پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

خب ملی از اتاق ما که رفته و البته الان مشهد تشریف داره با شوهرش و خانواده شوهرش.بقیه مون هستیم جای خودمون.می گذره دیگه

پنج شنبه گذشته وقتی از خونه مامان برمی گشتیم و رفتیم سرخاک بابای خدابیامرزم داشتیم از ماشین پیاده می شدیم نیکان با یه حالتی به باباش میگه بابا شما نمیای سرخاک؟ باباش گفت باید جای پارک ببینم چه جوریه؟ (آخه سرخاک بابام خیلی نزدیک هست به حرم و وسط شهره و واقعا جای پارک پیدا نمیشه و پلیس منتظره تا بماشین رو ببره پارکینگ) که نیکان برگشت بهش گفت واقعا که ؟! پدرزنته ..باید بیای سرخاک وظیفته . یادت نیست چقدر تورو دوست داشت؟ گفتم بهش مامانی بابا هم حالش از صبح خوب نبوده هم همینکه ما رو آورده منتظرمون بمونه کافیه بچه برگشته درگوش من میگه به نظرت خوبه من با بابام همچین رفتاری بکنم؟نه خوب نیست که....هر کی باید بره به باباش و پدرزنش که مثل باباش هست سربزنه

جمعه شب داداش محمدرضام زنگ زد که بریم بیرون پارک شام بخوریم و من داشتم تلفنی هی می گفتم نه بابا سخته می گفت نه مریم همه چی رو آماده کرده و شما فقط بیایید و منهم می گفتم زحمته و این حرفا که از اون طرف نیکانم داشت محکم می زد به پاهای من و هی گفت مامان قبول کن داداشته.داداش بزرگترته حرفشو گوش کن .بریم .بعد اصلا نمیذاشت درست با داداشم صحبت کنم و می گفت بابا بابا مگه دایی ممد از مامان بزرگتر نیست بهش بگو احترامش واجبه و قبول کنه و من ضمن اینکه خنده ام میومد قبول کردم و رفتیم محل قرار یعنی بوستان مهدی و به بچه ام نیکان همراه پسرداییش مهدی خیلی خیلی خوش گذشت و همچنین به فرناز نوه داداشم (دختر فائزه) که یکی از این ماشین پلاستیکی دم دستی هاشو آورده بود و همش با اون پارک رو دور می زد و چند نفر رو لازم داشت که مراقبش باشند .البته فرناز بچه ام که چندروزدیگه دوسالش تموم میشه خودش هم خیلی بلا و فرزه دوسه متر که دور می شد برمی گشت عقب ببینه که کسی از ماها نگاهش می کنیم و حواسمون بهش هست یا نه بعد اگه خیالش راحت می شد دیگه می رفت

یه چیز بامزه اینکه اون شب کنار حصیر و زیرانداز ما دوتا خانواده (که با هم قرار گذاشته بودن و باهم اومده بودن)هم اومدن نشستن که از قضا آشنا دراومدن که خیلی جالب بود.یکیشون خواستگار پروپاقرص سابق خواهرشوهرم معصوم بود و اون یکی خواستگار پرو پاقرص سابق خواهرشوهرم مهناز بود.البته اینها هم ازدواج کرده بودند و الحمدلله همه الان خوب و خوشند خدارو شکر.ولی خیلی جالب بود بابای نیکان باهاشون سلام علیک کرد و رفتن چند دقیقه کنار حرف زدند به خانوم برادرم می گفتم بابای نیکان الان بین خواستگارهای سابق آبجی هاش گیر کرده(همشهری هاشون بودن) و بعدش متوجه شدیم خانوم یکیشون دختر دوست مریم ،خانوم ِ برادر من هست و اینها هم کلی باهم سلام علیک کردن و آشنا دراومدن.جالب بود

شنبه بابای نیکان عصر باید می رفت بازدید اطراف قم،حدود ساعت سه رفت البته با یه مهندس دیگه از یه رشته دیگه .(پرونده مورد بازدید سنگینه) و خیلی خیلی دیرتر از همیشه اومد .از ساعت هفت غروب نیکان بی قرار بود و بی تابی می کرد و همش می گفت بابام تو جاده تصادف کرده و گریه می کرد و می گفت زنگ بزن و من که می دونستم هنوز دیر نشده زنگ نمی زدم که مزاحم کارش نباشم امای دیگه ساعت هشت و نیم شب بود که منهم نگران شده بودم و زنگ زدم  ولی آنتن نمی داد و نگرانی خودم هم بیشتر شد اما سعی کردم با بازی کردن با بچه موضوع رو از یاد بچه ببرم.تا اینکه ساعت نه جواب داد و گفت الان می خواهیم برگردیم و حدود ده و نیم خونه ایم و خدارو شکر رسید و بچه ام دوباره کلی بغلش ناز کرد و اشک ریخت و ابراز دلتنگی و ابراز ترس و چرا دیر اومدی و ....

دیروز رفتیم و با حواله ای که مدرسه داده بود لباس های فرم کلاس اول دبستان نیکان رو گرفتیم و یه کیف کوله پشتی لی هم  رنگ  لباس هاش براش خریدیم.البته نیکان کوله پشتی لی با ترکیب پارچه ای که نقش و نگار جنگی و ارتشی باشه می خواست ولی من قانعش کردم بزرگ شده و باید مودب تر باشه و جنگی بازی فقط با بچه های عمه هاش باز ی کنه خوبه نه تو مدرسه.کیفش ساده باشه بچه ی مودب تر و با کلاس تری هست.

بعد رفت دفتر نو که عمو فرهادینا بهش داده بود رو گذاشت تو کیفش و جامدادی نو که اونهم عموفرهادینا هدیه دادن و  اتفاقا همرنگ کیفش هست یه ذره کمرنگ ترش و اون رو هم گذاشت تو کیف و تبلت رو هم و ساعت مشکی که قبلا مبین بهش هدیه داده  و  دستبند چرم مشکی و انگشتر نگین مربع مشکی که تازگی براش خریدم رو هم گذاشت تو جامدادی و شب هم با پیراهن آستین کوتاه لی کمرنگش و شلوار لی خوابید تا صبح با اون تیپ و کوله پشتی بره خونه عزیزش.

و جالب و قشنگ و بامزه اش اینکه کیف رو گذاشت کنارش تو رختخواب و براش لالایی خوند که بخوابه و چند ثانیه بعد اومد وسط ما خوابید و به کیفش گفت خب تو دیگه بزرگ شدی تنها بخواب ترس نداره که ...بزرگ شدی از این به بعد باید با من بیای کلاس اول و برگردی

یعنی جمله آخرش منو از خنده منفجر کرد.دقیقا حرفایی که ما به اون می زنیم رو به بچه اش که دیشب کیفش بود زد.من عاشق دنیای بچه ها هستم.

خدایا ازت ممنونم که به من لیاقت دادی مامان نیکان باشم و اونقدر عمر دادی که این مرحله از رشد نیکان رو هم ببینم.الان برای  زنده بودنم واقعا انگیزه دارم.






[ دوشنبه 29 مرداد 1397 ] [ 06:54 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پیچک