیدا کردن و شروع شد.از ساعت نه .این بار کلا زمان کمتری برد. زنگ زدم به مهدی (بخش زنانه است کلا و خانم های مریض بیشتر بی لباسند و پراز زخم های ناجور و باید راحت بگردن) و از مهدی خواستم برام آب سیب طبیعی بگیره بیاره که یه وقت فشارم نیفته پایین نگه دارن اونجا به عروسی ملی و قولی که به نیکان داده بودم نرسم

ساعت دو بعد از ظهر بود که ریتوکسی مپ ِ من تموم شده بود اما هم ساعت ملاقات بود هم دکتر بخش که این بار یکی دیگه بود(آقا بود خیلی هم شُل کار می کرد واقعا)رفته بود اورژانس و همونجا پرونده ها رو تمکیل کرد

همینجوری ،الکی مریض های اتاق، زندگی هامون رو به هم تعریف کردیم من حدود نیم ساعتی هم خوابم برد (بهشون نگفتم نیم میل آلپرازولام داشتم) و استراحت خوبی بود.

بالاخره آفای دکتر اومد و پرستارها صدامون زدند و رفتیم کارهای ترخیص رو انجام دادیم و همه مون راحت شدیم.لباس های بیرونمون رو پوشیدیم و آنژیوکت هامون رو هم درآوردن برامون و زنگ زدم مهدی تو حیاط بود .کلمن داروی یخچال و کیفم و اینا رو گرفت گذاشت تو ماشین

از شما چه پنهون به دکتر بخش گفتم خیلی خسته هستم لطفا یه قرص آرام بخش بدید تا خود قم بخوابم که شرایط خستگی و چشمامو دید یه  لورازپام بهم داد و خورم دیگه گیج شدم نمی تونستم صاف راه برم .خدا روشکر ماشین مهدی تو حیاط بود.

چند دقیفه گذشت و تقریبا از تهران که خارج شدیم من هم عقب بودم سرم رو گذاشتم رو کاپشن خیلی گرم مهدی و خوابم برد و 45 دقیقه بعدش بیدار شدم .نزدیک قم بودیم و دوباره با مهدی یه ذره شوخی  یه ذره جدی حرف زدیم رسیدیم در خونه ی ما.حدود ساعت پنج و نیم یا شیش شاید.نمی دونم.نیکان سریع گفت مامان اون سرم شستشوی مو که مبین برام خریده رو بده و سشوار و ژل رو .(من بلد نیستم از پسرخاله اش یاد گرفته) خودش موهاشو درست کرد کت شلواری که عید براش خریده بودم پوشید پسر گلم و هی به باباش می گفت زود آماده شو

من هم یه کرم زدم و خط چشم نازک کشیدم و با مدادهای ضخیم لب ،رژ لبم رو زدم .بعد فکر کردم برم پنج دقیقه ای اگه آرایشگاه ِبغل ِ خونه باز بود موهای کوتاهم که الان مدلش به هم خورده رو سشوار بکشه برام(خودم بلد نیستم بازم)

بیست دقیقه ی بعد اومدم همه حاضر بودیم .آبجی صدی اینا هم از خونه ی خودشون دعوت بودن و راه افتاده بودن.

رسیدیم تالار .ملی رو درآغوش کشیدم .همه ی همکارای خوب و خوشگلم رو بغل کردم.قر ندادم اصلا پاهام جون نداشت.ایشالا وقتی رفتیم خونشون.

رفتم روی سن پیش ملی ساده و زیبا چند دقیقه ای باشم که خانوم معاونمون(سید مصطفی): مریم جون :اومدن .دیگه من هم نیکان پیش خاله اش و بچه های اداره بود خیالم راحت بود  و مریم جون این ور تنها بود بیست دقیقه ای پیش مریم جون بودم.هربار مریم جون رو دیده بودم متاسفانه تو مراسم خوبی نبود این بار با ملی به معاونمون گفته بودیم تو مراسم شاد بیارتش ما نمیذاریم احساس تنهایی کنه

و چقدر تو مراسم عروسی تیپ شیک استیل و ساده ی بالاشهری داشت.خودش می گغت آخرین لحظه تصمیم گرفته بیاد چون خجالت می کشیده.یه دست کت شلوار سرمه باقابل تن کرده بود که کتش بلند و بسیار موقر حرف می زد.پرستار بود و من می دونستم ولی بعد از ازدواج کار نکرد.از بیماریم پرسید.از هردری حرف زدیم. و من سعی کردم تنها نباشه.چند دقیقه ای هم رفتم پیش خانو م و دخترهای آقای نورالدین و ایشون هم چند دقیقه ای اومدن پیش ما  و البته برای خانوداده ی نوری پیش ما جا نبود.این طرف همه ی میزها  پُر  بود

حالا توی پست بعدی از ملی و قشنگی هاش می نویسم.

ایم وسط خانوم خواننده آورده بود و دف زن و اینا و مجلس شاد بود و دخترا دسته جمعی می رقصیدن ولی من ضعف پا دارم و قراره وقتی خوب شدم بریم خونه اش مهمونی ،فقط قرهای مونده در کمر رو بریزیم بیرون و خوش باشیم.البته لازم به ذکره من قر ندادم.بقیه دوستان همکار که قری بودند قبل از اومدن من همه با هم به خاطر ملی جونم قر داده بودند.خب من دیر رسیدم.

باور کنید حتی وقت نمی کردم رقص ببینم چون مشغول دیدار همکارا بودم  و بعدش هم فامیل های ملی که خب تو مهمونی ها دیدم و می شناسم و سلام احوالپرسی


روی هم رفته با اینکه خیلی ناتوان بودم دیدن روی ماه ملی تو لباس عروسی در حال خنده از آرزوهام بود که ایشالا خوشبختیش برای همیشه جاویدان باشه و خداوند به حرف اینا گوش نکنه و زودتر از اون زمانی که خودشون درنظر گرفته بهشون نی نی عطا کنه.این چیزیه که من دوست دارم









[ دوشنبه 28 آبان 1397 ] [ 09:55 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پیچک