پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

سه شنبه هفته قبل که قرار بود همراه آبجی صدی اینا بریم شمال و به خاطر زانو و دردپاهای من کنسل شد ،اونها با آبجی سارا  و دخترهاش ثنا و ثمین خوشگلم رفتند تهران گردی و به سیرک برج میلاد هم رفته بودند.من سه شنبه و چهارشنبه نیکان رو آوردم سازمان پیش خوذم.

از اونجایی که آبجی صدی جونم و گل پسرش مبین  خیلی بیشتر از من و بابای نیکان به بچه مون محبت دارن و به فکرش هستن آبجی می گفت در تمام لحظاتی که تهران خیلی خوش می گذشت با خودم می گفتم ای کاش به زور اجازه ی نیکان رو می گرفتم با خودم می آوردم

بعد از اینکه برگشتند  به نیکان گفته بودند تو رو یک شب هرجایی که دوست داری می بریم و نیکان هم گفته بود بوستان بزرگ علوی و شهربازی و جوج بزنیم.دیشب خواهرم اینا طبق قرار اومدن و با هم رفتیم بوستان زیبای علوی.بابای نیکان کار داشت مثل همیشه اما بهش گفتم یه شب هزار شب نمیشه بیا و دل بچه رو نشکن و به خاطر بچه یه شب از کارهات عقب بمون و باهامون اومد و رفتیم بالای بوستان علوی کنار تالار آرین که کل بوستان دیگه زیرپامون بود و اونجا مبین زحمت کشید و تو باربیکیو های اونجا آتیش ذغالی راه انداخت و بعدش هم بابای نیکان رفت پیشش و با هم جوجه ها رو پزیدند و نیکانم  هم در حد توان خودش باد می زد

از اونجایی که ما معمولا از این کارها نمی کنیم وقتی بابای نیکان هم رفت پای باربیکیو و مشغول شد نیکان که اولین بارش بود این صحنه رو می دید اول از باباش سوال کرده بود که بابا شما مگه بلدی؟ پس چرا تو شمال که رفته بودیم درست نکردی؟چرا اصفهان درست نکردی؟چرا.......و باباش گفت چون می رفتیم راحت و بدون دردسر رستوران غذا می خوردیم ولی نیکان می گفت بابا این که دردسر خوبیه تازه خیلی هم خوش می گذره

با این حال نیکان که جوج درست کردن باباشو دید جوگیر شد و داد زد مامان مامان دیگه به بابام نگو حسین خالی بگو حسین کبابی و بعدش ما خیلی خندیدیم و کلا نمک جمع ما بود این بچه.

ضمنا نیکان دیشب با یه گربه هم دوست داشت و گمونم حسابی گربه رو سیرش کرد چون آخرش دیگه گربه لب نمی زد به هیچی و گذاشت رفت.وقتی برگشتیم خونه منهم روی بالونش  که به دیوار اتاقش زدم یه ستاره به  نشانه ی یه کار خوب(غذا دادن به حیوانات) اضافه کردم

دیشب زانوم خیلی درد گرفت و می سوخت چون مسیر بالای کوه بود هرچند ما با ماشین رفتیم تا دم تالار بالای کوه و بعدش از پله ها اومدیم چندتا پایین تا به مکان مورد نظر ِ مبین که اتفاقا خیلی دنج و آروم و راحت بود برسیم و دوباره این چندتا پله رو بالا رفتیم تا به ماشین برسیم و برگردیم خونه ولی من زانوم هنوز زخمیه و همینکه تو شلوار هست و لُخت نیست می سوزه و عامل دوم راه رفتن که بدترش می کنه .اینجوری که پشت سیستم نشستم و پاهام 90 درجه هست البته هیچ فشاری به پام و زانوم نمیاد و محل جراحت اذیتم نمی کنه.

امروز خیلی خیلی سردرد داشتم تا الان که ساعت دوازده هست خدا بقیه روز رو به خیر کنه


[ یکشنبه 18 شهریور 1397 ] [ 07:56 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
لینک دوستان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پیچک