پاك ترین احساس من تو هستی بهترین هایم رابه تو می بخشم بدون توقع بدون چشمداشت
ورود دوستانی که دوستم ندارند یا کمتر دوستم دارند ممنوع.احساس متقابل است
قالب وبلاگ

یک شنبه که اون اتفاق تلخ افتاد و همه مون برای مرضیه غمگین شدیم و دوشنبه هم خاک سپاری و ختم و دقیقا نمی دونم از کی سردرد گرفتم و سه شنبه هم داشتم و چهارشنبه هم به شدت اما پنج شنبه خوبِ خوب بودم و صبح زود دوباره بابای نیکان ما رو برد عمارت ِ عزیز و حسابی دوباره به بچه ام مثل هر روز که میره اونجا خوش گذشت.ظهر هم بابای نیکان از اداره دیر اومده بود و مثل همیشه رفته بود دیدن مامانش اینا و غروب اومد سراغ ما و سرراه رفتیم یکی دوتا مغازه و من برای خواهرم کادوی تولد خریدم که جمعه تولدش بود.

وقتی رسیدیم خونه نیکان به باباش گفت که شب قراره تو عمارت عزیز خاله صدی رو بچه هاش سورپرایز کنند و تولد بازی کنند ما رو ببر و باباش گفت که حال نداره و البته واقعا حال نداشت و دل و روده اش باز هم به هم وَر بود و خیلی هم خسته بود .من سریع یه املت درست کردم و خوردیم  چون بابای نیکان گفت اگه حالم خوب بود میریم ولی حالش خوب نبود .بابای نیکان گفت طیبه اگه دوس داری ماشین بردار با نیکان برو اما من این کار رو نکردم و دوس ندارم خودم پاشم برم تولد بازی خانوادگی  وقتی شوهرم مریضه و نرفتم و از اون طرف خواهرزاده ام مبین پیام داد که کیک رو اصلا امشب نبریدیم و فردا می بریم که نیکان هم باشه.

آخر شب پنج شنبه باز هم به شدت سردرد گرفتم و به زور و ضرب قرص ها خوابیدم و جمعه وقتی بیدار شدم هنوز سرم به شدت درد می کرد یعنی درد....چه دردی روز عید فطر ....

بابای نیکان هی می گفت امروز برنامه ات چیه؟گفتم هیچی فعلا می گفت آخه دیشب گفتی می خواستی برای خواهرت کادو ببری بریم؟؟گفتم ببین دیشب من حالم خوب بود الان خیلی سردرد بدی دارم باید خوب بشم.

همینجور سردرد شدید و شدیدتر می شد اما از اول صبح با رافی جونم  عروس شیک و با کلاسمون کلی چت کردیم که اونم صبح زود بیدار شده بود و البته بهش نگفتم که من از زور ِ سردرد بیدار شدم وگرنه من روزهای تعطیل تا لنگ آفتاب(به قول نیکان)می خوابم

بالاخره گذشت و گذشت و گذشت تا عصر شد و  نیکان دیگه کلافه بود و منهم خوب نمی شدم که ، ولی رفتیم عمارتِ عزیز و کادوی خواهرجونم رو دادیم و نیکان کیکش رو خورد و با بچه های آبجی سارا که اونجا بودند بازی کرد

اگه درست یادم باشه برگشتیم و سر راه رفتیم یه کوچولو خونه ی مادرشوهر ....نه نه این مربوط به پنج شنبه بود

جمعه برگشتیم  خونمون و بعد از شام طبق قرار قبلی که بابای نیکان به خواهرش تماس گرفته بود رفتیم خونه ی جدید عمه شکوفه ی نیکان و کادوش رو خشکه حساب کردیم و بردیم و منهم پیامک داده بودم و عمه مهناز رو هم دعوت کرده بودم خونه ی شکوفه

با همون حال نزارم رفتیم.(کرم و رژ و هرچی بلد بودم انجام دادم روی صورتم) و بهترین هام رو پوشیدم و از اون حالت میت و جنازه بیرون اومدم و رفتیم  و اونجا کلی با شکوفه و مهناز و اینا خوش گذشت .

شکوفه کلی عذرخواهی کرد که این مدت نیومده دیدنم و شنیده که خیلی بدحال بودم و اینا که گفتم گمشو بابا این حرفا چیه.من خودم دوس ندارم کسی تو این قیافه پف پفی منو ببینه .حالا هم بهتر شده قیافه ام که اومدم خونه تون

برگشتنی ساعت یک نصفه شب بود دم درشون علیرضا کوچیکه پسر مهناز درگوشِ مامان و باباش گفت که دوس داره با دایی حسین و خاله طیبه (یعنی من،یعنی خاله اش با داییش عروسی کرده.خخخخ) بره شب اونجا بمونه و مهناز وقتی شوهرش اوکی داد به ما گفت و گفت علیرضا آخه خاله طیبه مریضه که گفتم مهناز من با بچه ها زودتر خوب میشم بذار بیاد.بچه ام نیکان طفلی همیشه تنهاست و علیرضا نشست تو ماشین ما .هنوز مسافتی رو نرفته بودیم که شکوفه زنگ زد به بابای نیکان و گفت داداش میشه امیرحسین هم امشب بیاد خونه ی شما و حسین از من پرسید و من گفتم حتما بیاد بذار خوشی های بچه ام کامل بشه امشب و شکوفه گفت خودمون میاریمش خونتون

و ما که رسیدیم خونه تا من لباس خونه رو پوشیدم شکوفه رسید با پسرش و امیرحسین نمی دونست علیرضا هم هست و این سه تا وقتی فهمیدند سه تایی قراره با هم باشند بی نهایت خوشحال شدند.الهی من فدای هرسه شون.

دیگه از همون ساعت یک تقریبا بازی کردند تا حدود سه و نیم نصفه شب  و خدارو شکر ما طبقه پایینمون فقط پارکینگ هست و صدا به طبقه بالا هم نمیره .

فردا صبحش شنبه من باز هم با سردرد کُشنده بیدار شدم و برای بچه ها سفره ی صبحانه باز کردم با انواع چیزها که بلکه خوب بخورن اما هیچکدوم مثل آدم نخوردن و به سرعت رفتن سراغ بازی

منهم همش تو فکر رافی جونم بودم که عروسیش بود و هی قند تو دلم آب می شد و یکسره برای خوشی و خوشبختی و سعادتمندیش دعا می کردم و صلوات می فرستادم

و برای ناهار هم الان یادم نیست چی درست کردم ...آهان یادم افتاد خورش قیمه

دم ظهر مهناز و شوهرش و دخترش مهسا اومدن خونمون و گفتن دارن میره بنگاه و یه چیزایی گفت مهناز که من متوجه نشدم چون من علاقه ای به بحث های مالی و ضرر و بنگاه و سود و ....ندارم و نمی خوام بفهمم چی به چیه  فقط فهمیدم که گفت مهسا رو هم میذاریم اینجا میریم عب نداره؟؟ که گفتم بمونه که دختر تازه از پسر عزیزتره

مهناز رفت و هرکاری کردم ناهار نموندند و فقط یه چای خوردن.

بعد از رفتن مهناز ناهار بچه ها رو دادم  با مسابقه و باز هم نیکان اول شد از آخر

بعد خوابم برد روی راحتی دو ساعت و بیدار که شدم دوباره کلی بازی کرده بودند و کلا شنبه یه چیزی حدود صدو پنجاه بار خونه کن فیکون شد و من مرتب کردم بار آخر بابای نیکان دعواشون کرد و نق زد که من بدم اومد و یواشکی گفتم بچه هستن خب ولی اون جارو برقی کشید و نق زد و دوباره جارو زد و نق زد و موقع عصبانیت آی تمیزتر میشه که خدا می دونه

و اون موقع مهسا و علیرضا و امیرحسین هرسه اخمو رفتن روی مبل استیل سه نفره نشستن و فقط علیرضا که بزرگ تره زیر لب می گفت دایی تو چقدر بداخلاقی که البته داایی اصلا نشنید من فرداش به دایی گفتم و تذکر دادم دوباره

بعد چای دم کردم و این وسط مسطها چندبار هم علیرضا رو می فرستادم مغازه با کارتم می گفتم خوراکی می خرید برای همه شون یا دایی می رفت می خرید.مهسا که کلا همش گشنه بود.ماشالا تپل مپل هم هست

غروب هم همه با هم رفتیم بوستان آرش و توپ و دوچرخه رو هم بردیم و حسابی بازی کردن هم گل کوچیک هم تاب هم سرسره و برگشتیم.همه خوشحال و راضی بودن به جز نیکان کره خر


نیکان اخلاقشه .آخرش هم ناراضیه.چون می دونه کم کم وقت خداحافظیه شروع می کنه به بداخلاقی و نق زدن و دعواش میشه با باباش و کارهای خطرناک می کنه مثلا یه دفعه دست باباشو ول می کنه سرشو میندازه پایین با اخم می دوه میره اصلا یادش میره اینجا خیابونه ممکنه موتور و ماشین بیاد خدای نکرده....زبونم لال....

باباش عصبی شده بود می گفت این اولین و آخرین بار بود مسئولیت چندتا بچه رو قبول کردم گفتم آخه بجه ها طفلکی ها خوب بودن این بچه ی ما بود که لوس بازی درآورد گفت فرقی نمی کنه اعصاب این کارای نیکان رو ندارم

البته یه حرفی زده باباش خودش هم نظرش عوض میشه دلش برای بچه می سوزه .من می شناسمش و سالهاست باهاش زندگی می کنم

دیگه بازم هست بنویسم ولی دستها و انگشتم درد گرفته فعلا کافیه.خسته شدم

امروز هم بابای نیکان بعد از ساعت اداری قرار بازدید دادگستری داره و من خودم میرم خونه ی عزیز چون نیکان دوباره اونجاست طبق معمول همه ی این روزها  و احتمال زیاد بمونیم تا عصر  پیش مامان .البته شاید هم یک ساعت بشینم بعدش برگردیم خونمون.خسته ام چون دیشب  در مجموع سه ساعت هم نخوابیدم هم سردرد داشتم هم دل درد الکی الکی و باعث شد خسته بشم.




[ دوشنبه 28 خرداد 1397 ] [ 07:29 ق.ظ ] [ طیبه ، تی تی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من طیبه هستم
صبورانه در انتظار زمان بمان. هرچیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب كند، درختان، خارج از فصل خود میوه نمی دهند.
می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود سال90. سالی كه با تحمل اضطرابهای شدید ،سالی كه بهترین سال زندگیم شد و بالاخره خداوند هدیه ازدواج من و بابای نیكان رو داد. فكر می كنید چی بود؟
بله خب نیكان ریزه بود .ما خیلی مطمئن نبودیم اما دكترها یكسره مارو امیدوار می كردند كه این بار ما بچه دار می شیم.اولش تشخیص داده بودند دختره ولی بعد پسر به دنیا اومد .12 آبان ماه 1390 كاكل زری ما كه هفت ماهه بود در تهران به دنیای ما اومد.با چشمهایی درشت،جستجوگر و دهانی باز تا آخر.بهت گفتم خوش اومدی عزیزم قدم بذار توی دلم نه روی چشمم .تموم روزهای خوب من از اون روز شروع شد.
لذت بخشه دیدن بالندگی تو درست مثل ثبت جای پای خودمان در عمقی از برف.بچه نیستی كه گلی غنچه ای.top baby .خوش گریه و با كلاس.نوید لحظاتی خوش .رنگین كمان حتی نه زیباتر و حتی باشكوه تر از رنگین كمان.دل ویران و خسته مان را آباد می كنه عشق این طفل نازنین.دلم جایگاه مهر این پادشه خوبان.ژاله صبحگاهه.چطور قربون صدقه ش نروم آخه.نمی تونم. باید بگم كه خیلی دوستش دارم.خیلی .هرچقدر خسته باشم و گرسنه و تشنه اولین اولویتم نیكانه .منـتت رو هم دارم عزیزم.

هله نومید مباش
چو تورا یار براند
كه نه فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد
برو و صبر كن آنجا
كه پس از صبر تو را
او به سر سور نشاند
و اگر بر تو ببندد
همه ره ها و گذر ها
ره دیگر بگشاید
كه كس آن را نداند
ره دیگر بگشاید

خداوندا من از جایگاه خویش در این جهان خرسندم تو هم از من خرسند باش حتی اگر من زیاد هم سپاسگزار نبوده باشم . ضیافتی ست حضور تو در زندگانیم.با فكر حضور تو شادم و در ضیافت شاهانه ات غرقم.خدایا همه چیز گذارست فقط وجود تست كه نامیراست .هر افتادنی كه از سوی تو باشد برخاستنش حتمی ست .من به این حقیقت ایمان دارم كه تو دستم را گرفته ای و من اینك ایستاده ام كه نه...به سوی تو در حركتم.خدایا این اندك نیایش قلبی را ازمن بپذیر. تو در دور دست ها نیستی این منم كه گاها از تو فاصله می گیرم و دور می شوم اما بدان محبوب ترین محبوب قلب شكسته ام تویی.هنوز بغض می كنم،هنوز می گریم،هنوز می خندم،هنوز گاهی دلتنگ می شوم همه اینها نشانه حضور توست ای یگانه زیبا.


دنیــا فقط از بهــر ِ نیکان پای برجا شد

از بهر ِ نیکان جمله هستی نیز برپا شد

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

پیچک